[سوره صافات (۳۷): آیههای ۷۱ تا ۱۱۳]
اشاره
وَلَقَدۡ ضَلَّ قَبۡلَهُمۡ أَكۡثَرُ ٱلۡأَوَّلِينَ
و بیگمان، پیش از آنان نیز بیشترِ پیشینیان گمراه شدند.
وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا فِيهِم مُّنذِرِينَ
و بهراستی در میانشان بیمدهندگانی فرستادیم.
فَٱنظُرۡ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلۡمُنذَرِينَ
پس بنگر فرجام بیمدادهشدگان چگونه بود!
إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلۡمُخۡلَصِينَ
مگر بندگان خالصشدهٔ خدا.
وَلَقَدۡ نَادَىٰنَا نُوحٞ فَلَنِعۡمَ ٱلۡمُجِيبُونَ
و بهراستی نوح ما را ندا داد، و چه نیکو پاسخدهندهای بودیم!
وَنَجَّيۡنَٰهُ وَأَهۡلَهُۥ مِنَ ٱلۡكَرۡبِ ٱلۡعَظِيمِ
و او و کسانش را از آن اندوه بزرگ نجات بخشیدیم،
وَجَعَلۡنَا ذُرِّيَّتَهُۥ هُمُ ٱلۡبَاقِينَ
و تنها نسل او را بازماندگان [بر روی زمین] قرار دادیم،
وَتَرَكۡنَا عَلَيۡهِ فِي ٱلۡأٓخِرِينَ
و برای او در میان آیندگان [نامی نیک] بر جای گذاشتیم:
سَلَٰمٌ عَلَىٰ نُوحٖ فِي ٱلۡعَٰلَمِينَ
سلام بر نوح در میان جهانیان!
إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ
بیگمان ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.
إِنَّهُۥ مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُؤۡمِنِينَ
بیگمان او از بندگان باایمان ما بود.
ثُمَّ أَغۡرَقۡنَا ٱلۡأٓخَرِينَ
سپس دیگران را غرق ساختیم.
۞ وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِۦ لَإِبۡرَٰهِيمَ
و بیتردید، ابراهیم از پیروان راه او بود.
إِذۡ جَآءَ رَبَّهُۥ بِقَلۡبٖ سَلِيمٍ
آنگاه که با دلی پیراسته و سلیم (از هر شرک و شائبهای) بهسوی پروردگارش آمد.
إِذۡ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوۡمِهِۦ مَاذَا تَعۡبُدُونَ
آنگاه که به پدر و قوم خود گفت: «این چیست که میپرستید؟
أَئِفۡكًا ءَالِهَةٗ دُونَ ٱللَّهِ تُرِيدُونَ
آیا با دروغپردازی، خدایانی جز خدای یکتا را میخواهید؟
فَمَا ظَنُّكُم بِرَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ
پس گمان شما دربارهٔ پروردگار جهانیان چیست؟»
فَنَظَرَ نَظۡرَةٗ فِي ٱلنُّجُومِ
پس نگاهی به ستارگان افکند،
فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٞ
و گفت: «من بیمارم!»
فَتَوَلَّوۡاْ عَنۡهُ مُدۡبِرِينَ
پس به او پشت کردند و روی برتافتند.
فَرَاغَ إِلَىٰٓ ءَالِهَتِهِمۡ فَقَالَ أَلَا تَأۡكُلُونَ
آنگاه پنهانی بهسوی بتهایشان رفت و گفت: «آیا غذا نمیخورید؟!
مَا لَكُمۡ لَا تَنطِقُونَ
شما را چه شده است که سخن نمیگویید؟»
فَرَاغَ عَلَيۡهِمۡ ضَرۡبَۢا بِٱلۡيَمِينِ
پس پنهانی به سوی آنها رفت و با دست راست (یا با تمام قدرت) ضربهای محکم بر آنها نواخت.
فَأَقۡبَلُوٓاْ إِلَيۡهِ يَزِفُّونَ
پس [بتپرستان] شتابان و دواندوان به سوی او روی آوردند.
قَالَ أَتَعۡبُدُونَ مَا تَنۡحِتُونَ
[ابراهیم] گفت: «آیا چیزی را میپرستید که خود میتراشید؟
وَٱللَّهُ خَلَقَكُمۡ وَمَا تَعۡمَلُونَ
در حالی که خدا شما و آنچه را میسازید آفریده است!»
قَالُواْ ٱبۡنُواْ لَهُۥ بُنۡيَٰنٗا فَأَلۡقُوهُ فِي ٱلۡجَحِيمِ
گفتند: «برای او بنایی [چون کوره] بسازید و او را درون آتش شعلهور بیندازید!»
فَأَرَادُواْ بِهِۦ كَيۡدٗا فَجَعَلۡنَٰهُمُ ٱلۡأَسۡفَلِينَ
پس خواستند با نیرنگی به او آسیب رسانند، ولی ما آنان را فرومایه و شکستخورده ساختیم.
وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّي سَيَهۡدِينِ
و گفت: «بیتردید من به سوی پروردگارم میروم، او مرا راهنمایی خواهد کرد.
رَبِّ هَبۡ لِي مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
پروردگارا، به من فرزندی از شایستگان ببخش.»
فَبَشَّرۡنَٰهُ بِغُلَٰمٍ حَلِيمٖ
پس او را به پسری بردبار مژده دادیم.
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعۡيَ قَالَ يَٰبُنَيَّ إِنِّيٓ أَرَىٰ فِي ٱلۡمَنَامِ أَنِّيٓ أَذۡبَحُكَ فَٱنظُرۡ مَاذَا تَرَىٰۚ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفۡعَلۡ مَا تُؤۡمَرُۖ سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَ
هنگامی که آن پسر به سن همراهی و تلاش با او رسید، گفت: «ای پسرک من، من در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم؛ پس ببین نظرت چیست؟» گفت: «ای پدر، آنچه را به آن فرمان داده میشوی انجام بده؛ انشاءالله مرا از شکیبایان خواهی یافت.»
فَلَمَّآ أَسۡلَمَا وَتَلَّهُۥ لِلۡجَبِينِ
پس چون هر دو تسلیم فرمان شدند و او پیشانی پسر را بر خاک نهاد،
وَنَٰدَيۡنَٰهُ أَن يَٰٓإِبۡرَٰهِيمُ
او را ندا دردادیم که: «ای ابراهیم!
قَدۡ صَدَّقۡتَ ٱلرُّءۡيَآۚ إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ
بهراستی رؤیای خود را تحقق بخشیدی؛ ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.»
إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلۡبَلَٰٓؤُاْ ٱلۡمُبِينُ
بیتردید این همان آزمون آشکار بود.
وَفَدَيۡنَٰهُ بِذِبۡحٍ عَظِيمٖ
و او را با قربانیِ بزرگی بازخریدیم.
وَتَرَكۡنَا عَلَيۡهِ فِي ٱلۡأٓخِرِينَ
و برای او در میان آیندگان، نام نیک بر جای نهادیم.
سَلَٰمٌ عَلَىٰٓ إِبۡرَٰهِيمَ
سلام بر ابراهیم!
كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ
ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.
إِنَّهُۥ مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُؤۡمِنِينَ
چراکه او از بندگان باایمان ما بود.
وَبَشَّرۡنَٰهُ بِإِسۡحَٰقَ نَبِيّٗا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و او را به اسحاق مژده دادیم، پیامبری از شایستگان.
وَبَٰرَكۡنَا عَلَيۡهِ وَعَلَىٰٓ إِسۡحَٰقَۚ وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحۡسِنٞ وَظَالِمٞ لِّنَفۡسِهِۦ مُبِينٞ
و به او و اسحاق برکت بخشیدیم؛ و از نسل آن دو، هم نیکوکار هست و هم کسی که آشکارا به خود ستم میکند.
(بیان)
این بخش، پیگیریِ همان هدف در سیاق پیشین است که به شرک آنان، تکذیب آیات خدا از سویشان و تهدید آنان به عذاب دردناک میپرداخت. خدای متعال میفرماید: بیتردید بیشترِ پیشینیان نیز مانند گمراهیِ اینان گمراه شدند و پیامبرانِ بیمدهنده را همانند تکذیب اینان دروغگو انگاشتند، و به سرگذشتهای نوح، ابراهیم، موسی و هارون، الیاس، لوط و یونس (علیهمالسلام) شاهد میآورد؛ و آنچه در آیاتِ نقلشده آمده، اشاره به داستان نوح و چکیدهای از داستانهای ابراهیم (ع) است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ -إلي قوله- اَلْمُخْلَصِينَ » (و بهراستی پیش از آنان، بیشتر پیشینیان گمراه شدند... تا آنجا که میفرماید: مگر بندگانِ خالصشدهٔ خدا)؛ این کلام برای هشدار دادن به مشرکانِ این امت سامان یافته است، از طریق همانند کردنِ آنان با امتهای هلاکشدهٔ پیش از خود؛ چراکه بیشترِ آنان نیز همچون اینان گمراه شدند و پیامبرانی بیمدهنده بهسویشان فرستاده شدند، چنانکه بهسوی اینان نیز هشداردهندهای آمد؛ ولی تکذیب کردند و فرجامِ کارشان نابودی بود، مگر بندگانِ خالصشده از میان آنان.
«لام» در « لَقَدْ ضَلَّ » برای سوگند است و در « لَقَدْ أَرْسَلْنٰا » نیز چنین است. واژهٔ «المنذرين» در نوبت اول با کسرِ «ذال» نقطهدار (مُنذِرین: بیمدهندگان) آمده که همان پیامبراناند، و در نوبت دوم با فتحِ «ذال» نقطهدار (مُنذَرین: بیمدادهشدگان) است که همان امتهای پیشیناند. در عبارت « إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ » (مگر بندگان خدا)، اگر مراد از آنان همان مخلصانی باشند که در میان امتها بودند، استثنا متصل خواهد بود؛ و اگر شامل پیامبران هم بشود، استثنا منقطع است، مگر آنکه غیر پیامبران بر پیامبران غلبه داده شده باشند (تغلیب). و معنا روشن است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ نٰادٰانٰا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ »؛ هر دو «لام» [در «ولقد» و «فلنعم»] برای سوگند است و این نشاندهندهٔ عنایت کامل پروردگار به ندای نوح و اجابتِ خدای متعال است. خداوند خود را در اجابت کردن ستوده است؛ زیرا تقدیر کلام چنین است: «فلنعم المجيبون نحن» (پس ما چه نیک اجابتکنندگانی بودیم). صیغهٔ جمع آمدنِ «المجيب» برای بزرگداشت و تعظیم است. و ندای نوح — چنانکه از سیاق آیات برمیآید — همان نفرین او بر قومش و استغاثهاش به پیشگاه پروردگار بوده که در این سخن خدای متعال نقل شده است: «وَ قٰالَ نُوحٌ رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَي الْأَرْضِ مِنَ الْكٰافِرِينَ دَيّٰاراً» (نوح: ۲۶؛ «و نوح گفت: پروردگارا، هیچکس از کافران را بر روی زمین باقی مگذار») و نیز در این سخن خدای متعال: «فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» (قمر: ۱۰؛ «پس پروردگارش را خواند که من مغلوب شدهام، پس یاریام فرما»).
خدای متعال میفرماید: « وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ »؛ «کَرب» — بنا بر آنچه راغب گفته است — اندوه شدید است و مراد از آن، طوفان یا آزار و اذیتِ قوم اوست. و مراد از «اهل او»، خاندان وی و مؤمنانی از قومش هستند که به او ایمان آورده بودند؛ چنانکه خدای متعال در سورهٔ هود فرموده است: «قُلْنَا احْمِلْ فِيهٰا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ» «اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ» (هود: ۴۰؛ «فرمودیم: در آن از هر جفتی دو تا [نر و ماده] سوار کن، و کسانت را، مگر کسی که حکم عذاب پیشتر بر او قطعی شده است، و هر که را ایمان آورده است»). و واژهٔ «اهل» همانگونه که بر همسر و فرزندانِ مرد اطلاق میشود، بر هر کسی که از نزدیکان و خاصّانِ او باشد نیز به کار میرود.
خدای متعال میفرماید: « وَ جَعَلْنٰا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِينَ »؛ یعنی تنها بازماندگان از انسانها پس از آن روزگار، فرزندان و نسل نوح بودند؛ و ما دربارهٔ این معنا در داستان نوح در سورهٔ هود بحث کردهایم.
خدای متعال میفرماید: « وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ »؛ مراد از «تَرک»، باقی گذاشتن است و مراد از «الآخرین»، امتهای آینده و پسین است، نه پیشینیان. این جمله پس از یادکردِ ابراهیم (ع) نیز در همین سوره تکرار شده است، و در همین داستان در سورهٔ شعراء بهجای آن آمده است: «وَ اجْعَلْ لِي لِسٰانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ» (شعراء: ۸۴؛ «و برای من در میان آیندگان نامی نیکو و زبانی راستین قرار ده»)؛ و ما در آنجا از این آیه دریافتیم که مقصود از «لسان صدق» نیز همین است که خداوند پس از او کسی را برانگیزد که به دعوت او قیام کند و مردم را به آیینش — که همان دین توحید است — فراخواند.
از این رو تأیید میشود که مقصود از باقی گذاشتن [نام و یاد او] در میان آیندگان، این است که خدای متعال دعوت نوح (ع) به توحید و مجاهدت او را در راه خدا، روزگار پس از روزگار و نسلی پس از نسل دیگر تا روز قیامت زنده و پابرجا نگه داشته است.
خدای متعال میفرماید: « سَلاٰمٌ عَليٰ نُوحٍ فِي الْعٰالَمِينَ »؛ مراد از «العالمين» همهٔ جهانهاست؛ چراکه جمعِ همراه با «ال» است و معنای عمومیت میدهد. ظاهر آن است که مقصود، جهانیانِ بشر، امتها و جوامع آنان تا روز قیامت است؛ زیرا این درودی خجسته و پاکیزه از جانب خداست که هرگاه خیری در باور یا عمل در میان جوامع انسانی پدید آید، از سوی امتهای بشر به او اهدا میشود؛ چراکه نوح (ع) نخستین کسی بود که برای دعوت به توحید و ابطال شرک و اعمال برخاسته از آن به پا خاست و در این راه نزدیک به هزار سال سختترین رنجها را به جان خرید، بی آنکه کسی در این امر با او شریک باشد؛ ازاینرو در هر خیری که تا روز قیامت میان آنان رخ دهد، سهمی دارد. و در کلام خدای متعال برای هیچکس جز او، سلامی به این گستردگی وجود ندارد.
و برخی گفتهاند: مراد از «العالمين»، جهانهای فرشتگان و دو گروهِ جن و انس (ثقلین) است.
خدای متعال میفرماید: «إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ»؛ این سخن علتِ کرامتی را بیان میکند که خداوند با آن بر نوح منت نهاد؛ مانند اجابت دعایش، رهانیدن او و خاندانش از اندوه بزرگ، باقی نهادن نسل او، برجای گذاشتن یاد نیکش در میان آیندگان، و سلام فرستادن بر او در میان جهانیان. تشبیه پاداش او به پاداش عموم نیکوکاران، از جهت اصلِ پاداش نیک است نه در خصوصیات و جزئیات آن؛ بنابراین موجب نمیشود که همگان در ویژگیهای اختصاصیِ آن حضرت (ع) شریک باشند، و این مطلبی روشن است.
خدای متعال میفرماید: « إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِينَ » (بیگمان او از بندگان باایمان ما بود). این آیه دلیلی است بر نیکوکار بودن نوح (ع) که در جملهٔ پیشین بیان شده بود؛ چرا که آن حضرت از آن رو که به حقیقتِ معنای کلمه بندهٔ خدا بود، چیزی جز آنچه خدا میخواست، نمیخواست و انجام نمیداد؛ و از آنجا که حقیقتاً از مؤمنان بود، در باور و عقیده جز حق را نمیپذیرفت و این باور در تمام ارکان وجودش جریان یافت؛ و کسی که چنین باشد، جز کار نیکو و پسندیده از او سر نمیزند، پس او از نیکوکاران بود.
خدای متعال میفرماید: « ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ » (سپس دیگران را غرق کردیم). واژهٔ «ثمّ» (سپس) در اینجا برای تراخیِ کلامی (تأخیر در بیان و رتبهٔ سخن) است، نه تأخیر زمانی؛ و مقصود از «الآخرين» (دیگران) همان قوم مشرک او هستند.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرٰاهِيمَ » (و بیگمان ابراهیم از پیروان او بود). «شیعه» گروهی هستند که از دیگری پیروی و همراهی میکنند و بر جای پای او گام مینهند؛ و در یک کلام، هر کس با راه و روشِ دیگری همسو و موافق باشد، از پیروان (شیعهٔ) او به شمار میآید، خواه در زمان پیش از او بوده باشد یا پس از او؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مٰا يَشْتَهُونَ كَمٰا فُعِلَ بِأَشْيٰاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ» (و میان آنان و آنچه دلشان میخواست جدایی انداخته شد، همانگونه که پیش از این با همکیشان و پیروانِ مسلکِ آنان چنین رفت؛ سبأ: ۵۴).
ظاهر سیاق کلام چنین است که ضمیر در « شِيعَتِهِ » به نوح بازمیگردد؛ یعنی ابراهیم از کسانی بود که در دینش ــ که همان آیین توحید است ــ با او همراه و هممسلک بود. برخی نیز گفتهاند ضمیر به پیامبر اکرم (ص) برمیگردد، در حالی که از جهت لفظ دلیلی بر این سخن وجود ندارد.
گفته شده است: از زیباییهای پیوند و چینش آیات این است که ماجرای نوح (ع) ــ که آدم دوم و پدر انسانهاست ــ بیدرنگ با داستان ابراهیم (ع) دنبال شده است؛ زیرا او نیز پدر پیامبران است و نسبِ بیشتر پیامبرانِ پس از وی به او میرسد، و آیینهای توحیدیِ زندهٔ امروز ــ همچون دین موسی، عیسی و محمد (ص) ــ بر آیین او تکیه دارند. همچنین خدای متعال نوح (ع) را از غرقشدن نجات بخشید و ابراهیم (ع) را از آتشسوزی رهانید.
خدای متعال میفرماید: « إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ » (آنگاه که با دلی پاک و پیراسته بهسوی پروردگارش آمد). آمدنِ او بهسوی پروردگارش، کنایه از تصدیق و ایمان آوردن به اوست؛ و این معنا با این نکته تأیید میشود که مقصود از سلامت دل، خالی و پیراسته بودنِ آن از هر چیزی است که به باور و ایمان به خدای پاک و منزه آسیب میزند؛ مانند شرکِ آشکار و پنهان، خویهای ناپسند، آثار گناهان و هرگونه دلبستگی به غیر خدا که انسان بهسوی آن جذب شود و پاکی و زلالیِ رویکردش به خدای پاک و منزه با آن خدشهدار گردد.
از این بیان روشن میشود که مقصود از «قلب سلیم» (دل پیراسته)، دلی است که هیچ وابستگی و دلبستگیای به غیر خدای متعال ندارد؛ همانگونه که در حدیث آمده است و به خواست خدا در بحث رواییِ آینده خواهد آمد.
برخی نیز گفتهاند: مقصود از آن، دلی است که از شرک پیراسته باشد؛ و میتوان این سخن را چنان توجیه کرد که به همان معنای نخست برگردد. و قولی دیگر نیز بیان کردهاند:
که مقصود از آن «دلی اندوهگین» است؛ و سستیِ این سخن همانگونه که میبینی آشکار است.
قید زمان در این آیه («إِذْ») به عبارت پیشین یعنی « مِنْ شِيعَتِهِ » وابسته است؛ و در باب ظرفها تسامح و چشمپوشیای روا شمرده میشود که در غیرِ ظرفها پذیرفته نیست. و برخی گفتهاند به فعل مقدر «اذْكُرْ» (به یاد آور) تعلّق دارد.
خدای متعال میفرماید: « إِذْ قٰالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مٰا ذٰا تَعْبُدُونَ » (آنگاه که به پدر و قوم خود گفت: چه چیز را میپرستید؟)؛ یعنی چه چیزی را عبادت میکنید؟ و اینکه با وجود مشاهدهٔ بتپرستیشان از معبودشان پرسید، از سرِ شگفتی و عجیب دانستن کار آنان بود.
خدای متعال میفرماید: « أَ إِفْكاً آلِهَهً دُونَ اللّٰهِ تُرِيدُونَ » (آیا از روی دروغ، معبودانی جز خدا را میخواهید؟)؛ یعنی آیا دروغپردازانه و از روی افترا، خدایانی جز خدای یگانه را قصد میکنید؟ و اگر «إفک» (دروغ) و «آلهه» (معبودان) را پیش داشته، به دلیل توجه و عنایت خاص او به این دو بوده است.
خدای متعال میفرماید: « فَنَظَرَ نَظْرَهً فِي النُّجُومِ فَقٰالَ إِنِّي سَقِيمٌ » (پس نگاهی به ستارگان انداخت و گفت: من بیمارم)؛ بیتردید ظاهر این دو آیه آن است که خبر دادنِ آن حضرت (ع) از بیماریاش با نگریستن او به ستارگان ارتباط داشته و بر آن استوار بوده است. نگریستن او به ستارگان نیز یا برای تشخیص ساعت و زمانی خاص بوده است؛ مانند کسی که دچار تب نوبهای است و زمان آن را با طلوع ستارهای یا غروب آن یا وضعیتی ویژه از ستارگان مشخص میکند؛ و یا برای آگاهی از رویدادهای آینده بوده است که اخترشناسان بر این باور بودند اوضاع فلکی بر آنها دلالت دارد؛ و صابئیان در این امر زیادهروی میکردند و در روزگار آن حضرت (ع) گروه انبوهی از آنان وجود داشتند.
بنا بر وجه نخست، هنگامی که همهٔ مردم شهر خواستند برای جشنی که داشتند بیرون روند، او به ستارگان نگریست و به آنان خبر داد که بیمار است و بیماری بر او عارض خواهد شد و در نتیجه نمیتواند همراه آنان بیرون برود.
و بنا بر وجه دوم، آن حضرت (ع) در آن هنگام به شیوهٔ اخترشناسان به ستارگان نگریست و به آنان خبر داد که ستارگان نشان میدهند او بهزودی بیمار میشود و در توانش نیست که همراه آنان بیرون برود.
نخستین وجه از این دو، با حال و جایگاه آن حضرت (ع) سازگارتر است؛ در حالی که او در چنان مرتبهای از اخلاص در توحید بود که برای غیر خدای متعال هیچ تأثیری قائل نبود. افزون بر این، دلیل محکمی در دست نداریم که نشان دهد در آن روزها هیچ بیماریای در وجود او (ع) نبوده است؛ بهویژه که قرآن از سخنِ او گزارش داده که خبر داد بیمار است، و خدای سبحان اندکی پیش از این یاد کرد که او با قلبی سلیم (پیراسته از هر شرک و لغزش) نزد پروردگارش آمد؛ بنابراین دروغ و سخن بیهودهای از او جایز نیست.
مفسران دربارهٔ این دو آیه وجوه دیگری نیز آوردهاند که موجهترینِ آنها این است که نگریستن او به ستارگان و خبر دادنش از بیماری، از باب «معاریض» (گوشهوکنایهگویی در کلام) بوده است؛ و معاریض آن است که انسان سخنی بگوید و قصدش چیزی دیگر باشد و از سخن او نیز جز آنچه قصد کرده برداشت شود. بر این اساس، شاید آن حضرت (ع) همانند یک موحد به صنع و آفرینش خدای متعال در ستارگان نگریسته تا با آن بر وجود و یگانگی خدای متعال استدلال کند، در حالی که آنان پنداشتند او همانند اخترشناسان به آنها مینگرد تا از آنها بر حوادث آینده راه بجوید، و سپس گفت:
«إني سقيم» (من بیمارم)؛ و منظورش این بود که بهزودی بیماریای بر او عارض خواهد شد؛ چرا که انسان در زندگیاش از بیماری و ناخوشی خالی نیست؛ چنانکه فرمود: «وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ» (و چون بیمار شوم، او مرا شفا میدهد؛ شعراء: ۸۰)؛ در حالی که آنان گمان میکردند او از بیماریاش در همان روزی خبر میدهد که برای عیدشان بیرون میروند؛ و آنچه نزد او همهٔ اینها را ترجیح میداد، اهتمامش به رفتنِ پنهانی بهسوی بتهایشان و شکستن آنها بود.
اما این وجه مبتنی بر آن است که او در آن روز تندرست بوده و بیماری نداشته است؛ در حالی که دانستی هیچ دلیلی بر این مدعا وجود ندارد.
افزون بر این، گوشهوکنایهگویی (معاریض) برای پیامبران روا نیست؛ چرا که با این کار، اطمینان و اعتماد به گفتار آنان از میان میرود.
خدای متعال میفرماید: « فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ » (پس پشتکنان از او روی برتافتند)؛ ضمیر جمع به قوم و ضمیر مفرد به ابراهیم (ع) بازمیگردد؛ یعنی از شهر بیرون رفتند و او را پشت سر گذاشتند.
خدای متعال میفرماید: « فَرٰاغَ إِليٰ آلِهَتِهِمْ فَقٰالَ أَ لاٰ تَأْكُلُونَ مٰا لَكُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ » (پس پنهانی بهسوی معبودانشان رفت و گفت: آیا [غذا] نمیخورید؟ شما را چه شده است که سخن نمیگویید؟). واژههای «روغ»، «رواغ» و «روغان» بهمعنای کنارهگیری، انحراف و متمایل شدن است، و گفته شده ریشهٔ آن، متمایل شدن به یک سو برای فریب دادنِ کسی است که قصد او را دارد.
در این سخن که میفرماید: « أَ لاٰ تَأْكُلُونَ » (آیا نمیخورید؟)، تأییدی است بر آنچه یادآور شدهاند که مشرکان در روزهای عیدشان نزد معبودانِ خود طعامی قرار میدادند.
و سخنِ او: « أَ لاٰ تَأْكُلُونَ؟ مٰا لَكُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ » (آیا نمیخورید؟ شما را چه شده است که سخن نمیگویید؟)، سخن گفتنِ او با معبودانشان است؛ در حالی که آنها جماد بودند و او خود میدانست که آنها جمادند و نه چیزی میخورند و نه سخن میگویند؛ ولی اندوه و خشمِ فراوان، او را بر آن داشت که جایگاهِ آنها را همچون جایگاه خردمندان مجسم سازد و سپس مانند خردمندان آنها را بازخواست کند، چنانکه با مجرمان رفتار میشود.
پس به آنها نگریست در حالی که پیکرهایی شبیه هیئت کسانی داشتند که تغذیه میکنند و غذا میخورند، و نزد آنها نیز طعامی بود؛ ازاینرو از خشم آکنده شد و اندوهش به جوش آمد و گفت: «أَ لاٰ تَأْكُلُونَ» (آیا غذا نمیخورید؟). چون پاسخی از آنها نشنید، گفت: « مٰا لَكُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ » (شما را چه شده است که سخن نمیگویید؟)؛ در حالی که شما معبودانی هستید که پرستندگانتان میپندارند خردمند، توانا و تدبیرگرِ کارهایشان هستید! پس هنگامی که هیچ صدایی از آنها نشنید، با دست راست ضربهزنان به آنان هجوم آورد.
خدای متعال میفرماید: « فَرٰاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ » (پس با دست راست ضربهزنان به آنان هجوم برد). یعنی در پیِ آن خطاب، بهسوی معبودانشان رو آورد تا با دست راست ضرباتی بر آنان فرود آورد، یا با قدرت به آنها ضربه بزند، بنا بر اینکه مراد از یمین، نیرو و قدرت باشد.
و این سخنِ برخی که گفتهاند مراد از یمین، سوگند است و معنا این است که: «بهسبب سوگندی که پیشتر خورده بود بر سرِ آنان تاخت و به آنها ضربه زد، و آن سوگند سخن اوست که: «تَاللّٰهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنٰامَكُمْ» (به خدا سوگند که برای بتهایتان نقشهای خواهم کشید؛ انبیاء: ۵۷)»، سخنی دور از ذهن است.
خدای متعال میفرماید: « فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ » (پس شتابان بهسوی او روی آوردند). «زَفّ» و «زَفِیف» بهمعنای شتاب در راه رفتن است؛ یعنی آمدند بهسوی ابراهیم، در حالی که بهخاطر اهمیت دادن به حادثهای که گمان میبردند او عامل آن است، شتاب میکردند.
و در این کلام، فشردگی و حذفی صورت گرفته است؛ از جمله خبرِ بازگشتشان به شهر، آگاه شدنشان از آنچه بر سر بتها آمده بود، پیگیریِ ماجرا و گمان بردنشان به ابراهیم (ع) که همه در سورهٔ انبیاء بیان شده است.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ وَ اللّٰهُ خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ » ([ابراهیم] گفت: آیا چیزی را که خود میتراشید میپرستید؟ در حالی که خدا شما و آنچه را میسازید آفریده است). در این آیه نیز فشردگی و حذفی وجود دارد؛ از جمله ماجرای دستگیریِ او، آوردنش در برابر دیدگان مردم، بازخواست و بازجویی از او و جز اینها.
و این پرسش، برای نکوهش و سرزنش است و در عین حال، استدلالی بر بطلان راه و رسمِ آنان در بر دارد؛ پس او میگوید: آنچه را انسان با دستِ خویش تراشیده، شایسته نیست پروردگار و معبودِ انسان باشد؛ و خدای پاک و منزه است که انسان و آنچه را او میسازد آفریده است، و آفرینش هرگز از تدبیر جداشدنی نیست؛ پس تنها او پروردگارِ انسان است، و از نادانی است که این [آفریدگارِ مدبر] رها شود و آن [بتِ تراشیده] پرستش گردد.
و بدینسان روشن شد که دیدگاه نمایانتر این است که کلمهٔ «ما» در سخن خدای متعال: « مٰا تَنْحِتُونَ » موصوله (بهمعنای «آنچه») است و در تقدیر «ما تنحتونه» (آنچه میتراشید) میباشد؛ و همچنین است در سخن او: « وَ مٰا تَعْمَلُونَ ». البته برخی احتمال دادهاند که «مٰا» در این دو جمله مصدریه باشد [یعنی: تراشیدنتان و کارکردنتان]، ولی این احتمال دربارهٔ جملهٔ نخست بسیار دور از ذهن است.
اشکالی ندارد که آفرینش، به آنچه انسان ساخته است یا به کارِ خود او نسبت داده شود؛ زیرا آنچه را انسان اراده میکند و از روی اختیارش انجام میدهد، مراد و خواستهٔ خدای پاک و منزه نیز هست، اما از راه اراده و اختیار خود انسان. و اینگونه تعلّقگرفتنِ ارادهٔ الهی به کار، هرگز مقتضیِ باطلشدن تأثیر ارادهٔ انسان، بیرونرفتن کار از دایرهٔ اختیار، و مجبورشدن او بر آن کار نیست؛ و این مطلبی آشکار است.
و اگر مقصود این بود که آفرینش کارهای آنان بدون واسطه به خدای پاک و منزه نسبت یابد—نه از راه ارادهٔ آنان، بلکه با تعلقگرفتن مستقیم ارادهٔ خدا به اصل کارشان—و معنای جبر را برساند، این سخن بیش از آنکه توبیخ و زشتشماریِ کردارشان باشد، عذری برای آنان به شمار میرفت، و دلیل و حجّت به سود آنان تمام میشد نه بر زیانشان.
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيٰاناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ » (گفتند: «برای او ساختمانی برآورید و او را در آتشی برافروخته بیندازید!»). «بنیان» مصدرِ «بَنَى يَبْنِي» است و مراد از آن همان بنای ساختهشده است؛ و «جحیم» آتشی است که در اوج شعلهوری و برافروختگی باشد.
خدای متعال میفرماید: « فَأَرٰادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَسْفَلِينَ » (پس خواستند دربارهٔ او نیرنگی به کار بندند، ولی ما آنان را فرودستترینها گردانیدیم). «کَید» به معنای چارهاندیشی و نیرنگ است، و مرادْ چارهجوییِ آنان برای هلاکساختن ابراهیم و سوزاندنش در آتش است.
و سخن پروردگار که فرمود: « فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَسْفَلِينَ »، کنایه از برتر نهادن ابراهیم بر آنان است، بهگونهای که نیرنگشان در او اثر نگذارد، هیچ اثری؛ چرا که خدای پاک و منزه فرمود: «يٰا نٰارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاٰماً عَليٰ إِبْرٰاهِيمَ» (ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش؛ انبیاء: ۶۹).
و بدینسان، فصلی از داستانهای ابراهیم (ع) به پایان رسید؛ فصلی که دربردارندهٔ قیام نخستینِ او علیه بتپرستی، مناظره و رویاروییاش با بتپرستان، و سرانجامْ افکنده شدنش در آتش و باطلساختنِ نیرنگ آنان از سوی خدای متعال بود.
خدای متعال میفرماید: « وَ قٰالَ إِنِّي ذٰاهِبٌ إِليٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ » (و گفت: «من بهسوی پروردگارم میروم، او مرا هدایت خواهد کرد»). این فراز، فصل دیگری از داستانهای ابراهیم (ع) است که در آن، تصمیم او به هجرت از میان قومش، درخواست فرزند صالح از پیشگاه خدا، برآوردهشدن این خواسته، و ماجرای ذبح آن فرزند و فرودآمدن فدیه (قربانی جایگزین) بیان میشود.
پس این سخن او که: « وَ قٰالَ إِنِّي ذٰاهِبٌ إِليٰ رَبِّي » (من بهسوی پروردگارم میروم...)، بهمنزلهٔ وفا کردن به همان وعدهای است که در خطاب به آزر به آنان داده بود:
«وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ أَدْعُوا رَبِّي عَسيٰ أَلاّٰ أَكُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّي شَقِيًّا» (و از شما و آنچه جز خدا میخوانید کناره میگیرم و پروردگارم را میخوانم؛ امید که در خواندن پروردگارم بیبهره و محروم نباشم؛ مریم: ۴۸). از همین سخن دانسته میشود که مرادش از رفتن بهسوی پروردگار، رفتن به سرزمینی است که در آنجا دل از همهچیز برکَنَد و به عبادت خدای متعال و دعا به درگاه او بپردازد، و آن سرزمین، همان سرزمین مقدس است.
و سخن برخی مفسران که گفتهاند مراد این است: «به جایی میروم که پروردگارم فرمانم داده است»، شاهدی بر درستیِ آن نیست.
همچنین است سخن برخی دیگر که گفتهاند مقصود این است: «من بهسوی دیدار پروردگارم میروم، زیرا مرا در آتش میافکنند و میمیرم و پروردگارم را دیدار خواهم کرد، و او مرا بهسوی بهشت هدایت خواهد نمود».
و در این سخن این اشکال هست ــ چنانکه گفته شده ــ که پایان آیه با آن سازگاری ندارد، و آن سخن خداوند است که: « رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصّٰالِحِينَ » (پروردگارا، به من فرزندی از شایستگان ببخش)، و همچنین سخن پس از آن که میفرماید: « فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ » (پس او را به پسری بردبار مژده دادیم).
خدای متعال میفرماید: « رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصّٰالِحِينَ »؛ این سخن بازگویی دعای ابراهیم (ع) و درخواست فرزند از سوی اوست؛ یعنی گفت: «رَبِّ هَبْ لِي...» (پروردگارا، به من ببخش...)، و البته آن را مشروط و مقید به این ساخت که از شایستگان باشد.
خدای متعال میفرماید: « فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ »؛ یعنی به او مژده دادیم که پسری بردبار به او روزی خواهیم کرد. در این تعبیر اشارهای است به اینکه او پسر خواهد بود و به سن نوجوانی و جوانی (غلامی) میرسد. بهکارگیری واژهٔ «غلام» در توصیف او ــ با اینکه او به سن مردانگی رسید ــ برای اشاره به همان دورهای از زندگی اوست که صفت کمال و پاکیِ ذاتش در آن آشکار میشود؛ یعنی همان بردباریاش که او را بر صبر در راه خدا توانا ساخت، آنجا که گفت: « يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ » (ای پدر، آنچه را بدان مأموری انجام ده، که اگر خدا بخواهد مرا از شکیبایان خواهی یافت).
و در قرآن از میان پیامبران هیچکس به «حِلم» (بردباری) ستوده نشده است، مگر این پیامبر بزرگوار در این آیه و پدرش در کلام خدای متعال که میفرماید: «إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّٰاهٌ مُنِيبٌ» (هود: ۷۵؛ به راستی ابراهیم بردبار، بسیار دلسوز و بازگشتکننده به سوی خداست).
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَريٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَريٰ » تا آخر آیه؛ حرف «فاء» در آغاز آیه فصیحه است و بر کلام محذوفی دلالت میکند، و تقدیرش چنین است: «پس هنگامی که فرزندی برایش زاده شد و رشد کرد و همراه او به سن تلاش و کار رسید...». و مراد از رسیدن به سن سعی، رسیدن به اندازهای از سن است که معمولاً انسان در آن سن برای نیازهای زندگی تلاش میکند و آن سنِ نوجوانی و نزدیکی به بلوغ است. معنای آیه چنین است: پس چون آن نوجوان به این سن رسید، ابراهیم به او گفت: ای فرزندم... تا آخر.
و کلام او که میفرماید: « قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَريٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ »؛ این خوابِ ابراهیم دربارهٔ ذبح پسرش است، و تعبیرِ « إِنِّي أَريٰ » (من در خواب میبینم) بر تکرار شدن این رؤیا برای او دلالت دارد؛ همانگونه که در کلام الهی آمده است: «وَ قٰالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَريٰ» تا آخر (یوسف: ۴۳).
و کلام او که میفرماید: « فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَريٰ »؛ واژهٔ «تَرى» از ریشهٔ رأی به معنای باور و دیدگاه است؛ یعنی در آنچه گفتم بیندیش و مشخص کن که رأی و نظرت دربارهٔ آن چیست. این جمله دلیلی است بر اینکه ابراهیم (ع) از خواب خود فهمید که این رؤیا فرمانی به او برای ذبح فرزند است که در قالب نتیجهٔ امر برایش مجسم شده است؛ و از همین رو از پسرش نظر خواست، در حالی که میخواست او را بیازماید که چه پاسخی خواهد داد.
و کلام او که میفرماید: « قٰالَ يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ » (گفت: ای پدرم، آنچه را بدان مأموری انجام ده، که اگر خدا بخواهد مرا از شکیبایان خواهی یافت)، پاسخ پسر اوست. و عبارت « يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ » ابراز رضایت به ذبح در قالب دستور و فرمان است؛ و او چنین گفت:
«افعل ما تؤمر» (آنچه را بدان مأموری انجام ده) و نگفت «مرا ذبح کن»، تا اشاره کند به اینکه پدرش مأمور به دستوری است که کاری جز گردن نهادن به آن و اطاعتش ندارد.
و کلام او که میفرماید: « سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ » (اگر خدا بخواهد مرا از شکیبایان خواهی یافت)، دلداری و آرامشبخشی به جان پدرش است تا بداند او بیتابی نمیکند و کاری انجام نمیدهد که سوزِ دل پدر را بر فرزند در خون غلتیدهاش برانگیزد. او با مقید ساختن وعدهٔ صبر خویش به عبارت « إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ » (اگر خدا بخواهد)، صفایی بر صفای کلامش افزود و اشاره کرد که آراستگیاش به این صفت والا ــ یعنی شکیبایی ــ از خودِ او نیست و زمام آن در دست او قرار ندارد، بلکه از موهبتها و منتهای خداوند است؛ اگر بخواهد او بدان آراسته میگردد، و حق دارد که نخواهد و آن را از وی برگیرد.
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ »؛ «اسلام» در اینجا به معنای رضایت و تسلیم شدن است، «تَلّ» به معنای بر زمین انداختن و خواباندن، و «جَبين» یکی از دو طرف پیشانی است. لام در « لِلْجَبِينِ » برای بیان آن عضوی است که بر زمین افکندن بر آن واقع شده است؛ مانند سخن خداوند که:
«يَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ سُجَّداً» (اسراء: ۱۰۷؛ سجدهکنان با چانهها بر زمین میافتند). و معنا چنین است: پس چون ابراهیم و پسرش هر دو تسلیم فرمان خدا شدند و بدان رضایت دادند و ابراهیم او را بر یک طرف پیشانیاش بر زمین خواباند...
و جوابِ «لَمّا» (هنگامی که) حذف شده است تا به دشواریِ مصیبت و تلخیِ این واقعه اشاره شود.
خدای متعال میفرماید: « وَ نٰادَيْنٰاهُ أَنْ يٰا إِبْرٰاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيٰا » (و ندایش دادیم که ای ابراهیم، رؤیا را تحقق بخشیدی)؛ این جمله معطوف است به جوابِ «لَمّا»ی محذوف. و این فرمودهٔ خدا: « قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيٰا » (رؤیا را تحقق بخشیدی) یعنی آن را راست و محقق گردانیدی و فرمانی را که در آن خواب به تو داده بودیم اطاعت کردی؛ چرا که آن فرمانْ آزمایشی بود و در فرمانبرداری از آن، تنها آماده شدنِ مأمور برای انجام کار و رسیدن به آستانهٔ آن بسنده بود.
خدای متعال میفرماید: « إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِينُ » (بیگمان ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم؛ بهراستی که این همان آزمون آشکار است). اشاره با واژهٔ «كَذٰلِكَ» (اینگونه) به داستان ذبح است، از آن رو که محنتی دشوار و آزمایشی سخت بود؛ و اشاره با «هٰذٰا» (این) نیز به همین ماجراست و دلیلِ دشواریِ آن فرمان را بیان میکند.
و معنا چنین است: ما بر همین شیوه به نیکوکاران پاداش میدهیم؛ آنان را با آزمونهایی میآزماییم که در ظاهر دشوار ولی در باطن آسان است، و چون آزمایش را به کمال رساندند، بهترین پاداش را در دنیا و آخرت به آنان عطا میکنیم؛ و این از آن روست که آنچه ابراهیم را بدان آزمودیم، بیتردید همان آزمونِ آشکار بود.
خدای متعال میفرماید: « وَ فَدَيْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ » (و او را با قربانیِ بزرگی بازخریدیم)؛ یعنی فرزندش را با قربانیِ بزرگی فدیه دادیم (بلاگردان کردیم). بر پایهٔ روایات، آن قربانی قوچی بود که جبرئیل به عنوان فدیه از سوی خدای پاک و منزه آورد؛ و مراد از عظمتِ آن ذبح، والاییِ جایگاه آن است، زیرا از جانب خدای پاک و منزه بود و همان چیزی به شمار میرفت که ذبیح به وسیلهاش بازخرید شد.
خدای متعال میفرماید: « وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ » (و در میان آیندگان برای او نام نیک بر جای نهادیم)؛ سخن دربارهٔ این آیه پیش از این گذشت.
خدای متعال میفرماید: « سَلاٰمٌ عَليٰ إِبْرٰاهِيمَ » (سلام بر ابراهیم)؛ این درودی از سوی خدای متعال بر اوست، و نکره آمدنِ «سلام» (بدون الف و لام آمدن) برای بزرگداشتِ شأن آن است.
خدای متعال میفرماید: « كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِينَ » (ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم؛ چرا که او از بندگانِ باایمان ما بود)؛ تفسیر این دو آیه پیش از این گذشت.
خدای متعال میفرماید: « وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِيًّا مِنَ الصّٰالِحِينَ » (و او را به اسحاق مژده دادیم که پیامبری از شایستگان بود)؛ ضمیر در این آیه به ابراهیم (ع) بازمیگردد.
و بدان که این آیه دربردارندهٔ مژده به اسحاق است، و چون پس از بشارتِ پیشین در آیهٔ « فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ » (پس او را به پسری بردبار مژده دادیم) واقع شده که در پیِ آن آمده است: « فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ » (پس چون با او به سن تلاش رسید) تا پایان داستان، ظاهرش همچون صریح، یا اصلاً صریح است در اینکه ذبیح کسی جز اسحاق بوده و او همان اسماعیل (ع) است؛ و ما سخن در این باره را در داستانهای ابراهیم (ع) در سورهٔ انعام به تفصیل آوردهایم.
خدای متعال میفرماید: «وَ بٰارَكْنٰا عَلَيْهِ وَ عَلَيٰ إِسْحٰاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمٰا مُحْسِنٌ وَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ» (و بر او و بر اسحاق برکت نهادیم، و از نسلِ آن دو هم نیکوکار هست و هم کسی که به خویشتن ستم میکند). «مُبِينٌ» (آشکار).
«مبارک گردانیدنِ» چیزی، قرار دادن خیر، فزونی و پایداری در آن است؛ یعنی: ما در آنچه به ابراهیم و اسحاق بخشیدیم، خیری پایدار و فزاینده قرار دادیم.
و ممکن است این سخن خدای متعال: « وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمٰا » (و از دودمان آن دو...) قرینهای باشد بر اینکه مقصود از فرمودهٔ او:
« بٰارَكْنٰا » (برکت دادیم)، بخشیدن برکت و فراوانی در فرزندان او و فرزندان اسحاق است؛ و ادامهٔ آیه نیز روشن است.
(بحث روایی)
در تفسیر قمی دربارهٔ این سخن خدای متعال: « بِقَلْبٍ سَلِيمٍ » (با دلی پیراسته و سلیم) آمده است: فرمود: «القلب السليم الذي يلقى الله عز و جل-و ليس فيه أحد سواه» (دل سلیم دلی است که با خدای عزّوجل دیدار کند، در حالی که هیچکس جز او در آن نباشد).
و در همان تفسیر آمده است: فرمود: «القلب السليم من الشك» (دل سلیم دلی است که از شک پیراسته و در امان باشد).
و در «روضهٔ کافی» به سند خود از حُجر از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: امام باقر (ع) فرمود: «عاب آلهتهم فنظر نظره في النجوم فقال إني سقيم» ([ابراهیم] بر معبودانشان خرده گرفت، پس نگاهی به ستارگان افکند و گفت: من بیمارم). امام باقر (ع) فرمود: «و الله ما كان سقيما و ما كذب» (به خدا سوگند، او نه بیمار بود و نه دروغ گفت).
میگویم: در همین معنا روایات دیگری نیز آمده است و در برخی از آنها نقل شده است:
«ما كان إبراهيم سقيما و ما كذب- إنما عني سقيما في دينه مرتادا» (ابراهیم بیمار نبود و دروغ هم نگفت؛ بلکه مقصودش این بود که در دین خود، دردمند و جویای حقیقت است).
روایات مربوط به داستانِ احتجاج و گفتوگوی ابراهیم (ع) با قومش، شکستن بتها و افکنده شدنش در آتش، پیشتر در تفسیر سورههای انعام، مریم، انبیاء و شعراء گذشت.
و در کتاب «التوحید» از امیرالمؤمنین (ع) در حدیثی روایت شده است؛ در حالی که مردی از ایشان دربارهٔ آیاتی که بر او مشتبه شده بود پرسید، فرمود: «و قد أعلمتك أن رب شيء من كتاب الله عز و جل-تأويله غير تنزيله و لا يشبه كلام البشر-و سأنبئك بطرف منه فتكتفي إن شاء الله-» (پیش از این به تو یادآور شدم که چه بسا چیزی در کتاب خدای عزّوجلّ تأویلش با تنزیل آن تفاوت دارد و به سخن آدمیان نمیماند؛ و بهزودی بخشی از آن را به تو بازخواهم گفت تا انشاءالله بدان بسنده کنی:).
از آن جمله، سخن ابراهیم (ع) است: « إِنِّي ذٰاهِبٌ إِليٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ » (من بهسوی پروردگارم میروم، او مرا هدایت خواهد کرد) [صافات: ۹۹]. پس رفتن او بهسوی پروردگارش، همان روآوردن او به درگاه خدا با عبادت، تلاش و تقرب به خدای عزوجل است. آیا نمیبینی که تأویل آن غیر از ظاهر تنزیلش است؟
و در همان کتاب، به سند خود از فتح بن یزید جرجانی روایت کرده است که ابوالحسن (ع) فرمود: «ای فتح! همانا خداوند دو اراده و دو مشیت دارد: ارادهٔ حتم [تکوینی] و ارادهٔ عزم [تشریعی]. نهی میفرماید در حالی که [تکویناً] آن را میخواهد، و فرمان میدهد در حالی که خود [تکویناً]، آن را نمیخواهد. آیا ندیدهای که آدم و همسرش را از خوردن از آن درخت نهی فرمود، در حالی که [تکویناً] آن را میخواست؟ و اگر نمیخواست، نمیخوردند؛ و اگر [بدون خواست او] میخوردند، خواهش نفسشان بر مشیت خدای متعال چیره میشد! و به ابراهیم فرمان داد که فرزندش اسماعیل (ع) را ذبح کند، ولی [تکویناً] خواست که او را ذبح نکند؛ و اگر نخواسته بود که او را ذبح نکند، مشیت ابراهیم بر مشیت خدای عزوجل غلبه مییافت. [راوی گوید:] گفتم: گره از کارم گشودی، خداوند گره از کارت بگشاید!»
و در امالی شیخ، به سند او تا سلیمان بن یزید آمده است که گفت: علی بن موسی [امام رضا] (ع) برای ما حدیث کرد و فرمود:
پدرم از پدرش، از ابوجعفر [امام باقر]، از پدرش، از پدرانش (ع) برایم حدیث گفت که فرمود: ذبیح، اسماعیل (ع) است.
میگویم: مانند این روایت، در مجمعالبیان از ابوجعفر [امام باقر] و ابوعبدالله [امام صادق] (ع) نیز نقل شده است.
و به همین مضمون، روایات بسیار دیگری از امامان اهلبیت (ع) وارد شده است؛ هرچند در پارهای از روایات آنان آمده که ذبیحْ اسحاق بوده است، اما این روایات بهسبب مخالفت با قرآن، کنار گذاشته میشود.
و در [کتاب] منلایحضرهالفقیه آمده است که از امام صادق (ع) پرسیدند: ذبیح چه کسی بود؟ فرمود: اسماعیل بود؛ چرا که خدای متعال داستان او را در کتابش یاد کرد، سپس فرمود: « وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِيًّا مِنَ الصّٰالِحِينَ » (و او را به اسحاق، پیامبری از شایستگان، بشارت دادیم) [صافات: ۱۱۲].
میگویم: این همان مطلبی است که پیشتر در بیان آیه گذشت که سیاق آیه بر این معنا ظاهر، بلکه صریح است.
و در مجمعالبیان از ابناسحاق روایت شده است: ابراهیم هرگاه به دیدار اسماعیل و هاجر میرفت، بر بُراق سوار میشد؛ صبحگاه از شام حرکت میکرد و هنگام قیلوله (استراحت نیمروزی) در مکه بود، و عصرگاه از مکه راه میافتاد و شب را نزد خانوادهاش در شام میگذراند؛ تا آنکه چون [فرزندش] به همراه او به سن تلاش و کوشش رسید، در خواب دید که [یادداشت منبع: ظاهراً «أنه» (که او را) است] او را ذبح میکند. پس به او گفت: ای فرزندم، ریسمان و کارد را [یادداشت منبع: «المدیه» یعنی کارد] بردار و همراه من به این دره بیا تا هیزم جمع کنیم.
چون ابراهیم با فرزندش در درهٔ [کوه] ثَبیر خلوت کرد، آنچه را خداوند [در قرآن] از او حکایت کرده است با وی در میان گذاشت. [اسماعیل] گفت: ای پدر، بندهای مرا محکم ببند تا دستوپا نزنم، و جامهات را از من بازدار تا چیزی از خونم بر آن نپاشد و مادرم آن را ببیند، و تیغهات را تیز کن و کارد را بهسرعت بر گلویم بکش تا بر من آسانتر شود، چرا که مرگ سخت و دشوار است. ابراهیم به او فرمود: ای پسرجانم، در راه فرمان خداوند چه نیکو یاوری هستی!
سپس [ابناسحاق] داستان را پی گرفت و در آن آمده است: آنگاه ابراهیم با کارد بهسوی او خم شد، ولی جبرئیل کارد را بر پشتش برگرداند؛ «الكبش من قبل ثبير و اجتر الغلام من تحته-و وضع الكبش مكان الغلام،و نودي من ميسرة مسجد الخيف:يا إبراهيم قد صدقت الرؤيا»؛ قوچ را از جانب کوه ثَبیر پیش کشید و نوجوان را از زیر کارد بیرون آورد، و قوچ را به جای نوجوان گذاشت؛ و از سمت چپ مسجد خَیف ندا داده شد: «ای ابراهیم! همانا خوابت را به حقیقت پیوستی».
میگویم: روایتها دربارهٔ این داستان بسیار است و از ناهمگونی و اختلاف خالی نیست.
و در همان کتاب آمده است: عیاشی به سند خود از بُرَید بن معاویهٔ عِجلی روایت کرده که گفت: به امام صادق (ع) عرض کردم: فاصلهٔ میان مژدهدادهشدن به ابراهیم دربارهٔ اسماعیل و مژدهدادهشدن به او دربارهٔ اسحاق (ع) چقدر بود؟ فرمود:
«كان بين البشارتين خمس سنين-قال الله سبحانه فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ يعني إسماعيل-و هي أول بشارة بشر الله به إبراهيم(ع)في الولد»؛ میان این دو بشارت پنج سال فاصله بود. خدای پاک و منزه فرمود: ﴿فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ﴾ [صافات: ۱۰۱] یعنی اسماعیل؛ و این نخستین مژدهای بود که خداوند دربارهٔ فرزند به ابراهیم (ع) داد.
[سورهٔ صافات (۳۷): آیههای ۱۱۴ تا ۱۳۲]
اشاره
وَلَقَدۡ مَنَنَّا عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَٰرُونَ
و به یقین ما بر موسی و هارون منّت نهادیم (نعمت و موهبت بزرگ بخشیدیم).
وَنَجَّيۡنَٰهُمَا وَقَوۡمَهُمَا مِنَ ٱلۡكَرۡبِ ٱلۡعَظِيمِ
و آن دو و قومشان را از آن اندوه و گرفتاری بزرگ نجات دادیم.
وَنَصَرۡنَٰهُمۡ فَكَانُواْ هُمُ ٱلۡغَٰلِبِينَ
و یاریشان کردیم، پس آنان بودند که پیروز شدند.
وَءَاتَيۡنَٰهُمَا ٱلۡكِتَٰبَ ٱلۡمُسۡتَبِينَ
و به آن دو کتاب روشنگر (تورات) را عطا کردیم.
وَهَدَيۡنَٰهُمَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلۡمُسۡتَقِيمَ
و آن دو را به راه راست هدایت کردیم.
وَتَرَكۡنَا عَلَيۡهِمَا فِي ٱلۡأٓخِرِينَ
و نام و یاد نیکشان را در میان آیندگان بر جای نهادیم.
سَلَٰمٌ عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَٰرُونَ
سلام و درود بر موسی و هارون!
إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ
بیگمان ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.
إِنَّهُمَا مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُؤۡمِنِينَ
چرا که آن دو از بندگان باایمان ما بودند.
وَإِنَّ إِلۡيَاسَ لَمِنَ ٱلۡمُرۡسَلِينَ
و بهراستی الیاس از پیامبران فرستادهشده بود؛
إِذۡ قَالَ لِقَوۡمِهِۦٓ أَلَا تَتَّقُونَ
آنگاه که به قوم خود گفت: «آیا پروا نمیکنید؟
أَتَدۡعُونَ بَعۡلٗا وَتَذَرُونَ أَحۡسَنَ ٱلۡخَٰلِقِينَ
آیا بت «بَعل» را به نیایش میخوانید و بهترینِ آفرینندگان را وامیگذارید؟
ٱللَّهَ رَبَّكُمۡ وَرَبَّ ءَابَآئِكُمُ ٱلۡأَوَّلِينَ
خداوندی را که پروردگار شما و پروردگار پدرانِ پیشین شماست؟»
فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمۡ لَمُحۡضَرُونَ
پس او را تکذیب کردند و بیگمان همگی [برای عذاب] احضار خواهند شد،
إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلۡمُخۡلَصِينَ
مگر بندگانِ پاکدل و برگزیدهٔ خدا.
وَتَرَكۡنَا عَلَيۡهِ فِي ٱلۡأٓخِرِينَ
و نام نیک او را در میان نسلهای آینده به یادگار گذاشتیم:
سَلَٰمٌ عَلَىٰٓ إِلۡ يَاسِينَ
سلام و درود بر آلیاسین (الیاس و پیروانش)!
إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجۡزِي ٱلۡمُحۡسِنِينَ
بیگمان ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.
إِنَّهُۥ مِنۡ عِبَادِنَا ٱلۡمُؤۡمِنِينَ
بیگمان او از بندگان باایمان ما بود.
(بیان)
این آیات دربردارندهٔ خلاصهای از داستان موسی و هارون و اشارهای به داستان الیاس (ع) است، و نعمتهایی را که خداوند به آنان بخشید و عذابی را که تکذیبکنندگانشان چشیدند بیان میکند؛ و در این سیاق، جنبهٔ رحمت بر جنبهٔ عذاب برتری دارد و بشارت بیش از بیمدادن است.
خدای متعال میفرماید: « وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَليٰ مُوسيٰ وَ هٰارُونَ » (و بهراستی ما بر موسی و هارون منّت نهادیم [و نعمت بخشیدیم]). «مَنّ» به معنای انعام و نعمتبخشیدن است، و احتمال دارد مراد از آن همان نعمتهایی باشد که در ادامه برای آن دو و قومشان برمیشمارد؛ از قبیل نجاتدادن، یاریکردن، دادن کتاب آسمانی، هدایت و جز اینها؛ که در این صورت جملهٔ « وَ نَجَّيْنٰاهُمٰا » (و آن دو را نجات دادیم...) و ادامهٔ آن، از باب عطف تفسیر (توضیحِ همان اِنعام) خواهد بود.
خدای متعال میفرماید: « وَ نَجَّيْنٰاهُمٰا وَ قَوْمَهُمٰا مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ » (و آن دو و قومشان را از آن اندوه بزرگ رهانیدیم). و آن همان اندوه و رنج شدیدی بود که از به ضعف کشاندنشان به دست فرعون ناشی میشد؛ چرا که بدترین عذاب را بر سرشان میآورد، پسرانشان را سر میبرید و زنانشان را [برای خدمتگزاری] زنده نگه میداشت.
خدای متعال میفرماید: « وَ نَصَرْنٰاهُمْ فَكٰانُوا هُمُ الْغٰالِبِينَ » (و یاریشان کردیم تا پیروز شدند)؛ و این همان یاریای بود که به خروج بنیاسرائیل از مصر، گذرشان از دریا و هلاکت فرعون و لشکریانش انجامید.
با این بیان، این توهم برطرف میشود که مقتضای ظاهر این بود که نصرت (یاریکردن) پیش از تنجیه (نجاتبخشیدن) ذکر شود، چرا که نجاتیافتن بر یاریشدن متوقف است. پاسخ این است که «نصرت» تنها در جایی به کار میرود که فردِ یاریشده تا حدی توان و نیرو داشته باشد اما برای دفع شر کافی نباشد و با یاری دیگران کامل شود؛ و بنیاسرائیل هنگام خروج از مصر تا اندازهای نیرو داشتند، از این رو تعبیر «نصر» بر کمک به آنان در این خروج مناسب بود، بر خلاف اصلِ رهاییشان از چنگال فرعون که در آن اسیرانی به بردگی گرفتهشده بودند و هیچ نیرویی نداشتند، و بر اساس این اعتبار، چیزی جز ذکر «تنجیه» (نجاتدادن) مناسب نبود نه «نصر».
خدای متعال میفرماید: « وَ آتَيْنٰاهُمَا الْكِتٰابَ الْمُسْتَبِينَ » (و به آن دو کتابی روشنگر دادیم)؛ یعنی کتابی که مجهولاتِ ناپیدا و پوشیده را روشن و آشکار میسازد، و اینها همان اموری است که مردم در دنیا و آخرتشان به آنها نیازمندند.
خدای متعال میفرماید: « وَ هَدَيْنٰاهُمَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ » (و آن دو را به راه راست هدایت کردیم). مراد از آن، هدایت به تمام معنای کلمه است، و از همین رو آن را به آن دو بزرگوار اختصاص داد و قومشان را با آنان در این هدایت شریک نساخت. سخن دربارهٔ معنای «هدایت به صراط مستقیم» پیش از این در سورهٔ فاتحه گذشت.
خدای متعال میفرماید: « وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِمٰا فِي الْآخِرِينَ إلي قوله- اَلْمُؤْمِنِينَ » (و نام نیک آن دو را در میان آیندگان به جا نهادیم... تا آنجا که میفرماید: از بندگان باایمان ما بودند). تفسیر این آیات پیش از این گذشت.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنَّ إِلْيٰاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ » (و بیگمان الیاس از پیامبران بود). گفته شده است که آن حضرت (ع) از خاندان هارون بود و به سوی بعلبک مبعوث شد [پاورقی: و چه بسا این سخن را از واژهٔ «بَعل» برگرفته باشند؛ زیرا گفتهاند بعلبک به این دلیل چنین نامیده شد که بتِ بَعل در معبدی در آنجا نصب شده بود]، و گویندهی این سخن در کلام خود دلیلی که بتوان بر آن گفته آورد، نیاورده است.
خدای متعال میفرماید: « إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لاٰ تَتَّقُونَ أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخٰالِقِينَ -إلي قوله- اَلْأَوَّلِينَ » (آنگاه که به قوم خود گفت: آیا پروا نمیکنید؟ آیا بعل را فرامیخوانید و بهترینِ آفرینندگان را رها میسازید؟... تا آنجا که میفرماید: [پروردگارِ] پدران نخستین شما)؛ این بخشی از دعوت آن حضرت (ع) است که در آن، قوم خود را به یکتاپرستی فرامیخواند و آنان را به سبب پرستش «بَعل»—که بتی از آنِ خودشان بود—و ترک پرستش خدای پاک و منزه نکوهش میکند.
سخن آن حضرت (ع)، با وجود همهٔ توبیخ و سرزنشی که در بر دارد، دربردارندهٔ دلیلی تمام بر توحید خدای متعال است؛ چرا که کلام او: « وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخٰالِقِينَ اللّٰهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبٰائِكُمُ الْأَوَّلِينَ » (و بهترینِ آفرینندگان را رها میکنید؟ خدایی که پروردگار شما و پروردگار پدران نخستینِ شماست)، نخست آنان را بر ترک پرستش بهترینِ آفرینندگان سرزنش میکند. آفرینش و هستیبخشی همانطور که به ذات پدیدهها تعلّق دارد، به نظام جاری در آنها نیز که «تدبیر» نامیده میشود وابسته است؛ پس همانگونه که آفرینش از آنِ خدای متعال است، تدبیر نیز از آنِ اوست، بنابراین او همانطور که آفریدگار است تدبیرکننده نیز هست؛ و با آوردنِ عبارت « اَللّٰهَ رَبَّكُمْ » (خدایی که پروردگار شماست) پس از وصف خدای متعال به بهترینِ آفرینندگان، به همین حقیقت اشاره فرموده است.
سپس به این نکته اشاره کرد که ربوبیت (پروردگاریِ) خدای متعال به قومی خاص اختصاص ندارد؛ برخلاف بتهایی که هر گروهی برخی از آنها را برای خود برمیگزیند و بتی پروردگارِ یک قوم میشود و نه قومی دیگر. بلکه او تعالی پروردگارِ خودِ آنان و نیاکان نخستینِ ایشان است و به سبب فراگیری آفرینش و تدبیرش، به گروهی بیگروهِ دیگر اختصاص نمییابد؛ و با این سخنِ خود به آن اشاره فرمود:
« اَللّٰهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبٰائِكُمُ الْأَوَّلِينَ » (خدایی که پروردگار شما و پروردگار پدران نخستین شماست).
خدای متعال میفرماید: « فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ » (پس او را تکذیب کردند؛ بنابراین، آنان قطعاً احضارشدگانند)؛ یعنی برانگیخته میشوند تا در پیشگاه عذاب حاضر گردند؛ و پیشتر بیان شد که واژهٔ «احضار» هرگاه بدون قید آورده شود، معنای گزند و ناگواری را میرساند.
خدای متعال میفرماید: « إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِينَ » (مگر بندگانِ پاکگردانیدهشدهٔ خدا)؛ این تعبیر دلیل بر آن است که در میان قوم او گروهی از این بندگانِ برگزیده حضور داشتهاند.
خدای متعال میفرماید: « وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ إلي قوله- اَلْمُؤْمِنِينَ » (و نام نیکِ او را در میان آیندگان باقی گذاشتیم... تا آنجا که میفرماید: از بندگان باایمانِ ماست)؛ پیشتر دربارهٔ نظایر این آیات سخن به میان آمد.
(بحث روایی)
در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: « أَ تَدْعُونَ بَعْلاً » (آیا بعل را میخوانید؟) آمده است: بتی داشتند که آن را «بعل» مینامیدند.
و در «معانی الأخبار» به سند خود از قادح، از امام صادق جعفر بن محمد، از پدرش، از نیاکانش، از امیرالمؤمنین علی (ع) روایت شده است که دربارهٔ سخن خدای عزّوجلّ: « سلام علي آل يس » (سلام بر خاندان یس) فرمود: «یس» محمد (ص) است و ما «آل یس» (خاندان یس) هستیم.
میگویم: در «عیون أخبار الرضا» نیز مانند همین روایت از امام رضا (ع) نقل شده است.
و این بر پایهٔ قرائت «آلِ یاسین» است، همانگونه که نافع، ابنعامر، یعقوب و زید آن را قرائت کردهاند.
(سخنی دربارهٔ داستان الیاس (ع))
۱. داستان او در قرآن:
نام آن حضرت (ع) در قرآن کریم جز در این جایگاه و در سورهٔ انعام به هنگام یادکردِ هدایت پیامبران ذکر نشده است، آنجا که فرمود: «وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْييٰ وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِينَ» (و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را [هدایت کردیم]، که همگی از شایستگان بودند؛ انعام: ۸۵).
خدای متعال از داستان او در این سوره جز این نیاورده است که وی قومی را که بُتِ «بَعل» را میپرستیدند به پرستش خدای پاک و منزه فرا میخواند؛ پس گروهی از آنان به او ایمان آوردند و در ایمان خود اخلاص ورزیدند، و گروهی دیگر که بیشترینِ مردم بودند تکذیبش کردند، و آنان بیگمان [برای کیفر در آتش] احضار خواهند شد.
خدای پاک و منزه در سورهٔ انعام همانگونه که عموم پیامبران را ستوده، او را نیز ستایش کرده است، و در این سوره نیز او را با این ویژگی ستوده که از بندگان مؤمن و نیکوکارِ اوست، و بنا بر قرائت مشهورِ « سَلاٰمٌ عَليٰ إِلْ يٰاسِينَ » (سلام بر الیاسین)، بر او درود و سلام فرستاده است.
۲. احادیث دربارهٔ او:
دربارهٔ آن حضرت (ع)، مانند بیشتر روایاتی که در داستانهای پیامبران آمده و از امور شگفتانگیز حکایت میکند، اخبار گوناگون و ناهمگونی رسیده است؛ مانند آنچه
از ابنمسعود روایت شده است که: الیاس همان ادریس است؛
و آنچه از ابنعباس از پیامبر (ص) روایت شده که: خضر همان الیاس است، و آنچه از وهب و کعبالاحبار و دیگران رسیده است که: الیاس زنده است و تا دمیدهشدنِ نخستین صور (نفخهٔ اول) نمیمیرد، و آنچه از وهب آمده که: الیاس از خدا خواست او را از دست قومش آسوده کند؛ پس خداوند جنبندهای به هیئت اسب و به رنگ آتش به سویش فرستاد؛ او بر آن پرید و آن جنبنده وی را با خود برد؛ آنگاه خداوند به او پر و نور پوشانید و لذت خوردن و نوشیدن را از او برگرفت و در زمرهٔ فرشتگان درآمد، و آنچه از کعبالاحبار نقل شده که: الیاس همدم کوهها و دشتهاست و او همان کسی است که خداوند او را ذوالنون نامید، و آنچه از حسن روایت شده که: الیاس موکل بر بیابانهاست و خضر موکل بر کوهها، و آنچه از انس آمده است که: الیاس در یکی از سفرها پیامبر (ص) را دیدار کرد؛ پس نشستند و با هم سخن گفتند، سپس سفرهای غذایی از آسمان بر آنان فرود آمد و خوردند و به من نیز غذا دادند، سپس با پیامبر و با من خداحافظی کرد؛ آنگاه دیدم که بر روی ابرها به سوی آسمان گذشت، و روایاتی دیگر از این دست [پاورقی: ۱. آن را در کتاب «الدر المنثور» ذیل تفسیر آیات این داستان روایت کرده است.]؛ و در برخی اخبار شیعه نیز آمده است که آن حضرت (ع) زنده و جاویدان است [پاورقی: ۲. آن را در «بحارالانوار» از کتاب «قصص الانبیاء» روایت کرده است.]، اما این روایات ضعیفاند و ظاهر آیات این داستان نیز با آنها سازگاری ندارد.
و در «بحارالانوار»، در داستان الیاس (ع) به نقل از «قصص الانبیاء» با سند از شیخ صدوق با سندش به وهب بن منبه روایت شده است، و ثعلبی نیز در «العرائس» آن را از ابناسحاق و دانشمندان علم اخبار به صورتی مفصلتر از این نقل کرده است؛ این حدیث بسیار طولانی است و چکیدهاش این است که: پس از چنددستهشدن و تقسیم حکومت بنیاسرائیل در میان خودشان، تیرهای (سبطی) از آنان به سوی بَعلبَک رفتند، و پادشاهی از خودشان داشتند که بتی به نام «بَعل» را میپرستید و مردم را نیز بر پرستش آن وامیداشت.
و آن پادشاه همسری بدکار داشت که پیش از او با هفت پادشاه ازدواج کرده بود و گذشته از نوهها، نود فرزند به دنیا آورده بود. پادشاه هرگاه به سفر میرفت، او را جانشین خود میکرد تا میان مردم داوری کند. وی دبیری باایمان و فرزانه داشت که سیصد مؤمن را که آن زن قصد کشتنشان را داشت، از چنگش رهانیده بود. در همسایگی کاخ پادشاه، مردی مؤمن بود که بوستانی داشت و پادشاه حق همسایگیاش را پاس میداشت و او را گرامی میشمرد.
در یکی از سفرهای پادشاه، آن زن این همسایهٔ مؤمن را کشت و بوستانش را غصب کرد. هنگامی که پادشاه بازگشت و از ماجرا آگاه شد، او را سرزنش کرد، اما زن عذر آورد و پادشاه را از خود خشنود ساخت. پس خدای متعال با خود عهد بست که اگر توبه نکنند، از هر دو انتقام بگیرد؛ از این رو الیاس(ع) را بهسویشان فرستاد تا به عبادت خدا دعوتشان کند و آن دو را از پیمانی که خدا بسته بود باخبر سازد. خشم آنان بر او بهشدت بالا گرفت و آهنگ شکنجه و قتلش کردند؛ پس الیاس از دستشان به دشوارگذرترین کوه آن سامان گریخت و هفت سال در آنجا ماند و با گیاهان زمین و میوههای درختان روزگار گذراند.
آنگاه خداوند پسری از پادشاه را که سخت دوستش میداشت بیمار کرد. پادشاه از بت «بَعل» شفاعت خواست، اما سودی نبخشید و به او گفتند: «اگر الیاس را نکشی، بعل بر تو خشمگین خواهد بود.» پس گروهی از قوم خویش را فرستاد تا با نیرنگ الیاس را بفریبند و دستگیرش کنند، اما خدا آتشی فرستاد که همه را سوزاند. سپس گروه دیگری از مردان نیرومند را همراه با دبیر باایمانش روانه ساخت. الیاس برای در امان ماندن او از خشم پادشاه همراهش رفت؛ ولی خدای پاک و منزه پسر پادشاه را میراند و اندوهِ مرگ فرزند، پادشاه را از پرداختن به الیاس بازداشت، و در نتیجه الیاس به سلامت بازگشت.
سپس چون کار به درازا کشید، الیاس از کوه فرود آمد و در خانهٔ مادر یونس بن مَتّی پنهان شد، در حالی که یونس کودکی شیرخوار بود. پس از شش ماه، بار دیگر بهسوی کوه رفت. از قضا پس از رفتن او، یونس درگذشت؛ مادرش در جستوجوی الیاس بیرون آمد و چون او را یافت، زاری و التماس کرد و خداوند به دعای الیاس، یونس را دوباره زنده ساخت.
سپس الیاس از خدا خواست تا از بنیاسرائیل انتقام بگیرد و باران را از آنان دریغ دارد، و دعایش پذیرفته شد. خدا قحطی را بر آنان مسلط کرد، چندانکه سالها در رنج و سختی افتادند. سرانجام پشیمان شدند، نزد او آمدند، توبه کردند و تسلیم شدند. الیاس به درگاه خدا دعا کرد و پروردگار بر آنان باران فرو فرستاد، سیرابشان ساخت و سرزمینشان را زنده گردانید.
آنگاه به او از فروریختن دیوارها و نبود دانهای برای کاشتن گلایه کردند؛ پس به الیاس وحی شد که فرمانشان دهد نمک بپاشند، و خدا از آن برایشان نخود رویانید؛ و فرمانشان دهد ریگ بپاشند، و از آن برایشان ارزن رویاند.
اما چون خدا سختی را از آنان برداشت، پیمان شکستند و به پلیدترین حالتی که در آن بودند بازگشتند. این رفتار الیاس را به ستوه آورد؛ پس دعا کرد که خدا او را از دستشان آسوده سازد. خدا نیز اسبی از آتش بهسویش فرستاد؛ الیاس بر آن جست و خدا او را به آسمان بالا برد، جامهای از پر و نور بر او پوشاند و بدینگونه همراه فرشتگان گشت.
سپس خدا دشمنی را بر آن پادشاه و همسرش چیره ساخت؛ آن دشمن به سراغشان آمد، بر ایشان پیروز شد، هر دو را کشت و لاشهشان را در بوستان همان مرد مؤمنی انداخت که کشته بودندش و بوستانش را غصب کرده بودند.
و تو با تأمل در آنچه این روایت گزارش میدهد، در ضعف آن تردید نخواهی کرد.
[سورهٔ صافات (۳۷): آیههای ۱۳۳ تا ۱۴۸]
اشاره
وَإِنَّ لُوطٗا لَّمِنَ ٱلۡمُرۡسَلِينَ
و بیگمان، لوط از پیامبران بود.
إِذۡ نَجَّيۡنَٰهُ وَأَهۡلَهُۥٓ أَجۡمَعِينَ
آنگاه که او و همهٔ کسانش را نجات دادیم،
إِلَّا عَجُوزٗا فِي ٱلۡغَٰبِرِينَ
جز پیرزنی که در میان بازماندگان [در عذاب] ماند.
ثُمَّ دَمَّرۡنَا ٱلۡأٓخَرِينَ
سپس دیگران را نابود کردیم.
وَإِنَّكُمۡ لَتَمُرُّونَ عَلَيۡهِم مُّصۡبِحِينَ
و شما صبحگاهان بر [ویرانههای سرزمینِ] آنان میگذرید،
وَبِٱلَّيۡلِۚ أَفَلَا تَعۡقِلُونَ
و در شب نیز؛ آیا خرد را به کار نمیبندید؟
وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ ٱلۡمُرۡسَلِينَ
و بیگمان، یونس از پیامبران بود.
إِذۡ أَبَقَ إِلَى ٱلۡفُلۡكِ ٱلۡمَشۡحُونِ
آنگاه که بهسوی کشتیِ پُر [از بار و مسافر] گریخت.
فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ ٱلۡمُدۡحَضِينَ
پس در قرعهکشی شرکت کرد و از مغلوبشدگان [در قرعه] شد.
فَٱلۡتَقَمَهُ ٱلۡحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٞ
پس ماهی بزرگ او را فرو بلعید، در حالی که سزاوار سرزنش بود.
فَلَوۡلَآ أَنَّهُۥ كَانَ مِنَ ٱلۡمُسَبِّحِينَ
و اگر او از تسبیحگویان نبود،
لَلَبِثَ فِي بَطۡنِهِۦٓ إِلَىٰ يَوۡمِ يُبۡعَثُونَ
قطعاً تا روز رستاخیز در شکم آن [ماهی] میماند.
۞ فَنَبَذۡنَٰهُ بِٱلۡعَرَآءِ وَهُوَ سَقِيمٞ
پس او را در حالی که بیمار بود، به سرزمینی بیآبوعلف افکندیم.
وَأَنۢبَتۡنَا عَلَيۡهِ شَجَرَةٗ مِّن يَقۡطِينٖ
و بر فراز او بوتهای از کدو رویاندیم.
وَأَرۡسَلۡنَٰهُ إِلَىٰ مِاْئَةِ أَلۡفٍ أَوۡ يَزِيدُونَ
و او را بهسوی صد هزار نفر، یا افزون بر آن، فرستادیم.
فَـَٔامَنُواْ فَمَتَّعۡنَٰهُمۡ إِلَىٰ حِينٖ
پس ایمان آوردند، و ما نیز تا زمانی معین از نعمتهای زندگی بهرهمندشان ساختیم.
(بیان)
این آیات چکیدهٔ داستان لوط (ع) و سپس سرگذشت یونس (ع) است؛ و اینکه چگونه خدای متعال او را به بلای ماهی گرفتار ساخت، چراکه پس از فرود آمدن عذاب و سایهافکندن بر سرِ قومش و سپس برطرف شدن آن از ایشان، از قوم خود روی برتافت و مؤاخذه شد.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ نَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ »؛ (و بیگمان، لوط از فرستادگان بود؛ آنگاه که او و خاندانش را همگی نجات بخشیدیم). او و خاندانش را تنها از عذابی نجات داد که بر قومش فرود آمد؛ یعنی فرورفتن در زمین و باریدن سنگهایی از گِلِ سخت (سجّیل)، چنانکه خدای متعال در دیگر بخشهای کلام خود بیان فرموده است.
خدای متعال میفرماید: « إِلاّٰ عَجُوزاً فِي الْغٰابِرِينَ »؛ (مگر پیرزنی که در میان بازماندگان بود). یعنی در میان کسانی که در عذاب باقی ماندند و با آن هلاک شدند؛ و او همان همسر لوط بود.
خدای متعال میفرماید: « ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ »؛ (سپس دیگران را نابود ساختیم). «تدمیر» بهمعنای هلاک ساختن است، و مراد از «آخرین» (دیگران)، همان قوم او هستند که بهسویشان فرستاده شده بود.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ »؛ (و بیگمان، شما صبحگاهان و شبانگاه بر دیار آنان میگذرید؛ آیا خرد نمیورزید؟). چراکه آنان بر سر راه حجاز به شام قرار دارند؛ و مقصود از گذشتن بر آنان، گذر از آبادیهای ویرانشدهٔ ایشان است که بنا بر آنچه گفتهاند، امروزه زیر آب پوشیده شده است.
خدای متعال میفرماید: « وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ »؛ (و بیگمان، یونس از فرستادگان بود؛ آنگاه که بهسوی آن کشتیِ آکنده گریخت)؛ یعنی کشتی آکنده از مردم؛ و «إباق» بهمعنای گریختن بنده از پیش مولای خویش است.
منظور از گریختنِ (إباقِ) او بهسوی کشتی، بیرون رفتنش از میان قوم خود و روی گرداندن از آنان بود؛ و با اینکه آن حضرت (ع) در این بیرون رفتن از پروردگارش نافرمانی نکرد و نهیی هم از جانب پروردگارش از بیرون رفتن در میان نبود، اما بیرون رفتنش در آن هنگام، به فرارِ بنده از خدمتِ مولایش شبیه بود، از این رو خداوند او را بدان مؤاخذه فرمود. پیش از این بخشی از سخن در این باره، در تفسیر این فرمودهٔ خدای متعال گذشت: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» (و صاحب ماهی [یونس] را به یاد آور آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که بر او تنگ نخواهیم گرفت؛ انبیاء: ۸۷).
خدای متعال میفرماید: « فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ » (پس قرعه انداخت و از مغلوبشدگان شد). «مساهمه» به معنای قرعهکشی و «إدحاض» به معنای چیره شدن بر دیگری است؛ یعنی او با سرنشینان کشتی قرعه انداخت و از کسانی شد که مغلوب گشتند (قرعه به زیانش افتاد). جریان از این قرار بود که نهنگی سر راه کشتیشان آمد، از این رو ناچار شدند یکی از خود را به دریا بیندازند تا نهنگ او را ببلعد و دست از سرِ کشتی بردارد؛ پس قرعه زدند و قرعه به یونس (ع) اصابت کرد.
خدای متعال میفرماید: « فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ » (پس نهنگ او را بلعید در حالی که سزاوار سرزنش بود). «التقام» به معنای بلعیدن است، و «مُلیم» از ریشهٔ «ألامَ» به معنای وارد شدن در ملامت است، همانطور که «أحرَمَ» یعنی وارد حرم شد؛ یا به معنای مستحقِ سرزنش شدن است.
خدای متعال میفرماید: « فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ كٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ » (و اگر نبود که او از تسبیحگویان بود، قطعاً تا روزی که برانگیخته میشوند در شکمش میماند). به شمار آمدنِ او در میان تسبیحگویان—آنان که تسبیح به تکرار از ایشان سر میزند و در جانشان ریشه دوانده تا آنجا که وصفی برای آنان گشته است—دلالت میکند بر اینکه او مدتی پیوسته به تسبیح اشتغال داشته است. برخی گفتهاند: یعنی پیش از بلعیده شدنش به دست نهنگ از تسبیحگویان بود؛ و برخی گفتهاند:
بلکه در شکم نهنگ از تسبیحگویان بود؛ و گروهی نیز گفتهاند: یعنی هم پیش از بلعیده شدن به دست نهنگ و هم در شکم آن، از تسبیحگویان بود.
آنچه از تسبیح او در کلام خدای متعال بازگو شده، سخن او در سورهٔ انبیاء است که میفرماید: «فَنٰاديٰ فِي الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِينَ» (پس در تاریکیها ندا درداد که هیچ معبودی جز تو نیست، منزهی تو، همانا من از ستمکاران بودم؛ انبیاء: ۸۷). لازمهٔ این آیه آن است که او تنها در شکم نهنگ، یا در شکم نهنگ و پیش از آن، از تسبیحگویان بوده باشد؛ از این رو احتمال اینکه مراد تنها تسبیحِ او پیش از بلعیده شدن به دست نهنگ باشد، ضعیف و ناموجه است و نباید بدان تمایل یافت.
گذشته از این، تسبیح گفتنِ او همراه با اعترافش به ستمکاری در عبارتِ « سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِينَ » (منزهی تو، همانا من از ستمکاران بودم)—بر پایهٔ آنچه خواهد آمد—منزه دانستنِ خدای متعال است از آنچه که رفتار او (رها کردن قومش و بیهدف سر به بیابان گذاشتن) القا میکرد [یادداشت منبع: و آن اینکه خداوند بر او تنگ نمیگیرد (یا دستش به او نمیرسد)، چنانکه خدای متعال فرمود: «وَ ظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» (و گمان کرد که بر او تنگ نخواهیم گرفت)]؛ و این فرمودهٔ پروردگار که: « فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ كٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ » دلالت دارد بر اینکه تسبیحِ او، علت و زمینهساز نجاتش بود، و لازمهٔ آن این است که او تنها به این سبب بدان سختی دچار شد تا خدای متعال را تنزیه کند و بدین طریق، از آن اندوهی که کارش او را بدان کشانده بود، به ساحتِ عافیت و سلامت راه یابد.
از این رو روشن میشود که عنایت و توجه اصلی در آیه، تنها به تسبیحِ او در شکم نهنگ است؛ پس بهترین دیدگاه از میان این سه دیدگاه، نظرِ میانی (قول دوم) است.
پس ظاهر این است که مقصود از تسبیح او، همان ندایش در تاریکیهاست با گفتنِ: « لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِينَ » (هیچ معبودی جز تو نیست، منزهی تو، همانا من از ستمکاران بودم)؛ و او تهلیل («لا إله إلا الله» گفتن) را پیش انداخته تا همچون علتی روشنگر برای تسبیحش باشد، گویی میگوید:
هیچ معبودِ به حقی که بتوان رو بهسوی او کرد جز تو وجود ندارد؛ پس تو منزهی از آنچه رفتارِ من القا میکرد، مبنی بر اینکه گویی از تو گریختهام، از بندگیات روی برتافتهام و بهسوی غیر تو رفتهام؛ بیگمان من در رفتارم به خویشتن ستم کردم، و اکنون این منم که به درگاه تو روی آوردهام و از آنچه رفتارم میرساند—یعنی روی گرداندن از تو بهسوی دیگری—بیزاری میجویم.
این است معنای تسبیح او، و اگر این تسبیح از او سر نمیزد هرگز نجات نمییافت؛ چرا که سبب نجاتش تنها منحصر در تسبیح و تنزیه به همین معنایی بود که ذکر شد.
و بدین ترتیب روشن میشود که مقصود از این فرموده که: « لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ » (قطعاً تا روزی که برانگیخته میشوند در شکمش میماند)، جاودانه ماندن و ماندگاری همیشگیاش در شکم آن نهنگ تا روز برانگیخته شدن و بیرون آمدن از آن است؛ همانند گوری که انسان در آن به خاک سپرده میشود و در آن درنگ میکند تا برانگیخته شود و از آن بیرون آید. خدای متعال میفرماید: «مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَهً أُخْريٰ» (از همین [زمین] شما را آفریدیم، و در آن بازتان میگردانیم، و بار دیگر شما را از آن بیرون میآوریم؛ طه: ۵۵).
در این آیه هیچ دلالتی نیست بر اینکه بنا بر فرض ماندن در شکم ماهی، آیا یونس (ع) تا روز رستاخیز زنده میماند یا میمرد و شکم ماهی گورش میشد و پیکر او و جسد ماهی بر همان حال باقی میماندند، یا به شکلی دیگر. بنابراین، جایی برای اختلاف مفسران در این باره نیست که آیا او بنا بر این فرض، زنده میماند یا از دنیا میرفت و شکم ماهی قبرش میشد؛ و نیز اینکه آیا مراد از «يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (روزی که برانگیخته میشوند)، دمیدن نخست در صور است که در آن همهی آفریدگان میمیرند یا دمیدن دوم، یا اینکه قرار دادن روز قیامت به عنوان سرآمد، کنایه از طولانی بودن مدت ماندن است.
خدای متعال میفرماید: « فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ » (پس او را در حالی که رنجور و بیمار بود، به سرزمینی بیپوشش افکندیم). واژهی «نَبْذ» به معنای دور انداختن و افکندن چیزی است، و «عَراء» مکانی است که هیچ پوششی مانند سقف، خیمه یا درختی ندارد تا بتوان در سایهی آن پناه گرفت.
و بر پایهی آنچه از سیاق برمیآید، معنای آیه این است که چون او از تسبیحگویان شد، وی را از شکم ماهی بیرون آوردیم و بیرون از آب در سرزمینی افکندیم که سایهای برای پناه بردن به آن نداشت، در حالی که او بیمار و ناتوان بود.
خدای متعال میفرماید: « وَ أَنْبَتْنٰا عَلَيْهِ شَجَرَهً مِنْ يَقْطِينٍ » (و بر بالای سر او بوتهای از کدو رویاندیم). «يَقطين» گیاهی از نوع کدو است که برگهایی پهن و گرد دارد؛ و خداوند آن را بر فراز او رویاند تا در سایهی برگهایش بیاساید.
خدای متعال میفرماید: « وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِليٰ مِائَهِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ » (و او را به سوی جمعیتی صد هزار نفری یا بیشتر فرستادیم). کلمهی «أَوْ» (یا) در اینجا برای ترقّی (بیان مرتبهی بالاتر) آمده و معنای «بلکه» میدهد؛ و مراد از این جمعیت، مردم نینوا هستند.
خدای متعال میفرماید: « فَآمَنُوا فَمَتَّعْنٰاهُمْ إِليٰ حِينٍ » (پس ایمان آوردند و ما نیز تا زمانی معین برخوردارشان ساختیم)؛ یعنی به او ایمان آوردند، ازاینرو با عذابی که بر سرشان سایه افکنده بود مجازات و هلاکشان نکردیم، بلکه آنان را تا سرآمدِ مقدرشان از زندگی و بقا بهرهمند ساختیم.
این آیه با اشارتی که به برداشتن عذاب از آنان و بهرهمند ساختنشان از زندگی دارد، به این سخن خدای متعال اشاره میکند: «فَلَوْ لاٰ كٰانَتْ قَرْيَهٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِيمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ يُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا كَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِليٰ حِينٍ» (یونس: ۹۸؛ پس چرا هیچ آبادی و شهری نبود که ایمان بیاورد و ایمانش به آن سود رساند، جز قوم یونس که وقتی ایمان آوردند عذاب خفتبار را در زندگی دنیا از آنان برداشتیم و تا زمانی معین برخوردارشان ساختیم؟).
سیاق آیات خالی از اشاره — بلکه دلالت — بر این نکته نیست که مراد از فرستادن او در این کلام خدای متعال:
« وَ أَرْسَلْنٰاهُ » (و او را فرستادیم)، فرمانِ دوباره به او برای رفتن به سوی قوم است؛ و مقصود از ایمان آوردنِ آنان در عبارت « فَآمَنُوا » (پس ایمان آوردند) تا پایان، تصدیق کردن و پیروی از اوست، پس از آنکه با دیدن نشانههای عذاب ایمان آورده و توبه کرده بودند.
از اینجا سستی استدلال برخی مفسران به این دو آیه روشن میشود؛ آنان پنداشتهاند فرستاده شدن او به سوی قوم، پس از بیرون آمدنش از شکم ماهی بوده است، و در آغاز به او فرمان داده شد که نزد اهل نینوا برود و آنان را به سوی خدا فراخواند، اما چون آنان بت میپرستیدند، او این فرمان را بسیار بزرگ و سنگین شمرد و از خانهاش بیرون رفت و در زمین راه پیمود تا شاید خدا این تکلیف را از او بردارد، و به کشتی نشست، پس خدا او را به بلای ماهی گرفتار کرد؛ سپس هنگامی که به آن زمین بیپوشش افکنده شد، بار دیگر مأمور گردید، پس پذیرفت و اطاعت کرد و آنان را فراخواند و مردم نیز پاسخش دادند، و در نتیجه خدا عذابی را که در صورت بیایمانی تهدیدشان میکرد، از آنان دور ساخت.
علت نادرستی این سخن آن است که سیاق آیات — همانطور که بیان شد — نشان میدهد فرستادن او با فرمانی دوباره بوده است، و ایمان آوردنِ مردم نیز ایمانی دوباره پس از همان ایمان و توبهی نخستین به شمار میرفت؛ همچنین بهرهمندیِ آنان تا زمانی معین، بر ایمان آوردن به پیامبرشان مترتب بود، نه فقط بر برداشته شدن عذاب؛ چرا که اگر آنان دوباره به رسول خدا ایمان نمیآوردند — همانگونه که در نبودِ او در آغاز به خدا ایمان آوردند و توبه کردند — خدای پاک و منزه هرگز رهایشان نمیکرد؛ پس این نکته را دریاب.
گذشته از این، این سخن خدای متعال که: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً» (انبیاء: ۸۷؛ و صاحب ماهی را یاد کن آنگاه که خشمگین رفت) و سخن دیگرش که: «وَ لاٰ تَكُنْ كَصٰاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نٰاديٰ وَ هُوَ مَكْظُومٌ» (ن: ۴۸؛ و مانند همدم ماهی مباش هنگامی که [پروردگار را] با اندوهی در دل ندا داد)، با پندار آنان سازگار نیست؛ و همچنین این کلام الهی که: «إِلاّٰ قَوْمَ يُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا كَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا» (یونس: ۹۸؛ مگر قوم یونس که وقتی ایمان آوردند، عذاب خواری را در زندگی دنیا از آنان برداشتیم)؛ زیرا واژهی «کشف» (برداشتن عذاب) جز در موردی به کار نمیرود که عذاب هماکنون واقع شده باشد یا در آستانهی فرود آمدن قرار گرفته باشد.
(گفتاری دربارهٔ داستان یونس (ع) در چند فصل)
۱- [داستان او در قرآن]
قرآن کریم تنها به بخشی از سرگذشت او و سرگذشت قومش پرداخته است؛ چنانکه در سورهٔ صافات به فرستاده شدن او به رسالت، سپس گریختنش، سوار شدنش بر کشتی، بلعیده شدنش به دست ماهی بزرگ و آنگاه نجات یافتن و فرستاده شدنش به سوی مردم اشاره کرده است. و ایمان آوردن آن قوم را بیان نموده و خدای متعال میفرماید: «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ. إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ. فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ. فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ كٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ. لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ. فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ. وَ أَنْبَتْنٰا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ» (و بیگمان یونس از فرستادگان [ما] بود؛ هنگامی که به سوی کشتی پربار گریخت؛ پس قرعه انداخت و از مغلوبشدگان شد؛ پس ماهی بزرگ او را بلعید در حالی که سزاوار سرزنش بود؛ و اگر از تسبیحگویان نبود، حتماً تا روز رستاخیز در شکم آن میماند؛ پس او را در حالی که بیمار بود به مکانی بیآب و گیاه افکندیم؛ و بر فراز او بوتهای از کدو رویاندیم).
«وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ. فَآمَنُوا فَمَتَّعْنٰاهُمْ إِلَى حِينٍ» (و او را به سوی صد هزار نفر یا بیشتر فرستادیم؛ پس ایمان آوردند و تا مدتی آنان را برخوردار ساختیم).
و در سورهٔ انبیاء به تسبیحگوییِ او در شکم ماهی و نجات یافتنش پرداخته و خدای متعال میفرماید: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنٰاديٰ فِي الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِينَ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ» (انبیاء: ۸۷-۸۸: و صاحبِ ماهی [یونس] را [یاد کن] آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما هرگز بر او تنگ نخواهیم گرفت؛ پس در تاریکیها ندا داد که هیچ معبودی جز تو نیست، تو منزهی، بیگمان من از ستمکاران بودم؛ پس دعایش را اجابت کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را اینگونه نجات میدهیم).
و در سورهٔ «ن» به ندای او در حالی که اندوهش را فرو میخورد، بیرون آمدنش از شکم ماهی و برگزیدهشدنش پرداخته و خدای متعال میفرماید: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاٰ تَكُنْ كَصٰاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نٰاديٰ وَ هُوَ مَكْظُومٌ. لَوْ لاٰ أَنْ تَدٰارَكَهُ نِعْمَهٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ. فَاجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّٰالِحِينَ» (ن: ۴۸-۵۰: پس در برابر فرمان پروردگارت شکیبایی کن و مانند همدمِ ماهی [یونس] مباش، آنگاه که با اندوهی گران [خدا را] خواند؛ اگر نعمتی از جانب پروردگارش به یاریاش نیامده بود، نکوهیدهشده به سرزمینی بیآب و علف افکنده میشد؛ پس پروردگارش او را برگزید و از شایستگان گردانید).
و در سورهٔ یونس به ایمان آوردن قوم او و برطرف شدن عذاب از آنان پرداخته و خدای متعال میفرماید: «فَلَوْ لاٰ كٰانَتْ قَرْيَهٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِيمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ يُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا كَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِليٰ حِينٍ» (یونس: ۹۸: پس چرا هیچ آبادیای نبود که ایمان بیاورد و ایمانش به آن سود بخشد، جز قوم یونس که چون ایمان آوردند، عذاب خفتبار را در زندگانی دنیا از آنان برداشتیم و تا مدتی برخوردارشان ساختیم؟).
خلاصهٔ آنچه از پیوستن این آیات به یکدیگر و با در نظر گرفتن قرینههای پیرامونی به دست میآید این است که یونس(ع) از پیامبران بود؛ خدای متعال او را به سوی قومش که جمعیتی فراوان و بیش از صد هزار نفر بودند فرستاد. او آنان را [به توحید] فراخواند، اما جز با تکذیب و رد کردن [دعوتش] پاسخی ندادند، تا آنکه عذابی که یونس به آنان وعده داده بود نزدیک شد، و سپس او از میانشان بیرون رفت.
چون عذاب بر آنان سایه افکند و آن را به چشمِ خود دیدند، همگی بر ایمان آوردن و توبه به درگاه خدای پاک و منزه همداستان شدند؛ پس خدا عذاب خفتبار را در زندگانی دنیا از آنان برطرف کرد.
سپس یونس(ع) از حال و روزشان جویا شد و دید که عذاب از آنان برطرف شده است — و گویی از ایمان و توبهشان آگاهی نداشت — از این رو نزد آنان بازنگشت و با همان خشم و ناخشنودیای که از ایشان داشت، راهِ خود را پیش گرفت و رفت؛ پس صورتِ ظاهرِ حالش مانند کسی بود که از پروردگارش میگریزد و بر او خشم میگیرد و میپندارد که خدا بر او تنگ نمیگیرد؛ و در دریا بر کشتیای پر از بار و سرنشین سوار شد.
در این هنگام ماهی بزرگی سر راهشان پدیدار شد و چارهای ندیدند جز آنکه یکی از میان خود را به سوی آن بیفکنند تا او را ببلعد. تا کشتی با این کار نجات یابد. ازاینرو میان خود قرعه کشیدند و قرعه به نام یونس (ع) افتاد؛ پس او را به دریا انداختند و نهنگ او را بلعید و کشتی نجات یافت.
سپس خدای پاک و منزه او را چند شبانهروز زنده و تندرست در شکم نهنگ نگه داشت، در حالی که یونس (ع) میدانست این گرفتاری آزمونی است که خداوند او را به سبب کارش بدان مؤاخذه کرده است؛ و او در شکم نهنگ ندا درمیداد: «لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِينَ » (انبیاء: ۸۷) [هیچ معبودی جز تو نیست، تو منزهی، بیگمان من از ستمکاران بودهام].
خداوند دعایش را مستجاب کرد و به نهنگ فرمان داد او را بیرون بیفکند. نهنگ نیز او را در سرزمینی بیآب و علف، در حالی که رنجور و بیمار بود، افکند. آنگاه خدای پاک و منزه بر فراز سرش بوتهای از کدو رویاند تا در سایهٔ برگهای آن بیاساید. سپس هنگامی که حالش بهبود یافت، او را به سوی قومش فرستاد؛ آنان دعوتش را پذیرفتند و به او ایمان آوردند و خدا تا زمانی معین آنان را [از زندگی دنیا] برخوردار ساخت.
روایاتی که از طریق امامان اهلبیت (ع) با وجود فراوانیشان، و نیز برخی از روایاتی که از طریق اهلسنت رسیده است، در متن داستان یونس (ع) با مضمونی که از آیات قرآن فهمیده میشود همداستان هستند؛ هرچند در پارهای از جزئیاتِ بیرون از این چارچوب با هم اختلاف دارند [پاورقی: و به همین سبب آنها را نیاوردیم، زیرا این روایات فینفسه خبرِ واحدند (روایات غیرمتواتری که یقینآور نیستند) و در چنین مقامی حجیت ندارند، و اصلاح جزئیات آنها با آیات قرآن نیز ممکن نیست؛ و این امر بر هر کس به آنها رجوع کند روشن است].
۲. داستان او در نزد اهل کتاب:
آن حضرت (ع) با نام «يوناه بن اَمِتّاي» در جاهایی از عهد عتیق و نیز در جاهایی از عهد جدید یاد شده است؛ در پارهای از این موارد به ماجرای درنگ و ماندنِ او در شکم نهنگ اشاره رفته، ولی داستان کاملش در هیچیک از آن دو کتاب نیامده است.
آلوسی در «روحالمعانی»، داستان او را نزد اهل کتاب نقل کرده است—و خلاصهٔ این ماجرا در برخی از کتابهای آنان [پاورقی: قاموس کتاب مقدس.] نیز آن را تأیید میکند—بدین شرح:
خداوند به او فرمان داد که برای دعوت مردم نینوا [پاورقی: شهری بزرگ از شهرهای آشور در کرانهٔ دجله بود.] برود. نینوا در آن روزگار شهری بسیار بزرگ بود که عبور از آن نزدیک به سه روز زمان میبرد. شرارت اهل آن بزرگ و تباهیشان فراوان شده بود؛ ازاینرو یونس این مأموریت را سنگین شمرد و به سوی تَرشیش [پاورقی: نام یک شهر.] گریخت. پس به یافا [پاورقی: شهری در سرزمین مقدس.] آمد و کشتیای یافت که سرنشینانش قصد رفتن به ترشیش را داشتند؛ پس جایی کرایه کرد و کرایه را پرداخت. و سوار کشتی شد. ناگاه بادی سخت وزیدن گرفت و امواج خروشیدند، تا آنجا که کشتی در آستانهٔ غرق شدن قرار گرفت.
ملوانان به وحشت افتادند و برخی از کالاها را به دریا ریختند تا بارِ کشتی سبک شود. در این هنگام، یونس به درون کشتی رفت و به خوابی عمیق فرو رفت، چندانکه نفسش به شماره افتاد (صدای نفسش بلند شد). ناخدا نزد او آمد و گفت: تو را چه شده که به خواب رفتهای؟ برخیز و پروردگارت را بخوان، شاید ما را از این مهلکه نجات دهد و نابود نشویم.
آنگاه سرنشینان به یکدیگر گفتند: بیایید قرعه بیندازیم تا بدانیم این گرفتاری به سبب چه کسی به ما رسیده است. پس قرعه کشیدند و قرعه به نام یونس افتاد. به او گفتند: به ما بگو چه کردهای؟ از کجا آمدهای و به کجا میروی؟ از کدام دیاری و از چه قومی هستی؟ یونس به آنان گفت: من بندهٔ پروردگارم، خدای آسمان و آفریدگار خشکی و دریا؛ و سرگذشت خود را به آنان بازگفت. پس آنان سخت ترسیدند و با سرزنش به او گفتند: چرا چنین کردی؟
سپس به او گفتند: اکنون با تو چه کنیم تا دریا برای ما آرام گیرد؟ گفت: مرا به دریا بیفکنید تا آرام شود؛ زیرا این امواج سهمگین به خاطر من پدید آمده است. مردان تلاش کردند کشتی را به خشکی بازگردانند اما نتوانستند. پس برای نجات همهٔ سرنشینان، یونس را گرفتند و به دریا انداختند. دریا بیدرنگ آرام گرفت، و خدا به نهنگی بزرگ فرمان داد و او یونس را بلعید. یونس سه شبانهروز در شکم نهنگ ماند و در درون آن برای پروردگارش نماز خواند و به درگاهش زاری کرد. پس خدای پاک و منزه به نهنگ فرمان داد و او یونس را به خشکی افکند. سپس به او فرمود: برخیز و به نینوا برو و همانگونه که پیشتر فرمانت داده بودم، در میان اهل آن ندا درده.
پس یونس (ع) رفت و در میان مردم ندا داد و گفت: «نینوا پس از سه روز به زمین فروخواهد رفت.» پس مردان نینوا به خدا ایمان آوردند، به روزهداری فراخوان دادند و همگی جامههای خشنِ پلاسین بر تن کردند. خبر به پادشاه رسید؛ او نیز از تختش برخاست، ردای شاهی را از تن به درآورد، جامهای پلاسین پوشید و بر خاکستر نشست. سپس جار زدند که هیچیک از مردم و چارپایان نباید خوراک یا آبی بچشند. آنان با تضرع به درگاه خدای متعال نالیدند و از بدی و ستم دست کشیدند؛ ازاینرو خدا به آنان رحم کرد و عذاب را بر ایشان فرو نفرستاد.
یونس اندوهگین شد و گفت: «معبودا! من از همین فرار میکردم؛ زیرا میدانستم که تو مهربان، باگذشت، شکیبا و توبهپذیری. پروردگارا! جانم را بگیر، چراکه مرگ برای من از زندگی بهتر است.» پس فرمود: «ای یونس، آیا از این بابت بسیار اندوهگین شدی؟» گفت: «آری پروردگارا.»
و یونس بیرون رفت، روبهروی شهر نشست، در آنجا برای خود سایبانی ساخت و زیر آن نشست تا ببیند در شهر چه خواهد شد. پس خدا به بوتهکدویی فرمان داد و بر بالای سرش بالا رفت تا سایهای برایش در برابر اندوه و رنجش باشد. یونس از آن بوتهکدو بسیار شادمان شد. سپس خدای متعال به کرمی فرمان داد و به بوتهکدو آسیب رساند و خشکید. آنگاه بادی داغ و سوزان وزید و خورشید بر سرِ یونس تابید؛ پس کار بر او دشوار شد و آرزوی مرگ کرد.
پروردگار فرمود: «ای یونس، آیا بر بوتهکدو بسیار اندوهگین شدی؟» گفت: «آری پروردگارا، بسیار اندوهگین شدم.» پس خدای متعال فرمود: «تو بر آن اندوه خوردی در حالی که برایش زحمتی نکشیده و پرورشش نداده بودی، بلکه یکشبه پدید آمد و یکشبه از بین رفت؛ آیا من بر نینوا، آن شهر بزرگ که بیش از دوازده رِبوه (صد و بیست هزار) انسان در آن زندگی میکنند دلسوزی نکنم؟ قومی که دست راست و چپ خود را تشخیص نمیدهند و چارپایان بسیاری دارند!» (پایان نقل از تورات).
وجوه اختلاف این داستان با آنچه از قرآن کریم به دست میآید آشکار است؛ مانند فرار از رسالت، و ناخشنودی او از برداشتهشدن عذاب با وجود آگاهیاش از ایمان و توبهٔ آنان.
اگر بگویی: نظیر این مطالب در قرآن کریم نیز آمده است؛ مانند نسبت دادن فرار به او در سورهٔ صافات و نیز خشمگین رفتن او و این گمانش که خدا هرگز بر او تنگ نخواهد گرفت، چنانکه در سورهٔ انبیاء آمده است.
پاسخ میدهم: میان این دو نسبت تفاوت است؛ زیرا کتابهای مقدس آنان، یعنی عهدین (تورات و انجیل)، از نسبت دادن گناهان—حتی گناهان کبیرهٔ هلاککننده—به پیامبران (ع) ابایی ندارند؛ ازاینرو دلیلی ندارد که گناهانِ نسبتدادهشده به او را چنان توجیه کنند که از عنوان گناه بیرون رود. بهعکس، قرآن کریم ساحت پیامبران را از آلودگیِ گناهان، حتی گناهان صغیره، پیراسته میداند؛ بنابراین آنچه در قرآن آمده و توهم گناه ایجاد میکند، به سبب همین قرینهٔ الزامآور بر نیکوترین وجوه حمل میشود. از همین رو، سخن خدا: « إِذْ أَبَقَ » (صافات: ۱۴۰: هنگامی که فرار کرد) و کلام او: « مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ » (انبیاء: ۸۷: در حالی که خشمگین بود و گمان کرد بر او تنگ نخواهیم گرفت) را بر حکایت از حالت و صورت ظاهری رفتارش حمل کردیم.
۳. ستایش خدای متعال از او:
خدای پاک و منزه او را ستوده است به اینکه از مؤمنان است (انبیاء: ۸۸) و اینکه او را برگزید—و دانستی که برگزیدن بنده از سوی خدا به معنای خالصگرداندن او برای ذات خویش است—و اینکه او را از شایستگان قرار داد (قلم: ۵۰). همچنین در سورهٔ انعام او را در زمرهٔ پیامبرانی برشمرده که نام برده است، و یادآور شده که آنان را بر جهانیان برتری داده و به راه راست هدایت کرده است (انعام: ۸۶-۸۷).
(بحث روایی)
در کتاب «من لا یحضره الفقیه» آمده است که امام صادق (ع) فرمود: «ما تقارع قوم ففوضوا أمرهم إلي الله عز و جل- إلا خرج سهم الحق» (هیچ گروهی قرعه نینداختند که کار خود را به خدای عزوجل واگذار کرده باشند، مگر آنکه سهم و تیرِ حق بیرون آمد.) و فرمود: «أي قضيه أعدل من القرعه-إذا فوض الأمر إلي الله» (کدام داوری عادلانهتر از قرعه است، آنگاه که کار به خدا واگذار شود؟)
مگر نه این است که خدای عزوجل میفرماید: « فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ » (صافات: ۱۴۱: پس در قرعهکشی شرکت کرد و از مغلوبشدگان شد)؟
و در بحارالانوار به نقل از بصائرالدرجات با سندش از حَبّه عُرَنی آمده است که گفت: امیرالمؤمنین (ع) فرمود:
«إن الله عرض ولايتي علي أهل السماوات و علي أهل الأرض-أقر بها من أقر و أنكرها من أنكر-أنكرها يونس فحبسه الله في بطن الحوت حتي أقر بها» (همانا خداوند ولایت مرا بر اهل آسمانها و بر اهل زمین عرضه کرد؛ هر که خواست به آن اقرار کرد و هر که خواست آن را انکار نمود؛ یونس آن را انکار کرد، پس خداوند او را در شکم ماهی به بند کشید تا اینکه به آن اقرار نمود.)
میگویم: در همین معنا روایات دیگری نیز آمده است. و مقصود، ولایتِ کلیِ الهی است که آن حضرت (ع) نخستین کسی از این امت است که درِ آن را گشود؛ و آن عبارت است از اینکه خداوندِ متعال در تدبیر کار بنده جایگزین او میشود (تدبیر امر او را خود بر عهده میگیرد)، به گونهای که بنده جز به او رو نمیکند و جز آنچه او خواسته است نمیخواهد؛ و این با پیمودن راه بندگی به دست میآید که بنده را بدانجا میرساند که خداوند او را خالص برای خود میگرداند، تا جایی که هیچکس دیگری در او با خدا شریک نمیشود.
و ظاهر کاری که یونس (ع) انجام داد به گونهای بود که خدای متعال آن را نمیپسندید، از این رو درخور انتساب به خواست و ارادهٔ او نبود؛ پس خداوند او را به آنچه گرفتارش کرد مبتلا ساخت تا به ستمِ خود در حق خویش اعتراف کند و بداند که خدای متعال از ارادهٔ چنین چیزی پاک و منزه است. بنابراین، بلاها و گرفتاریهای دشواری که اولیای الهی به آن مبتلا میشوند، از جنس تربیت الهی است که خداوند آنان را با آن پرورش میدهد، کاملشان میسازد و به سبب آن درجاتشان را بالا میبرد؛ هرچند برخی از آنها از جنبهای دیگر، مؤاخذه و بازخواستی همراه با عتاب و سرزنش باشد؛ و گفته شده است: «البلاء للولاء؛ بلا برای اهل ولایت و دوستی است.»
و این مطلب را تأیید میکند
روایتی که در عللالشرائع با سندش از ابوبصیر آمده است که گفت: به امام صادق (ع) عرض کردم:
«لأي عله صرف الله العذاب عن قوم يونس-و قد أظلهم و لم يفعل ذلك بغيرهم من الأمم؟ فقال:لأنه كان في علم الله أنه سيصرفه عنهم لتوبتهم-و إنما ترك إخبار يونس بذلك- لأنه أراد أن يفرغه لعبادته في بطن الحوت-فيستوجب بذلك ثوابه و كرامته» (به چه علتی خداوند عذاب را از قوم یونس برگرداند—در حالی که بر سرشان سایه افکنده بود—اما درباره هیچیک از دیگر امتها چنین نکرد؟) پس فرمود: «چون در علم خدا بود که به زودی به خاطر توبهشان عذاب را از آنان برمیگرداند؛ و اگر به یونس در این باره خبر نداد، تنها برای این بود که میخواست او را در شکم ماهی برای عبادت خویش فارغبال سازد، تا بدین وسیله سزاوار پاداش و کرامت او گردد.»