وَلَآ أَقُولُ لَكُمۡ عِندِي خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ وَلَآ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٞ وَلَآ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزۡدَرِيٓ أَعۡيُنُكُمۡ لَن يُؤۡتِيَهُمُ ٱللَّهُ خَيۡرًاۖ ٱللَّهُ أَعۡلَمُ بِمَا فِيٓ أَنفُسِهِمۡ إِنِّيٓ إِذٗا لَّمِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ
و به شما نمیگویم که خزانههای خدا نزد من است، و غیب نمیدانم، و نمیگویم که فرشتهام، و دربارهٔ کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد نمیگویم که خدا هرگز خیری به آنان نخواهد داد؛ خدا به آنچه در دلهایشان است آگاهتر است؛ [اگر چنین بگویم] بیگمان در آن صورت از ستمکاران خواهم بود.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۲۸ تا ۳۱ با هم
از آنجا که دلیلآوری آنان بر حس و نفیِ امور فراتر از آن استوار بود و نخست از آن نتیجه گرفتند: دلیلی بر وجوب اطاعت و پیروی از او در دست نیست؛ سپس با پیشروی در ادعا، از این سخن فراتر رفتند و به استنتاج دلیلی بر واجب نبودنِ [پیروی]، بلکه بر لزومِ پیروینکردن روی آوردند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۲۸، ۲۹ و ۳۱ با هم
آیات کریمه در تقریرِ حجت آن حضرت (ع) در پاسخ به آنان، شاهکاری بیمانند آفریده است؛ چرا که استدلالِ مشرکان را بند به بند جدا کرد و به هر بندی در هر دو جهتِ آن پاسخ داد؛ یعنی هم از این جهت که نتیجه میداد دلیلی بر پیروی از او (ع) وجود ندارد، و هم از این رو که نتیجه میداد دلیل بر خلافِ آن است. و این در فرمودهٔ اوست که: « يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَهٍ » (ای قوم من! به من خبر دهید اگر دلیلی روشن داشته باشم...) تا آخر، و این سخنش: « وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا » (و من طردکنندهٔ کسانی که ایمان آوردهاند نیستم...) تا آخر، و این گفتارش: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ » (و به شما نمیگویم گنجینههای خدا نزد من است...) تا آخر؛ سپس از هر حجتِ پیشین چیزی را که به منزلهٔ خلاصهای از آن به شمار میرفت برگرفت و در آغازِ حجتِ پسین، به آن افزود؛ از این رو، هر حجتی با حفظ استقلال و تمامیتِ خود، با حجتِ دیگر درآمیخت.
تفسیر آیهٔ ۳۱ سورهٔ هود، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۰، صفحهٔ ۲۰۴ تا ۲۱۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/11/31/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » (و به شما نمیگویم که خزانههای خدا نزد من است، و نه غیب میدانم، و نه میگویم که من فرشتهام). این سخن، پاسخی است به این گفتهٔ آنان: « وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ » (و ما هیچ برتری و فضل و کمالی برای شما بر خود نمیبینیم). نوح سخنِ آنان را رد میکند که: من هیچیک از آن برتریهایی را که شما به سبب ادعای رسالتم انتظار دارید مدعیاش شوم، ادعا نکردهام؛ زیرا شما چنین میپندارید که پیامبر باید مالک گنجینههای رحمت الهی باشد و مستقلاً بتواند فقیر را توانگر کند، بیمار را شفا بخشد، مردگان را زنده سازد و در آسمان و زمین و دیگر بخشهای جهان هستی به هر گونه که بخواهد و به هر کیفیتی که اراده کند تصرف نماید.
و [نیز میپندارید پیامبر باید] مالک علم غیب باشد تا به هر خیری که از چشمها پنهان و از دیدهها پوشیده است دست یافته، آن را بهسوی خود جلب کند و هر شرّ و گزندِ آینده و ناپیدایی را از خود دور سازد؛ و خلاصه آنکه خیرات فراوانی به دست آورد و از همهٔ گزندها و ناگواریها در امان ماند.
و [همچنین میپندارید پیامبر باید] از مرتبهٔ بشری به مقام فرشتگی برتر رود؛ یعنی فرشتهای باشد پیراسته از آلودگیهای طبیعت و مبرّا از نیازها و کاستیهای بشری؛ از این رو نه بخورد، نه بیاشامد، نه همسر برگزیند و نه در رنجِ کسب روزی و فراهمآوردن وسایل و کالاهای زندگی گرفتار شود.
اینها همان وجوه برتری و فضیلتهایی است که شما میپندارید پیامبر حتماً باید به آنها دست یافته و مالکش باشد و بتواند مستقلاً در آنها عمل کند؛ در حالی که به خطا رفتهاید، زیرا پیامبر وظیفهای جز پیامآوری ندارد و من هیچیک از این امور را ادعا نکردهام: نه به شما میگویم خزانههای خدا نزد من است، نه غیب میدانم و نه میگویم فرشتهام. باری، من هیچکدام از برتریهایی را که شما انتظار دارید ادعا نکردهام تا به سبب نبودنش مرا تکذیب کنید؛ من فقط میگویم دلیلی روشن از سوی پروردگارم همراه دارم که رسالتم را تصدیق میکند و او رحمتی از جانب خویش به من عطا کرده است.
و مراد از سخن او: « خَزٰائِنُ اللّٰهِ » (گنجینههای خدا)، تمام اندوختهها و گنجهای غیبی است که آفریدگان از آنها، آنچه را برای پیدایش و بقای خویش نیاز دارند روزی داده میشوند و برای جبران و برطرف ساختن کمبودهای خود از آنها یاری میگیرند.
پس اینها همان چیزهایی است که عامهٔ مردم گمان میکنند کلیدهایش به پیامبران و اولیا داده میشود و بهوسیلهٔ آن از چنان قدرتی برخوردار میگردند که هرچه بخواهند انجام میدهند و به هرچه اراده کنند حکم میرانند؛ همانگونه که این امور به پیامبر اکرم (ص) پیشنهاد شد و خدای متعال آن را بازگو کرده و میفرماید: «وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰي تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّهٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهٰارَ خِلاٰلَهٰا تَفْجِيراً أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ كَمٰا زَعَمْتَ عَلَيْنٰا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَهِ قَبِيلاً أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقيٰ فِي السَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّٰي تُنَزِّلَ عَلَيْنٰا كِتٰاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاّٰ بَشَراً رَسُولاً» (اسراء: ۹۳)؛ «و گفتند: هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا آنکه برای ما از این زمین چشمهای بجوشانی، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد که از لابهلای آن جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا میکنی آسمان را پارهپاره بر سر ما فروریزی، یا خدا و فرشتگان را رویاروی ما بیاوری، یا برایت خانهای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی؛ و به بالا رفتنت هم ایمان نمیآوریم تا نامهای برایمان فرود آوری که آن را بخوانیم. بگو: پروردگارم پاک و منزه است! آیا من جز انسانی فرستادهشده هستم؟!»
و اینکه فرمود: « وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ » (و غیب نمیدانم) و نفرمود: «و نمیگویم که غیب میدانم»، بدان جهت است که چون این سنخ علم از اموری است که در اظهارش بخل ورزیده میشود و آشکار ساختن آن را روا نمیشمارند، گفتار گوینده که بگوید «نمیگویم» «که من غیب میدانم»، نفیکنندهٔ وجود آن نزد گوینده نخواهد بود؛ بلکه لازم است بگوید: «لَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ» (غیب نمیدانم) تا نفی را برساند؛ بر خلاف سخن او که: « لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ » (به شما نمیگویم خزاین خدا نزد من است) و سخن دیگرش که: « وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » (و نمیگویم من فرشتهام). و تعبیر « لَكُمْ » (به شما) را تکرار نکرد، چرا که یک بار ذکر آن کفایت میکرد.
و خدای پاک و منزه به پیامبرش محمد (ص) فرمان داده است که با قوم خود همانگونه سخن بگوید که نوح (ع) با قومش سخن گفت، و سپس پیآمدی بر آن افزود که مقصود را روشن میسازد؛ آنجا که فرمود: «قُلْ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحيٰ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْميٰ وَ الْبَصِيرُ أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ» (انعام: ۵۰)؛ «بگو: به شما نمیگویم گنجینههای خدا نزد من است، و غیب هم نمیدانم، و به شما نمیگویم که فرشتهام؛ من جز آنچه را به سویم وحی میشود پیروی نمیکنم. بگو: آیا نابینا و بینا برابرند؟ پس آیا نمیاندیشید؟»
به این سخن او بنگر: « لاٰ أَقُولُ لَكُمْ » (به شما نمیگویم...)، سپس به این کلامش: « إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحيٰ إِلَيَّ » (جز آنچه را به سویم وحی میشود پیروی نمیکنم)، و آنگاه به این گفتهاش: « قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْميٰ وَ الْبَصِيرُ » (بگو: آیا نابینا و بینا برابرند؟...). او نخست آن فضیلتی را که عامهٔ مردم از پیامبرشان انتظار دارند نفی میکند، سپس برای رسول تنها رسالت را اثبات میفرماید، و آنگاه بیدرنگ به اثبات فضیلتی از جهت دیگر میپردازد—غیر از آن جهتی که مردم انتظار دارند—و آن اینکه پیامبر با بیناسازیِ خدای متعال بیناست، و دیگران در مقایسه با او همچون نابینا در برابر بینا هستند؛ و همین ویژگی است که پیروی از او را بر آنان لازم میگرداند، چنانکه نابینا از بینا پیروی میکند، و همین امر است که به پیامبر اجازه میدهد آنان را به پیروی از خویش فراخواند.
گفتاری فلسفی و قرآنی دربارهٔ قدرت پیامبران و اولیا
مردم از جایگاه پروردگارشان ناآگاهند و از معنای احاطه و سیطرهٔ فراگیر او غافل؛ بنابراین با اینکه فطرت انسانی آنان را به وجود و یگانگی خدا راه مینماید، گرفتاری در جهان ماده و طبیعت و فرورفتن در احکام و قوانین طبیعی و سپس سنتها و قوانین اجتماعی و خوگرفتن به کثرت و جدایی پدیدهها از یکدیگر، آنان را بدین سو میکشاند که جهان ربوبی را با آنچه در جهان ماده بدان خو کردهاند قیاس کنند؛ در نتیجه خدای پاک و منزه در پندار آنان نسبت به آفریدگانش، همچون یکی از ستمگران و پادشاهان بشری نسبت به بندگان و رعیت خویش است.
در این نگاه، فردی از آدمیان هست که برای نمونه او را پادشاه یا حاکمی خودکامه مینامیم، و در رتبهای پایینتر از او، وزیران، امیران، سپاهیان و مأموران اجرایی قرار دارند که فرمانها و نهیهایش را به اجرا درمیآورند؛ و او برای هرکس بخواهد بخششها و پاداشهایی دارد، و برایش اراده و ناخشنودی، گرفتن و بازپسدادن، به بند کشیدن و رها ساختن، مهر و خشم، و داوری و ابطال و مانند اینهاست.
و هریک از آن پادشاه، خدمتگزاران و کارگزاران اجراییاش، رعایا، و نعمتها و کالاهای زندگی که در دستهایشان دستبهدست میشود، امری موجود، محدود، دارای وجود مستقل و جدا از دیگران است که تنها بر پایهٔ احکام، قوانین و سنتهای قراردادی با یکدیگر پیوند مییابند؛ سنتهایی که خاستگاهی جز ذهنِ اندیشنده و باورِ باورمندان ندارند.
آنان جهان ربوبی — یعنی آنچه را نبوت از جایگاه پروردگار متعال، صفات، افعال، فرشتگان، کتابها و پیامبرانش خبر میدهد — بر همین نظام تطبیق دادهاند؛ بدینصورت که او نیز مانند فردی از میان ما که پادشاه نامیده میشود اراده میکند و ناخشنود میگردد، میبخشد و بازمیدارد و نظام آفرینش را تدبیر میکند، در حالی که وجودش محدود و هستیاش جدا [از دیگران] است؛ و فرشتگان و دیگر آفریدگانش نیز هر یک وجودی مستقل دارند و وجود و نعمتهای بخشیدهشده به خود را، جدا از خدای پاک و منزه، در تملک خویش دارند؛ و خدای متعال در ازلِ زمان تنها بود و هیچیک از آفریدگانش همراه او نبودند، سپس در امتداد زمان، آفرینش را پدید آورد و آنها با او همراه شدند.
بنابراین، چنانکه میبینی، آنان موجودی محدود را اثبات کردهاند که وجودش منطبق بر زمان است، جز اینکه وجود زمانیاش همیشگی است، بر هر چیزی تواناست، به هر چیزی داناست، ارادهای شکستناپذیر و قضایی ردناپذیر دارد و در صفات و کارهایش مستقل است، همانگونه که فردی از ما مستقل است و حیات، علم، قدرت و دیگر داشتههایش را در تملک خود دارد؛ ازاینرو حیاتش حیات خود اوست نه برای خدا، علمش علم خود اوست نه علم خدا، و قدرتش قدرت خود اوست نه قدرت خدا، و به همین ترتیب. و اگر دربارهٔ وجود، حیات، علم یا قدرت ما گفته میشود که از آنِ خداست، مانند آن است که دربارهٔ نعمتهای نزد رعیت گفته شود از آنِ پادشاه است؛ به این معنا که نزد او بوده و او آنها را از نزد خود بیرون آورده و در اختیار ما نهاده است تا در آنها تصرف کنیم؛ پس همهٔ اینها، چنانکه میبینی، بر پایهٔ محدودیت و جدایی استوار است.
اما برهانهای یقینی حکم به بطلان همهٔ اینها میکنند؛ چراکه این برهانها حکم میکنند که فقر و نیاز در ذاتِ موجوداتِ ممکن و در آثار ذاتشان جریان دارد. و هنگامی که نیاز به خدای متعال در مقام ذات باشد، استقلال از او و جدایی از او بهطور مطلق محال است؛ زیرا اگر برای چیزی در برابر خدای متعال استقلالی در وجودش یا در چیزی از آثار وجودش فرض شود — به هر شکلی که در پیدایش یا بقا فرض گردد — از همان جهت از او بینیاز میشود، و این محال است.
پس هر ممکنی در هیچ مرتبهای از ذات خود و آثار ذاتش مستقل نیست، و خدای پاک و منزه یگانهای است که در ذات خویش استقلال دارد؛ و او همان بینیازی است که در هیچ امری نیازمند نمیشود و هیچ بهرهای از وجود و کمالِ وجود — مانند حیات، قدرت و علم — را فاقد نیست؛ ازاینرو هیچ حدی ندارد که بدان محدود گردد. و پارهای از توضیح این مسئله پیشتر ذیل تفسیر کلام خدای متعال گذشت که میفرماید: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَهٍ» (مائده: ۷۳؛ «مسلماً کسانی که گفتند: خدا سومینِ سه تاست، کافر شدند»).
بنا بر آنچه گذشت، هر آنچه برای موجود ممکن از وجود، حیات، قدرت یا علم باشد، در اصلِ وجودش وابسته به خدای متعال است و به هیچ روی از او استقلال ندارد؛ و تا زمانی که ویژگی «عدم استقلال» در آن محفوظ باشد، در این امر تفاوتی میان کم و زیاد نیست. بنابراین هیچ مانعی ندارد که ممکنی فرض شود که به همهچیز علم، یا بر همهچیز قدرت، یا حیاتی همیشگی دارد، مادام که در وجودش از خدای پاک و منزه مستقل نباشد و هستیاش از او جدا نگردد؛ چنانکه مانعی ندارد ممکنی با وجودی موقت و زماندار، یا با علم و قدرتی وابسته به برخی چیزها نه برخی دیگر، تحقق یابد. آری، فرضِ استقلال، نیازمندیِ امکانی را باطل میسازد و در این باره، چنانکه دانستی، تفاوتی میان زیاد و کم نیست؛ این از دیدگاه عقل.
و اما از جهت نقل، کتاب الهی اگرچه گویای انحصار برخی صفات و افعال به خدای متعال است — مانند علم به غیبها، زنده کردن، میراندن و آفریدن — چنانکه در کلام او آمده است: «وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ:» (انعام: ۵۹؛ «و کلیدهای غیب تنها نزد اوست، جز او کسی آنها را نمیداند»)، و سخن او: «وَ أَنَّهُ هُوَ أَمٰاتَ وَ أَحْيٰا:» (نجم: ۴۴؛ «و اینکه اوست که میمیراند و زنده میکند»)، و «و قوله اَللّٰهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا:» (زمر: ۴۲؛ «خداوند جانها را هنگام مرگشان بهتمامی بازمیستاند»)، و سخن او:
«اللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» (زمر: ۶۲: «خدا آفرینندهٔ هر چیزی است») و آیاتی دیگر از این دست؛ اما همهٔ اینها با آیاتی دیگر تفسیر و روشن میشوند؛ مانند سخن الهی: «عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَليٰ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضيٰ مِنْ رَسُولٍ» (جن: ۲۷: «[او] دانای غیب است، پس هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیسازد، مگر پیامبری را که پسندیده باشد»)، و این سخن او: «قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ» (الم سجده: ۱۱: «بگو: فرشتهٔ مرگ جان شما را میگیرد»)، و سخن او از زبان عیسی (ع): «وَ أُحْيِ الْمَوْتيٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» (آلعمران: ۴۹: «و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم»)، و این سخن او: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَهِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهٰا فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي» (مائده: ۱۱۰: «و آنگاه که به اذن من، از گِل چیزی به شکل پرنده میساختی و در آن میدمیدی و به اذن من پرندهای میشد») و آیاتی دیگر مانند اینها.
کنار هم نهادنِ این آیات، شکی باقی نمیگذارد که مراد از آیات نافی، اختصاصِ این امور به خدای متعال به شیوهٔ اصالت و استقلال (بالذات و مستقل از دیگری) است؛ و مقصود از آیات مثبت، امکان تحقق آنها در غیر خدای متعال به صورتِ تبعی و نااستقلالی (وابسته به اذن و ارادهٔ الهی) است.
بنابراین، اگر کسی بهرهای از علمِ نهان یا قدرت غیبی — یعنی دانشی نه از راه فکر و اندیشه، و قدرتی بیرون از مجرای عادی و طبیعی — را برای غیر خدای متعال، از پیامبران و اولیایش اثبات کند، همانگونه که در اخبار و روایات فراوان آمده است، و در عین حال، اصالت و استقلال را از آنان نفی نماید — به این صورت که مثلاً علم و قدرت را در اصل از آنِ خدای متعال بداند و معتقد باشد آنچه از پیامبر یا ولیّ آشکار شده، تنها با واسطهگری بوده و آنچه تحقق یافته، با افاضه و بخشش الهی صورت گرفته است — هیچ منعی بر او نیست (سخنش ایرادی ندارد).
اما اگر کسی چیزی از این کمالات را به صورت اصیل و مستقل — چنانکه در فهم عامیانه جا افتاده است — برای غیر خدا ثابت بداند، حتی اگر آن را به خدای پاک و منزه و فیض رحمتش نسبت دهد، سخنش خالی از غلو (زیادهروی و گزافهگویی) نخواهد بود و مشمول آیاتی چون این کلام الهی میشود: «لاٰ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لاٰ تَقُولُوا عَلَي اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ» (نساء: ۱۷۱: «در دین خود غلو نکنید و دربارهٔ خدا جز حق نگویید»).
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِي أَنْفُسِهِمْ إِنِّي إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِينَ » (و دربارهٔ کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد، نمیگویم که خدا هرگز خیری به ایشان نخواهد داد؛ خدا به آنچه در دلهایشان است داناتر است؛ که در آن صورت من حتماً از ستمکاران خواهم بود). در «مفردات» [راغب] آمده است: «زَرَيْتُ عَلَيْهِ» یعنی بر او عیب گرفتم، و «أَزْرَيْتُ بِهِ» یعنی در حقش کوتاهی کردم و ناچیزش شمردم، و «ازْدَرَيْتُ بِهِ» نیز به همین معناست و اصلِ ساختار صرفی آن «افتعلت» است. او میگوید: «تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ» یعنی آنها را اندک و ناچیز میبیند، و در تقدیر چنین بوده است: «تَزْدَرِيهِمْ أَعْيُنُهُمْ؛ أَيْ تَسْتَقِلُّهُمْ وَ تَسْتَهِينُ بِهِمْ»؛ یعنی چشمانشان آنان را کممقدار میشمارد و تحقیر میکند. [پایان نقل از مفردات].
این بخش از سخن نوح (ع)، اشاره است به باوری که بزرگان کافر قومش داشتند و سنتِ اشرافیت و شیوهٔ سروریِ خود را بر پایهٔ آن بنا نهاده بودند؛ و آن باور این بود که انسانها دو دستهاند: نیرومندان و ناتوانان. نیرومندان، همان توانگران و صاحبان قدرتی هستند که به ثروت و سازوبرگ تکیه دارند، و ناتوانان دیگر مردماناند. نیرومندان، سروران جامعهٔ انسانی هستند؛ نعمت و کرامت حقِ آنان است و جامعه اساساً برای آنان برپا شده است؛ اما دیگران، یعنی ناتوانان، برای خدمت به آنان آفریده شدهاند، تنها ابزاری برای تأمین منافع آنها هستند و قربانی خواستههایشان میشوند؛ درست مانند تودههای مردم در برابر تخت حکومت استبدادی، بردگان در برابر اربابان، خادمان و کارگران در برابر کارفرمایان و صاحبانکار، زنان در برابر مردان، و سرانجام، هر ناتوانی در برابر توانمندی که بر او سلطه و برتری یافته است.
کوتاه سخن اینکه باورشان چنین بود که انسان ضعیف در جامعه، موجودی فرودست یا حیوانی در چهرهٔ انسان است؛ او تنها به این دلیل وارد جامعه میشود و در زندگی مشارکت میکند تا انسانِ شریف و والاتبار از کارش بهره ببرد و از رنج و دسترنج او برای زندگی خود سود جوید، بیآنکه عکس این ماجرا صادق باشد؛ بلکه چنین فردی از کرامت انسانی محروم است، از حریم شرافت و بزرگی رانده شده، و از هرگونه رحمت و توجهی ناامید است.
این همان نگرشی بود که بدان باور داشتند و جامعهشان بر پایهٔ آن میچرخید؛ و نوح (ع) با این سخن خود باورشان را رد کرد: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً » (و به کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد، نمیگویم که خدا هرگز خیری به ایشان نخواهد داد).
سپس با این سخن که « اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِي أَنْفُسِهِمْ » (خداوند به آنچه در دلهایشان است داناتر است)، خطای آنان را در باورشان آشکار کرد؛ به این بیان که چشمان شما تنها به این سبب آنان را خوار و بیارزش میشمارد و کارشان را ناچیز میانگارد که ضعف و فرودستیِ ظاهریشان را میبیند، در حالی که ملاکِ دستیابی به خیر و رسیدن به کرامت این نیست، بلکه ملاکِ آن — بهویژه دربارهٔ کرامتها و پاداشهای الهی — جانِ آدمی و آراستگیِ آن به زیور فضیلت و کمال معنوی است. نه من و نه شما، هیچکدام راهی به آگاهی از باطن جانها و نهانهای دلها نداریم مگر خدای سبحان؛ پس نه من و نه شما حق نداریم به محرومیت آنان از خیر و سعادت حکم کنیم.
سپس با سخن خود: « إِنِّي إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِينَ » (در این صورت من بیگمان از ستمکاران خواهم بود)، علت پرهیز خود از چنین سخنی را بیان کرد؛ و معنایش این است که این سخنی بدون علم است، و بیدلیل و گزاف محروم دانستنِ کسی از خیر که ممکن است شایستگیاش را داشته باشد، ستمی است که شایسته نیست انسان در پی آن باشد و بدینوسیله به جمع ستمکاران درآید.
و این همان معنایی است که خدای متعال در سخن اهل اعراف در قیامت رو به این سرکشان بیان میفرماید، آنجا که میگوید: «وَ نٰاديٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيمٰاهُمْ قٰالُوا مٰا أَغْنيٰ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ أَ هٰؤُلاٰءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ يَنٰالُهُمُ اللّٰهُ بِرَحْمَهٍ» (و اهل اعراف مردانی را که از سیمایشان میشناسند ندا میدهند و میگویند: گردآوریِ [اموال و یارانتان] و تکبّری که میورزیدید سودی به حالتان نداشت! آیا اینان همان کسانیاند که سوگند میخوردید هرگز رحمتی از جانب خدا به آنان نمیرسد؟؛ اعراف: ۴۹).
و در این کلام، یعنی سخن نوح (ع) که فرمود: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ » تا آخر آیه، کنایه و تعریضی به آنان است؛ چرا که همانگونه که فرودستان جامعه را از امتیازات مادی و اجتماعی محروم میکردند، کرامت دینی را نیز از آنان دریغ میداشتند و میگفتند: اینان به هیچ دینی سعادتمند نمیشوند و تنها بزرگان و قدرتمندان جامعه به سعادت میرسند؛ و همچنین در این سخن، تعریضی است به اینکه خودِ آنان ستمکارند.
و علت اینکه نوح (ع) در پی کلام خود: « وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » (و به شما نمیگویم که خزانههای خدا نزد من است، و نه غیب میدانم، و نه میگویم که فرشتهام) — که در آن، امتیازات مورد انتظار آنان از پیامبر را از خود نفی میکند — این سخن را آورد که: « وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً » (و به کسانی که چشمانتان آنان را خوار میشمارد نمیگویم که خدا هرگز خیری به آنان نمیدهد) تا آخر آیه، با اینکه این سخن به ضعفای باایمانِ قومش بازمیگشت، این بود که سران قوم آنان را نیز به نوح پیوند زده و گفته بودند:
« وَ مٰا نَريٰ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ » (و ما هیچ برتری و امتیازی برای شما بر خود نمیبینیم).
توضیح آن اینکه معنای این سخنِ سران قوم چنین بود: پیروی ما از تو و از این فرودستانی که به تو ایمان آوردهاند، تنها زمانی درست میآید که شما برتری کاملی بر ما داشته باشید، در حالی که ما هیچ برتری و امتیازی برای شما بر خود نمیبینیم؛ تو خود، نه ویژگیهای اختصاصی پیامبر را همراه داری؛ نه قدرتی ملکوتی، نه دانشی از غیب، و نه فرشته بودن، یعنی فرشتهای پیراسته از آلودگیهای ماده و طبیعت؛ و مؤمنانِ به تو نیز تنها فرودستان ما هستند که از کرامت انسانی ناامیدند و از رحمت و عنایت محروم ماندهاند.
پس نوح در پاسخِ آنان سخنی گفت که معنایش این است: اما من، هیچیک از آنچه را از رسالتم انتظار دارید ادعا نمیکنم، چرا که بر عهدهٔ پیامبر چیزی جز پیامرسانی نیست؛ و اما این فرودستانی که در نظرتان خوار و بیمقدارند، ممکن است خداوند در جانهایشان خیری سراغ داشته باشد و به آنان خیر و فضلی عطا کند، زیرا او به جانهایشان داناتر است؛ و ملاک کرامت دینی و رحمت الهی، پاکیِ جان و سلامتِ دل است نه این ظاهر ناچیزی که چشمان شما خوارش میشمارد. پس من هرگز نمیگویم: «لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً» (خدا هرگز خیری به آنان نخواهد داد)، زیرا این ستمی است که مرا در زمرهٔ ستمکاران وارد میسازد.