سورهٔ حشر (۵۹)، مدنی است و بیست و چهار (۲۴) آیه دارد.
[سورهٔ حشر (۵۹): آیههای ۱ تا ۱۰]
اشاره
«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» به نام خداوند گستردهمهر و همارهمهربان.
سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، خدا را تسبیح میگوید (و از هر کاستی و نقصی پیراسته میشمارد)؛ و او شکستناپذیر و سنجیدهکردار است.
هُوَ ٱلَّذِيٓ أَخۡرَجَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ مِن دِيَٰرِهِمۡ لِأَوَّلِ ٱلۡحَشۡرِۚ مَا ظَنَنتُمۡ أَن يَخۡرُجُواْۖ وَظَنُّوٓاْ أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمۡ حُصُونُهُم مِّنَ ٱللَّهِ فَأَتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِنۡ حَيۡثُ لَمۡ يَحۡتَسِبُواْۖ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ ٱلرُّعۡبَۚ يُخۡرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيۡدِيهِمۡ وَأَيۡدِي ٱلۡمُؤۡمِنِينَ فَٱعۡتَبِرُواْ يَٰٓأُوْلِي ٱلۡأَبۡصَٰرِ
اوست که کفرپیشگان از اهل کتاب را در نخستین بیرونراندنِ جمعی از دیارشان اخراج کرد؛ شما گمان نمیکردید که بیرون بروند، و خودشان نیز میپنداشتند دژهای استوارشان آنان را از [دستور و عذابِ] خدا در امان میدارد، اما خدا از جایی که گمانش را نمیبردند بر سرشان آمد و در دلهایشان هراس افکند؛ بهگونهایکه خانههای خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران میکردند؛ پس ای صاحبان بصیرت و بینش، عبرت بگیرید!
وَلَوۡلَآ أَن كَتَبَ ٱللَّهُ عَلَيۡهِمُ ٱلۡجَلَآءَ لَعَذَّبَهُمۡ فِي ٱلدُّنۡيَاۖ وَلَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ عَذَابُ ٱلنَّارِ
و اگر خدا جلای وطن (اخراج از سرزمین) را بر آنان مقدر نکرده بود، بیتردید در همین دنیا [با کشتن و اسارت] عذابشان میکرد؛ و برای آنان در آخرت نیز عذاب آتش خواهد بود.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ شَآقُّواْ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥۖ وَمَن يُشَآقِّ ٱللَّهَ فَإِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ
این بدان سبب است که آنان با خدا و پیامبرش از درِ ستیز و دشمنی درآمدند، و هرکس با خدا دشمنی ورزد، بیتردید خدا سختکیفر است.
مَا قَطَعۡتُم مِّن لِّينَةٍ أَوۡ تَرَكۡتُمُوهَا قَآئِمَةً عَلَىٰٓ أُصُولِهَا فَبِإِذۡنِ ٱللَّهِ وَلِيُخۡزِيَ ٱلۡفَٰسِقِينَ
هر درخت خرمایی که بریدید یا آن را بر ریشههایش استوار رها کردید، همگی به اذن خدا بود، و برای آن بود تا نافرمانان را خوار و رسوا سازد.
وَمَآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡهُمۡ فَمَآ أَوۡجَفۡتُمۡ عَلَيۡهِ مِنۡ خَيۡلٖ وَلَا رِكَابٖ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُۥ عَلَىٰ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ
و آنچه را خدا از داراییهای آنان به پیامبرش بازگرداند (بهعنوان غنیمت بدون جنگ بخشید)، شما اسب یا شتری برای بهدستآوردنِ آن نتاختید [و رنج نبردید]؛ بلکه خدا فرستادگانش را بر هرکه بخواهد چیره میسازد، و خدا بر هر کاری تواناست.
مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ كَيۡ لَا يَكُونَ دُولَةَۢ بَيۡنَ ٱلۡأَغۡنِيَآءِ مِنكُمۡۚ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۖ إِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلۡعِقَابِ
آنچه خدا از [اموالِ] مردم آن آبادیها به پیامبرش بازگرداند، ویژهٔ خدا، پیامبر، خویشاوندان [او]، یتیمان، بینوایان و درراهماندگان است تا مبادا تنها میان توانگران شما دستبهدست شود؛ و هرچه را پیامبر به شما داد بگیرید و از هرچه شما را بازداشت دست بکشید، و از خدا پروا بدارید که خدا سختکیفر است.
لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ
[همچنین این اموال] برای نیازمندانِ مهاجری است که از خانهها و داراییهایشان رانده شدند؛ همانان که در پی بخشش و خشنودی خدایند و خدا و پیامبرش را یاری میکنند؛ آنان بهراستی همان راستکردارانند.
وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ
و [نیز ویژهٔ] کسانی که پیش از مهاجران در آن سرا [مدینه] جای گرفتند و ایمان آوردند؛ کسانی را که بهسویشان هجرت کردهاند دوست میدارند و در دلهای خویش به آنچه [به مهاجران] داده شده چشمداشتی نمییابند، و آنان را بر خود ترجیح میدهند هرچند خود سخت نیازمند باشند؛ و هرکس از بخل و آزمندیِ نفس خویش در امان بماند، اینان همان رستگارانند.
وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ
و کسانی که پس از آنان آمدند میگویند: پروردگارا، ما و آن برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان هیچ کینهای نسبت به مؤمنان مگذار؛ پروردگارا، بیگمان تو بسیار مهربان و بخشندهای.
(بیان)
این سوره به ماجرای بیرون راندن یهودیان بنینضیر اشاره میکند، آنگاه که پیمان میان خود و مسلمانان را شکستند؛ و نیز به وعدهٔ منافقان به آنان مبنی بر یاری و همراهی، و سپس پیمانشکنی و بیوفاییِ منافقان، و احکام مربوط به فیء (غنایمِ بدون جنگ) آنان میپردازد.
از برجستهترین آیههای این سوره، هفت آیهٔ پایانی آن است که در آنها خدای پاک و منزه بندگانش را فرمان میدهد تا از راه مراقبه (پاسداری از اعمال) و محاسبه (حسابرسی از خویشتن)، برای دیدار او آماده شوند؛ و با وصف عظمت گویندهاش ـ که چه والاست آن گوینده! ـ با نامهای نیکو و صفات والایش، شکوه کلام خود و والاییِ جایگاه آن را یادآور میشود. این سوره به گواهیِ سیاق آیاتش، مدنی است.
خدای متعال میفرماید: « سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، تسبیحگوی خداست و او شکستناپذیر سنجیدهکار است). این آغاز سوره، با پایان آن هماهنگ است که میفرماید: « يُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (آنچه در آسمانها و زمین است او را تسبیح میگوید و او شکستناپذیر سنجیدهکار است).
آغاز شدن سوره با تنزیه (تسبیح و پیراسته دانستن خدا از هر کاستی)، از آن روست که در ادامه به خیانت یهود و پیمانشکنیِ آنان اشاره میشود، و سپس به وعدهٔ دروغین و فریبکارانهٔ منافقان برای یاریِ آنان؛ درست مانند کسانی که کمی پیش از آنان بودند و فرجام ناگوار کار خود را چشیدند. همچنین با توجه به اینکه خداوند پیامد شوم نیرنگشان را به آنان چشاند و این کیفر بر پایهٔ حکمت و مصلحت بود، پایان آیه را به این کلام پیوند زد: « وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (و او شکستناپذیر سنجیدهکار است).
خدای متعال میفرماید: « هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ مِنْ دِيٰارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ » (او کسی است که کافران اهل کتاب را در نخستین بیرون راندن، از خانهوکاشانهشان بیرون کرد). این آیه تأییدی است بر تنزیه خدای متعال و عزت و حکمت او که در آیهٔ پیشین یاد شد. مقصود از بیرون راندن کافران اهل کتاب، راندنِ قبیلهٔ بنینضیر است؛ تیرهای از یهودیان که بیرون مدینه زندگی میکردند و با پیامبر (ص) پیمان بسته بودند که نه به سود او باشند و نه بر ضد او؛ اما پیمان شکستند و پیامبر (ص) نیز آنان را از آن سرزمین بیرون راند. داستان آنان در بحث رواییِ آینده خواهد آمد، انشاءالله.
«حشر» به معنای بیرون راندن گروهی همراه با اضطراب و پریشانی است، و عبارت « لِأَوَّلِ الْحَشْرِ » از قبیل اضافه شدن صفت به موصوف است (در اصل «الحشر الأوّل» بوده)؛ و حرف «لام» به معنای «در» است، همانند این سخن الهی: «أَقِمِ الصَّلاٰهَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ» (نماز را به هنگام زوال خورشید برپا دار؛ اسراء: ۷۸).
معنای آیه چنین است: خدا همان کسی است که یهودیان بنینضیر را در نخستین مرحله از اخراجشان از شبهجزیرهٔ عربستان، از خانهوکاشانهشان بیرون کرد.
سپس خدای متعال با این کلام به اهمیت و شگفتیِ بیرون راندن آنان اشاره فرمود: « مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا » (گمان نمیکردید که بیرون روند)؛ زیرا در آنان قدرت، سرسختی و نفوذناپذیری میدیدید. « وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّٰهِ » (و خودشان گمان میکردند که قلعههایشان آنان را در برابر خدا نگه میدارد)، یعنی تا زمانی که در آن دژها سنگر گرفتهاند، هرگز خدا بر آنان چیره نخواهد شد. اینکه دژهایشان در پندار خودشان بازدارنده در برابر خدا به شمار آمده و نه فقط در برابر مسلمانان، از آن روست که بیرون راندنِ آنان از آن دیار، در آیهٔ پیشین به خود خدای متعال نسبت داده شد، و افکندنِ ترس در دلهایشان نیز در ادامهٔ همین آیه به او منسوب است؛ همچنین این تعبیر نشان میدهد که آنان قلعهها و دژهای متعددی داشتهاند.
سپس بطلان گمان و خطای پندارشان را چنین یادآور شد: « فَأَتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا » (پس خدا از جایی که گمان نمیبردند به سراغشان آمد)؛ مقصود نفوذ ارادهٔ خدای متعال در آنان است، نه از راهی که به گمانشان میرسید یعنی از راه دژها و دروازهها، بلکه از راه درونشان یعنی راه دلها. « وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ » (و در دلهایشان ترس و هراس افکند)؛ و «رعب» ترسی است که تمام دل را پر میکند. « يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ » (خانههای خود را با دستهای خویش ویران میکردند)، تا پس از بیرون رفتنشان به دست مؤمنان نیفتد؛ و این نشانهٔ اقتدار چیرگیِ خدای متعال بر آنان است که خواستهاش را به دست خودِ آنان جاری ساخت. « وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ » (و با دستهای مؤمنان ویران میکردند)؛ چراکه به مؤمنان نیز فرمان این کار را داد و آنان را برای فرمانبرداری از دستورش و پیشبرد ارادهاش توفیق بخشید. « فَاعْتَبِرُوا » (پس عبرت گیرید)؛ یعنی پند گیرید، « يٰا أُولِي الْأَبْصٰارِ » (ای صاحبان بینش)؛ از آنچه مشاهده میکنید که خدای شکستناپذیر سنجیدهکار، در برابر دشمنی و مخالفت آنان با خدا و پیامبرش، بر سرشان آورد.
و گفته شده است: آنان خانهها را ویران میکردند تا بگریزند، و مؤمنان آنها را ویران میکردند تا به ایشان دست یابند.
و گفته شده است: مقصود از ویران ساختنِ خانهها، برهمخوردن نظام زندگیشان است؛ چراکه آنان با شکستن پیمان صلح، خانههای خود را با دست خویش ویران کردند، و با برانگیختن مؤمنان به پیکار با خود، آن خانهها را به دست مؤمنان نیز خراب ساختند.
اشکال این نظر آن است که ظاهر عبارتِ « يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ » (خانههایشان را ویران میکردند...) و ادامهٔ آن، بیانگر اثرِ این سخن است که فرمود: « فَأَتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا » (پس خدا از جایی که گمان نمیکردند بر سرشان آمد...)؛ ازاینرو، این ویران ساختن پس از شکستن پیمان صلح رخ داده است و نمیتواند خودِ پیمانشکنی باشد.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَوْ لاٰ أَنْ كَتَبَ اللّٰهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاٰءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيٰا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَهِ عَذٰابُ النّٰارِ » (و اگر خدا جلای وطن را بر آنان مقرر نکرده بود، بیتردید در دنیا عذابشان میکرد، و برای آنان در آخرت عذاب آتش خواهد بود)؛ «جَلاء» به معنای ترک وطن (جلای وطن) است، و «نوشتن جلاء بر آنان»، قضای حتمی الهی دربارهٔ ایشان است. مقصود از «عذابشان در دنیا»، عذاب ریشهکنی یا کشته شدن و اسارت است.
و معنای آیه چنین است: اگر خدا بیرون رفتن از دیارشان و ترک وطن را بر آنان مقدر نکرده بود، مسلماً در دنیا با عذاب ریشهکنی یا کشتهشدن و اسارت عذابشان میداد، همانگونه که با بنیقُریظه چنین کرد؛ و برای آنان در آخرت عذاب آتش خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشَاقِّ اللّٰهَ فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ » (این بدان سبب است که با خدا و پیامبرش ستیز کردند؛ و هر کس با خدا ستیز کند، بیتردید خدا سختکیفر است)؛ «مُشاقّة» به معنای مخالفت از روی عناد است. و اشاره با «ذٰلِك» (این) به همان بیرون رانده شدنشان و سزاواریشان برای عذاب است، در صورتی که جلای وطن بر آنان مقدر نشده بود. و در اختصاص دادنِ ستیزهجویی به خدا در عبارتِ « وَ مَنْ يُشَاقِّ اللّٰهَ » (و هر که با خدا ستیز کند)، پس از آنکه در سخنِ « شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ » (با خدا و پیامبرش ستیز کردند) آن را هم برای خدا و هم پیامبرش تعمیم داده بود، اشارهای لطیف به این نکته است که ستیز با پیامبر، همان ستیز با خداست؛ و بقیهٔ آیه روشن است.
خدای متعال میفرماید: « مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَهٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهٰا قٰائِمَهً عَليٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اللّٰهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفٰاسِقِينَ » (هر درخت خرمایی را که بریدید یا بر ریشههایش برپا واگذاشتید، به اذن خدا بود و تا نافرمانان را خوار گرداند)؛ راغب یادآور شده است که «لِینَة» به معنای درخت خرمای لطیف و مرغوب است، بیآنکه از دید او به نوعی از نخل اختصاص داشته باشد، در برابر نوعی دیگر.
روایت کردهاند که پیامبر (ص) دستور فرمود درختان نخل آنان را ببُرند. پس هنگامی که بخشی از آنها بریده شد، آن قوم پیامبر را صدا زدند و گفتند: ای محمد، تو همواره از فساد در زمین نهی میکردی، پس چرا این نخلها بریده میشوند؟! در پی این سخن، آیه نازل شد و به گفتارشان چنین پاسخ داده شد که آنچه از نخلها بریدند یا آنها را بر ریشههایشان برپا واگذاشتند، به اذن خدا بود؛ و خدا در این حکمِ خود هدفهایی برحق و حکمتهایی رسا دارد که یکی از آنها خوار ساختن فاسقان، یعنی بنینضیر است.
در عبارت « وَ لِيُخْزِيَ الْفٰاسِقِينَ » (و تا نافرمانان را خوار گرداند)، حرف «لام» برای بیان علت است و بر عبارتی محذوف عطف شده، و تقدیر کلام چنین است:
بریدن و وانَهادن درختان به اذن خدا بود تا چنین و چنان کند و تا فاسقان را خوار سازد؛ پس این تعبیر مانند این سخن الهی است: «وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» (و اینگونه به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان میدادیم تا چنین شود و تا از اهل یقین گردد؛ انعام: ۷۵).
خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَليٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لاٰ رِكٰابٍ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ » و ادامهٔ آیه (و آنچه خدا از اموال آنان به پیامبرش بازگرداند، شما اسب و شتری برای بهدستآوردنش نتاختید، ولی خدا پیامبرانش را بر هر کس بخواهد مسلط میسازد...)؛ «إفاءَة» به معنای بازگرداندن است که از ریشهٔ «فَیء» به معنای بازگشت گرفته شده است. ضمیر در « مِنْهُمْ » (از آنان) به بنینضیر بازمیگردد و مقصود، «از اموالِ آنان» است.
«إِيجَاف» در مورد چهارپا به معنای بهحرکتدرآوردنِ آن با شتاب و تاختن است، «خَيْل» به معنای اسب، و «رِكَاب» به معنای شتر است. عبارت « مِنْ خَيْلٍ وَ لاٰ رِكٰابٍ » مفعولِ « فَمٰا أَوْجَفْتُمْ » است و کلمهٔ «مِنْ» زایده (برای تأکید) و برای استغراق (فراگیری همهٔ مصادیق) آمده است.
معنای آیه چنین است: و آن اموالی از بنینضیر که خدا به پیامبرش بازگرداند، ویژهٔ او ساخت و تنها او را مالکش گردانید؛ زیرا شما برای به دست آوردن آن، نه اسبی تاختید و نه سوار بر شتری شدید تا در آن سهمی داشته باشید، بلکه به خاطر نزدیکیِ قلعههایشان به مدینه، پیاده به سوی آنها رفتید؛ ولی خدا پیامبرانش را بر هر کس که بخواهد مسلط میسازد و خدا بر هر چیزی تواناست، و پیامبر (ص) را بر بنینضیر چیره ساخت؛ پس فیءِ آنان از آنِ اوست و در آن هرگونه که بخواهد تصرف میکند.
خدای متعال میفرماید: « مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَليٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُريٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ » (آنچه را خدا از اهل آبادیها به پیامبرش بازگرداند، از آنِ خدا و پیامبر و خویشاوندان [او] و یتیمان و بینوایان و درراهماندگان است...). ظاهر آیه نشان میدهد که موارد مصرفِ فیءِ یادشده در آیهٔ پیشین را بیان میکند و در عین حال، حکم فیء را به غنیمتهای بدون جنگِ همهٔ آبادیها—اعم از بنینضیر و دیگران—گسترش میدهد.
و این سخن خدا که: « فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ »؛ یعنی بخشی از این اموال ویژهٔ خداست که مقصود، خرجکردن و انفاق آن در راه خدا بنا بر نظر پیامبر است، و بخشی از آن را پیامبر برای خود برمیدارد. و نباید به سخن کسی اعتنا کرد که گفته است ذکر نام خدای متعال در کنار صاحبانِ سهم، تنها برای تبرک است.
و این سخن او که: « وَ لِذِي الْقُرْبيٰ »؛ مقصود از خویشاوندان، خویشاوندان پیامبر (ص) است و حملِ آن بر خویشاوندانِ عموم مؤمنان معنایی ندارد و این مطلب روشن است. مقصود از یتیمان نیز یتیمانِ نیازمندِ آنان است، چنانکه سیاق آیه بر آن دلالت دارد؛ و اینکه «الْيَتَامَى» بهصورت جداگانه و پیش از « اَلْمَسٰاكِينِ » ذکر شده، با اینکه عنوان مساکین شاملِ یتیمان هم میشود، به سبب اهمّیتدادن به کارِ یتیمان بوده است.
و از امامان اهلبیت (ع) روایت شده است که مقصود از «ذیالقربی»، اهلبیت است و یتیمان، بینوایان و درراهماندگان نیز از میان خودِ آنان هستند.
و این سخن خدا که: « كَيْ لاٰ يَكُونَ دُولَهً بَيْنَ الْأَغْنِيٰاءِ مِنْكُمْ »؛ یعنی ما دربارهٔ فیء بدان سبب چنین حکمی کردیم تا این اموال تنها میان ثروتمندان شما دستبهدست نشود؛ و «دُولَة» چیزی است که میان مردم دستبهدست میشود و دست به دست میچرخد.
و این سخن او که: « وَ مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا »؛ یعنی آنچه را پیامبر از مال فیء به شما داد، بگیرید—چنانکه بخشی از آن را به مهاجران و چند تن از انصار داد—و از آنچه شما را از آن بازداشت و منع کرد، خودداری کنید و آن را نخواهید. در این عبارت این اشاره هست که مسلمانان از پیامبر (ص) خواسته بودند فیء را میان همهٔ آنها تقسیم کند، اما خداوند آن را به پیامبرش واگذاشت و موارد مصرفش را همان قرار داد که در آیه بیان کرده است، و برای پیامبر (ص) این اختیار را قرار داد که آن را بر پایهٔ نظر خود در این موارد به مصرف برساند.
این آیه صرفنظر از سیاق، عام است و هر حکمی را که پیامبر آورده، چه به آن امر کرده باشد و چه از آن بازداشته باشد، دربرمیگیرد.
و این سخن خدا که: « وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ » (و از خدا پروا کنید که خدا سختکیفر است)، هشداری به آنان در برابر مخالفت با پیامبر (ص) و تأکیدی بر این سخن است که: « وَ مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ ».
خدای متعال میفرماید: « لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً » ([این اموال] برای بینوایانِ مهاجری است که از دیار و اموالشان بیرون رانده شدند، در حالی که فضل و خشنودیِ خدا را میجویند...). برخی گفتهاند: عبارتِ « لِلْفُقَرٰاءِ » بدلی است از « لِذِي الْقُرْبيٰ » و عناوینِ پس از آن، و ذکر نام خدا تنها برای تبرک بوده است؛ در نتیجه، مال فیء به پیامبر و فقرای مهاجر اختصاص مییابد. در روایات نیز آمده است که پیامبر (ص) فیءِ بنینضیر را میان مهاجران تقسیم کرد و از آن چیزی به انصار نداد، مگر به دو یا سه تن از نیازمندانشان.
و گفته شده است: این عبارت [« لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِينَ »] بدلی است از یتیمان، مسکینان و درراهماندگان؛ بنابراین، صاحبانِ سهم تنها پیامبر (ص) و خویشاوندان او — توانگر و نیازمندشان — خواهند بود، و فقرای مهاجران نیز همان یتیمان، مسکینان و درراهماندگانِ آنان محسوب میشوند. شاید همین معنا مقصود کسی باشد که گفته است: کلام الهی «لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِينَ»، بیانگر همان «مساکین» در آیهٔ پیشین است.
اما با توجه به آنچه پیشتر از امامان اهل بیت (ع) نقل شد، مناسبتر این است که عبارت « لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِينَ » بیان مصداقی برای هزینهکردن در راه خدا باشد که با تعبیر « فَلِلّٰهِ » بدان اشاره شد؛ نه اینکه مهاجرانِ نیازمند، سهمداری مستقل در فیء (اموال بهدستآمده بدون جنگ) باشند، بلکه انفاق به آنان و پرداختِ مال به ایشان، مصداقی از هزینهکردن در راه خداست.
و حاصل معنا بر این مبنا چنین است: خدای پاک و منزه فیء را بازگرداند و به پیامبر (ص) واگذار کرد، پس اوست که حق دارد هر گونه بخواهد در آن تصرف کند؛ سپس موارد هزینهکردن آن را به وی نشان داد که عبارتند از: راه خدا، پیامبر، خویشاوندان پیامبر، و یتیمان، مسکینان و درراهماندگان از همان خویشاوندان؛ سپس به مصداقِ هزینهکردن در راه خدا یا پارهای از مصادیق آن اشاره فرمود که همان فقرای مهاجران و... هستند، تا پیامبر طبق صلاحدیدِ خود از آن مال برای آنان انفاق کند.
و بر همین مبنا باید روایتی را تفسیر کرد که میگوید پیامبر (ص) فیء بنینضیر را میان مهاجران تقسیم کرد و به انصار چیزی نداد، جز سه تن از نیازمندانشان: ابودُجانه سِماک بن خَرَشه، سَهل بن حُنَیف و حارث بن صِمّه؛ زیرا مصرف مال برای آنان از این جهت بود که هزینهکردن در راه خدا به شمار میرفت، نه اینکه آنان سهمدارانی مستقل در فیء بوده باشند.
به هر روی، مراد از سخن خداوند: « لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ » (برای فقرای مهاجرانی که از دیار و اموالشان رانده شدند)، آن دسته از مسلمانانی هستند که پیش از فتح مکه از آنجا به مدینه هجرت کردند؛ همان کسانی که کافران مکه آنان را ناگزیر به خروج کردند، و آنان نیز خانهها و داراییهایشان را رها نمودند و به شهر پیامبر هجرت کردند.
و سخن خداوند: « يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً » (در پی فضل و خشنودیای از جانب خدا هستند)؛ فضل همان روزی است؛ یعنی از خداوند روزی در دنیا و خشنودی در آخرت میجویند.
و سخن خداوند: « وَ يَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ »؛ یعنی با اموال و جانهای خود، خدا و پیامبرش را یاری میکنند؛ و این سخن خداوند:
« أُولٰئِكَ هُمُ الصّٰادِقُونَ » (آنان همان راستگویانند)، گواهی است بر راستیِ آنان در ادعایشان، در حالی که دارای چنین صفاتی هستند.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِيمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَيْهِمْ » (و کسانی که پیش از آنان در آن دیار و در ایمان جای گرفتند، کسانی را که به سویشان هجرت کردهاند دوست میدارند...). گفته شده است: این جمله، کلامی نوآغاز (استیناف) است که برای ستایش انصار آورده شده تا دلهایشان آرام گیرد، زیرا در فیء سهیم نشدند. « وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا » — که مراد از آن، انصار هستند — مبتدا است و خبرِ آن « يُحِبُّونَ » است؛ و مراد از جایگزیدن در دیار و آبادکردنِ آن، کنایه از بنا نهادنِ جامعهای دینی است که مؤمنان به آن پناه ببرند؛ و کلمهٔ «الْإِيمٰانَ» به « اَلدّٰارَ » معطوف است، و جایگزیدن در ایمان و آبادساختنِ آن، برطرفکردن کاستیهایش از حیث عمل است، بهگونهای که انسان بتواند به آنچه ایمان بدان فرامیخواند — از طاعات و اعمالِ تقربآور — بیهیچ مانع و منعی، بر خلاف آنچه در مکه جریان داشت، عمل کند.
و این احتمال نیز مطرح شده است که کلمهٔ « اَلْإِيمٰانَ » با حذف فعلی که بر آن عمل میکند، عطف شده باشد و در تقدیر چنین باشد:
«و آثروا الإيمان» (و ایمان را برگزیدند).
و گفته شده است: عبارت « وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا » (و کسانی که پیش از آنان در این سرا و در ایمان جای گرفتند...)، به عبارت « اَلْمُهٰاجِرِينَ » (مهاجران) معطوف است؛ و بنا بر این، انصار نیز در اموالِ فیء (غنایمِ بهدستآمده بدون جنگ) با مهاجران شریک خواهند بود. ایرادی که بر این نظر گرفتهاند—مبنی بر اینکه روایت شده پیامبر (ص) فیء را میان مهاجران تقسیم کرد و چیزی از آن به انصار نداد مگر به سه نفر از نیازمندانشان—پاسخ داده میشود؛ چراکه این روایت خود از شواهدِ عطف است نه شروعِ کلامی تازه و مستقل (استئناف)؛ زیرا اگر دادنِ فیء به انصار جایز نبود، دادنِ آن به آن سه نفر و حتی به یک نفر از آنان نیز روا نبود. پس بخشیدنِ سهمی از آن به برخی از انصار، خود دلیلی است بر شریکبودنِ آنان با مهاجران؛ جز اینکه چون اختیارِ کار با پیامبر (ص) بود، حق داشت آن را هرگونه که میخواهد صرف کند و ترجیح داد که آن را به همان شیوه میانشان تقسیم فرماید.
و با توجه به آنچه پیشتر گذشت که عبارت « لِلْفُقَرٰاءِ » (برای نیازمندان...) بیانگر مصداقهای سهم «سبیلالله» است، مناسبتر این است که عبارت « وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا » (و کسانی که جای گزیدند...) و نیز سخنِ آیندهٔ خداوند: « وَ الَّذِينَ جٰاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ » (و کسانی که پس از آنان آمدند...)، معطوف باشند بر سخن خداوند:
« اَلْمُهٰاجِرِينَ » (مهاجران...)، نه اینکه جملهای نو و آغازگرِ کلامی مستقل (استئناف) به شمار آیند.
بلکه روایتی که دربارهٔ بخششِ پیامبر (ص) به آن سه نفر رسیده، دقیقاً همین وجه را تأیید میکند؛ چراکه اگر بهرهورانِ از فیء منحصراً فقرای مهاجر بودند، به هیچیک از انصار، حتی به سه نفر از آنان، چیزی نمیداد؛ و اگر فقرای انصار نیز مانند مهاجران در آن سهمی معین میداشتند—در حالی که ظاهر آیه نشان میدهد گروهی از آنان تهیدست و نیازمند بودند و تاریخ نیز آن را تأیید میکند—پیامبر به دیگر فقرای انصار نیز، علاوه بر آن سه تن، عطا میکرد، همانگونه که به فقرای مهاجر عطا فرمود و همهٔ آنان را زیر پوشش گرفت.
بنابراین، در سخن خداوند: « وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِيمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ » (و کسانی که پیش از آنان در این سرا و در ایمان جای گرفتند)، ضمیر « مِنْ قَبْلِهِمْ » به مهاجران برمیگردد و منظور «پیش از آمدن و هجرتِ آنان به مدینه» است.
و سخن خداوند: « يُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَيْهِمْ » (کسانی را که به سویشان هجرت کردهاند دوست میدارند)؛ یعنی کسانی را که به سویشان هجرت کردهاند، بهخاطر هجرتشان از دیار کفر به سرای ایمان و جامعهٔ مسلمانان، دوست میدارند.
و سخن خداوند: « وَ لاٰ يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حٰاجَهً مِمّٰا أُوتُوا » (و در سینههای خود نسبت به آنچه [به مهاجران] داده شده، هیچ احساس نیاز و چشمداشتی نمییابند)؛ دو ضمیرِ « يَجِدُونَ » و « صُدُورِهِمْ » به انصار، و ضمیر «أُوتُوا» به مهاجران بازمیگردد. و منظور از «حاجت»، همان چیزی است که انسان بدان نیازمند میشود؛ و «مِنْ» برای تبعیض (بیان بخشی از چیزی) است و گفته شده که بیانیه است. معنای آیه این است: هیچ چشمداشتی به آنچه به مهاجران داده شد در خاطرشان نمیگذرد؛ ازاینرو، دلهایشان از تقسیم فیء میان مهاجران و محرومماندنِ خودشان تنگ نمیشود و حسد نمیورزند.
و برخی گفتهاند: منظور از «حاجت»، پیامدِ نیاز یعنی خشم و ناراحتی است.
و سخن خداوند: « وَ يُؤْثِرُونَ عَليٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَهٌ » (و [دیگران را] بر خود مقدّم میدارند هرچند خود در تنگدستی و نیازمندی باشند)؛ ایثارِ یک چیز، برگزیدن و مقدّمداشتنِ آن بر دیگری است، و «خصاصت» به معنای فقر و نیاز است. راغب گفته است: «خَصاصِ خانه، شکافها و درزهای آن است؛ و از فقری که رخنه و شکافش بسته نشده، به خَصاصت تعبیر شده، همانگونه که از آن به خَلّت (شکاف و نیازمندی) نیز تعبیر کردهاند». پایان سخن راغب.
و معنا چنین است: مهاجران را بر خود مقدّم میدارند، هرچند خود دچار فقر و نیاز باشند؛ و این ویژگی، در ستایشِ آنان رساتر و پرمایهتر از ویژگیِ پیشین است. ازاینرو، کلام در معنای اِعراض و بیانِ مرتبهای بالاتر (اضراب) است؛ گویی گفته شده: آنان نهتنها به آنچه در دست مهاجران است چشم طمع نمیدوزند، بلکه در عین فقر و نیازی که خود دارند، در آنچه در دستِ خودشان است نیز مهاجران را بر خویشتن ترجیح میدهند.
و سخن خداوند: « وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (و کسانی که از بخل و آزمندیِ نفسِ خود در امان بمانند، آنان همان رستگارانند)؛ راغب گفته است: «شُحّ، بُخلِ همراه با آزمندی در چیزی است که به صورت عادت درآمده باشد». پایان سخن راغب. و «يُوقَ» فعل مضارع مجهول از ریشهٔ وقایه به معنای حفظ و نگهداری است؛ و معنا چنین است: و هر کس نگاه داشته شود—یعنی خدا او را حفظ فرماید—از تنگچشمیِ نفس خویش در بخشیدنِ مالی که در دست دارد، یا از قرارگرفتنِ مال در دست دیگران [و ناخشنودشدن از آن]، پس آنان همان رستگارانند.
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ جٰاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونٰا بِالْإِيمٰانِ » (و کسانی که پس از آنان آمدند، میگویند: پروردگارا، ما و آن برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز). این جمله، جملهای ازنوآغازشده (استئناف) یا معطوف است، نظیر آنچه پیشتر دربارهٔ آیهٔ « وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِيمٰانَ(مِنْ قَبْلِهِمْ)يُحِبُّونَ » گذشت؛ و بنا بر استئناف، اسم موصول [«الذین»] مبتدا است و خبر آن، عبارت « يَقُولُونَ رَبَّنَا » تا پایان آیه خواهد بود.
مراد از آمدنِ آنان پس از مهاجران و انصار، ایمان آوردنشان پس از پایانِ دوران هجرت با فتح مکه است؛ و برخی گفتهاند:
مراد این است که آنان جانشین و نسلهای بعدیِ ایشان بودند.
گفتارِ آنان که: « رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونٰا بِالْإِيمٰانِ » (پروردگارا، ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز)، دعایی برای آمرزشِ خود و مؤمنانِ پیشگام است؛ و در تعبیرشان از آنان با عنوانِ «برادرانمان»، اشارهای است به اینکه ایشان را پارهای از جان و وجودِ خود میدانند، چنانکه خدای متعال میفرماید: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» (همگی از یکدیگرید؛ نساء: ۲۵). ازاینرو، آنان را همانند خود دوست میدارند و آنچه را برای خود میپسندند، برای آنان نیز میخواهند.
به همین سبب، در پیِ آن گفتند: « وَ لاٰ تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنٰا غِلاًّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنٰا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ » (و در دلهایمان کینهای نسبت به کسانی که ایمان آوردهاند قرار مده؛ پروردگارا، همانا تو بسیار مهربان و بخشندهای). پس از خدا خواستند که در دلهایشان هیچ کینهای نسبت به اهل ایمان قرار ندهد؛ و «غِلّ» همان کینه و دشمنی است.
در عبارتِ « لِلَّذِينَ آمَنُوا » (نسبت به آنان که ایمان آوردهاند)، عمومیتبخشی به همهٔ مؤمنان—چه همعصرانشان و چه پیشینیان—وجود دارد و کنایهای لطیف است به اینکه هدفی جز ایمان ندارند.
(بحث روایی)
در تفسیر قمی دربارهٔ سخن خدای متعال: « هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ-مِنْ دِيٰارِهِمْ » (او کسی است که کافرانِ اهل کتاب را از خانههایشان بیرون راند...) تا پایان آیه، آمده است: سبب این ماجرا آن بود که در مدینه سه تیره از یهود میزیستند: بنینضیر، بنیقُریظه و بنیقَینُقاع؛ و میان آنان و پیامبر خدا (ص) پیمان و مهلتی برقرار بود، اما آنان پیمانشان را شکستند.
ماجرای پیمانشکنیِ بنینضیر چنین بود که پیامبر خدا (ص) نزد آنان رفت تا برای دیهٔ دو مرد که یکی از یارانش به قتلِ غافلگیرانه کشته بود، از ایشان وام بگیرد—یعنی قرض بخواهد—و کعب بن اشرف در میان آنان بود. هنگامی که پیامبر بر کعب وارد شد، کعب گفت: خوش آمدی ای ابوالقاسم، صفا آوردی! و برخاست توگویی میخواهد برای او غذایی آماده کند، در حالی که در دل نقشه کشید پیامبر خدا (ص) را به قتل برساند و یارانش را نیز از پای درآورد؛ پس جبرئیل فرود آمد و پیامبر را از این توطئه باخبر ساخت.
پس پیامبر خدا (ص) به مدینه بازگشت و به محمد بن مَسلمهٔ انصاری فرمود: نزد بنینضیر برو و به آنان خبر بده که خداوند عزوجل مرا از خیانت و نیرنگی که در سر داشتید آگاه ساخته است؛ اکنون یا باید از شهر ما بیرون بروید، یا آمادهٔ جنگ شوید! آنان گفتند: از سرزمینت بیرون میرویم.
اما عبدالله بن اُبَیّ به سویشان پیام فرستاد که: بیرون نروید، بلکه بمانید و با محمد وارد نبرد شوید؛ چراکه من، قومم و همپیمانانم شما را یاری خواهیم کرد. اگر بیرون رانده شوید همراهتان بیرون میآییم، و اگر بجنگید در کنارتان خواهیم جنگید. پس آنان ماندگار شدند و در میان خود دژهایشان را استوار ساختند و برای پیکار آماده شدند، و به پیامبر خدا (ص) پیغام فرستادند که: ما بیرون نمیرویم، پس هر کاری میخواهی بکن!
پیامبر خدا (ص) برخاستند و تکبیر گفتند و یارانشان نیز تکبیر گفتند، و به امیرالمؤمنین فرمودند: «به سوی بنینضیر پیش برو». امیرالمؤمنین پرچم را به دست گرفتند و پیش رفتند، و پیامبر خدا (ص) آمدند و قلعهٔ آنان را در محاصره گرفتند؛ و عبدالله بن اُبیّ به بنینضیر خیانت کرد (و به وعدهاش وفا ننمود).
هرگاه پیامبر خدا (ص) بر بخش پیشینِ خانههایشان دست مییافتند، آنان بخشهای سمت خود را مستحکم میکردند و آنچه را به پیامبر نزدیک بود ویران میساختند؛ و هر کس از آنان که خانهای زیبا داشت، آن را خراب میکرد. پیامبر خدا (ص) دستور داده بودند نخلهایشان را قطع کنند؛ از این رو بیتابی کردند و گفتند: «ای محمد، آیا خدا تو را به تباهکاری فرمان میدهد؟! اگر این [نخلها] از آنِ توست پس آنها را بردار، و اگر مال ماست پس قطعشان مکن!»
پس از آن گفتند: «ای محمد، ما از سرزمینت بیرون میرویم؛ پس اموالمان را به ما بده!» فرمود: «نه، بلکه بیرون میروید و تنها حق دارید به اندازهٔ بار شتران با خود ببرید.» آنان این را نپذیرفتند و چند روزی ماندند؛ سپس گفتند: «ما بیرون میرویم و آنچه شتران بار کنند برای ما باشد.» فرمود: «نه، بلکه بیرون میروید و هیچیک از شما چیزی با خود برنمیدارد؛ و اگر نزد کسی از شما چیزی از این اموال بیابیم، او را میکشیم.»
سرانجام بر همین پایه بیرون رفتند؛ گروهی از آنان به فدک و وادیالقری رفتند و گروهی دیگر به سوی شام راهی شدند.
پس خداوند دربارهٔ آنان این آیه را فروفرستاد: « هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا -إلي قوله- فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ » (اوست کسی که کافران را بیرون راند... تا آنجا که: همانا خدا سختکیفر است) [حشر: ۲-۴]؛ و دربارهٔ عیبجوییِ آنان از قطع درختان خرما، بر پیامبر نازل کرد: « مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَهٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهٰا قٰائِمَهً عَليٰ أُصُولِهٰا- فَبِإِذْنِ اللّٰهِ -إلي قوله- رَبَّنٰا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ » (هر درخت خرمایی را که بریدید یا بر ریشههایش استوار بر جای نهادید، به اذن خدا بود... تا آنجا که: پروردگارا، همانا تو بسیار مهربان و بخشندهای) [حشر: ۵-۱۰].
و خداوند دربارهٔ عبدالله بن اُبیّ و یارانش بر پیامبر نازل فرمود: « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نٰافَقُوا -إلي قوله- ثُمَّ لاٰ يُنْصَرُونَ » (آیا کسانی را که نفاق ورزیدند ندیدی... تا آنجا که: سپس یاری نمیشوند) [حشر: ۱۱-۱۲].
و در «مجمعالبیان» از ابنعباس روایت است که: پیامبر (ص) آنان را چنان در محاصره قرار دادند که کار بر آنان بینهایت دشوار شد؛ پس آنچه را پیامبر از آنان میخواست پذیرفتند و با ایشان صلح کردند بر این شرط که خونشان را حفظ کند (جانشان در امان باشد)، آنان را از سرزمین و دیارشان بیرون براند و به سوی اَذرِعات در شام روانهشان سازد، و برای هر سه تن از آنان یک شتر و یک مشکِ آب قرار دهد.
آنان به سوی اَذرِعات در شام و اَریحا بیرون رفتند، مگر دو خاندان؛ از جمله خاندان ابوالحُقَیق و خاندان حُییّ بن اَخطَب، که به خیبر پیوستند و گروهی از آنان نیز راهیِ حیره شدند.
و در همان کتاب از محمد بن مَسلَمه روایت است که: پیامبر خدا (ص) او را به سوی بنینضیر فرستادند و فرمان دادند که برای جلای وطن و بیرون رفتن، سه شب به آنان مهلت دهد.
و در همان کتاب از محمد بن اسحاق روایت است: بیرون راندنِ بنینضیر هنگام بازگشت پیامبر (ص) از جنگ اُحُد بود، و فتح بنیقُرَیظه در بازگشتِ ایشان از جنگ احزاب رخ داد؛ ولی زُهری بر این نظر بود که بیرون راندن بنینضیر پیش از اُحد و در آغاز ششمین ماه پس از واقعهٔ بدر بوده است.
و در همان کتاب از ابنعباس روایت است: این سخن خدای متعال که میفرماید: « مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَليٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُريٰ » (آنچه خدا از [اموالِ] ساکنان آن آبادیها به پیامبرش بازگرداند...) [حشر: ۷] تا پایان آیه، دربارهٔ اموال کافرانِ اهل آبادیها نازل شد؛ و آنان بنیقُرَیظه و بنینضیر بودند که در مدینه قرار داشتند، و فدک که در سه میلیِ مدینه بود، و نیز خیبر و آبادیهای عُرَینه و یَنبُع. خداوند این اموال را به پیامبرش اختصاص داد تا هر گونه بخواهد در آنها حکم کند، و خبر داد که همهٔ آنها از آنِ اوست. پس گروهی گفتند: «چرا آنها را تقسیم نمیکند؟» و بدین جهت این آیه نازل شد.
و در همان کتاب از ابنعباس نقل است که گفت: پیامبر خدا (ص) در روز [پیروزی بر] بنینضیر به انصار فرمودند: «اگر بخواهید، از اموال و خانههایتان به مهاجران میبخشید و با آنان در این غنیمت شریک میشوید؛ و اگر بخواهید، خانهها و اموالتان برای خودتان بماند و چیزی از غنیمت به شما داده نشود.» انصار گفتند: «بلکه از خانهها و اموالمان به آنان میدهیم و در این غنیمت نیز آنان را بر خود مقدّم میداریم و در آن با ایشان شریک نمیشویم.» پس این آیه نازل شد: « وَ يُؤْثِرُونَ عَليٰ أَنْفُسِهِمْ » (و [دیگران را] بر خود مقدّم میدارند...) [حشر: ۹].
میگویم: دربارهٔ ایثار انصار و نزول این آیه در شأن آن، داستانهای دیگری نیز روایت شده است؛ و ظاهر امر آن است که این موارد از قبیل تطبیق آیه بر آن داستانهاست. معانی و مضامین گذشته نیز در کتاب «الدر المنثور» از طریقها و اسناد فراوان و گوناگونی روایت شده است.
در کتاب «التوحید» از امام علی (ع) روایت شده است که وقتی از ایشان دربارهٔ آیاتی پرسیدند که بر پرسشگر پوشیده و دشوار آمده بود، دربارهٔ این سخن که خدای متعال میفرماید: « فَأَتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا » (پس خدا از جایی که گمان نمیبردند به سراغشان آمد)، فرمود: «یعنی بر آنان عذابی فرستاد».
در کتاب «التهذیب» به سند خود از حَلَبی روایت کرده است که امام صادق (ع) دربارهٔ آیهٔ « مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَليٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ » (آنچه خدا از آنان به پیامبرش بازگرداند، شما هیچ اسب و شتری بر آن نتاختید...) فرمود: «فَیء، مالهایی است که در به دست آوردن آنها خونی ریخته نشده و قتلی رخ نداده باشد؛ و اَنفال (اموال عمومیِ در اختیار پیامبر و امام) نیز مانند آن و در همان جایگاه است».
در کتاب «مجمع البیان»، مِنْهال بن عَمرو از امام علی بن الحسین (ع) روایت کرده است که گفت: دربارهٔ این سخن خداوند پرسیدم که: « وَ لِذِي الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ-وَ الْمَسٰاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ » (و برای خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و درراهماندگان)؛ فرمود: «آنان، خویشاوندانِ ما، مسکینانِ ما و درراهماندگانِ ما هستند».
میگویم: این معنا در کتاب «التهذیب» نیز از سُلَیم بن قَیس از امیرالمؤمنین (ع) روایت شده است. مؤلف «مجمع البیان» پس از نقل روایت گذشته میگوید: «همهٔ فقها گفتهاند: مقصود، یتیمانِ عموم مردم و همچنین مسکینان و درراهماندگانِ آنان هستند؛ و این معنا نیز از اهلبیت (ع) روایت شده است».
در کتاب «الکافی» به سند خود از زُراره روایت کرده است که از امام باقر و امام صادق (ع) شنید که میفرمودند:
«همانا خداوند عزّوجلّ ادارهٔ کار آفریدگانش را به پیامبرش (ص) واگذار کرد تا ببیند فرمانبرداریِ آنان چگونه است»؛ سپس این آیه را تلاوت فرمود [در یادداشت منبع آمده: ظاهراً باید «تَلَیا؛ آن دو بزرگوار تلاوت کردند» باشد]: « مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا » (آنچه را پیامبر به شما داد بگیرید و از آنچه شما را از آن بازداشت، دست بردارید).
میگویم: روایات از اهلبیت (ع) در این معنا بسیار است. و چنانکه از روایات آشکار میشود، مراد از واگذاریِ کار خلق به پیامبر (ص)، امضا و تنفیذِ آن چیزهایی است که پیامبر (ص) برای مردم تشریع و احکام آن را بیان فرمود و نیز واجبگردانیدنِ اطاعت از ایشان در آن موارد و واگذاریِ ولایت و تدبیر امور مردم به آن حضرت است؛ اما تفویض به این معنا که خدای متعال این اختیار را از خویش سلب کرده و آن را تماماً به عهدهٔ پیامبر (ص) گذاشته باشد، امری محال است.
و در همان کتاب («الکافی») به سند خود از امام صادق (ع) در حدیثی روایت کرده است: «اجزای ایمان با یکدیگر پیوستهاند و ایمانْ خود خانهای (سرایی امن) است؛ و اسلام نیز خانهای است و کفر نیز خانهای است».
در کتاب «المحاسن» به سند خود از ابوعُبَیده از امام باقر (ع) در حدیثی روایت کرده است که فرمود: «ای زیاد، وای بر تو! مگر دین چیزی جز محبت است؟! آیا به این سخن خدا نمینگری که: « إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ-وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ » (اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد)؟ و آیا به این سخن خدا خطاب به محمد (ص) نمینگرید که: « حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ » (ایمان را محبوب شما قرار داد و آن را در دلهایتان بیاراست)، و فرمود: « يُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَيْهِمْ » (کسانی را که به سویشان هجرت کردهاند دوست میدارند)؟ و فرمود: دین همان محبت است و محبت همان دین است».
در کتاب «مجمع البیان» آمده است و در حدیث است که: «شُحّ (بخل توأم با آزمندی) و ایمان در دل هیچ مرد مسلمانی با هم جمع نمیشود، و غبارِ [برخاسته] در راه خدا با دود جهنم در درون هیچ مرد مسلمانی گرد نمیآید».
در کتاب «من لا یحضره الفقیه»، فضل بن ابیقُرّه سَمَندی روایت کرده است که گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: «آیا میدانی شحیح (بسیار بخیل و آزمند) کیست؟» گفتم: همان بخیل است. فرمود: «شُحّ از بخل سختتر است؛ زیرا بخیل تنها بر آنچه در دست خود دارد بخل میورزد، ولی شحیح هم بر آنچه در دست مردم است بخل و چشمداشت دارد و هم بر آنچه در دست خود دارد، تا جایی که در دست مردم چیزی نمیبیند مگر آنکه آرزو میکند از راه حلال یا حرام مالِ او باشد، و به آنچه خدای عزّوجلّ روزیاش کرده است قناعت نمیورزد».
سورهٔ حشر (۵۹): آیههای ۱۱ تا ۱۷
اشاره
۞ أَلَمۡ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ نَافَقُواْ يَقُولُونَ لِإِخۡوَٰنِهِمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ لَئِنۡ أُخۡرِجۡتُمۡ لَنَخۡرُجَنَّ مَعَكُمۡ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمۡ أَحَدًا أَبَدٗا وَإِن قُوتِلۡتُمۡ لَنَنصُرَنَّكُمۡ وَٱللَّهُ يَشۡهَدُ إِنَّهُمۡ لَكَٰذِبُونَ
آیا به کسانی که نفاق ورزیدند ننگریستی؟ به برادرانِ کافر خود از اهل کتاب میگویند: «اگر شما را بیرون کنند، ما هم قطعاً با شما بیرون خواهیم آمد و دربارهٔ شما هرگز از هیچکس اطاعت نمیکنیم؛ و اگر با شما بجنگند، بیتردید یاریتان خواهیم کرد.» و خدا گواهی میدهد که آنان قطعاً دروغگویند.
لَئِنۡ أُخۡرِجُواْ لَا يَخۡرُجُونَ مَعَهُمۡ وَلَئِن قُوتِلُواْ لَا يَنصُرُونَهُمۡ وَلَئِن نَّصَرُوهُمۡ لَيُوَلُّنَّ ٱلۡأَدۡبَٰرَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ
اگر بیرون رانده شوند، با آنان بیرون نخواهند رفت، و اگر با آنان جنگ شود، یاریشان نخواهند کرد، و اگر هم یاریشان کنند، قطعاً پشت کرده، میگریزند و آنگاه خود یاری نخواهند شد.
لَأَنتُمۡ أَشَدُّ رَهۡبَةٗ فِي صُدُورِهِم مِّنَ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَفۡقَهُونَ
بیگمان، هراسِ شما در دلهای آنان بیش از ترس از خداست؛ این بدان سبب است که آنان مردمی هستند که حقایق را درنمییابند.
لَا يُقَٰتِلُونَكُمۡ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرٗى مُّحَصَّنَةٍ أَوۡ مِن وَرَآءِ جُدُرِۭۚ بَأۡسُهُم بَيۡنَهُمۡ شَدِيدٞۚ تَحۡسَبُهُمۡ جَمِيعٗا وَقُلُوبُهُمۡ شَتَّىٰۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمٞ لَّا يَعۡقِلُونَ
آنان همگی با شما نمیجنگند، مگر در آبادیهای دژدار و استوار یا از پشتِ دیوارها؛ دلاوری و ستیزهشان میان خودشان سخت است؛ گمان میکنی که باهماند، در حالی که دلهایشان پراکنده است؛ این از آن روست که آنان مردمی خردورز نیستند.
كَمَثَلِ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ قَرِيبٗاۖ ذَاقُواْ وَبَالَ أَمۡرِهِمۡ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ
[حکایتِ آنان] همچون سرگذشت کسانی است که اندکی پیش از ایشان بودند و فرجامِ بد کار خود را چشیدند؛ و برایشان عذابی دردناک خواهد بود.
كَمَثَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ إِذۡ قَالَ لِلۡإِنسَٰنِ ٱكۡفُرۡ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيٓءٞ مِّنكَ إِنِّيٓ أَخَافُ ٱللَّهَ رَبَّ ٱلۡعَٰلَمِينَ
[و نیز] همانند شیطان، آنگاه که به انسان گفت: «کافر شو!» و چون کافر شد، گفت: «من از تو بیزارم، من از خدا که پروردگار جهانیان است میترسم!»
فَكَانَ عَٰقِبَتَهُمَآ أَنَّهُمَا فِي ٱلنَّارِ خَٰلِدَيۡنِ فِيهَاۚ وَذَٰلِكَ جَزَٰٓؤُاْ ٱلظَّٰلِمِينَ
سرانجامِ آن دو چنین شد که در آتش درآیند و در آن جاودان بمانند؛ و این است سزای ستمکاران.
بیان
این آیات به حال منافقان و وعدهای که به بنینضیر دادند اشاره دارد؛ مبنی بر اینکه اگر با آنان جنگ شود یاریشان کنند و اگر بیرون رانده شوند همراهشان بیرون بروند، و نیز بر دروغگویی آنان در این وعدهها دلالت میکند.
خدای متعال میفرماید: « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نٰافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوٰانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ » إلخ (آیا به کسانی که نفاق ورزیدند ننگریستی که به برادران کافرشان از اهل کتاب میگویند...). واژهٔ «الإخوان» همانند «الأخوة»، جمعِ «أخ» (برادر) است. برادری در اصل به معنای اشتراک در انتساب به یک پدر است، اما دایرهٔ کاربرد آن گسترش مییابد و درباره کسانی که در اعتقاد یا دوستی و مانند آن اشتراک دارند نیز به کار میرود؛ و چنانکه گفتهاند، کاربرد «الأخوة» در کسانی که در نسبت به یک پدر شریکاند، و کاربرد «الإخوان» در مشترکان در باور و مانند آن بیشتر است.
پرسش در این آیه برای شگفتی است. مراد از کسانی که نفاق ورزیدند، عبدالله بن اُبَیّ و یاران او هستند؛ و مقصود از برادرانشان از اهل کتاب که کافر شدند، همانطور که سیاق آیات تأیید میکند، بنینضیرند؛ چراکه مفاد آیات همین را نشان میدهد: اینکه آنان گروهی از اهل کتاب بودند که سرنوشتشان پس از گروهی دیگر، میان بیرون رانده شدن و جنگیدن مردد شد؛ و این گروه جز بنینضیر پس از بنیقینقاع نبودند.
و این سخن او که میفرماید: « لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لاٰ نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ » (اگر شما را بیرون کنند، بیتردید ما نیز با شما بیرون میآییم، و دربارهٔ شما هرگز از هیچکس اطاعت نمیکنیم، و اگر با شما بجنگند، قطعاً یاریتان خواهیم کرد)، گفتار منافقان است. حرف «لام» در « لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ » برای سوگند است؛ یعنی سوگند میخوریم که اگر مسلمانان شما را از خانهوکاشانهتان بیرون کنند، ما نیز همراه شما از دیارمان بیرون میرویم و پیوسته در کنارتان خواهیم بود، و دربارهٔ شما (یعنی در امور مربوط به شما) هرگز از کسی که به جدایی از شما دستور دهد پیروی نمیکنیم، و اگر مسلمانان با شما بجنگند، بیگمان شما را علیه آنان یاری خواهیم کرد.
و این فرمودهٔ او: « وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ » (و خدا گواهی میدهد که بیتردید آنان دروغگویند)، دروغ دانستنِ وعدهٔ منافقان و بیان صریح این نکته است که آنان به وعدهٔ خود وفا نمیکنند.
خدای متعال میفرماید: « لَئِنْ أُخْرِجُوا لاٰ يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاٰ يَنْصُرُونَهُمْ » (اگر اخراج شوند، همراهشان بیرون نمیروند؛ و اگر با آنان بجنگند، یاریشان نخواهند کرد). این سخن، تکذیب تفصیلیِ وعدهٔ منافقان است پس از آنکه با جملهٔ « وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ » به شکل اجمالی تکذیب شده بود. در این آیه «لام» قسم تکرار شده است، و معنایش این است: سوگند که اگر بنینضیر اخراج شوند، منافقان همراه آنان بیرون نخواهند رفت؛ و سوگند که اگر با آنان جنگ شود، یاریشان نخواهند داد.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ يُنْصَرُونَ » (و اگر هم یاریشان کنند، قطعاً پشت کرده و میگریزند، سپس خودشان نیز یاری نخواهند شد). این سخن اشاره به آن دارد که یاریِ منافقان اگر هم فرضا رخ دهد — که هرگز رخ نخواهد داد — پایدار نخواهد بود و سودی به حال اهل کتاب ندارد، بلکه منافقان پا به فرار میگذارند و پشت میکنند؛ آنگاه خودشان نیز یاری نمیشوند، بلکه بدون اینکه کسی به دادشان برسد هلاک میگردند.
خدای متعال میفرماید: « لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَهً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللّٰهِ » (بیتردید هراس شما در سینههای آنان بیشتر از هراسشان از خداست) تا آخر آیه. ضمیرهای جمع به منافقان بازمیگردد، و «رهبت» به معنای بیم و ترس است. این آیه در مقام بیان علت این سخن است: « وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبٰارَ »؛ یعنی فرارشان به این دلیل است که ترس آنان از شما شدیدتر از ترسشان از خداست، از این رو اگر بجنگید تاب مقاومت در برابرتان را ندارند و در برابر شما پایداری نمیکنند.
و خداوند علت آن را با این کلام روشن ساخته است: « ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ يَفْقَهُونَ » (این بدان سبب است که آنان مردمی هستند که فهم عمیق ندارند). اشاره با کلمهٔ «ذلک» (این) به همان نکته است که ترسِ آنان از مؤمنان بیشتر از ترسشان از خداست؛ یعنی هراسشان از شما به این خاطر است که اهل فهم و درک درست نیستند، و اگر حقیقت امر را بهخوبی درمییافتند، برایشان آشکار میشد که ادارهٔ همهٔ امور به دست خدای متعال است و هیچکس جز او اختیاری در کارها ندارد، چه مسلمانان باشند و چه دیگران؛ و هیچ موجودی جز او توانایی بر کار خیر یا شر، یا سودمند یا زیانبار ندارد مگر به توان و نیرویی از سوی خودِ او؛ بنابراین سزاوار نیست که از کسی جز خدای عزّوجلّ هراسی به دل راه یابد.
خدای متعال میفرماید: « لاٰ يُقٰاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلاّٰ فِي قُريً مُحَصَّنَهٍ أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ » (آنان همگی با شما نمیجنگند مگر در آبادیهای دژبندیشده یا از پشت دیوارها). این آیه نشاندهندهٔ اثر ترس و بزدلی همهٔ آنان است، و معنایش این است: بنینضیر و منافقان هیچگاه همگی با شما بهگونهای نمیجنگند که به میدان باز رویارو بیایند، بلکه تنها در آبادیهای استوار و قلعههای نفوذناپذیر یا از پشت دیوارها، بدون آنکه خود را نشان دهند، با شما میجنگند.
و این سخن او که: « بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ » (ستیز و نبردشان میان خودشان سخت است)؛ یعنی آنان میان خودشان درگیریِ سخت و برخوردی شدید دارند، ولی هرگاه برای نبرد با شما به میدان بیایند و شما را روبهرو ببینند، به سبب ترسی که خداوند در دلهایشان افکنده است، بزدل و ناتوان میشوند.
و فرمودهٔ او: « تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰي » (آنان را متحد میپنداری، در حالی که دلهایشان پراکنده است)؛ یعنی گمان میکنی آنان با الفت و همبستگی گرد آمدهاند، در حالی که دلهایشان پراکنده است و اتحادی با یکدیگر ندارند، و همین پراکندگی بزرگترین عامل خواری و شکست است. این بدان سبب است که آنان گروهی هستند که خرد نمیورزند؛ و اگر عقل و خرد را به کار میگرفتند، با هم متحد میشدند و یکصدا عمل میکردند.
خدای متعال میفرماید: « كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً ذٰاقُوا وَبٰالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ » (همانند کسانی هستند که اندکی پیش از آنان بودند و سرانجام ناگوار کارِ خویش را چشیدند، و برایشان عذابی دردناک خواهد بود). واژهٔ «وبال» به معنای سرانجام بد است، و کلمهٔ « قَرِيباً » به عنوان قید زمان به کار رفته؛ یعنی «در زمانی نزدیک».
و عبارت « كَمَثَلِ » (مانندِ...)، خبر برای مبتدای محذوف است و در تقدیر «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ...» (داستانِ آنان همانند داستانِ...) بوده است، و معنای آیه این است:
داستانِ آنان، یعنی داستان یهودیان بنینضیر در پیمانشکنی و اینکه منافقان به دروغ به آنان وعدهٔ یاری دادند و سپس کارشان به بیرون رانده شدن انجامید، همانند داستان کسانی است که اندکی پیش از آنان بودند؛ یعنی «بنیقینقاع» که گروه دیگری از یهودیان مدینه بودند. آنان پس از جنگ بدر پیمان شکستند و پیامبر خدا (ص) آنان را به «اَذْرِعات» تبعید کرد. منافقان به بنیقینقاع نیز وعده داده بودند که دربارهشان با پیامبر خدا (ص) سخن بگویند و نگذارند اخراج شوند، اما به آنان خیانت کردند؛ در نتیجه، بنیقینقاع فرجام ناگوار کار خود را چشیدند و در آخرت نیز عذابی دردناک دارند. و گفته شده است: مراد از کسانی که پیش از آنان بودند، کافران مکه در روز بدر هستند؛ اما معنای نخست با سیاق آیات سازگارتر است.
به هر حال، آنگونه که سیاق نشان میدهد، این مَثَل برای بنینضیر است نه برای منافقان.
خدای متعال میفرماید: « كَمَثَلِ الشَّيْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اكْفُرْ فَلَمّٰا كَفَرَ قٰالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ » (همانند مَثَلِ شیطان هنگامی که به انسان گفت: کافر شو! و چون کافر شد، گفت: من از تو بیزارم...)؛ ظاهر سیاق نشان میدهد که این آیه، مَثَلی برای منافقان است در فریبدادنِ بنینضیر با وعدهٔ یاری و سپس واگذاشتن و بیپناه رها کردنِ آنان به هنگام نیاز.
ظاهر سیاق میرساند که مراد از شیطان و انسان، جنس (نوعِ شیطان و نوعِ انسان) است؛ و اشاره دارد به اینکه شیطان با آراستن کالاهای زندگی دنیا برای انسان و زیبا جلوه دادنِ رویگردانی از حق به وسیلهٔ وعدههای دروغین و آرزوهای سرابگونه، او را میفریبد و به کفر فرامیخواند؛ تا آنکه طلیعههای آخرت برای او آشکار میشود و به چشم خویش میبیند که آنچه از آرزوهای زندگی دنیا بدان مغرور و دلخوش شده بود، چیزی جز سرابی فریبنده و خیالی بازیچه نبوده است. در این هنگام، شیطان از او بیزاری میجوید و به وعدهاش وفا نمیکند و میگوید: «إني بريء منك إني أخاف الله رب العالمين» (من از تو بیزارم، من از خدا، پروردگار جهانیان، میترسم).
کوتاهسخن اینکه، مَثَل منافقان در تشویقکردن بنینضیر به مخالفت با پیامبر خدا (ص) و وعدهٔ یاری به آنان و سپس خیانت و خلف وعده، همانند مَثَل همین شیطان است که با وعدههای دروغینش انسان را به کفر فرا میخواند؛ سپس به هنگام نیاز، پس از آنکه کافر شد، از او بیزاری میجوید.
و گفته شده است: مراد از این مَثَل، اشاره به داستانِ «بَرْصیصای عابد» است که شیطان گناه را در نظرش آراست و او با زنی زنا کرد و سپس کافر شد؛ این داستان، انشاءالله، در بحث روایی پیشِ رو خواهد آمد.
و گفته شده است: مَثَل پیشین که در کلام خدا: « كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً » (همانند کسانی که اندکی پیش از آنان بودند) آمده بود، مَثَل کافران مکه در روز بدر است ــ چنانکه گذشت ــ و مراد از «انسان» در این مَثَل، ابوجهل است و مقصود از اینکه شیطان به او گفت «کافر شو»، همان ماجرایی است که خدای متعال در داستان آن بیان فرموده است: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ وَ قٰالَ لاٰ غٰالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّٰاسِ وَ إِنِّي جٰارٌ لَكُمْ فَلَمّٰا تَرٰاءَتِ الْفِئَتٰانِ نَكَصَ عَليٰ عَقِبَيْهِ وَ قٰالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَريٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ وَ اللّٰهُ شَدِيدُ الْعِقٰابِ» (انفال: ۴۸)؛ «و [یاد کن] هنگامی را که شیطان کارهایشان را در نظرشان بیاراست و گفت: امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نخواهد شد و من پناه و یار شمایم؛ پس هنگامی که دو گروه با یکدیگر روبهرو شدند، به عقب بازگشت و گفت: من از شما بیزارم! من چیزی میبینم که شما نمیبینید، من از خدا میترسم و خدا سختکیفر است».
و بنا بر این وجه، سخنِ شیطان که گفت: « إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِينَ » (من از خدا، پروردگار جهانیان، میترسم) سخنی جدی بوده است؛ زیرا او از عذاب فرشتگانی که برای یاری مؤمنان در بدر فرود آمده بودند میترسید. اما بنا بر دو وجهِ نخست، این سخن گونهای ریشخند و رسوا ساختنِ انسان است.
خدای متعال میفرماید: « فَكٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِي النّٰارِ خٰالِدَيْنِ فِيهٰا وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ الظّٰالِمِينَ » (سرانجام هر دوی آنان این شد که در آتشاند و در آن جاودانهاند، و این است سزای ستمکاران)؛ ظاهر این است که ضمیرهای تثنیه (دو نفره) به شیطان و انسانِ یادشده در مَثَل بازمیگردد. بنابراین در آیه، بیانِ فرجام شیطان در فریبدادن و گمراهساختنِ انسان، و فرجام انسان در فریبخوردن و گمراهیاش آمده است؛ و نیز اشارهای است به اینکه همین سرنوشت، فرجامِ منافقان در وعدهدادن به بنینضیر و خیانت به آنان است، و فرجامِ بنینضیر در دلبستن به وعدهٔ دروغین آنان و پافشاری بر ستیزهجویی و مخالفت؛ و معنای آیه روشن است.
(بحث روایی)
در کتاب «الدر المنثور»، ابناسحاق، ابنمنذر و ابونعیم در «دلائل» از ابنعباس روایت کردهاند: گروهی از بنیعوف بن حارث ــ از جمله عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول، ودیعه بن مالک، سُوَید و داعِس ــ نزد بنینضیر پیام فرستادند که: «استوار بمانید و مقاومت کنید؛ زیرا ما هرگز شما را تسلیم نمیکنیم، و اگر با شما بجنگند همراهتان میجنگیم، و اگر شما را بیرون کنند با شما بیرون میآییم». پس بنینضیر در انتظار این یاریِ آنان ماندند، اما آنها کاری نکردند و خداوند در دلهایشان هراس افکند.
پس [بنینضیر] از پیامبر خدا (ص) خواستند که آنان را [از مدینه] بیرون بفرستد و از خونشان درگذرد، به این شرط که هرچه شترهایشان بتواند از اموال حمل کند از آنِ خودشان باشد، جز سلاح و زره («الحلقة» یعنی سازوبرگ جنگی و زره). پیامبر (ص) پذیرفت؛ و چنان شد که هر مردی از آنان خانهاش را ویران میکرد و [تختهها و مصالحش را] بر پشت شتر خود مینهاد و راهی میشد. سرانجام گروهی از آنان به خیبر رفتند و برخی نیز راهی شام شدند.
میگویم: این روایت با آنچه در چندین روایت دیگر آمده ناسازگار است؛ زیرا در آن روایات آمده که خودِ پیامبر (ص) به آنان پیشنهاد فرمود با آنچه شترها میتوانند از اموال حمل کنند خارج شوند، ولی آنان نپذیرفتند؛ سپس پس از چند روز به همان راضی شدند، اما پیامبر (ص) نپذیرفت مگر آنکه تنها خود و خانوادههایشان بدون بردن هیچ مالی بیرون بروند. آنان نیز اینگونه خارج شدند، و پیامبر (ص) برای هر سه نفر از آنان یک شتر و یک مشک آب قرار داد.
و در همان کتاب، ابنمردویه از ابنعباس روایت کرده که دربارهٔ « أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نٰافَقُوا » (آیا به کسانی که نفاق ورزیدند ننگریستی؟) گفت: مقصود عبدالله بن اُبَیّ بن سَلول، رفاعة بن تابوت، عبدالله بن نَبتَل و اَوس بن قَیظی هستند؛ و مراد از « لِإِخْوٰانِهِمُ » (به برادرانشان)، بنینضیرند.
میگویم: مقصود [از نام بردن این چند تن] تنها برشمردن برخی از منافقان است؛ بنابراین با آنچه در روایت پیشین آمده منافاتی ندارد.
و در همان کتاب، ابنابیالدنیا در «مکاید الشیطان»، ابنمردویه، و بیهقی در «شعب الإیمان» از عُبید بن رفاعهٔ دارمی روایت کردهاند که او آن را به پیامبر خدا (ص) میرساند که فرمود: در بنیاسرائیل راهبی بود. شیطان دختری را گرفت و دچار خفگی ساخت و در دل خانوادهاش افکند که داروی او نزد آن راهب است. دختر را نزد راهب آوردند، اما او از پذیرفتنش خودداری کرد. ولی چندان اصرار ورزیدند تا اینکه پذیرفت و دختر نزد او ماند.
شیطان نزد راهب آمد و او را وسوسه کرد و [گناه را] برایش آراست و پیوسته او را برانگیخت تا با دختر همبستر شد. هنگامی که دختر باردار شد، شیطان به راهب وسوسه کرد و گفت: «اکنون رسوا میشوی و خانوادهاش نزد تو میآیند؛ پس او را بکش! اگر آمدند بگو مرده است». پس او را کشت و به خاک سپرد. آنگاه شیطان نزد خانوادهاش رفت و به آنان وسوسه کرد و در دلشان افکند که راهب دختر را باردار ساخته و سپس کشته است. پس خانوادهاش نزد راهب آمدند و جویا شدند، و او گفت: «مرده است»؛ پس او را گرفتند.
آنگاه شیطان نزد او آمد و گفت: «من بودم که این فکر را در دل خانوادهاش افکندم، و من بودم که تو را به این گرفتاری دچار کردم؛ پس از من اطاعت کن تا نجات یابی، و برایم دو سجده به جا آور!» پس راهب دو بار برای او سجده کرد. و این همان است که خداوند فرمود: « كَمَثَلِ الشَّيْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اكْفُرْ » (همانند شیطان، آنگاه که به انسان گفت: «کافر شو!») تا پایان آیه [حشر: ۱۶].
میگویم: این داستان مشهور است و به صورت کوتاه و مفصل در روایات فراوانی گزارش شده است.
[سورهٔ حشر (۵۹): آیههای ۱۸ تا ۲۴]
اشاره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَلۡتَنظُرۡ نَفۡسٞ مَّا قَدَّمَتۡ لِغَدٖۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا پروا کنید، و هر کس باید بنگرد که برای فردا چه پیش فرستاده است؛ و از خدا پروا بدارید، چراکه خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.
وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ نَسُواْ ٱللَّهَ فَأَنسَىٰهُمۡ أَنفُسَهُمۡۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ
و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا نیز خودشان را از یادشان بُرد؛ آنان همان نافرماناناند.
لَا يَسۡتَوِيٓ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِ وَأَصۡحَٰبُ ٱلۡجَنَّةِۚ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَنَّةِ هُمُ ٱلۡفَآئِزُونَ
اهل دوزخ و اهل بهشت یکسان نیستند؛ اهل بهشت همان رستگاراناند.
لَوۡ أَنزَلۡنَا هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانَ عَلَىٰ جَبَلٖ لَّرَأَيۡتَهُۥ خَٰشِعٗا مُّتَصَدِّعٗا مِّنۡ خَشۡيَةِ ٱللَّهِۚ وَتِلۡكَ ٱلۡأَمۡثَٰلُ نَضۡرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمۡ يَتَفَكَّرُونَ
اگر این قرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم، بیتردید آن را از بیمِ خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی؛ و این مثلها را برای مردم میزنیم، شاید بیندیشند.
هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ عَٰلِمُ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِۖ هُوَ ٱلرَّحۡمَٰنُ ٱلرَّحِيمُ
او خدایی است که معبودی جز او نیست، دانای نهان و آشکار است، او بخشندهٔ مهربان است.
هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡمَلِكُ ٱلۡقُدُّوسُ ٱلسَّلَٰمُ ٱلۡمُؤۡمِنُ ٱلۡمُهَيۡمِنُ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡجَبَّارُ ٱلۡمُتَكَبِّرُۚ سُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يُشۡرِكُونَ
او خدایی است که هیچ معبودی جز او نیست؛ همان فرمانروای پاک و پیراسته، سلامتبخش، ایمنیدهنده، نگهبان مسلط، شکستناپذیر، مقتدر و والامقام؛ پاک و منزه است خدا از آنچه برای او شریک میسازند.
هُوَ ٱللَّهُ ٱلۡخَٰلِقُ ٱلۡبَارِئُ ٱلۡمُصَوِّرُۖ لَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ يُسَبِّحُ لَهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ
او خدای آفریننده، هستیبخش و صورتگر است؛ نیکوترین نامها از آنِ اوست؛ آنچه در آسمانها و زمین است همواره تسبیح او میگوید، و او شکستناپذیر و سنجیدهکار است.
بیان
آنچه این آیات کریمه در بر دارد، همچون نتیجهای است که از آیات پیشینِ سوره به دست میآید؛ چراکه در آیات گذشته به دشمنی و ستیزِ یهودیان بنینضیر و پیمانشکنیِ آنان اشاره شد—همان چیزی که ایشان را به زیانِ دنیا و آخرتشان درافکند—و نیز به تحریک منافقان که آنان را بر ستیز با خدا و پیامبرش برمیانگیختند، و همین مایهٔ هلاکتشان گشت. ریشه و علّت واقعی این ماجرا آن بود که آنان در کارهای خویش خدا را در نظر نگرفتند و او را فراموش کردند، پس خدا نیز خودشان را از یادشان برد؛ در نتیجه، آنچه را خیرِ جانشان و مایهٔ صلاح امروز و فردایشان بود برنگزیدند، و سرگشته ماندند و هلاک شدند.
از این رو، بر هر کس که به خدا، پیامبرش و روز واپسین ایمان آورده، لازم است پروردگار خویش را یاد کند و او را فراموش نسازد، و در کرداری که برای روز بازگشت به سوی پروردگارش پیش میفرستد نیک بنگرد؛ چراکه هرچه انجام داده است برای او محفوظ میماند و خدا در آن روز بر پایهٔ همان به حسابش میرسد و به او جزا و پاداشی پابرجا میدهد که هرگز از او جدا نمیشود.
و این همان مقصودی است که کلام الهی در پیِ آن است: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ » (ای کسانی که ایمان آوردهاید، پروای خدا پیشه کنید و هر کس باید بنگرد برای فردا چه پیش فرستاده است...) تا پایان آیات؛ پس مؤمنان را فرامیخواند تا خدای پاک و منزه را یاد کنند و او را از یاد نبرند، و در کارهای خویش بنگرند؛ کارهایی که گردشِ مدار زندگی آخرتشان بر شایستگی یا ناشایستگیِ آنها میچرخد؛ از این رو باید پیوسته بر اعمال خود مراقبت داشته باشند تا شایسته و خالص برای وجه کریم او باشد، و سپس به حساب نفس خویش برسند؛ پس خدا را بر هر کار نیکی که کردهاند سپاس گویند، و نفس را بر هر کار بدی که مرتکب شده سرزنش و نکوهش کنند و آمرزش بطلبند.
یاد کردن خدای متعال با نامهای نیکو و صفات والایش — بدانگونه که درخورِ ساحت عظمت و کبریایی اوست و قرآن کریم در آموزههای خود بیان کرده — تنها راهی است که سالکش را به کمال بندگی میرساند، و برای انسان هیچ کمالی بالاتر از آن نیست.
چراکه انسان، بندهٔ محض و مملوکِ بیقیدوشرطِ خدای پاک و منزه است؛ پس از هر جهتِ فرضی مملوکِ اوست و از هیچ جهتی استقلالی ندارد، همانگونه که خدای متعال نیز از هر جهتِ فرضی مالکِ اوست و از هر حیث استقلالِ تام دارد. کمالِ هر چیز در خلوصِ آن در ذات و آثار خویش است؛ ازاینرو کمالِ انسان در این است که خود را بیهیچ استقلالی مملوکِ خدا ببیند، و به صفات بندگی چون خضوع، خشوع، خواری، فروتنی و نیازمندی در برابر ساحت عظمت، عزت و بینیازیِ پروردگار آراسته شود، و کارها و رفتارهایش بر پایهٔ آنچه خدا میخواهد سامان پذیرد نه آنچه دلخواهِ خودِ اوست، بیآنکه در هیچیک از این مراحل (ذات، صفات و افعال) دچار غفلت گردد.
و نگریستن به ذات، صفات و افعالِ خویش با دیدِ پیرویِ محض و مملوکیتِ بیقیدوشرط، برای انسان کامل نمیشود مگر با توجهِ باطنی به پروردگارش؛ پروردگاری که بر هر چیزی گواه است، به همه چیز احاطه دارد و بر هر جانی با آنچه به دست آورده ناظر و مسلط است، بیآنکه از او غافل گردد یا فراموشش کند.
در این هنگام است که دلش آرام میگیرد، چنانکه خدای متعال میفرماید: «أَلاٰ بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد: ۲۸؛ «آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرام میگیرد»)، و خدای پاک و منزه را به صفات کمالش که نامهای نیکویش در بر دارند میشناسد، و در برابر آن، ویژگیهای بندگی و جنبههای نقصِ وی چون خضوع، خشوع، خواری، ناداری و نیازمندی از او آشکار میگردد.
و به دنبال این شناخت، با پیوستگیِ حضور و مداومت بر یاد خدا، کارهای شایستهاش سامان مییابد؛ خدای متعال میفرماید: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَهً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ وَ لاٰ تَكُنْ مِنَ الْغٰافِلِينَ إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ» (اعراف: ۲۰۶؛ «و پروردگارت را در دلِ خود با تضرع و بیم، و با صدایی آهستهتر از بانگِ بلند، بامدادان و شامگاهان یاد کن و از غافلان مباش؛ بیگمان کسانی که نزد پروردگار تواند از پرستش او گردنفرازی نمیکنند و تسبیحش میگویند و تنها برای او سجده میکنند»)، و میفرماید: «فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ وَ هُمْ لاٰ يَسْأَمُونَ» (حم سجده: ۳۸؛ «پس اگر تکبر ورزند، کسانی که نزد پروردگار تواند شب و روز او را تسبیح میگویند و هرگز خسته نمیشوند»).
و بنا بر اقتضای سیاق، این سخنِ خدای متعال: « لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ » («اگر این قرآن را فرومیفرستادیم...») تا پایان آیات، به همین نکتهای اشاره دارد که یادآور شدیم؛ یعنی شناختِ خدای متعال به صفات کمالش و شناختِ نفس به صفات نقص و نیازی که در برابر آن قرار دارد.
خدای متعال میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ » («ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا بدارید و هر کس باید بنگرد برای فردا چه پیش فرستاده است») تا پایان آیه. [این سخن،] فرمانی است به مؤمنان به پروا داشتن از خدا، و فرمانی دیگر به بررسی و نگریستن در اعمالی که برای روز حساب پیش فرستادهاند: آیا آن اعمال شایستهاند تا بدانها به پاداش الهی امید بندند، یا ناپسندند تا از کیفر خدا بر آنها بیمناک باشند و با توبه و بازگشت جبرانش کنند؛ و این همان حسابرسیِ نفس است.
اما تقوا — که در حدیث به پرهیز از حرامهای الهی تفسیر شده است — از آنجا که هم به واجبات و هم به محرمات تعلق میگیرد، همان خودداری از ترک واجبات و دوری از انجام محرمات است.
و اما نگریستن در آنچه نفس برای فردا پیش فرستاده است، کاری دیگر فراتر از تقواست که نسبتش به تقوا مانند نسبت بازنگریِ اصلاحی و دوبارهٔ کارگر در کارِ خود یا صنعتگر در ساختهٔ خویش است، تا آن را کامل کند و کاستیهایی را که هنگام کار و ساخت از آنها غافل بوده یا در آنها به خطا رفته است، برطرف سازد.
بنابراین بر همهٔ مؤمنان لازم است در تکالیفی که متوجه آنان شده از خدا پروا بدارند، پس از او فرمان برند و نافرمانیاش نکنند؛ سپس در اعمالی که پیش فرستادهاند و پس از حسابرسی با همانها در فردای قیامت زندگی خواهند کرد، بنگرند که آیا شایستهاند تا به پاداش آنها امید بسته شود، یا ناشایستند تا از کیفر آنها بیم رود، و در نتیجه به درگاه خدا توبه کنند و از او آمرزش بخواهند.
این تکلیفی همگانی است که همهٔ مؤمنان را در بر میگیرد؛ چراکه همگان به اصلاحِ عمل نیازمندند و رسیدگیِ برخی از آنان جایگزینِ رسیدگیِ دیگران نمیشود. بااینحال، کسانی از اهل ایمان که به این کار برمیخیزند در نهایتِ اندکیاند، چنانکه گویی نزدیک به هیچ است؛ و تعبیر آیه: « وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ » («و هر کسی باید بنگرد») نیز به همین نکته اشاره دارد.
پس این سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ » خطابی عمومی برای همهٔ مؤمنان است؛ اما از آنجا که رویآورندگان به این بررسی و توجه، در میان اهل ایمان بلکه در میان پرهیزگارانشان، در نهایتِ اندکی هستند—بهطوریکه به سبب سرگرمشدن به امور مادی دنیا و صرفشدن اوقاتشان در تدبیر معیشت و ساماندادن امور زندگی نزدیک به هیچاند—این خطاب به صورت غایب بیان شده و به «نَفْس» به صورت نکره (فردی نامعین) وابسته گردیده و فرموده است: « وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ »؛ و در اینگونه خطاب، با آنکه تکلیف ذاتاً عمومی است، سرزنش و نکوهشی برای مؤمنان وجود دارد، همراه با اشارهای به اندکبودن کسانی از آنان که شایستگی امتثال و عمل به این فرمان را دارند.
و عبارت « مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ » پرسش از ماهیت عملی است که برای فردا پیش فرستاده شده و بیانی برای آن نگریستن و بررسی است؛ و ممکن است «مٰا» موصوله (به معنای آنچه) باشد و خودش همراه با صلهاش متعلق به فعلِ نگریستن (نَظَر) باشد.
مراد از «فردا» (غَد) روز قیامت یعنی روز حسابرسی اعمال است و اگر از آن به «فردا» تعبیر شده، برای اشاره به نزدیکی آن به انسانهاست، همانند نزدیکیِ فردا به دیروزش؛ خدای متعال میفرماید: «إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرٰاهُ قَرِيباً» (معارج: ۷): «آنان آن را دور میبینند و ما نزدیکش میبینیم».
معنای آیه چنین است: ای کسانی که ایمان آوردهاید، با فرمانبرداری از خدا در تمام آنچه شما را بدان امر میکند و از آن بازمیدارد از او پروا بدارید، و باید هر کس از شما در اعمالی که انجام داده است بنگرد و ببیند چه چیزی از اعمال خود را برای روز حساب پیش فرستاده است، آیا آن عملی شایسته است یا ناشایست، و آیا عمل شایستهاش، کاری شایسته و پذیرفتهشده است یا مردود؟
و عبارت « وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ » فرمانی دوباره به تقواست و جملهٔ « إِنَّ اللّٰهَ خَبِيرٌ » علت آن را بیان میکند. علّتآوردن برای این تقوا با خبیر و آگاهبودن خدای متعال از اعمال، نشان میدهد که مراد از این تقوای دوم، پروا داشتن در مقام محاسبهٔ اعمال و بررسی آنها از جهت اصلاح و خالصکردنشان برای خدای سبحان و نگهداشتنشان از تباهی است؛ اما سخن پروردگار در آغاز آیه که میفرماید « اِتَّقُوا اللّٰهَ »، مراد از آن تقوا در اصل بهجاآوردن اعمال از راه منحصر ساختن آنها به طاعتها و دوری از نافرمانیهاست.
از اینجا روشن میشود که مراد از تقوا در این دو جایگاه متفاوت است؛ تقوای نخست، پروا داشتن در اصل انجامدادن اعمال است، و تقوای دوم، پروا داشتن در اعمالِ انجامگرفته از جهت اصلاح و خالصگرداندن آنهاست.
همچنین روشن شد سخن برخی که گفتهاند: «تقوای نخست برای توبه از گناهان گذشته و تقوای دوم برای پرهیز از گناهان در آینده است»، سخنی استوار نیست؛ و مانند آن است آنچه گفته شده: «تقوای نخست در ادای واجبات و تقوای دوم در ترک حرامهاست»؛ و نیز آنچه گفته شده: «امر دوم صرفاً برای تأکید امر اول است».
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ » (و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا نیز خودشان را از یادشان برد...). فراموشی عبارت است از زوال صورت دانسته از نفس پس از پیدایش آن، همراه با زوال منشأ آن؛ و در معنای گستردهتر، بر هر گونه رویگردانی از چیزی از طریق ترتیب اثر ندادن به آن اطلاق میشود؛ خدای متعال میفرماید: «وَ قِيلَ الْيَوْمَ نَنْسٰاكُمْ كَمٰا نَسِيتُمْ لِقٰاءَ يَوْمِكُمْ هٰذٰا وَ مَأْوٰاكُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ» (جاثیه: ۳۴): «و گفته میشود: امروز شما را از یاد میبریم، همانگونه که شما دیدار این روزتان را از یاد بردید و جایگاهتان آتش است و هیچ یاوری ندارید».
این آیه از نظر حقیقتِ معنایش گویی تأکیدی بر مضمون آیهٔ پیشین است؛ چنانکه گویی گفته شده: برای روز حساب و جزا کار شایستهای پیش فرستید که جانهایتان بدان زنده شود و آن را فراموش نکنید. سپس از آنجا که سببِ فراموشیِ خود، فراموشیِ خدای متعال است؛ زیرا با فراموشکردن او، نامهای نیک و صفات والایش فراموش میگردد، همان صفاتی که صفات ذاتی انسان یعنی خواری، ناداری و نیازمندی با آنها پیوند دارد؛ در نتیجه، انسان گمان میبرد که در هستی خود مستقل است و چنین میپندارد که برای خود دارای زندگی، قدرت، دانش و دیگر کمالاتِ بهظاهر نمایان است و همتایان او در استقلال، دیگر اسباب ظاهری جهاناند که در او اثر میگذارند و از او اثر میپذیرند.
در این هنگام، او به خود تکیه میکند در حالی که میبایست به پروردگارش تکیه میکرد؛ و به اسباب ظاهری امید میبندد و از آنها میترسد در حالی که میبایست به پروردگارش امید میبست و از او پروا میکرد؛ و به غیر پروردگارش دلآرام میشود در حالی که میبایست به پروردگارش آرامش مییافت.
کوتاه سخن اینکه او پروردگارش و بازگشت به سوی او را فراموش میکند و با رویآوردن به غیر او، از او روی برمیتابد؛ و لازمهاش این است که خویشتن را نیز از یاد ببرد، زیرا آنچه از خویشتن به خیالش میرسد این است که موجودی دارای وجودِ مستقل است و مالک هر آن چیزی است که در او آشکار گشته، از کمالات وجودی برخوردار است و تدبیر کارش به دست خودش است و از اسبابِ پیرامونش در جهان مدد میگیرد؛ در حالی که انسان این نیست، بلکه انسان موجودی وابسته در هستیِ خویش است که سراپایش نادانی، سراپایش ناتوانی، سراپایش خواری و سراپایش نیاز و فقر است و مانند اینها؛ و هر کمالی که دارد—مانند وجود، دانش، توانایی، عزت، بینیازی و امثال آن—از آنِ پروردگارش است و فرجامش نیز به پروردگارش بازمیگردد، و دیگر اسباب جهان هستی نیز در این ویژگیها مانند او هستند.
خلاصه آنکه چون سببِ خودفراموشی، فراموش کردن خدای متعال بود، نهی از خودفراموشی در آیه به نهی از فراموش کردن خدای متعال تغییر یافت؛ زیرا با از میان رفتنِ سبب، از بین رفتنِ اثر رساتر و مؤکدتر است. همچنین قرآن به یک نهیِ کلی از فراموشی خدا بسنده نکرد تا مثلاً بگوید: «و خدا را فراموش نکنید تا شما را دچار خودفراموشی نکند»، بلکه حکم را با ذکر مثال بیان کرد تا اثرگذارتر باشد و آسانتر پذیرفته شود؛ ازاینرو آنان را از اینکه مانند فراموشکنندگان خدا باشند بازداشت و با این تعبیر به کسانی اشاره فرمود که پیشتر یاد شدند، یعنی یهودیان بنینضیر و بنیقینقاع و هر کس دیگری که مانند آنان با خدا و پیامبرش سرِ ستیز و دشمنی داشت.
پس فرمود: « وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّٰهَ » (و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند)، سپس این سخن خود را بر آن مترتب ساخت که: « فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ » (پس خدا نیز خودشان را از یادشان برد)، که ترتّبِ معلول بر علت خویش است، و به دنبال آن فرمود: « أُولٰئِكَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ » (آنان همان نافرمانانند)؛ و این دلالت دارد بر اینکه آنان بهراستی فاسق و بیرونرفته از رسمِ بندگیاند.
این آیه هرچند از فراموش کردن خدای متعال—که خودفراموشی پیامدِ آن است—نهی میکند، اما با قرار گرفتنش در سیاق آیهٔ پیشین، به یاد خدا بودن و مراقبت (پاسداری از حدود الهی) فرمان میدهد.
بنابراین از همهٔ آنچه در این دو آیه گذشت روشن شد که آیهٔ نخست به حسابرسی از خویشتن (محاسبهٔ نفس) فرمان میدهد و آیهٔ دوم به یادِ خدا بودن و پاسداری از حدود الهی (ذکر و مراقبه) امر میکند.
خدای متعال میفرماید: « لاٰ يَسْتَوِي أَصْحٰابُ النّٰارِ وَ أَصْحٰابُ الْجَنَّهِ أَصْحٰابُ الْجَنَّهِ هُمُ الْفٰائِزُونَ » (دوزخیان و بهشتیان یکسان نیستند؛ بهشتیان همان رستگارانند). راغب گفته است: «فوز یعنی دست یافتن به خیر همراه با رسیدن به سلامت.» پایان سخن او. و سیاق کلام گواهی میدهد که مراد از دوزخیان، فراموشکنندگان خدا هستند و مقصود از بهشتیان، یادکنندگان خدا و اهل مراقبتند.
این آیه دلیلی کامل بر این است که پیوستن به گروه یادکنندگانِ خدا و اهل مراقبت، واجب است نه پیوستن به فراموشکنندگان؛ و بیانِ این دلیل چنین است که در اینجا دو گروه بیشتر وجود ندارد که سومی هم برایشان نیست: یادکنندگان خدا و فراموشکنندگان او؛ و انسان ناگزیر باید به یکی از این دو بپیوندد؛ و این دو گروه برابر نیستند تا پیوستن به هر کدام یکسان باشد و انسان باکی نداشته باشد که به کدامیک میپیوندد، بلکه در اینجا یکی برتر (راجح) و دیگری فروتر (مرجوح) است و عقلاً باید برتر را بر فروتر برگزید؛ و برتری از آنِ گروهِ یادکنندگان است؛ چراکه تنها آنان رستگارانند و ترجیح با طرفِ آنهاست؛ پس بر هر کسی واجب است که پیوستن به گروه یادکنندگان را برگزیند.
خدای متعال میفرماید: « لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَليٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَهِ اللّٰهِ » (اگر ما این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، بیگمان آن را از ترس و خشیت خدا فروتن و ازهمپاشیده میدیدی...). در «مجمع البیان» آمده است: «تصدّع، یعنی از هم جدا شدنِ اجزا پس از پیوستگی و هماهنگی، و تفطّر (شکافتن) نیز مانند آن است.» پایان سخن او.
این سخن در قالب مَثَل و بر پایهٔ تصویرآفرینیِ ذهنی (تخییل) بیان شده است و دلیل بر آن، سخن خدای متعال در پایان همین آیه است که میفرماید: « وَ تِلْكَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ » (و این مثلها را برای مردم میزنیم...).
مقصود از این مَثَل، بزرگداشت شأن قرآن به سبب حقایق معارف، پایههای شریعتها، عبرتها، اندرزها و وعد و وعیدهایی است که در بر دارد؛ چراکه آن سخنِ خدای بزرگ است. معنای آیه چنین است: اگر کوه از چیزهایی بود که ممکن بود قرآن بر آن فرود آید و ما آن را بر کوه نازل میکردیم، میدیدی که کوه—با همهٔ سختی، صلابت، بزرگیِ پیکر و توان ایستادگیاش در برابر حوادث سهمگین—از بیمِ الهی متأثر و پارهپاره میشد. پس هرگاه حالِ کوه با آن عظمتش چنین میبود، انسان سزاوارتر است که هرگاه قرآن را بخواند یا بر او خوانده شود، در برابر خدا خاشع گردد؛ و چه شگفتانگیز است حال اهل ستیزهجویی و عناد که دلهایشان در برابر قرآن نرم نمیشود و نه خشوع میورزند و نه بیمی به دل راه میدهند!
تغییر سیاق سخن (التفات) از حالت متکلم مع الغیر (ما) به حالت غایب در عبارت « مِنْ خَشْيَهِ اللّٰهِ » (از خشیتِ خدا) برای بیان علت این حکم است؛ زیرا فروتنی و ازهمپاشیدگی کوه با نزول قرآن، از آن روست که قرآن، کلامِ خدای گرامینام است.
و سخن خدای متعال: « وَ تِلْكَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ » (و این مَثَلها را برای مردم میزنیم، شاید بیندیشند) از باب قرار دادنِ حکمی کلی به جای حکمی جزئی است تا نشان دهد که این مَثَل زدن در این مورد، امری نوظهور و بیسابقه نیست، بلکه سنّتی جاری و فراگیر در موارد فراوان دیگری نیز هست.
پس این سخن خدا که: « لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَليٰ جَبَلٍ » (اگر این قرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم...) تا آخر آیه، مَثَلی است که خدای متعال دربارهٔ شأن قرآن برای مردم زده است تا عظمت و بلندمرتبگیِ آن را—از این جهت که سخن خدای متعال است و معارف والایی در بر دارد—به فهم نزدیک سازد، به این امید که مردم در آن بیندیشند، با قرآن آنگونه که شایسته است روبهرو شوند، به حقیقتِ روشنی که در آن است آراسته گردند، و به همان راه بندگی هدایت یابند که قرآن بدان فرامیخواند؛ راهی که جز آن هیچ مسیری به سوی کمال و سعادتشان نیست، و از جملهٔ آن معارف، همان مراقبت و محاسبهای است که در آیات گذشته یاد شد.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ اللّٰهُ الَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عٰالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِيمُ » (اوست خدایی که هیچ معبودی جز او نیست، دانای نهان و آشکار است، او بخشنده و مهربان است). این آیه و دو آیهٔ پس از آن، هرچند برای برشمردن دستهای از نامهای نیکوی (اسمای حسنای) خدای متعال و اشاره به نامیده شدن او به هر نام نیکوتر و پیراستگیاش به گواهیِ آنچه در آسمانها و زمین است آمدهاند، اما با پیوستن به دستور یاد کردن (ذکری) که گذشت، این نکته را میفهمانند که یادکنندگان باید او را به نامهای نیکویش یاد کنند و در نتیجه، خود را با صفات نقص که در برابر آن نامهاست بشناسند؛ پس این نکته را دریاب.
و نیز این آیه با پیوستن به آیهٔ پیشین و عبارتِ « مِنْ خَشْيَهِ اللّٰهِ » (از بیم خدا) که در آن آمده است، علّتِ فروتنی کوه و شکافتن آن از بیم خدا را بیان میکند؛ گویی گفته شده است: و چگونه چنین نباشد، در حالی که او همان خدایی است که معبودی جز او نیست، دانای نهان «و الشهاده» (و آشکار است)؛ تا پایان آیات.
و این سخن او که: « هُوَ اللّٰهُ الَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ » (اوست خدایی که هیچ معبودی جز او نیست)، موصول و صله («الَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ») معنای نامی از نامهای او را میرسانند که همان یکتاییِ خدای متعال در الوهیت و معبود بودنِ اوست؛ و پیشتر در تفسیر سخن خدای متعال که: «وَ إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» (و معبود شما معبودی یگانه است، هیچ معبودی جز او نیست) (بقره: ۱۶۳)، پارهای از مباحث مربوط به تهلیل (گفتنِ لا إله إلا الله) بیان شد.
و این سخن او که: « عٰالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ » (دانای نهان و آشکار)، «شهادت» همان امرِ مشهودی است که نزد درککننده حضور دارد، و «غیب» خلافِ آن است؛ و این دو، مفاهیمی نسبی (اضافی) هستند. از این رو ممکن است چیزی نسبت به چیزی شهادت و نسبت به دیگری غیب باشد، و این امر بر مدار گونهای احاطه بر شیء میچرخد—چه از راه حس، چه خیال، چه عقل و چه احاطهٔ وجودی—که همان شهادت است، و نبودِ آن احاطه غیب است. و هر چه از غیب یا شهادت فرض شود، از آن رو که در احاطهٔ خدای متعال قرار دارد، برای او معلوم است؛ پس او دانای غیب و شهادت است. ولی غیر او به سبب محدود بودنِ هستی خویش و احاطه نداشتن، دانشی به غیب ندارد، مگر آنچه را خودِ خدای متعال به او آموخته باشد؛ چنانکه فرمود: «عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَليٰ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضيٰ مِنْ رَسُولٍ» (او دانای نهان است، پس هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیسازد، مگر پیامبری را که بپسندد) (جن: ۲۷). اما خودِ خدای متعال غیبِ مطلق است و هیچ موجودی اصلاً راهی برای احاطه یافتن بر او ندارد؛ چنانکه فرمود: « وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً » (و به او احاطهٔ علمی ندارند).
و این سخن خدا که: « هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِيمُ » (او بخشنده و مهربان است)، سخن دربارهٔ معنای این دو نام پیشتر در تفسیر سورهٔ فاتحه گذشت.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ اللّٰهُ الَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبّٰارُ الْمُتَكَبِّرُ » (اوست خدایی که هیچ معبودی جز او نیست، فرمانروا، بسیار پاک و پیراسته، بیگزند و سلامتبخش، امنیتبخش، چیره و نگهبان، شکستناپذیر، مقتدر و جبرانکننده، و شایستهٔ کبریا و بزرگی است...) تا پایان آیه. «الملک» دارندهٔ تدبیر کار مردم و فرمانروایی در میان آنان است؛ و «القدوس» مبالغه در قدس، یعنی پیراستگی و پاکی است؛ و «السلام» کسی است که با سلامت و عافیت، بدون هیچ بدی و آسیبی، با تو روبهرو میشود؛ و «المؤمن» کسی است که ایمنی میبخشد؛ و «المهیمن» بالادستی است که بر چیزی چیرگی و تسلط دارد.
و «العزیز» پیروزمندی است که هیچچیز بر او چیره نمیشود، یا کسی است که آنچه دیگران دارند نزد او هست، بی آنکه عکسِ آن صادق باشد (هیچکس کمالاتِ او را ندارد)؛ و «الجبار» مبالغهای از شکستهبندی و جبرانِ کاستیهاست، یا کسی است که ارادهاش نافذ است و بر هر چه بخواهد ناگزیر میسازد؛ و «المتکبر» کسی است که جامهٔ کبریا و بزرگی پوشیده و با آن آشکار شده است.
و این سخن او که: « سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا يُشْرِكُونَ » (خداوند از آنچه شریکش میسازند منزه است)، ستایشی برای خدای متعال (در پیراستن او از هرگونه شرک) است؛ چنانکه در آیهٔ: «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ» (و گفتند: خدا فرزندی برای خود گرفته است؛ منزه است او!) (بقره: ۱۱۶) نیز چنین آمده است.
خدای متعال میفرماید: « هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ » (اوست خدای آفریننده، پدیدآورندهٔ هستی و صورتبخش) تا پایان آیه. «خالق» پدیدآورندهٔ اشیاء بر پایهٔ اندازهگیری و سنجش است؛ «بارئ» پدیدآورندهای است که اشیاء را جدا و متمایز از یکدیگر میآفریند؛ و «مصوّر» به آنها صورتهایی میبخشد که با آن از یکدیگر متمایز و بازشناخته میشوند. این سه نام، همگی معنای هستیبخشی (ایجاد) را به اعتبارهای گوناگون دربردارند و میان آنها ترتیبی منطقی برقرار است؛ زیرا صورتگری (تصویر) فرعِ بر متمایز ساختن (برء) است، و متمایز ساختن نیز فرعِ بر اصل آفرینش و اندازهگیری (خلق) است، و این ترتیب کاملاً روشن است.
اینکه دو آیهٔ پیشین با عبارت « اَلَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ » (همان که هیچ معبودی جز او نیست) آغاز شدند و با آن، نامِ « اَللّٰهُ » توصیف شد و در پی آن نامهای دیگر آمد، ولی در این آیه برعکس عمل شد و فرمود: « هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ » (اوست خدای آفریننده...)، به این دلیل است که:
نامهای گرامی یادشده در دو آیهٔ گذشته — که یازده نام است — از لوازم ربوبیت (پروردگاری) و مالکیّتِ تدبیرِ جهان هستند؛ همان مالکیّتی که الوهیت و سزاواریِ راستینِ پرستش از آن سرچشمه میگیرد، و این مالکیت به شکل اصیل و مستقل تنها از آنِ خدای سبحان است و هیچ شریکی در آن ندارد. ازاینرو اتصافِ انحصاریِ خدای متعال به این نامها، مقتضی آن است که الوهیت و شایستگیِ پرستش تنها ویژهٔ او باشد.
بنابراین، آن نامهای گرامی در جایگاهِ دلیل برای اختصاص الوهیت به خدای متعال هستند؛ گویی گفته شده است: هیچ معبودی جز او نیست، زیرا او دانای نهان و آشکار و بخشنده و مهربان است. به همین جهت نیز در پایانِ این نامها، در ستایش او فرمود:
« سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا يُشْرِكُونَ » (خداوند از آنچه برایش شریک قرار میدهند منزّه است)؛ تا ردی باشد بر باور به وجود شریکان، آنگونه که مشرکان میگویند.
اما دربارهٔ سخن خدای متعال که فرمود: « هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ » (اوست خدای آفریننده، پدیدآورندهٔ هستی و صورتبخش)، نامهای یادشده در آن، معنای آفرینش و پدیدآوری را میرسانند، و انحصار این صفات در خدای متعال به خودیِ خود موجب انحصار الوهیت و معبود بودن در او نمیشود؛ گواه این امر آن است که بتپرستان نیز آفرینش و ایجاد را منحصراً از آنِ خدای متعال میدانستند، ولی با وجود این، غیر او را به عنوان پروردگاران و معبودان میخواندند و برایش شریکانی قائل میشدند.
اما آمدنِ نام جلاله («اللّه») در آغاز هر سه آیه به این سبب است که این نام، اسم خاص (عَلَم) برای ذاتی است که همهٔ صفات کمال را در خود دارد؛ ازاینرو همهٔ نامهای دیگر به آن پیوند میخورند و بر آن جاری میشوند، و تکرار آن نیز تأکیدی بیشتر و تثبیتکنندهٔ مقصود است.
و عبارت « لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنيٰ » (بهترین نامها از آنِ اوست) اشاره به دیگر نامهای نیکوی الهی تا واپسینِ آنها دارد؛ زیرا واژهٔ «الأسماء» جمعِ همراه با «ال» است و معنای عمومیت و فراگیری را میرساند.
و سخن خدای متعال: « يُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » (هرچه در آسمانها و زمین است، او را تسبیح میگوید) یعنی تمام آفریدگان جهان، حتی خودِ آسمانها و زمین، به تنزیه و ستایش او میپردازند؛ و توضیح معنای این جمله پیش از این بارها بیان شده است.
سپس آیات را با این سخن به پایان برد: « وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » (و اوست پیروزمند شکستناپذیر و سنجیدهکار)؛ یعنی پیروزمندی که هرگز مغلوب نمیشود، و کسی که کارش استوار است و بیهودگی در آن راه ندارد؛ ازاینرو در احکامی که تشریع کرده و بدانها فراخوانده است، نه نافرمانیِ گناهکاران او را به زانو درمیآورد و نه سرکشیِ دشمنان عنود، و نزد او نه فرمانبرداریِ اهل طاعت پایمال میشود و نه پاداش نیکوکاران تباه میگردد.
عنایت به فرجامیافتن سخن با این دو نام، و اشاره به اینکه قرآنِ نازلشده از سوی او، کلامی شکستناپذیر و حکیمانه است، سبب شد که نام «عزیز» تکرار شود و همراه با «حکیم» بیاید، هرچند پیش از این نیز در میان نامها ذکر شده بود.
و خودِ قرآن نیز به عزت و حکمت توصیف شده است، چنانکه فرمود: «وَ إِنَّهُ لَكِتٰابٌ عَزِيزٌ» (و بهراستی که آن کتابی شکستناپذیر است؛ حمالسجده [فصلت]: ۴۱) و فرمود: «وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ» (سوگند به قرآن حکمتآموز؛ یس: ۲).
(بحث روایی)
در مجمعالبیان، دربارهٔ کلام خدای متعال: « عٰالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَهِ » (دانای نهان و آشکار)، از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: «الغيب ما لم يكن و الشهاده ما قد كان» (غیب چیزی است که هنوز پدید نیامده، و شهادت چیزی است که واقع شده است).
میگویم: این بیان، تفسیر به برخی از مصداقها است. و ما احادیثی از اهلبیت (ع) در معنای نام جلاله (الله) و دو نام «الرحمن» و «الرحیم» را در ذیل تفسیر بسمله از سورهٔ فاتحه آوردهایم.
و در کتاب توحید، به سند خود از ابوبصیر، از امام باقر (ع) در ضمن حدیثی نقل شده است: «لم يزل حيا بلا حياه و ملكا قادرا-قبل أن ينشئ شيئا و ملكا جبارا-بعد إنشائه للكون» ([خداوند] همواره زنده بود بدون حیاتی [افزون بر ذات]، و پیش از آنکه چیزی را پدید آورد، فرمانروایی توانا بود، و پس از آفرینش جهان، فرمانروایی مقتدر و مسلط است).
میگویم: اینکه فرمود: «لم يزل حيا بلا حياة»، یعنی بدون حیاتی زائد بر ذات؛ و اینکه فرمود: «پیش از آنکه چیزی را پدید آورد فرمانروایی توانا بود»، بازگرداندن «مُلک» (که از صفات فعل است) به «قدرت» (که از صفات ذات است) میباشد، تا تحقق و درستی آن پیش از آفرینش استوار باشد.
و در کافی به سند خود از هشام جوالیقی نقل شده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خداوند پرسیدم:
«« سُبْحٰانَ اللّٰهِ » ما يعني به؟ قال: تنزيه؛ مقصود از «سُبْحٰانَ اللّٰهِ» چیست؟ فرمود: تنزیه (پاک و بیعیب دانستنِ خداوند است)».
و در نهجالبلاغه آمده است: «و الخالق لا بمعني حركه و نصب» (و آفریدگاری است نه به معنای حرکتی [در اعضا] و نه رنج و کوششی).
میگویم: ما در جلد هشتم این کتاب، در بحث از نامهای نیکوی خداوند، چند روایت دربارهٔ اسماء حسنی و شمارش آنها آوردهایم.
و در حدیث مشهور نبوی آمده است: «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا-و زنوا قبل أن توزنوا و تجهزوا للغرض الأكبر» (به حساب نفس خود برسید پیش از آنکه به حسابتان برسند، و اعمالتان را بسنجید پیش از آنکه سنجیده شوید، و برای آن هدف و مقصد بزرگتر آماده شوید).
و در کافی به سند خود از امام کاظم (ع) [ابوالحسن گذشته] روایت شده است که فرمود: «ليس منا من لم يحاسب نفسه في كل يوم-فإن عمل حسنا ازداد لله شكرا-و إن عمل سيئا استغفر الله و تاب إليه» (از ما نیست کسی که هر روز به حساب نفس خود نرسد؛ تا اگر کار نیکی کرده، بر شکرگزاری خداوند بیفزاید، و اگر کار بدی انجام داده، از خدا آمرزش بطلبد و به سوی او توبه کند).
میگویم: نزدیک به این معنا روایتهای دیگری نیز وجود دارد، و ما روایاتی از آن بزرگواران (ع) را دربارهٔ معنای یاد خدا در ذیل تفسیر این کلام خدای متعال آوردهایم: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ» (پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم؛ بقره: ۱۵۲) و این کلام او: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را بسیار یاد کنید؛ احزاب: ۴۱)؛ پس هر که میخواهد، به آنجا رجوع کند.