فَلَمَّا جَنَّ عَلَيۡهِ ٱلَّيۡلُ رَءَا كَوۡكَبٗاۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّيۖ فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِينَ
پس چون شب بر او پرده افکند، ستارهای دید؛ گفت: این پروردگار من است! اما هنگامی که غروب کرد، گفت: من زوالپذیران و غروبکنندگان را دوست ندارم.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
اما آنچه در آن تردیدی نداریم این است که چنین انسانی، پرسشهای خود را دربارهٔ حقایق اشیایی که میبیند و از آنها به شگفت میآید، از همان چیزهایی آغاز میکند که به دانستههایش در دوران تنهایی و دوری از جامعه نزدیکتر است، و تنها دربارهٔ مقاصد و هدفهایی میپرسد که در دسترس حواس نیستند. ادامه در متن کامل
زیرا انسان، وضعیت مجهولات را به وسیلهٔ اندوختههای علمیِ نخستین خود جویا میشود و از مجهولات جز به اموری که با بخشی از معلوماتش تناسب دارد پی نمیبرد؛ و این، امری روشن است که در حالوهوای صاحبان اندیشههای ساده، مانند کودکان و بادیهنشینان، کاملاً حس میشود؛ آنان هرگاه با اموری روبرو شوند که سابقهای از آن ندارند، پس از الفت گرفتن با آن، نخست وضعیت همان چیزی را جویا میشوند که با آن مأنوس شدهاند و از حقیقت، سببها و هدفهایش میپرسند. ادامه در متن کامل
و انسان فرضی ما—که تقریباً همان انسانِ فطریِ نخستین است—چون جز به سادهترین اسبابِ معیشت سرگرم نبوده، ذهنش به مشغلههای انسان شهرنشین و متمدن گرفتار نشده است؛ همان شهرنشینی که گرفتاریهای فراوان، طبیعی و بیشمار، او را احاطه کرده و حتی لحظهای از آنها فارغ نیست. ادامه در متن کامل
از شواهدِ آنچه گفتیم این است که میبینیم پرداختن به آیینهای دینی و مباحث خداشناسی در آسیا بیش از اروپا رواج و ارزش دارد، و در روستاها و شهرهای کوچک نیز جایگاهی استوارتر از شهرهای بزرگ دارد، و بر همین قیاس در کلانشهرها و میان تودههای بزرگ جمعیتی نیز چنین است؛ زیرا جامعه هر اندازه گستردهتر شود، نیازهای زیستی در آن افزایش مییابد و اشتغالاتِ بشری چنان انبوه و متراکم میگردد که برای انسان فراغتی باقی نمیگذارد تا جانش با امور معنوی آرام گیرد و به جستوجوی مبدأ و معاد خویش بپردازد. ادامه در متن کامل
کوتاه سخن آنکه اگر به داستان ابراهیم (ع) که در این آیات و آیاتِ نظیر آن در سورههای مریم، انبیاء، صافات و دیگر سورهها آمده مراجعه کنیم، درمییابیم که وضعیت آن حضرت در احتجاج با پدر و قومش، شبیهترین حالت به وضعیتِ همان انسانِ سادهٔ فرضی است. ادامه در متن کامل
این سخن، سخنِ کسی است که گویی هرگز بتی ندیده و هیچ بتپرستی را در حالِ پرستش بت مشاهده نکرده است؛ در حالی که ابراهیم (ع) در مهدِ بتپرستی یعنی بابلِ کلدانیان میزیست و روزگاری را در میان آنان سپری کرده بود. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
سپس ابراهیم (ع) پس از پایان استدلال با پدرش آزر و قوم خود در مسئلهٔ بتها، به سراغ اربابها و معبودان پنداریِ آنها یعنی ستاره، ماه و خورشید میرود؛ پس وقتی ستارهای را میبیند، میگوید: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)؛ سپس هنگامی که ماه را در حال طلوع میبیند، میگوید: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)؛ و آنگاه که خورشید را برآمده میبیند، میگوید: « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است، این بزرگتر است). این تعبیرها نیز سخن کسی است که گویی هرگز ستاره، ماه و خورشیدی ندیده است؛ و روشنترین تعبیر در دلالت بر این معنا، سخن آن حضرت دربارهٔ خورشید است که فرمود: «هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ» (این پروردگار من است، این بزرگتر است)؛ زیرا این، کلام کسی است که حقیقت خورشید، ماه و ستاره را نمیشناسد، جز آنکه میبیند مردم در برابر آنها فروتنی میکنند، آنها را میپرستند و برایشان قربانی پیشکش مینمایند؛ همانطور که تاریخ دربارهٔ مردم بابِل گزارش میدهد. این درست مانند آن است که شبحی از یک انسان ببینی و ندانی مرد است یا زن؛ پس میپرسی: «مَن هذا؟» (این کیست؟) و مقصودت همان شخص است، زیرا بیش از این نمیدانی که او شخصی از انسانهاست؛ آنگاه به تو پاسخ میدهند: «همسر فلانی است» یا «او فلان مرد است». همچنین اگر هیکلی ببینی و ندانی انسان است یا حیوان یا جماد، میگویی: «ما هذا؟» (این چیست؟) و مقصودت همان شبح یا شیءِ مورد اشاره است؛ چراکه در آن حال شناختی از ماهیت آن نداری. تنها دانستهٔ تو از حالِ آن، این است که هرچه باشد موجودی جسمانی است؛ پس به تو گفته میشود: «این زید است» یا «این همسر فلانی است» یا «آن، فلان شاخص (جسم برافراشته و بیجان) است». بنابراین در همهٔ این موارد، تو در حالی که از حقیقت امر ناآگاهی، دربارهٔ خردمند یا ناخردمند بودن و مذکر یا مؤنث بودن، تنها به همان اندازهای که علم داری لفظ را رعایت میکنی؛ اما پاسخدهندهای که به حقیقت ماجرا آگاه است، باید واقعیت را مراعات کند.
بنابراین ظاهر گفتار ابراهیم (ع): «هٰذٰا رَبِّي» (این پروردگار من است) و سخنش: « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است، این بزرگتر است) نشان میدهد که او از وضعیت خورشید چیزی جز این نمیدانست که پدیدهای برآمده و بزرگتر از ماه و ستاره است و مردم برای پرستش و عبادت به آن روی میآورند؛ و بیگمان اشاره به چنین دانستهٔ مبهمی، با لفظ مذکرِ «هٰذٰا» (این) انجام میگیرد. اما اینکه آن پدیده خورشید است—یعنی جرمی یا صفحهای نورانی که با روشنایی خود جهان زمین را تدبیر میکند و با حرکت خویش بر حسب ظاهر حس، شب و روز را پدید میآورد—یا اینکه دیگری ماهی یا ستارهای است که هر شب از افق مشرق طلوع میکند و در افق روبهرو یعنی مغرب ناپدید میشود، چنانکه از این سخن برمیآید، در آن هنگام اینها را نمیدانست. اگر او این حقیقت را میدانست، دربارهٔ خورشید بهصورت مؤنث میگفت: «هٰذِهِ رَبِّي هٰذِهِ أَكْبَرُ» (این پروردگار من است، این بزرگتر است) یا میگفت: «إِنَّهَا رَبِّي إِنَّهَا أَكْبَرُ» (همانا این پروردگار من است، همانا این بزرگتر است)؛ همانگونه که بعدها در بحث و مناظره با نمرود پادشاه—در حالی که در آن روز خورشید را میشناخت—این نکته را رعایت کرد: «فَإِنَّ اللّٰهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ» (همانا خدا خورشید را از مشرق میآورد، پس تو آن را از مغرب بیاور): (بقره: ۲۵۸)؛ و نفرمود: «فَأْتِ بِهِ مِنَ الْمَغْرِبِ» (پس آن را [با ضمیر مذکر] از مغرب بیاور).
و چنانکه بر پایهٔ حکایت خداوند، [ابراهیم] به پدر و قومش گفت: «مٰا تَعْبُدُونَ قٰالُوا نَعْبُدُ أَصْنٰاماً فَنَظَلُّ لَهٰا عٰاكِفِينَ قٰالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ قٰالُوا بَلْ وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا كَذٰلِكَ يَفْعَلُونَ» (شعراء: ۷۴): «چه چیز را میپرستید؟ گفتند: بتهایی را میپرستیم و پیوسته بر [پرستش] آنها مداومت میورزیم. گفت: آیا هنگامی که آنها را میخوانید صدای شما را میشنوند؟ یا به شما سودی میرسانند یا زیانی؟ گفتند: بلکه پدرانمان را یافتیم که چنین میکردند.» پس در آغاز، با واژهٔ «مٰا» (چه چیز) از معبودشان پرسید، زیرا در آن هنگام چیزی از وضعیت آن نمیدانست جز اینکه آن هم پدیدهای است؛ سپس هنگامی که آنها بتها را نام بردند در حالی که هیچگونه شعور و ارادهای برای آنها باور نداشتند، [با صیغهٔ مؤنث] گفتند: « فَنَظَلُّ لَهٰا » (پیوسته بر پرستش آنها مداومت میورزیم)؛ سپس هنگامی که ادعای معبود بودن آنها را از آنان شنید—و از آنجا که واجب است معبود به سود و زیان رساندن و شنیدن دعای نیایشگرش موصوف باشد—از آنها با تعبیرِ ویژهٔ خردمندان یاد کرد؛ سپس آنگاه که در داستان شکستن بتها در برابر سخن او به وی گفتند: « لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ يَنْطِقُونَ » (قطعاً میدانی که اینها سخن نمیگویند)، در پاسخ به سخن او که فرمود:
« فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كٰانُوا يَنْطِقُونَ » (اگر سخن میگویند از خودشان بپرسید)، شأن و ویژگی خردمندان را از بتها سلب کرد و فرمود: «أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاٰ يَضُرُّكُمْ أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ» (آیا به جای خدا چیزی را میپرستید که هیچ سودی به شما نمیرساند و زیانی نمیزند؟! اف بر شما و بر آنچه به جای خدا میپرستید! آیا نمیاندیشید؟): (انبیاء: ۶۷).
تفسیر آیههای ۷۶ و ۷۸ با هم
و ما نمیتوانیم راه تکلّف در پیش بگیریم و بگوییم: مقصود آن حضرت (ع) از « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است، این بزرگتر است)، جِرم آسمانی یا شیءِ مورد اشاره بوده است؛ یا بگوییم در این تعبیر، وضعیت زبان خودِ او یعنی سُریانی رعایت شده که مانند بیشتر زبانهای غیرعربی تذکیر و تأنیث در آن رعایت نمیشود؛ چراکه همهٔ اینها ادعاهایی بیدلیل و خودسرانه است؛ گذشته از اینکه آن حضرت (ع) در گفتگو با پادشاه [نمرود] دربارهٔ خصوصِ خودِ خورشید فرمود: «فَإِنَّ اللّٰهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ» (خداوند خورشید را از مشرق میآورد، پس تو آن را از مغرب بیاور) (بقره: ۲۵۸)؛ پس قرآن سخن او را بر پایهٔ ویژگی زبان خودش (سریانی) بازگو نکرده است؛ وگرنه چرا تنها این مورد، یعنی «هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ» (این پروردگار من است، این بزرگتر است)، به چنین شیوهای از نقل اختصاص یافته باشد؟!
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
همچنین نظیر این پرسش و اشکال در این سخن او نیز پیش میآید که از قومش دربارهٔ شأن بتها پرسید: «مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ» (انبیاء: ۵۲): «این مجسمههایی که شما پیوسته بر پرستش آنها مداومت میورزید چیست؟» و نیز در دعایش که فرمود: «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النّٰاسِ» (ابراهیم: ۳۶): «و من و فرزندانم را از اینکه بتها را بپرستیم برکنار دار، پروردگارا! همانا آنها بسیاری از مردم را گمراه کردهاند.»
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۷۹ با هم
حاصل سخن آنکه، آنچه خدای متعال در این آیات و آیات مشابه آن از گفتار ابراهیم (ع) به پدر و قومش دربارهٔ یگانگی خدای متعال و نفی شریک از او حکایت فرموده، سخنی است که سیاقش نشان میدهد آن حضرت پیش از آن در محیطی دور از فضای زندگی پدر و قومش میزیسته و از جزئیات احوال پدیدههای جهان و سنتهای اجتماعیِ رایج میان مردمِ… ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
و ابراهیم (ع) بینش و آگاهی روشن داشت که جهان، آفرینندهای دارد که پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین است و او همان خدای یکتاست که هیچ شریکی در این امر ندارد؛ بلکه او فقط در این باره کاوش و استدلال میکرد که آیا مردم، و از جمله خود ابراهیم، پروردگاری (پرورشدهنده و تدبیرگری) جز خدا از میان آفریدگانش مانند خورشید یا ماه یا غیر… ادامه در متن کامل
و در تمام این مراحلی که پیمود، خدای پاک و منزه با نشان دادن ملکوت (باطن و حقیقتِ ربوبیِ) آسمانها و زمین، و متوجه ساختن جان شریفش به آن سمتی که همهٔ اشیاء از جهت آفرینش و تدبیر به خدای پاک و منزه وابسته میشوند، او را مدد میرساند و استوار میکرد؛ ازاینرو هرگاه چیزی را میدید، پیش از آنکه خودِ آن شیء و آثار… ادامه در متن کامل
و همچنین سخن ابراهیم به پدرش در آنچه خدای متعال حکایت کرده است: «يٰا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جٰاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرٰاطاً سَوِيًّا» (ای پدر! ادامه در متن کامل
سپس او با نمرودِ پادشاه بر سر ادعای الوهیت و پروردگاریاش مناظره کرد؛ چنانکه این شیوهٔ بسیاری از ستمگران گذشته بود و بتپرستی نیز از همینگونه پندارها پدید آمد. ادامه در متن کامل
این خلاصهای است از آنچه از این آیات شریف استفاده میشود، و در ادامه اگر خدای متعال بخواهد، تا جایی که در توان داریم مفاهیم آنها را به تفصیل بررسی خواهیم کرد. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ و ۷۷ با هم
بنابراین ظاهر امر این است که آن ستاره یکی از آن هفت جرم آسمانی بوده است؛ ماه و خورشید را کنار میگذاریم، زیرا بعداً در آیات ذکر شدهاند، و عطارد را نیز، چون به سبب تنگی مدارش جز به ندرت دیده نمیشود. پس ناچار یکی از این چهار ستاره بوده است: زهره، مریخ، مشتری و زحل. در میان اینها، زهره تنها سیارهای است که تنگی مدارش مانع میشود بیش از چهل و هفت درجه از خورشید فاصله بگیرد؛ به همین سبب همواره گویی دنبالهرو و همراه خورشید است؛ گاه بر آن پیشی میگیرد و اندکی پیش از طلوع خورشید برمیآید که در این هنگام نزد عموم مردم «ستارهٔ صبحگاهی» نامیده میشود، و سپس ناپدید میگردد؛ یعنی پس از طلوع خورشید ناپدید میشود؛ و گاه نیز در پیِ خورشید حرکت میکند و پس از غروب آن در افق مغرب پدیدار میگردد، سپس در ابتدای شب درنگ چندانی نمیکند تا آنکه غروب مینماید. هنگامی که زهره در چنین وضعیتی باشد و آن شب از شبهای نیمهٔ دوم ماه قمری باشد — مانند شبهای هجدهم، نوزدهم و بیستم — غروبِ آن با طلوع ماه همزمان میشود؛ به گونهای که میبینی خورشید غروب میکند، سپس زهره در افق غربی آشکار میگردد و یک یا دو ساعت پس از غروب خورشید فرو میرود، و درست در همان هنگام یا اندکی پس از آن، ماه طلوع میکند.
و این مناسبترین چیزی است که آیه میتواند بر آن تطبیق کند، با توجه به آنچه از این سخن خداوند بیدرنگ به ذهن متبادر میشود که فرمود:
— تا آنجا که فرمود: — «فَلَمّٰا رَأَى الْقَمَرَ بٰازِغًا» (پس چون ماه را دید که برمیآید...) تا آخر آیه؛ چرا که آیه در ظاهر، میان ناپدید شدن آن ستاره و برآمدن ماه پیوند برقرار کرده است.
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۹ با هم
بنابراین، آنچه ظاهر آیات به دست میدهد این است که آن حضرت (ع) مسلم دانسته بود که همهٔ موجودات، خدایی آفریننده و یگانه دارند که در آفرینش و ایجاد شریکی ندارد و او خدای متعال است؛ و انسان نیز به ناچار پروردگاری دارد که امورش را تدبیر میکند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
و به دنبال این امر بود که آن حضرت (ع) ابتدا ستارهای را که میپرستیدند، سپس ماه و پس از آن خورشید را فرض گرفت و در وضعیت هر یک تأمل کرد تا ببیند آیا شایستگی دارند عهدهدارِ تدبیر و ادارهٔ امور انسانها باشند یا خیر؟
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۹ با هم
این فرضگرفتن و تأملکردن، گرچه بر حسبِ طبیعتِ خود پیش از دستیابی به علمِ یقینی به نتیجه صورت میگیرد—زیرا نتیجه فرعی است که طبعاً پس از استدلالِ نظری میآید—اما به مقام آن حضرت (ع) آسیبی نمیزند؛ چراکه این آیات، همانطور که پیشتر دریافتیم، آغازِ کارِ ابراهیم را بازگو میکند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
دوم آنکه وی در باطلساختن ربوبیت ستاره، وصفی مشترک میان آن و ماه و خورشید را معیار گرفت، سپس استدلال را پی گرفت و همان دلیلی را که دربارهٔ ستاره آورده بود، دربارهٔ ماه و خورشید نیز تکرار کرد. این امر یا بدان جهت بود که آن حضرت (ع) پیشینهٔ ذهنی از وضعیت ماه و خورشید و اینکه آن دو نیز مانند ستاره طلوع و غروب میکنند نداشت (چنانکه پیشتر اشاره شد)، و یا از آن رو بود که مخاطبانِ او در هر یک از این سه مرحله، غیر از مخاطبان مرحلهٔ دیگر بودند.
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
ایراد این سخن آن است که روا بودنِ چنین کاری پذیرفته نیست؛ زیرا این موضوع به احکامِ الفاظ بازمیگردد که به اختلاف زبانها دگرگون میشود، در حالی که چنین کاری تنها در اموری رواست که به معنا برگردد و در ویژگیهای لفظی اثری نگذارد. ادامه در متن کامل
از اشکالهای شگفتانگیزی که بر این توجیه وارد کردهاند، سخنی است که برخی مفسران آورده و بر آن پافشاری کردهاند؛ مبنی بر اینکه ابراهیم(ع) و همچنین اسماعیل و هاجر به زبان عربیِ کهن سخن میگفتند و آن زبان، زبان قوم او نیز بوده است. ادامه در متن کامل
و در حدیث آمده است: «ابراهیم(ع) به مکه آمد تا با فرزندش دیدار کند، در حالی که اسماعیل برای شکار بیرون رفته بود؛ پس با همسرش که زنی از قبیلهٔ جُرهُم بود سخن گفت و برخورد او را نپسندید. ادامه در متن کامل
در پاسخ میگوییم: همسایگیِ عربهای شبهجزیره با مصر و کلدان و آمیختگیشان با آنان یا سکونت و چیرگیشان بر آنها، موجب دگرگونیِ زبانِ آن اقوام به زبان عربی نمیشود؛ چراکه زبان مصر، قِبطی و زبان کلدانیان و آشوریان، سُریانی بوده است. ادامه در متن کامل
اما آنچه دربارهٔ حمورابی و همروزگار بودنش با ابراهیم(ع) آورده است، با تاریخ درست و معتبر او همخوانی ندارد؛ تاریخی که آثار کشفشده از ویرانههای بابل و سنگنوشتههای بهدستآمده آن را تأیید میکنند؛ همان سنگنوشتههایی که قوانین وضعشده از سوی او در آن نگاشته شده و در قلمرو پادشاهیاش به اجرا درمیآمده و تا جایی که به ما رسیده، کهنترین قوانین مدوّن جهان است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
به آنچه در آن بودیم بازمیگردیم و میگوییم: همانطور که بیان شد، سخن خدای متعال که « فَلَمّٰا رَأَي الشَّمْسَ بٰازِغَهً » (پس چون خورشید را برآمده دید...) نشان میدهد آنچه پس از « فَلَمّٰا » آمده، به پیش از آن متصل است که میفرماید: « فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّٰالِّينَ » (پس چون [ماه] غروب کرد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدایت نکند، قطعاً از گروه گمراهان خواهم بود). این سخن دلالت دارد بر اینکه وقتی ابراهیم(ع) برآمدن خورشید را دید، ماه غروب کرده بود. این رخداد تنها در فصل پاییز یا زمستان در عرض جغرافیایی شمالی روی میدهد که سرزمین کلدانیان در آن واقع بود، یعنی هنگامی که شبها طولانی میشود؛ بهویژه اگر ماه در یکی از برجهای جنوبی مانند قوس (کمان) و جَدی (بزغاله) قرار داشته باشد؛ در این هنگام، موقعیت آسمانی به گونهای است که ماه میتواند در نیمهٔ دوم ماه قمری، پیش از طلوع خورشید غروب کند. پیشتر نیز ذیل این سخن خدای متعال: « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ، فَلَمّٰا رَأَي الْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي » گذشت که ظاهر سخن، به تأییدِ شواهد و محاسبات، نشان میدهد آن شب از شبهای نیمهٔ دوم ماه قمری بوده و آن ستاره، سیارهٔ زهره (ناهید) بوده است؛ ابراهیم(ع) ابتدا آن را در مغرب و در حال فرود دید و سپس غروب آن و طلوع ماه را از سمت مشرق مشاهده کرد.
تفسیر آیههای ۷۶ و ۷۷ با هم
از این آیات چنین به دست میآید که ابراهیم(ع) در روزی که با قومش دربارهٔ بتها گفتگو کرد، تمام آن روز را به احتجاج با آنان پرداخت تا آنکه شب بر او سایه افکند. پس چون تاریکی شب او را فرا گرفت، ستارهٔ زهره را دید در حالی که گروهی از مردم آن را میپرستیدند؛ از این رو در فرضِ پروردگاریِ آن با آنان همراهی کرد و در انتظار ماند تا ببیند چه بر سرش میآید، تا اینکه پس از چند ساعت غروب کرد؛ آنگاه با غروب آن با ایشان احتجاج نمود و از پروردگاریِ آن بیزاری جُست. سپس ماه را دید که طلوع میکرد و گروهی آن را میپرستیدند؛ پس با این سخن خود در ربوبیتِ ماه با آنان همراهی کرد که:
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
پس از مجموع آنچه گذشت، روشن میشود: ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۵ و ۷۶ با هم
اما نخست بر این گوینده پوشیده مانده که قرار گرفتنِ این آیه: « وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ » (و اینگونه به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان میدادیم تا از اهل یقین باشد) در میان آیاتی که دربردارندهٔ حجتهای آن حضرت است، گویاترین دلیل است بر اینکه حجتهای او برگرفته از شهودهای ملکوتیِ اوست؛ همان شهودهایی که ملاکِ یقین او به خدا و نشانههایش بود، و با این حال چگونه میتوان تصور کرد که این استدلال، حجتی عامیانه و غیربرهانی باشد؟!
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
سوم اینکه او میان «بزوغ» (برآمدن و طلوع) و «ظهور» (پیدایی) خَلط کرده و چنین حکم نموده که بزوغ با ربوبیت ناسازگار نیست بلکه پذیرش ربوبیت بر آن استوار است، زیرا از ویژگیهای پروردگار این است که آشکار باشد... تا پایان سخنش؛ در حالی که آنچه در آیه آمده — و برهان بر آن بنا نشده — «بزوغ» است، یعنی طلوع و آشکار شدن پس از پنهانی که با ربوبیت ناسازگار است. بنابراین، این پرسش که «چرا کلام بر افول بنا شد نه بر بزوغ؟» همچنان به قوت خود باقی میماند.
دوم اینکه: بهکارگرفتن غروب و ناپدیدشدن (افول) در این استدلال به جای طلوع و برآمدن (بزوغ)، تنها به این دلیل است که برآمدن، برخلاف غروب، مستلزم سلب محبت نیست؛ همان محبتی که استدلال بر پایهٔ آن بنا شده است. با این بیان، اشکال سخن صاحب کشاف در توجیهِ رویگرداندن از طلوع به غروب آشکار میشود؛ آنجا که میگوید: «فإن قلت:لم احتج عليهم بالأفول دون البزوغ و كلاهما انتقال من حال إلي حال؟قلت:الاحتجاج بالأفول أظهر لأنه انتقال مع خفاء و احتجاب» (اگر بپرسی: چرا ابراهیم با غروب بر آنان احتجاج کرد و نه با طلوع، در حالی که هر دو انتقال از حالی به حال دیگرند؟ میگویم: احتجاج به غروب روشنتر است؛ زیرا غروب، انتقالی همراه با پنهانشدن و پوشیدگی است). پایان سخن کشاف. زیرا همانطور که دانستی، استدلالِ ابراهیم به سبب عدم تعلق محبت بود، نه به خودِ افول، تا بتوان رویآوردن به آن از بزوغ را با آنچه زمخشری گفته است توجیه کرد.
سوم اینکه: مقصود از این استدلال، نفی ربوبیتِ این اجرام سهگانه (ستاره، ماه و خورشید) به معنای تدبیر جهانِ زمین یا جهان انسانی بود، نه ربوبیت به معنای آن جایگاهی که آفرینش و تدبیر همگی به آن منتهی میشود؛ چراکه بتپرستان و ستارهپرستان انکار نمیکنند که خدایانشان به این معنا پروردگار نیستند، و این جایگاه تنها از آنِ خداوند یگانه و بیشریک است.
از اینجا نادرستیِ سخن برخی آشکار میشود که گفتهاند: افول از آن رو مبدأ برهان قرار گرفته که مستلزم امکان (ممکنالوجود بودن) است و هر ممکنی نیازمند است و سلسلهٔ نیازمندیِ آن باید نزد موجودی واجبالوجود بازایستد؛ و نیز نادرستی سخن گروهی دیگر که گفتهاند: افول بدان جهت ربوبیت را از متصف به آن نفی میکند که نوعی حرکت است و هر حرکتی ناگزیر به محرکی نیاز دارد و این سلسله به محرکی نامتحرک و ذاتی ثابت و تغییرناپذیر ختم میشود که همان خداوندِ بلندمرتبه است.
دلیل این اشکال آن است که این دو استدلال، هرچند دو برهان معتبرند، ولی ربوبیت را از ممکنات و متحرکات، به معنای علت نخستینی نفی میکنند که همهٔ علتها به آن ختم میشوند و به معنای سببیتِ آفرینش و تدبیری که همهٔ سببها به آن پایان میپذیرند؛ در حالی که ستارهپرستان، از صابئین و دیگران، هرچند بر این باور بودند که هر جرم آسمانی، قدیمِ زمانی و کون و فساد ناپذیر (تغییر و زوالناپذیر) است و حرکتی دائمی دارد، اما انکار نمیکردند که همهٔ آنها به دلیلِ امکان ذاتیشان، معلولاند و نه در وجودشان و نه در آثارِ وجودشان، از واجبالوجودِ گرامینام بینیاز نیستند.
بنابراین، این دو برهان علیه منکران وجود صانع از میان طبیعیون (مادیگرایان) اقامه میشود، نه در برابر صابئین و پرستندگانِ اربابِ انواع (فرشتگان مدبر) و دیگر بتپرستان؛ و حضرت ابراهیم (ع) با این گروهِ اخیر محاجه میکرد، نه با منکران صانع.
افزون بر اینکه دانستی استدلالِ ابراهیم از جهتِ خودِ افول پیریزی نشده بود، بلکه از جهتِ عدم تعلق محبت به چیزی بود که شأن آن افول و غروب است.
و اما کسی که بیانِ این استدلال از راه امکان یا حرکت را اینگونه رد کرده که: «تفسیر افول به این امور، تفسیر شیء به چیزی است که با آن مباینت و بیگانگی دارد؛ زیرا عرب افول را به معنای امکان یا حدوث نمیشناسد، و همچنین تفسیر افول به دگرگونی و حرکت نیز مانند تفسیر قبلی نادرست است»؛
بر او پوشیده مانده است که این صاحبنظران نمیگویند افول در آیه به معنای امکان یا حرکت است، بلکه میگویند: احتجاج به افول از آن رو بوده که افول، مستلزم امکان یا حرکت و دگرگونی است. وگرنه خودِ افول به معنای غایبشدن پس از حضور و پنهانگشتن پس از آشکاری—بدون در نظر گرفتن اینکه مستلزم امکان یا تغییری است که با ساحت واجبالوجودِ ستودهنام سازگار نیست—منافاتی با ربوبیت ندارد؛ چنانکه خودِ این اشکالکننده نیز به آن اعتراف کرده است.
زیرا خداوندِ واجب و متعال نیز از حواسِ ما غایب است، بدون آنکه حالی بر او دگرگون شود یا به سبب غیبت پس از حضور و پنهانی پس از ظهور، تغییری بر او عارض گردد. و این سخن سودی ندارد که گفته شود: غیبت و پنهانی در ذات متعال او از جانب ماست نه از سوی او، و به سبب سرگرمبودن ما به اموری است که ما را از او بازمیدارد، نه به دلیل محدودیت وجودی او یا کاستی در چیرگی و تسلطش؛ چراکه غایبشدن این اجرام آسمانی و بهویژه خورشید با حرکتِ روزانه نیز از جانب ماست، زیرا ما بخشهایی از زمین هستیم که با حرکت روزانهاش میچرخد و ما را از برابر و روبهروی این اجرام به جهتی دیگر میگرداند؛ بنابراین در حقیقت ما پس از رویارویی با خورشید از آن پنهان میشویم، هرچند خطای حسی چیزی دیگر را در نظر ما مجسم میکند.
فخر رازی خواسته است میان همهٔ این وجوه جمع کند، از این رو در تفسیر خود عیناً چنین گفته است: «الأفول عبارة عن غيبوبة الشيء بعد ظهوره و إذا عرفت هذا فلسائل أن يسأل فيقول:الأفول إنما يدل على الحدوث من حيث إنه حركة،و على هذا التقدير فيكون الطلوع أيضا دليلا» (افول عبارت است از ناپدیدشدنِ شیء پس از آشکارشدنش؛ و هنگامی که این نکته را دانستی، پرسشگری میتواند بپرسد و بگوید: افول تنها از آن جهت بر حدوث دلالت میکند که نوعی حرکت است، و بنا بر این فرض، طلوع نیز دلیلی بر حدوث خواهد بود...). بر پدیدآمدگی (حدوث) دلالت دارد؛ پس چرا ابراهیم (ع) استدلال بر پدیدآمدگیِ این اجرام را از راه طلوع واگذاشت و برای اثبات این مدعا بر افول (غروب و ناپدید شدن) تکیه کرد؟
چهارم آنکه: ابراهیم (ع) این استدلالها را بر پایهٔ آنچه خدای پاک و منزه از ملکوتِ آسمانها و زمین به او نشان میداد، و به مقداری که روندِ استدلال با پدرش [سرپرستش آزر] و قومش اجازه میداد پیش برد، و به امور محسوس و پیشِ چشم تمسک جُست؛ یا از آن رو که هنوز جزئیاتِ رویدادهای روزمرهٔ آسمانی و زمینی را ندیده بود—چنانکه پیشتر اشاره شد—یا از آن رو که میخواست با اموری که کاملاً در حسّ آنان بود با ایشان احتجاج کند. ازاینرو، کلامِ خود یعنی « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) (انعام: ۷۶، ۷۷، ۷۸) را هنگامی بیان کرد که یکی از این اجرامِ سهگانه را درخشان و برآمده دید، و سخنِ خود یعنی « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (من غروبکنندگان و ناپدیدشوندگان را دوست ندارم) (انعام: ۷۶) یا کلامی هممعنای آن را هنگامی گفت که افول و ناپدید شدنِ آنها را مشاهده کرد.
ششم اینکه: ابراهیم(ع) در برهان خود برای ابطال ربوبیتِ این سه جرمِ آسمانی، این اصل را مبنا قرار داد که موجودِ افولکننده (ناپدیدشونده) را به سبب افولش دوست ندارد؛ و افول آن است که انسان چیزی را پس از یافتن، از دست بدهد. بنابراین افول صفتی است که محبتی که انگیزهبخش و مجوّزِ پرستش باشد به آن تعلق نمیگیرد. از آنجا که این ویژگی در همهٔ موجودات مادی و جسمانی که رو به زوال، از دست رفتن، نابودی و نیستی دارند یکنواخت و فراگیر است، این استدلال بر هر گونه شرک و بتپرستی دندانشکن و قاطع است؛ حتی در برابر آنچه از برخی مشرکان برمیآید که به الوهیتِ «ارباب انواع» (فرشتگان و کارگزاران جهان هستی) و موجودات نوری معتقدند؛ موجوداتی که به باور آنان برتر از ماده و طبیعت و منزه از جسمانیت و حرکتاند. زیرا همان بتپرستان نیز تصریح میکنند که آن موجودات نوری، با وجود صفای گوهر و والاییِ هستیشان، در برابر نورِ خداوندِ قیوم محو و ناچیزند و زیر چیرگی و قهرِ پروردگارِ یکتا خوار و فرمانبردارند. پس چون صفتِ معبودانِ ادعاییِ آنان چنین است، اگر محبتی هم متوجه آنها شود، در واقع جز به آن کسی که تدبیر کارشان را بر عهده دارد و سامانشان میبخشد تعلق نمیگیرد، نه به خودِ آنها.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۷۶ و ۷۷ با هم
امام رضا (ع) فرمود: ابراهیم با سه گروه روبهرو شد: گروهی که زهره را میپرستیدند، گروهی که ماه را بندگی میکردند، و گروهی که خورشید را عبادت میکردند؛ و این زمانی بود که او از آن سرداب (مخفیگاه زیرزمینی) که در آن پنهانش کرده بودند بیرون آمد. پس چون شب بر او سایه افکند و ستارهٔ زهره را دید، از سرِ انکار و پرسشگری گفت: «هٰذٰا رَبِّي» (این پروردگار من است؟!). اما هنگامی که آن ستاره غروب کرد، گفت: «لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ» (غروبکنندگان را دوست ندارم)؛ چرا که افول و ناپدید شدن از ویژگیهای پدیدهٔ نوپدید (حادث) است، نه از صفات وجودِ ازلی (قدیم). پس هنگامی که ماه را در حال طلوع دید، باز از سرِ انکار و پرسشگری گفت: «هٰذٰا رَبِّي» (این پروردگار من است؟!). چون ماه نیز غروب کرد، گفت: «لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي» «لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّٰالِّينَ» (اگر پروردگارم مرا هدایت نکند، بیتردید از گروه گمراهان خواهم بود).
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
میگویم: آشکار است که مضمون این روایت، چند نکته از نکاتی را که از سیاق آیات کریمه برداشت کردیم تأیید میکند، و در ادامه نیز پارهای از روایاتِ مؤید آن خواهد آمد. اما اینکه در روایت آمده سخن ابراهیم (ع): « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) از روی انکار و پرسش بوده نه گزارش و اعتراف، یکی از وجوهی است که در تفسیر آیات گذشت و امام (ع) آن را برای بستن راه استدلال مأمون بیان فرمود؛ و این امر با درستیِ وجوه دیگر—اگر وجه دیگری در کار باشد—منافاتی ندارد، چنانکه خواهد آمد.
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
از آن پس، مادرش بهانهتراشی میکرد و به بهانهٔ برآوردن نیازی بیرون میرفت و نزد ابراهیم میآمد؛ او را در آغوش میکشید و شیر میداد و سپس بازمیگشت. ادامه در متن کامل
به هر حال، آنچه سزاوار است گفته شود این است که عالمان حدیث و تاریخ و آثار کهن گویا همگی همداستاناند که ابراهیم (ع) در آغاز زندگیاش از بیم آنکه نمرودِ پادشاه او را بکشد، در غاری زیرزمینی (سرداب) پنهان شده بود؛ سپس پس از مدتی از آنجا بیرون آمد و با پدر و قومش دربارهٔ بتها و ستاره و ماه و خورشید، و نیز با آن پادشاه دربارهٔ ادعای ربوبیتش به استدلال و مناظره پرداخت. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
و در تفسیر قمی آمده است: از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن ابراهیم یعنی « هٰذٰا رَبِّي » پرسیدند: آیا او در گفتن «هٰذٰا رَبِّي» (این پروردگار من است) شرک ورزید؟ فرمود: «مَنْ قَالَ هٰذَا الْيَوْمَ فَهُوَ مُشْرِكٌ،وَ لَمْ يَكُنْ مِنْ إِبْرَاهِيمَ شِرْكٌ،وَ إِنَّمَا كَانَ فِي طَلَبِ رَبِّهِ-وَ هُوَ مِنْ غَيْرِهِ شِرْكٌ» (هر کس امروز چنین بگوید مشرک است، ولی از ابراهیم شرکی سر نزد؛ او تنها در جستوجوی پروردگارش بود، و این سخن از غیر او شرک است).
میگویم: در مقابلِ کسی که جوینده است، فردی قرار دارد که بیان برای او کامل گشته و حجتِ روشن برایش اقامه شده است؛ پس او دیگر جوینده نیست، و برای فردی که جوینده نیست روا نیست فرضی را در نظر بگیرد که در آن شرک باشد.
و در تفسیر عیاشی از حُجر روایت شده است که گفت: علاء بن سَیّابه فرستاد تا از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن ابراهیم یعنی « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) بپرسد و اینکه هر کس امروز چنین بگوید نزد ما مشرک است؛ حضرت فرمود: «لَمْ يَكُنْ مِنْ إِبْرَاهِيمَ شِرْكٌ إِنَّمَا كَانَ فِي طَلَبِ رَبِّهِ،وَ هُوَ مِنْ غَيْرِهِ شِرْكٌ» (از ابراهیم شرکی سر نزد؛ او تنها در جستوجوی پروردگارش بود، و این سخن از غیر او شرک است).
و در همان کتاب از محمد بن حُمران روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خدا—در آنچه از ابراهیم گزارش داده است که گفت: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)—پرسیدم؛ فرمود: «لَمْ يَبْلُغْ بِهِ شَيْئاً،أَرَادَ غَيْرَ الَّذِي قَالَ» (با آن سخن به حقیقتی شرکآلود نگروید، بلکه منظوری جز ظاهر آنچه بر زبان آورد داشت).
میگویم: مقصود از این سخن ظاهراً آن است که گفتار او یعنی « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) از حدّ مفهوم لفظی خود فراتر نمیرود و در پسِ آن معنایی واقعی وجود ندارد که از آن حکایت کند؛ یعنی او آن سخن را به شیوهٔ فرض یا تسلیم به رأی طرف مقابل (پذیرش موقت مدعا برای ابطال آن) بیان نمود تا با روشن ساختن فسادِ لوازم آن، بطلانش را آشکار کند، چنانکه پیشتر به آن اشاره شد.
اشاره
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
در این بحث، جستارهای گوناگون قرآنی، علمی، تاریخی و مانند آن مطرح میشود. ادامه در متن کامل
۱. داستان حضرت ابراهیم (ع) در قرآن:
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۲ با هم
او با گروههای دیگری از آنان نیز که خورشید، ماه و ستارگان را میپرستیدند دربارهٔ کارشان به بحث و استدلال پرداخت تا آنکه حقیقت را بر آنان اثبات کرد و خبر مخالفت و رویگردانی او از بتها و معبودها همهجا پیچید (انعام: ۷۴-۸۲). ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
آنان گفتند: «او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید!» پس برای او ساختمانی (دیواری بلند) برپا کردند و در آن آتشی سهمگین افروختند. ادامه در متن کامل
سپس هنگامی که خداوند او را از آتش نجات بخشید، به دعوت به سوی آیین حنیف (دین حقگرای دور از انحراف) و توحید پرداخت و گروه اندکی به او ایمان آوردند. ادامه در متن کامل
سپس او (ع) و مؤمنانی که همراهش بودند از قوم خود بیزاری جستند، و خودِ او نیز از آزر بیزاری جست؛ همان کسی که او را پدر میخواند، در حالی که پدرِ حقیقیاش نبود [پاورقی: ۱) استفاده از این مطلب، پیشتر از دعای نقلشده از او در سورهٔ ابراهیم بیان شد.] و به همراه همسرش و لوط به سوی سرزمین مقدس هجرت کرد تا خدای پاک و منزه را… ادامه در متن کامل
و خدای پاک و منزه در آنجا او را به اسماعیل و اسحاق، و در پی اسحاق به یعقوب بشارت داد، در حالی که پیر شده و به سالخوردگی رسیده بود. ادامه در متن کامل
سپس او (ع) به فرمان پروردگارش به سرزمین مکه رفت که درهای بیکشتوزرع بود، و فرزندش اسماعیل را که کودکی خردسال بود در آنجا سکونت داد و خود به سرزمین مقدس بازگشت. ادامه در متن کامل
او (ع) گاه در سرزمین مکه به دیدار اسماعیل میرفت؛ چه پیش از ساخته شدن مکه و کعبه و چه پس از آن (بقره: ۱۲۶، ابراهیم: ۳۵-۴۱). ادامه در متن کامل
سپس خداوند او را به ذبح فرزندش اسماعیل (ع) فرمان داد؛ پس ابراهیم همراه او برای ادای این مناسک بیرون رفت. ادامه در متن کامل
و واپسین مطلبی که قرآن کریم از داستانهای او (ع) نقل کرده، دعاهای او در برخی روزهای حضورش در مکه است که در سورهٔ ابراهیم (آیات ۳۵-۴۱) آمده و آخرین دعایی که در آن ذکر شده سخن آن حضرت است: « رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوٰالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسٰابُ »؛ (پروردگارا! ادامه در متن کامل
۲. جایگاه ابراهیم نزد خدای پاک و منزه و مقام بندگی او:
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
خدای متعال در کلام خویش زیباترین ستایش را بر ابراهیم (ع) نثار کرده و پایداریاش در راه خویش را به رساترین وجه ستوده است. ادامه در متن کامل
۵- [سنجش داستان او در تورات با آنچه در قرآن آمده است
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
سپس آنچه پیامبر بزرگوار، اسماعیل، را به آن توصیف کردهاند: اینکه او پسری وحشی بود که با مردم دشمنی میورزید و مردم با او دشمنی میکردند، و کرامتی جز این نداشت که از پیشگاه پدرش رانده شده بود و در قالب تیراندازی با کمان پرورش یافت! ادامه در متن کامل
و از آن جمله، اموری است که به او نسبت دادهاند؛ چیزهایی که نه با مقام نبوت سازگاری دارد و نه با روح تقوا و جوانمردی؛ مانند این سخن تورات که: «مَلکیصادِق»، پادشاه «شالیم»، نان و شراب نزد او آورد و او کاهن خدای متعال بود و بر ابراهیم برکت فرستاد. ادامه در متن کامل
«او خواهر من است»؛ یک بار بدین صورت که او خواهر دینی من است، و بار دیگر به اینکه او دختر پدرم از مادری دیگر است که همسرم شده است. ادامه در متن کامل
سادهترین و کمترین پیامدِ زننده در این سخن آن است که ابراهیم (که ساحت خلیل از آن پاک و والاتر است!) همسرش ساره را به امثال فرعون و ابیمالک عرضه بدارد و با بهرهجویی از او زمینه را فراهم کند تا آن دو با اینکه او شوهردار است، وی را به همسری بگیرند و ابراهیم از این راه به پاداش و بخشش فراوان برسد و خیر و اموالی را که نزد آنان است به چنگ آورد! ادامه در متن کامل
افزون بر اینکه کلام تورات صریح است در اینکه ساره در آن زمان، و بهویژه هنگامی که ابیمالک او را گرفت، زنی سالخورده بود که هفتاد سال یا بیشتر از عمرش میگذشت، و قاعده و طبیعت چنین اقتضا میکند که زن در کهنسالی، طراوت جوانی و درخشش زیبایی را از دست بدهد؛ در حالی که پادشاهان و سرکشانِ عیاش جز به دختران جوانِ فوقالعاده زیبا و باطراوت تمایلی ندارند. ادامه در متن کامل
و چه بسا شبیه این معنا در برخی روایات نیز یافت شود: ادامه در متن کامل
چنانکه در دو کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم، از ابوهریره روایت شده است که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: «لَمْ يَكْذِبْ إِبْرَاهِيمُ النَّبِيُّ (ع) قَطُّ إِلَّا ثَلَاثَ كَذَبَاتٍ» (ابراهیم پیامبر (ع) هرگز دروغ نگفت جز سه دروغ:) «اثْنَتَيْنِ فِي ذَاتِ اللَّهِ: قَوْلُهُ« إِنِّي سَقِيمٌ »وَ قَوْلُهُ« بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هٰذٰا »وَ وَاحِدَةً فِي شَأْنِ سَارَّةَ- فَإِنَّهُ قَدِمَ أَرْضَ جَبَّارٍ وَ مَعَهُ سَارَّةُ وَ كَانَتْ أَحْسَنَ النَّاسِ- فَقَالَ لَهَا: إِنَّ هَذَا الْجَبَّارَ إِنْ يَعْلَمْ أَنَّكِ امْرَأَتِي- يَغْلِبْنِي عَلَيْكِ فَإِنْ سَأَلَكِ فَأَخْبِرِيهِ- أَنَّكِ أُخْتِي فَإِنَّكِ أُخْتِي فِي الْإِسْلَامِ- فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ مُسْلِماً غَيْرَكِ وَ غَيْرِي، فَلَمَّا دَخَلَ أَرْضَهُ رَآهَا بَعْضُ أَهْلِ الْجَبَّارِ- فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ: لَقَدْ قَدِمَ أَرْضَكَ امْرَأَةٌ- لَا يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تَكُونَ إِلَّا لَكَ- فَأَرْسَلَ إِلَيْهَا فَأُتِيَ بِهَا فَقَامَ إِبْرَاهِيمُ إِلَى الصَّلَاةِ- فَلَمَّا دَخَلَتْ عَلَيْهِ لَمْ يَتَمَالَّكْ أَنْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَيْهَا- فَقُبِضَتْ يَدُهُ قَبْضَةً شَدِيدَةً فَقَالَ لَهَا: ادْعِي اللَّهَ أَنْ يُطْلِقَ يَدِي وَ لَا أَضُرَّكِ- فَفَعَلَتْ فَعَادَ فَقُبِضَتْ أَشَدَّ مِنَ الْقَبْضَتَيْنِ [پاورقی: در متنِ منبعِ نقلشده چنین آمده و گویا افتادگی دارد.] الْأُولَيَيْنِ- فَقَالَ: ادْعِي اللَّهَ أَنْ يُطْلِقَ يَدِي فَلَكِ اللَّهُ أَنْ لَا أَضُرَّكِ- فَفَعَلَتْ فَأُطْلِقَتْ يَدُهُ- وَ دَعَا الَّذِي جَاءَ بِهَا فَقَالَ لَهُ- إِنَّكَ إِنَّمَا أَتَيْتَنِي بِشَيْطَانٍ وَ لَمْ تَأْتِنِي بِإِنْسَانٍ- فَأَخْرِجْهَا مِنْ أَرْضِي وَ أَعْطِهَا هَاجَرَ.» (دو تا به خاطر ذات خدا بود: یکی سخن او که «من بیمارم» [… ادامه در متن کامل
«قَالَ فَأَقْبَلَتْ تَمْشِي فَلَمَّا رَآهَا إِبْرَاهِيمُ (ع) انْصَرَفَ- وَ قَالَ لَهَا: مَهْيَمْ فَقَالَتْ: خَيْراً كَفَّ اللَّهُ يَدَ الْفَاجِرِ وَ أَخْدَمَ خَادِماً. قَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ: فَتِلْكَ أُمُّكُمْ يَا بَنِي مَاءِ السَّمَاءِ.» ([راوی] گفت: پس ساره پیاده بازآمد؛ چون ابراهیم (ع) او را دید، از نماز فارغ شد و به او گفت: چه خبر؟ ادامه در متن کامل
۶. پاسخ به اشکالهایی که دربارهٔ ماجرای او بر قرآن گرفتهاند
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
راز این اختلاف آن است که محمد در مکه به یهود تکیه کرده بود، اما دیری نگذشت که آنان در برابرش موضع دشمنی گرفتند؛ ازاینرو ناچار شد یاوری جز آنان بجوید. ادامه در متن کامل
این اشکالکننده با این تهمت و افترایی که به کتاب عزیز الهی نسبت داد، به خویشتن توهین کرد و خود را بیمقدار ساخت؛ کتابی که شهرت جهانیاش چنان است که بر هیچ پژوهندهای در شرق یا غرب پوشیده نمیماند. ادامه در متن کامل
تنها نکته این است که آیات قرآن بنا بر پیشآمدن رویدادهای مرتبط با دعوت دینی بهتدریج و بخشبخش نازل میشد؛ و از آنجا که رویارویی و گرفتاری با کار یهود پس از هجرت رخ داد، طبعاً پرداختن به احوال آنان و آشکار ساختن سختگیری دربارهشان در لابهلای سورههای مدنی صورت گرفت؛ درست همانند جزئیات احکام تشریعشده که بر حسب نیاز مبرم با رخ دادن حوادث، در این سورهها فرود آمد. ادامه در متن کامل
اما این سخن آنان که ماجرای پیوند اسماعیل با ابراهیم (ع)، ساختن کعبه و پایهگذاری آیین حنیف (یکتاپرستی) را ویژهٔ سورههای مدنی دانستهاند، با این کلام خدای متعال در سورهٔ ابراهیم—که مکی است—تکذیب میشود، آنجا که دعای ابراهیم (ع) را چنین حکایت میکند: «وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ -إلي أن قال- رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا الصَّلاٰهَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَهً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ -إلي أن قال- اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعٰاءِ» (… ادامه در متن کامل
و اما آنچه دربارهٔ یهودی بودنِ ابراهیم (ع) گفتند، قرآن آن را رد میکند، آنجا که خدای متعال میفرماید: «يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْرٰاهِيمَ وَ مٰا أُنْزِلَتِ التَّوْرٰاةُ وَ الْإِنْجِيلُ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ -إلي أن قال- مٰا كٰانَ إِبْرٰاهِيمُ يَهُودِيّاً وَ لاٰ نَصْرٰانِيّاً وَ لٰكِنْ كٰانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ مٰا كٰانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (… ادامه در متن کامل
اشکال دوم: صابئان، یعنی همان ستارهپرستانی که قرآن رویارویی ابراهیم (ع) با معبودهایشان را با آیهٔ « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي » («پس چون شب بر او پرده افکند، ستارهای دید؛ گفت: این پروردگار من است») تا پایان آیات یاد میکند، تنها در شهر حرّان بودند که ابراهیم (ع) از بابل یا «اور» به آن هجرت کرد. ادامه در متن کامل
میگویم: این در حقیقت اشکالی است بر تفسیری که پیشتر در بیان آیات ارائه شد، نه بر اصل کتاب قرآن. ادامه در متن کامل
با این همه، در این سخن از آنچه تاریخ ثابت میکند و سنجش درست عقلی اقتضا دارد غفلت شده است. ادامه در متن کامل
اما از نظر تاریخ، منابع تاریخی رواج این آیین را مانند رواج بتپرستی در بابل، و نیز وجود معابد فراوانی را در آنجا ثبت کردهاند که به نام ستارگان ساخته شده بود و بتهایی متعلق به آنها در آن معابد برپا گشته بود. ادامه در متن کامل
پیش از این، در آنچه از کتاب «الآثار الباقية» ابوریحان بیرونی نقل کردیم [پاورقی: در بحثی تاریخی ذیل آیهٔ ۶۲ سورهٔ بقره] گذشت که «یوذاسف» پس از سپریشدن یک سال از پادشاهی طهمورث در سرزمین هند آشکار شد، خط فارسی را آورد و دعوت خویش را آغاز کرد؛ او مردم را به آیین صابئان فراخواند و جمعیتی انبوه از وی پیروی کردند. ادامه در متن کامل
او سخن را پی گرفت تا آنجا که گفت: تدبیر جهان را به فلک و اجرام آسمانی نسبت میدهند و آنها را زنده، گویا، شنوا و بینا میدانند و نورها را تعظیم میکنند. ادامه در متن کامل
آنان معابد و بتهایی به نامهای خورشید با شکلهایی مشخص داشتند؛ چنانکه ابومعشر بلخی در کتاب خود دربارهٔ خانههای عبادت یاد کرده است؛ مانند معبد بعلبک که برای بت خورشید بود، و معبد قران که به ماه منسوب است و بنای آن مانند طیلسان (جامهای با برشی ویژه و هلالمانند) به شکل ماه ساخته شده بود. ادامه در متن کامل
آنان همچنین یادآور میشوند که کعبه و بتهایش نیز به آنان تعلق داشت و عبادتکنندگانِ آن از شمار ایشان بودند؛ و بت «لات» به نام زحل، و «عُزّيٰ» به نام زهره بود؛ پایان نقل قول. ادامه در متن کامل
مسعودی نیز یادآور شده است که مذهب صابئان نوعی تحول و تکامل در دین بتپرستی بوده است و چه بسا صابئیت به دلیل نزدیکیِ خاستگاه این دو آیین، به بتپرستی دگرگون میشد، و بتپرستان بسا بتهای خورشید، ماه، زهره و دیگر ستارگان را میپرستیدند تا از رهگذر آنها به خدایان این ستارگان و سپس به خدای خدایان تقرب جویند. ادامه در متن کامل
او در «مروج الذهب» گفته است: بسیاری از مردم هند، چین و دیگر اقوام بر این باور بودند که خدای عزّوجل جسم است و فرشتگان نیز جسمهایی با اندازههای معیّن هستند، و خدای متعال و فرشتگانش در آسمان در پرده پنهان شدهاند. ادامه در متن کامل
آنان روزگاری دراز و چندین عصر بر این باور ماندند، تا آنکه برخی از فرزانگانشان به آنان گوشزد کردند که فلکها و ستارگانْ نزدیکترین اجسامِ دیدنی به خدای متعال هستند و خود، زنده و گویایند. ادامه در متن کامل
اما هنگامی که دیدند ستارگان در روز و نیز در پارهای از اوقاتِ شب به سبب پوششهایی که در جو پدید میآید پنهان میشوند، برخی از فرزانگانی که در میانشان بودند به آنان دستور دادند برای ستارگان بتها و تندیسهایی به صورت و شکلهای آنها بسازند. ادامه در متن کامل
گروهی بر این باور رفتهاند که خانهٔ خدا (بیتالحرام) خانهٔ زحل است؛ و اینکه این خانه در گذر روزگاران در تمام دورانها محترم و ماندگار مانده، فقط به این دلیل نزد آنان بوده که خانهٔ زحل است و زحل سرپرستی آن را بر عهده دارد؛ زیرا ویژگی زحل پایداری و ثبات است، پس هر آنچه به او تعلق داشته باشد نه از میان میرود و نه کهنه و نابود میشود، و شکوه و احترامش هرگز دگرگون نمیگردد. ادامه در متن کامل
و چون روزگاری طولانی بر آنان گذشت، بتها را به این گمان که آنان را به خدا نزدیک میکنند پرستیدند و ستایش ستارگان را رها کردند، و پیوسته بر این آیین بودند تا آنکه «یوذاسف» در سرزمین هند پدیدار شد و خود هندی بود. ادامه در متن کامل
او ادعای پیامبری کرد و مدعی شد که پیامبر خداست و واسطهای است میان خدا و آفریدگانش، و به سرزمین فارس آمد. ادامه در متن کامل
یوذاسف مردم را به پارسایی و بیرغبتی به این جهان و پرداختن به جهانهای برین فراخوانده بود؛ چرا که آغاز جانها از آنجاست و بازگشت از این جهان نیز به همانسوی خواهد بود. ادامه در متن کامل
و آگاهان از احوال این جهان و سرگذشت پادشاهان یادآور شدهاند که: جمشیدِ پادشاه نخستین کسی بود که به بزرگداشت آتش روی آورد، و مردم را به بزرگداشت آن فراخواند و گفت: آتش به فروغ خورشید و ستارگان شباهت دارد؛ زیرا روشنایی نزد او برتر از تاریکی بود و برای نور درجات و مراتبی نهاد. ادامه در متن کامل
سپس مسعودی معابد محترم و مقدس نزد آنان را یاد کرده که هفت خانه است: کعبه، بیتالحرام به نام زحل؛ خانهای بر کوه مارْس در اصفهان؛ خانهٔ مَندوسان در سرزمین هند؛ خانهٔ نوبهار در شهر بلخ به نام ماه؛ خانهٔ غَمدان در شهر صنعا از سرزمین یمن به نام ناهید (زهره)؛ خانهٔ کاووسان در شهر فرغانه به نام خورشید؛ و خانهای در دوردستهای سرزمین چین به نام علت نخستین (مبدأ اول). ادامه در متن کامل
همچنین یونانیان، رومیان باستان و اسلاوها (صقالبه) نیز معابدی مورد احترام داشتند که برخی از آنها به نام ستارگان بنا شده بود؛ مانند معبدی در تونس متعلق به رومیان که به نام ناهید (زهره) برپا شده بود. ادامه در متن کامل
سپس مسعودی یادآور میشود که صابئینِ حرّانی [پاورقی منبع: حرّانیان به دلیل شهرت حرّان به این آیین، بهطور مطلق بر صابئان اطلاق میشود]، معابدی به نام جوهرهای عقلانی و ستارگان داشتند؛ از آن جمله معبد علت نخستین و معبد عقل است. ادامه در متن کامل
از آنچه نقل کردیم نخست روشن شد که بتپرستان همانگونه که بتهایی را برای معبودان و اربابِ انواع (فرشتگان مدبّر هر گونه از پدیدهها) میپرستیدند، بتهای ستارگان و خورشید و ماه را نیز پرستش میکردند و معابدی به نام آنها داشتند. ادامه در متن کامل
افزون بر اینکه ظاهر گزارش قرآن کریم این است که ابراهیم (ع) با سرپرست و قوم خود احتجاج کرد و در راه خدا آزارِ آنان را به جان خرید، تا آنکه از آنان کناره گرفت و با هجرت از سرزمینشان به سوی سرزمین مقدس، آنان را ترک گفت؛ بیآنکه نخست از دیار خود به حرّان هجرت کند و سپس از حرّان به سرزمین مقدس برود. ادامه در متن کامل
افزون بر این، برخی یادآور شدهاند حرانی که در تورات آمده، شهری در نزدیکی بابل و میان فرات و خابور بوده است، و با حرانِ موجود در نزدیکی دمشق تفاوت دارد. ادامه در متن کامل
آری، مسعودی یادآور شده است که از معابدِ بزرگ و مورد احترامِ صابئیان در این زمان ــ یعنی سال ۳۳۲ هجری قمری ــ تنها ساختمانی در شهر حران در «باب الرقّه» باقی مانده که به «مَغلیتیَا» معروف است، و به باور آنان معبدِ آزر، پدر ابراهیم خلیل (ع) بوده است؛ و این قوم دربارهٔ آزر و پسرش ابراهیم سخنان فراوانی دارند (پایان سخن مسعودی). ادامه در متن کامل
دوم آنکه: همانطور که بتپرستان گاه خورشید و ماه و ستارگان را میپرستیدند، صابئیان نیز همانند بتپرستان، برای پرستش موجوداتی جز ستارگان و ماه و خورشید ــ مانند علت نخستین، عقل، نَفْس و جز آن ــ خانهها و معابدی برپا میکردند و همچون آنان بدین امور تقرب میجستند. ادامه در متن کامل
و چه بسا آن معبد برای علت نخستین بوده است که از هرگونه هیئت و شکلی پیراسته است، هرچند گاه او را با تصویرهای برساخته از خیال خود مجسم میکردند، چنانکه مسعودی نیز بدان اشاره کرده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۷۶ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۱۵۶ تا ۲۴۰ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/76/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي »؛ «پس چون شب بر او پرده افکند، ستارهای دید؛ گفت: این پروردگار من است» تا پایان آیه. راغب در مفردات گفته است: ریشهٔ «جَنّ» (با فتح جیم) پوشاندنِ چیزی از حواس است؛ گفته میشود: «جَنَّهُ اللَّيْلُ» (شب او را پوشاند). [راغب در مفردات ادامه میدهد:] و «أجنَّه» و «جنَّ علیه»: «جنَّه» یعنی او را پوشاند، و «أجنَّه» یعنی برای او چیزی قرار داد که بپوشاندش؛ چنانکه میگویی: «قبرتُه و أقبرتُه» (او را به خاک سپردم و برایش گور مهیا کردم) و «سقیتُه و أسقیتُه» (به او آب دادم و برایش آب فراهم ساختم). و «جنَّ علیه کذا» یعنی آن چیز او را پوشاند. خدای عزّوجلّ فرمود: «فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأىٰ كَوْكَبًا» (پس چون شب او را پوشاند، ستارهای دید)؛ پایان کلام راغب. بنابراین، «جَنَّ الليل» به معنای فرو افکندن پردهٔ تاریکی شب است، نه صرفِ آن حالتی که با غروب خورشید پدید میآید.
و این سخن خدای متعال: « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ » (پس چون شب او را فرا گرفت)، فرع و نتیجهای است بر نفی خداییِ بتها در آیات پیشین؛ چرا که هر دو به این کلام الهی پیوند دارند: « وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » (و اینگونه به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان میدادیم). بر این اساس، خلاصهٔ معنا چنین است: ما همواره ملکوت و باطن اشیا را به ابراهیم نشان میدادیم؛ پس او در همان هنگام، خدایی بتها را باطل ساخت، و این حالت برای او ادامه داشت تا آنکه چون شب او را فرا گرفت، ستارهای دید و چنان و چنین گفت.
و اینکه فرمود: « رَأيٰ كَوْكَباً » (ستارهای دید)، نکره آوردنِ «کوکب» (به صورت ناشناس) گویا به نکتهای در مرحلهٔ گزارش و بازگویی بازمیگردد؛ از این رو در کلام، غرضی به تعیینِ این ستاره و اینکه کدام ستاره از میان سیارات یا ثوابت (ستارگان به ظاهر بیحرکت) بوده، تعلق نگرفته است؛ چرا که دلیلی که ابراهیم (ع) در استدلالش به کار گرفت، دربارهٔ هر ستارهای که طلوع و غروب کند جاری است؛ نه اینکه ابراهیم (ع) به ستارهای کاملاً نامعین و بدون هیچ تمایز خاصی اشاره کرده باشد. زیرا نخست اینکه، لفظِ آیه با چنین برداشتی سازگار نیست؛ چرا که اگر کسی در میان ستارگان بیشمار به ستارهای نامشخص اشاره کند و بگوید: «این پروردگار من است»، دربارهاش گفته نمیشود: «ستارهای دید و گفت: این پروردگار من است». دوم اینکه، ظاهر آیات نشان میدهد در آنجا مردمی بودند که همان ستارهٔ مورد اشاره را میپرستیدند و ابراهیم دربارهاش آن سخنان را گفت؛ در حالی که صابئان هر ستارهای را نمیپرستیدند و جز برای ستارگان سیار احترامی قائل نبودند.
آنچه قرائن و سنجش عقلی نیز تأیید میکند این است که آن ستاره، سیارهٔ زهره (ناهید) بوده است؛ زیرا صابئان تنها به هفت جرم از اجرام آسمانی احترام میگذاشتند و رخدادهای جهان زمین را فقط به آنها نسبت میدادند؛ اجرامی که آنها را «سیارات هفتگانه» مینامیدند: ماه، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری و زحل. و تنها اهل هند بودند که به ستارگان ثوابت احترام میگذاشتند و حوادث را به آنها منسوب میکردند، و همانند آنان در این باور، برخی از اهل طلسمات و بتپرستان عرب و دیگران بودند.
این ویژگی، در میان این اجرام، بر اساس نظام مدار و سیر، تنها به زهره اختصاص دارد؛ اما در دیگر سیارات مانند مشتری، مریخ و زحل، امری اتفاقی است که چه بسا تنها در شرایطی خاص رخ دهد و چیزی نیست که به ذهن متبادر شود. از این رو بسیار شبیه است که آن ستاره همان زهره بوده باشد.
افزون بر این، زهره زیباترین، دلانگیزترین و پرفروغترین ستارهٔ درخشان است و پس از آنکه شب پرده افکند و تاریکی بر کرانهها سایه گسترد، نخستین جرمی است که نگاه بیننده را به سوی خود جلب میکند.
«فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأىٰ كَوْكَبًا قٰالَ هٰذٰا رَبِّي فَلَمّٰا أَفَلَ» (پس چون شب او را فرا گرفت، ستارهای دید، گفت: این پروردگار من است؛ و چون ناپدید شد...)
آنچه در اینجا بیان کردیم، با روایاتی از امامان اهل بیت (ع) نیز تأیید میشود که فرمودهاند آن ستاره، همان زهره بوده است.
بر این پایه، آن حضرت (ع) سیارهٔ زهره (ناهید) را دید در حالی که قومش به آیینِ پرستشِ آن، یعنی خضوع، نماز و قربانی میپرداختند. در آن هنگام، زهره پس از غروب خورشید غروب میکرد و آن شب نیز از شبهای نیمهٔ دوم ماه قمری بود. پس چون تاریکیِ شب او را فرا گرفت، زهره را در افق غربی دید تا آنکه غروب کرد و پس از آن، ماه را دید که طلوع میکرد.
و در سخن خدای متعال که میفرماید: « قٰالَ هٰذٰا رَبِّي » (گفت: این پروردگار من است)، مراد از «پروردگار» مالک و تدبیرکنندهٔ امورِ آفریدگان است، نه آن کسی که آسمانها و زمین را آفریده و هر چیزی را پس از نیستی پدید آورده است؛ زیرا او خدای پاک و منزه است که نه جسم است و نه جسمانی، نه مکانی او را در بر میگیرد و نه اشارهای متوجه او میشود. آنچه از سخنانِ نقلشدهٔ ابراهیم با قومش دربارهٔ بتها به روشنی و بدون هیچ شکی آشکار میشود، این است که او از سوی پروردگارش بر حجتی روشن استوار بود و از شناختِ خداوند و آیاتش چنان بهرهای داشت که با وجود آن، هرگز بر او پوشیده نمیماند که ساحت خدای پاک و منزه از جسمبودن، تمثّل (صورتپذیری) و محدودیت پیراستهتر است. خدای متعال در حکایت گفتوگوی او با پدرش [سرپرستش، آزر] میفرماید: «يٰا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جٰاءَنِي مِنَ» «الْعِلْمِ مٰا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرٰاطاً سَوِيّاً» (ای پدر، همانا دانشی به من رسیده است که به تو نرسیده است؛ پس از من پیروی کن تا تو را به راهی راست هدایت کنم) تا آخر آیات (مریم: ۴۳).
افزون بر این، بتپرستان (وثنیان) و صابئیان برای خدای پاک و منزه در آفرینش، شریکی که وجودش همترازِ وجود او تعالی باشد قائل نیستند؛ بلکه شریک را به این معنا اثبات میکنند که برخی از آفریدگان و ساختههای خداوند—یا دستکم موجوداتی که در هستیِ خود نیازمندِ اویند—وجود دارند که پس از آفرینش، تدبیرِ کلّ جهان مانند خدای زیبایی، خدای عدالت و خدای باروری، یا تدبیرِ بخشی از آفرینش مانند خدای انسان، خدای قبیله یا خدایی ویژهٔ برخی پادشاهان و اشراف به آنان واگذار شده است. آثارِ بهدستآمده از آنان و گزارشهای تاریخیِ نقلشده بر این امر دلالت دارد و پیروانِ کنونیِ آنها نیز بر همین باورند. بنابراین، سخن آن حضرت (ع) با اشاره به ستاره که: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)، مقصودش اثبات این بود که آن ستاره پروردگاری تدبیرکننده است، نه خدایی آفریننده و پدیدآورنده.
از ضروریات زندگی انسان این است که لحظهای بر او بگذرد که نخستین لحظهٔ انتقال او از نارساییِ نادانی دربارهٔ باورهای واجب، به مرز دانایی و آگاهی باشد؛ بهگونهای که تکلیف عقلی برای برخاستن و رویآوردن به جستوجو و اندیشهورزی متوجه او شود. این سنتی همگانی در زندگی رو به تکامل انسان از کاستی به کمال است و هیچ انسانی با انسانی دیگر در این امر تفاوتی ندارد؛ هرچند ممکن است در برخی افراد، نشانههایی از فهم و دانش پیش از سنِ معمولِ تمییز (تشخیص خوب و بد) و بلوغ آشکار شود—چنانکه قرآن دربارهٔ حضرت مسیح و یحیی (ع) بازگو میکند—ولی این امر از موارد خارقالعاده و بیرون از روال جاری است و نه هر انسانی چنین وصفی دارد و نه با هر پیامبری چنین شده است.
کوتاه سخن اینکه انسان از همان آغاز دمیدهشدن روح انسانی در او، شرایط تکلیف به باورِ حق یا کار شایسته را دارا نیست، بلکه بهتدریج برای آن آماده میشود تا شرایطش کامل گردد و به کاوش و اندیشیدن مکلف شود. بنابراین، دوران زندگی او ناگزیر به دو بخش تقسیم میشود: پیش از سن تمییز و بلوغ، و پس از سن تمییز و بلوغ که زمان شایسته برای پذیرش باور است، همانگونه که دورهٔ مقابل آن وضعیتی برعکس دارد. در میان این دو دوره—دورهای که برای پذیرش باور شایسته است و دورهای که شایسته نیست—ناچار بازهٔ زمانیِ میانجی و گذرایی است که تکلیف به جستوجو و اندیشیدن در آن به انسان متوجه میشود؛ و این همان مقطعی است که شخص در آن با راهنماییِ فطرت خود از راه استدلال دربارهٔ باورهای واجب به پژوهش میپردازد. پس برای نمونه گاه خود یا جهان را بیهیچ آفریدگاری فرض میکند و گاهی با آفریدگار، یکبار آفریدگار را تنها فرض میکند و باری دیگر همراه با شریک و مانند اینها؛ سپس مینگرد که نشانههای مشهود در جهان کدامیک از این فرضیهها را تأیید میکند و کدام را تأیید نمیکند، پس آن را برمیگزیند و این را فرومیگذارد.
بنابراین، او تا زمانی که استدلالش کامل نشده است، به چیزی یقین و پایبندی قطعی ندارد، بلکه تنها در مقام فرض و برآورد نسبت به فرضیهها و احتمالاتِ خود است.
بر این پایه، سخن حضرت ابراهیم (ع) دربارهٔ ستاره که فرمود: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) و همچنین سخن بعدیاش دربارهٔ ماه و خورشید، از روی یقین و پایبندی قلبی نبوده که شرک بهشمار آید، بلکه تنها فرضیهای برای نگریستن به نشانههایی بود که آن را اثبات و تأیید کند؛ و دلیل این مطلب، ظهور آیات در این است که آن حضرت در حالت چشمانتظاری و درنگ به سر میبرد. این یک وجه [در تبیین این سخن] است.
اما آنچه با گزارش خداوند در سورهٔ مریم از گفتوگوی استدلالیِ او با پدرش تأیید میشود—آنجا که فرمود: «يٰا أَبَتِ إِنِّي» «قَدْ جٰاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرٰاطاً سَوِيًّا، يٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ الشَّيْطٰانَ إِنَّ الشَّيْطٰانَ كٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِيًّا، يٰا أَبَتِ إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطٰانِ وَلِيًّا، قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يٰا إِبْرٰاهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا، قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كٰانَ بِي حَفِيًّا» (مریم: ۴۷) (ای پدر من، بیگمان من دانشی برایم آمده که برای تو نیامده است؛ پس از من پیروی کن تا تو را به راهی راست رهنمون شوم. ای پدر من، شیطان را مپرست که شیطان نسبت به خدای رحمان همواره سرکش بوده است. ای پدر من، همانا میترسم عذابی از سوی خدای رحمان به تو برسد و دوستدار و همراهِ شیطان شوی. [پدرش] گفت: ای ابراهیم، آیا تو از خدایان من رویگردانی؟! اگر بازنیایی قطعاً تو را سنگسار خواهم کرد، و روزگاری دراز از من دور شو! [ابراهیم] گفت: سلام بر تو باد، بهزودی از پروردگارم برای تو آمرزش خواهم خواست، چراکه او همواره به من بسیار مهربان و بااکرام بوده است)—این است که آن حضرت (ع) به حقیقتِ امر دانا بود و میدانست کسی که تدبیر کار او را بر عهده دارد و با او مهربانی میورزد و در گرامیداشتش نهایت لطف را روا میدارد، تنها خدای پاک و منزه است و نه دیگری.
بر این پایه، سخن او که گفت: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)، از باب همراهی و مماشات (همزبانی با مخاطب برای روشنکردن حقیقت) است؛ یعنی خود را یکی از آنان بهشمار آورد، با آنان همگام شد و آنچه را پذیرفته بودند پذیرفت تا سپس تباهیِ نظر و بیاساسیِ سخنشان را آشکار سازد. این شیوه از استدلال برای برانگیختن انصافِ طرف مقابل کارآمدتر است، از شعلهورشدن تعصب و سرسختیِ او جلوگیری میکند و برای شنواندن حجت و دلیل شایستهتر است.
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (پس چون غروب کرد، گفت: غروبکنندگان را دوست ندارم). «افول» به معنای غروبکردن است؛ و در این آیه، پروردگاریِ ستاره با پدیدارشدنِ صفتِ غروب در آن باطل شمرده شده است، زیرا ستارهٔ غروبکننده با فرورفتنش از کسانی که بر آنها تابیده بود جدا میشود، و تدبیرِ جهانِ هستی با گسستگی و انقطاع سازگار نیست.
گذشته از این، ربوبیت و مربوبیت (پروردگاری و پروردهبودن) پیوندی حقیقی میان پروردگار و آفریده است و همین پیوند به محبت پرورده نسبت به پروردگارش میانجامد؛ زیرا تکویناً مجذوب او و پیرو اوست. دوست داشتن چیزی هم که دستخوش فنا میشود و زیباییاش که مایهٔ این محبت بوده دگرگون میگردد، معنایی ندارد. این هم که دیده میشود انسان بسیار به زیباییهای زودگذر و زینتهای تباهشونده دل میبندد، تنها به سبب غرقشدن در آن است، بیآنکه به فنا و زوالش توجه کند. پس واجب است پروردگار دارای وجودی پایدار باشد و احوالش مانند این زینتهای آراسته دگرگون نشود؛ زینتهایی که زنده میشوند و میمیرند، پدید میآیند و از میان میروند، طلوع میکنند و غروب مینمایند، آشکار میشوند و نهان میگردند، جوانی مییابند و پیر میشوند، طراوت میگیرند و زشت و تباه میگردند. این یک استدلال برهانی است، هرچند شاید گمان رود سخنی خطابی یا ذوقی و شاعرانه است؛ پس این نکته را خوب دریاب.
به هر روی، آن حضرت (ع) ربوبیت ستاره را به دلیل عارضشدنِ غروب و ناپدیداری بر آن باطل ساخت؛ یا از این راه که با گفتنِ اینکه به سبب افولش آن را دوست ندارد، به بطلان ربوبیت کنایه زده است، زیرا مربوبیت و بندگی وابسته به محبت است و کسی که چیزی را دوست ندارد، نمیتواند آن را بپرستد؛
چنانکه در روایت منقول از امام صادق (ع) آمده است: «هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ؟» (آیا دین جز محبت است؟) و ما پیش از این آن را توضیح دادیم.
و یا از این راه که اساس استدلالْ نبودِ محبت است و افول تنها برای توجیه این آمده که چرا دوستش ندارد؛ عدم محبتی که با ربوبیت ناسازگار است، چراکه ربوبیت و الوهیت ملازم با محبوببودن است؛ بنابراین چیزی که محبت غریزی و فطری به دلیل نداشتنِ زیباییِ ماندگار و پایدار به آن تعلق نمیگیرد، سزاوار ربوبیت نیست. این وجه، همان وجه آشکاری است که سیاقِ استدلال در آیه بر آن تکیه دارد.
بنابراین، در این کلام نخست به تلازم میان محبت و بندگی یا معبودبودن اشاره شده است.
و سوم آنکه در نفی، صفتِ صاحبان خرد را به کار برد و فرمود: « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (غروبکنندگان را دوست ندارم؛ [که جمع مذکر سالم برای صاحبان عقل است])، و گویی این تعبیر برای اشاره به آن است که موجود فاقد شعور و خرد، از اساس سزاوار ربوبیت نیست؛ چنانکه در سخن حکایتشدهاش نیز به این نکته اشاره شده است: «يٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ يَسْمَعُ وَ لاٰ يُبْصِرُ وَ لاٰ يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً» (مریم: ۴۲؛ ای پدرم! چرا چیزی را میپرستی که نه میشنود و نه میبیند و نه هیچ نیازی از تو برمیآورد؟) و سخن دیگرش آنجا که: «إِذْ قٰالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مٰا تَعْبُدُونَ، قٰالُوا نَعْبُدُ أَصْنٰاماً فَنَظَلُّ لَهٰا عٰاكِفِينَ، قٰالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ، أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ، قٰالُوا بَلْ وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا كَذٰلِكَ يَفْعَلُونَ» (شعراء: ۷۴؛ هنگامی که به پدر و قومش گفت: چه چیز را میپرستید؟ گفتند: بتهایی را میپرستیم و پیوسته بر پرستش آنها ملازمیم. گفت: آیا هنگامی که آنها را میخوانید صدای شما را میشنوند؟ یا به شما سودی میرسانند یا زیانی میزنند؟ گفتند: بلکه پدرانمان را یافتیم که چنین میکردند). ابراهیم (ع) نخست از معبودشان پرسید، گویی هیچ اطلاعی از کار آنها ندارد، و آنان پاسخی دادند که نشان میداد آن بتها پیکرهها و تندیسهایی بیخرد و فاقد شعورند؛ سپس در مرحلهٔ دوم از علم و توانایی آنها پرسید و در این پرسش، از واژههای مخصوص صاحبان خرد استفاده کرد تا بفهماند معبود باید واجد این صفت، یعنی صفت عقل و خرد باشد.
این روشنترین گواه است بر اینکه حجتی که ابراهیم(ع) اقامه کرد، حجتی برهانی بود که از سرچشمهٔ یقین مایه میگرفت؛ و او در این استدلال، سخن خود یعنی: « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (زوالپذیران را دوست ندارم) را به میان آورد که به چگونگی بیان و استدلال آن پیش از این اشاره شد.
نخست اینکه سخن ابراهیم (ع) که فرمود: « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (غروبکنندگان را دوست ندارم)، حجتی برهانی و یقینی است که پایهٔ استدلال در آن بر دوستنداشتنِ غروبکنندگان و ناسازگاریِ افول (غروب و ناپدید شدن) با پروردگاری بنا شده است؛ اما از سخن برخی مفسران برمیآید که آن را حجتی عامیانه و غیربرهانی پنداشتهاند، آنجا که میگوید: «سخن درست این است که این گفتار، کنایهای پوشیده بود، نه برهانی نظری و روشن، که در آن به نادانی قومش در پرستش ستارگان کنایه میزند؛ چراکه آنان چیزی را میپرستند که از نظرشان پنهان میشود و چیزی از کار پرستشِ آنها نمیداند؛ و همین نکته سبب شده است که او افول را با پروردگاری ناسازگار بداند، نه طلوع و آشکار شدن را، بلکه قول به ربوبیت را بر طلوع بنا نهاده است؛ زیرا از ویژگیهای پروردگار این است که آشکار باشد، هرچند پیداییاش همچون پیداییِ دیگر آفریدگانش نباشد.» سخن او تا اینجا بود.
دوم اینکه بر او پوشیده مانده که این برهان بر پایهٔ محبت و نبودِ آن بنا شده است، نه صِرف افول؛ افزون بر اینکه حتی اگر بر افول هم بنا میشد، باز از برهانی بودن بیرون نمیرفت. آن حضرت سببِ بیزاری خود از پروردگاریِ این پدیدهها را این دانسته که آنها را در حال افول و غروب یافته، و او غروبکنندگان را دوست ندارد، پس آنها را نمیپرستد. و روشن است که پرستش پروردگار از سوی انسان، تنها از آن روست که او «ربّ» (پروردگار و تدبیرکننده) است؛ یعنی امور انسان را تدبیر میکند و زندگی، روزی، تندرستی، فراوانی نعمت، امنیت، توانایی، دانش و دیگر نیازهای بقای او را بر او افاضه میفرماید. پس انسان از هر جهت در هستیِ خود به پروردگارش وابسته است. از امور فطریِ انسان نیز این است که آنچه مایهٔ سعادت او و مورد نیاز اوست دوست بدارد، و کسی را هم که این سعادت را بدو میبخشد دوست داشته باشد؛ هیچ اهل شکی در این تردید ندارد. پس پروردگار از آن رو پرستیده میشود که انسان بهخاطر جلب منافع، دفع زیانها یا هر دو، او را دوست دارد.
همچنین از امور فطریِ انسان این است که جانش به چیزی که پایداری ندارد دل نمیبندد، مگر آنکه حرص یا شهوتی تند و مانند آن، نگاهش را به سوی لذت معطوف کند و او را از تأمل و باریکبینی در جنبهٔ فنا و زوال آن بازدارد. قرآن کریم این شیوه را برای نکوهش دنیا و بازداشتن مردم از دلبستگی افراطی به زیورهای آن و فرورفتن در شهوتهایش بسیار به کار برده است؛ مانند این فرموده: «إِنَّمٰا مَثَلُ الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا كَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ السَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ الْأَرْضِ مِمّٰا يَأْكُلُ النّٰاسُ وَ الْأَنْعٰامُ حَتّٰي إِذٰا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهٰا أَنَّهُمْ قٰادِرُونَ عَلَيْهٰا أَتٰاهٰا أَمْرُنٰا لَيْلاً أَوْ نَهٰاراً فَجَعَلْنٰاهٰا حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ» (مَثَلِ زندگی دنیا تنها مانند آبی است که از آسمان فرو فرستادیم، پس گیاهان زمین از آنچه مردم و چهارپایان میخورند با آن درآمیخت، تا آنکه زمین زیبایی خود را برگرفت و آراسته شد و اهل آن پنداشتند بر آن توانایی دارند، ناگهان فرمان ما شبهنگام یا در روز به آن رسید، پس آن را چنان درویده ساختیم که گویی دیروز وجود نداشته است؛ یونس: ۲۴) و این فرموده: «مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ» (آنچه نزد شماست پایان میپذیرد و آنچه نزد خداست باقی میماند؛ نحل: ۹۶) و این فرموده: «وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ وَ أَبْقيٰ» (و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است؛ شوری: ۳۶).
بنابراین، آن حضرت با سخن خود: « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » این معنا را میرساند که آنچه شأنش این است که انسان آن را از دست بدهد، از او پنهان شود، و برایش نماند و پایدار نباشد، شایستگی آن را ندارد که انسان دوستش بدارد و جانش به آن دل ببندد؛ و پروردگاری که انسان او را میپرستد، باید محبوب انسان باشد، پس نباید چنان باشد که از او روی نهان کند و ناپدید شود؛ بنابراین، این اجرامِ افولکننده هرگز شایستگی عنوان پروردگاری را ندارند. و این برهان — همانگونه که میبینی — حجتی است که همگان، از تودهٔ مردم تا خواص، آن را درمییابند.
و پاسخ این است که: بیتردید طلوع و غروب هر دو در دلالت بر پدیدآمدگی مشترکاند؛ امّا دلیلی که پیامبران در مقامِ دعوت همهٔ مردم بهسوی خدا بدان استدلال میکنند، باید چنان روشن و آشکار باشد که تیزهوش و کمهوش و خردمند، همگی در فهمیدنش مشترک باشند. دلالتِ حرکت بر پدیدآمدگی هرچند یقینی است، ولی نکتهای باریک است که جز دانایان و برگزیدگانِ مردم آن را درنمییابند؛ امّا دلالتِ افول، دلالتی آشکار است که هر کسی آن را میفهمد، زیرا ستاره هنگام افول تسلط و درخشش خود را از دست میدهد؛ ازاینرو دلالتِ افول بر این مقصود رساتر و کاملتر بوده است.
همچنین برخی از اهل تحقیق گفتهاند: فرو افتادن در ورطهٔ امکان (نیازمندیِ ذاتی به علت)، خود نوعی افول است؛ و بهترین سخن آن است که بهرهٔ خواص، بهرهٔ طبقهٔ متوسط و بهرهٔ تودهٔ مردم در آن فراهم باشد: خواص از افول، «امکان» (نیازمندی در هستی) را میفهمند؛ و هر موجودِ ممکنی نیازمند است و نیازش پایانپذیر نیست، پس ناگزیر کار باید به کسی منتهی شود که از صفتِ امکان منزه باشد تا نیازها به سبب وجودِ او پایان پذیرد؛ همانگونه که فرمود: «وَ أَنَّ إِليٰ رَبِّكَ الْمُنْتَهيٰ» (و اینکه پایانِ کار بهسوی پروردگار توست) (نجم: ۴۲).
امّا طبقهٔ متوسط از افول، اصلِ حرکت را میفهمند؛ و هر متحرکی پدیدآمده (حادث) است، و هر پدیدآمدهای به آفرینندهای ازلی و توانا (قدیم و قادر) نیازمند است؛ ازاینرو موجودِ غروبکننده نمیتواند معبود باشد، بلکه معبود هموست که آن غروبکننده بدو نیاز دارد.
امّا تودهٔ مردم از افول، غروب کردن را میفهمند؛ و آنان به چشم خود میبینند که هر ستارهای چون به افول و غروب نزدیک میشود، نورش از میان میرود، روشناییاش کاستی میگیرد، چیرگی و درخشش خود را میبازد و گویی برکنار میگردد؛ و کسی که چنین باشد، شایستگیِ معبود بودن ندارد. پس همین یک عبارت، یعنی سخنِ او که: « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (من غروبکنندگان و ناپدیدشوندگان را دوست ندارم) (انعام: ۷۶)، کلامی است که بهرهٔ مقرّبان، اصحاب یمین (اهل سعادت) و اصحاب شمال را در بر دارد؛ و ازاینرو کاملترینِ دلیلها و برترینِ برهانها بوده است.
و در این موضوع نکتهٔ باریکِ دیگری نیز هست، و آن اینکه ابراهیم (ع) با کسانی مناظره میکرد که اهل نجوم و ستارهشناس بودند؛ و باورِ ستارهشناسان این است که هرگاه ستاره در ربعِ شرقیِ آسمان باشد و بهسوی میانِ آسمان بالا رود، نیرومند و بسیار اثرگذار است، امّا چون در بخش غربی و نزدیک به افول باشد، کماثر و کمتوان خواهد بود. ازاینرو ابراهیم با این نکتهٔ دقیق هشدار داد که معبود حقیقی کسی است که قدرتش به ناتوانی و کمالش به کاستی دگرگون نمیشود؛ در حالی که باور شما این است که ستاره به هنگام حضور در ربعِ غربی، کمتوان و دچار کاستی است؛ اثرگذاریاش ناقص و از تدبیر ناتوان میشود، و این خود نشاندهندهٔ خدشه در معبود بودنِ آن است. بنابراین بر پایهٔ باورِ ستارهشناسان نیز آشکار شد که غروب و ناپدید شدن (افول)، ویژگیِ افزونی دارد، از این جهت که مایهٔ خدشه در الوهیتِ آن میشود.» بخش مورد نیاز از سخن درازدامنِ او در اینجا پایان یافت.
با تأمل در آنچه گذشت، درمییابی که این هنرنماییِ او در تقسیمِ برهان به سهمهای گوناگون بر حسبِ تفاوتِ جانها، و بیانِ آن با وجوه گوناگون، نه از لفظِ آیه برمیآید و نه شبههٔ صابئان و ستارهشناسان را برطرف میکند؛ زیرا آنان هرگز جرمِ آسمانی را خدایی واجبالوجود، بینهایت در قدرت و دارای توانِ مطلق نمیدانستند، بلکه آن را موجودی ممکن، معلول و دارای حرکتی همیشگی میپنداشتند که با حرکتِ خود، جهانِ زمینیِ فروتر از خویش را تدبیر میکند؛ و هیچیک از وجوهی که رازی بیان کرد، این دیدگاه را رد نمیکند. گویی خودِ او نیز پس از این سخنانِ نقلشده، متوجه این اشکال شده و به همین سبب سخن را گسترش داده و در رهایی از این دشواری، به درازگوییهایی پرداخته که هیچ سودی نبخشیده است.
افزون بر اینکه دومین برهان بر پایهٔ بیانِ او، برهانی ناتمام است؛ زیرا حرکت تنها پدیدآمدگیِ متحرک را از جهتِ صفتش—یعنی حرکت کردن—نشان میدهد، نه از جهتِ ذاتِ آن. بیانِ کاملِ این مطلب به جای خود واگذار شده است و باید به همان بیانی بازگشت که ما پیشتر در تقریرِ برهان از جهتِ حرکت آوردیم.
و با این بیان، پاسخِ این اشکالِ احتمالی نیز روشن میشود که اگر کسی بگوید: سخن خدا که میفرماید: « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً » (پس چون شب بر او پرده افکند، ستارهای دید) نشان میدهد که آن حضرت در روزِ پیوسته به آن شب قوم خود را دیده بود؛ پس چرا در روز خورشید را یاد نکرد تا ربوبیتِ آن را باطل سازد؟
پاسخ این است که احتمال دارد ابراهیم(ع) برای مناظره به سوی قومش بیرون آمده باشد، اما زمان بیش از مقداری گنجایش نداشته که با پدر و قوم خود دربارهٔ بتها به احتجاج بپردازد. از این رو او تمام روز، یا تمام مدتی را که از آن روز در میان قومش حضور داشت، به مناظره با آنان گذراند تا اینکه چون استدلال را به پایان برد، بیدرنگ شب فرارسید. احتمالات دیگری نیز وجود دارد؛ مانند ابری بودنِ هوا در روز، یا اینکه قومش تنها در ابتدای طلوعِ خورشید برای نمازها و قربانیها گرد میآمدند، در حالی که او میخواست رودررو پیام خود را به آنان برساند.
بحث روایی
در کتاب «عیون اخبار الرضا»: نُعَیم بن عبدالله بن تمیم قُرَشی (رضیاللهعنه) برای ما نقل کرد و گفت: پدرم از حمدان بن سلیمان نیشابوری، از علی بن محمد بن جَهم برای ما روایت کرد که گفت: در مجلس مأمون حاضر شدم در حالی که امام رضا (ع) نزد او تشریف داشت. مأمون به ایشان گفت: ای پسر پیامبر خدا، آیا باورِ شما این نیست که پیامبران معصوماند؟ فرمود: آری. راوی میگوید: مأمون دربارهٔ آیاتی از قرآن در این زمینه از ایشان پرسید؛ از جمله پرسشهایش این بود که به ایشان گفت: پس مرا از سخن خدای عز و جل دربارهٔ ابراهیم آگاه کن که میفرماید: « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي » (پس چون شب بر او سایه افکند، ستارهای دید، گفت: این پروردگار من است).
همچنین این سخن امام که «زیرا غروبکردن از صفات پدیدهها (موجودات حادث) است...»، صراحتی در این ندارد که دلیلِ ابراهیم از خودِ پدیدهبودنِ افول گرفته شده باشد—چنانکه برخی گفتهاند—؛ زیرا ممکن است دلیل از «دوستنداشتن» گرفته شده باشد و ملاک آن، این باشد که افول از صفات پدیدههاست که شایسته نیست محبت به آنها تعلق گیرد؛ پس دریاب.
و در تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم از یکی از دو امام [باقر یا صادق] (ع) روایت شده که دربارهٔ ابراهیم آنگاه که ستارهای دید، فرمود: «إِنَّمَا كَانَ طَالِباً لِرَبِّهِ وَ لَمْ يَبْلُغْ كُفْراً،وَ أَنَّهُ مَنْ فَكَّرَ مِنَ النَّاسِ فِي مِثْلِ ذٰلِكَ فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَتِهِ» (او تنها در جستوجوی پروردگارش بود و به کفر نرسید؛ و هر کس از مردم نیز در چنین امری مانند آن بیندیشد، در همان جایگاه است).