وَلَوۡ جَعَلۡنَٰهُ مَلَكٗا لَّجَعَلۡنَٰهُ رَجُلٗا وَلَلَبَسۡنَا عَلَيۡهِم مَّا يَلۡبِسُونَ
و اگر او را فرشتهای قرار میدادیم، بیتردید وی را به صورت مردی درمیآوردیم و باز همان چیزی را که بر خود مشتبه میسازند، بر آنان مشتبه میکردیم (و دچار همان سردرگمی میشدند).
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۸ و ۹ با هم
پس فرستادن فرشته بهعنوان پیامبر، سود و اثری بیش از فرستادن پیامبر بشری در پی ندارد و در این صورت، کاری بیهوده خواهد بود. ازاینرو، سخن کافران که گفتند: «لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ» (چرا فرشتهای بر او فرود نیامد؟)، تنها درخواستی بیهوده است که اثر ویژه و جدیدی در پی ندارد، برخلاف آنچه آنان امید داشتند. پس این است معنای کلام الهی که میفرماید: « وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ مٰا يَلْبِسُونَ »؛ «و اگر او را فرشتهای قرار میدادیم، بیتردید او را مردی میساختیم و حتماً بر آنان مشتبه میکردیم آنچه را خود مشتبه میسازند».
تفسیر آیهٔ ۹ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۲۰ تا ۲۴ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/9/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
و این همان مطلبی است که آیهٔ بعد به آن پاسخ میدهد: « وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَكاً » إلخ (و اگر او را فرشتهای قرار میدادیم...).
خدای متعال میفرماید: « وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ مٰا يَلْبِسُونَ » (و اگر او را فرشتهای میساختیم، بیگمان وی را بهصورت مردی درمیآوردیم و امر را چنانکه خود مشتبه میسازند، بر آنان مشتبه میکردیم). واژهٔ «لَبْس» با فتح لام بهمعنای پوشاندن چیزی با پوشش است، بهخاطر زشتیاش یا نیازش به پوشانده شدن؛ و «لُبْس» با ضم لام بهمعنای پردهپوشی بر حق (ایجاد شبهه و ابهام) است، و گویا این معنا استعاری است و ریشهٔ هر دو یکی است.
راغب در مفردات میگوید: «لَبِسَ الثَّوبَ» یعنی با جامه خود را پوشانید، و «أَلبَسَهُ غَيرَهُ» یعنی آن را بر تن دیگری پوشاند —تا آنجا که میگوید— و ریشهٔ «لُبْس» (با ضمهٔ لام) پوشاندنِ چیزی است و در امور معنوی به کار میرود؛ گفته میشود: «لَبَستُ عَلَيهِ أَمرَهُ» (کار را بر او مشتبه ساختم). [خدای متعال] فرمود: «وَ لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ مٰا يَلْبِسُونَ»، و فرمود: «وَ لاٰ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ» (و حق را به باطل نیامیزید؛ بقره: ۴۲)، «لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ» (چرا حق را با باطل مشتبه میکنید؛ آلعمران: ۷۱)، «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ» (کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را به ستم نیالودند؛ انعام: ۸۲). و نیز گفته میشود: «في الأَمرِ لُبسَةٌ»، یعنی در این کار ابهام و پیچیدگی است؛ پایان سخن راغب.
مفعول فعل «يَلْبِسُونَ» حذف شده است، و چه بسا از این حذف، معنای عموم استفاده شود و در تقدیر چنین باشد: کافران بر خود امر را مشتبه میسازند، خواه با مشتبه ساختنِ هر فرد بر خویشتن، و خواه با مشتبه ساختنِ برخی از آنان بر برخی دیگر.
اما مشتبه ساختنِ آنان بر دیگران، مانند کاری است که عالمانِ بدکردار انجام میدهند و حق را برای پیروان نادانِ خود با باطل میپوشانند؛ و نیز مانند طغیانگرانی است که پیروی میشوند و حق را برای پیروان ناتوان خویش با باطل مشتبه میسازند؛ همانند سخن فرعون که خداوند در خطاب به قومش از او نقل فرموده است: «يٰا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هٰذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لاٰ يَكٰادُ يُبِينُ، فَلَوْ لاٰ أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَهٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ الْمَلاٰئِكَهُ مُقْتَرِنِينَ، فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطٰاعُوهُ» (زخرف: ۵۱-۵۴: «ای قوم من! آیا پادشاهی مصر و این نهرهایی که از زیر [کاخهای] من روان است، از آنِ من نیست؟ پس آیا نمیبینید؟ بلکه من بهتر از این مردی هستم که خوار و بیمقدار است و توان درست سخن گفتن ندارد! پس چرا دستبندهایی از زر بر او انداخته نشده، یا فرشتگان همراه او نیامدهاند؟ پس قوم خود را سبکمغز شمرد و آنان از وی اطاعت کردند»)؛ و سخن دیگرش که: «مٰا أُرِيكُمْ إِلاّٰ مٰا أَريٰ وَ مٰا أَهْدِيكُمْ إِلاّٰ سَبِيلَ الرَّشٰادِ» (مؤمن: ۲۹: «من جز آنچه را خود میبینم به شما نشان نمیدهم، و شما را جز به راه رشد و درستی راهنمایی نمیکنم»).
اما مشتبه ساختنِ آنان بر خویشتن، به این است که در ذهن خود چنین مجسم میکنند که حق باطل است و باطل حق، و سپس بر باطل اصرار میورزند؛ چراکه انسان گرچه به سبب فطرت الهیاش که مردم بر آن آفریده شدهاند حق را از باطل بازمیشناسد، و به جانش بدی و پرهیزگاریاش الهام شده است، ولی تقویتِ جانبِ هوا و هوس و پشتیبانی از خوی شهوت و خشم در درون خویش، خصلتِ تکبر در برابر حق و برتریجویی بر حقیقت را در جانش پدید میآورد؛ در نتیجه جانش مجذوب آن میشود و به کردار خویش مغرور میگردد و این خصلت نمیگذارد به حق التفات کند و دعوتش را بشنود. در این هنگام، عملش در نظرش آراسته میگردد و با آنکه خود میداند، حق را به باطل مشتبه میسازد؛ همانگونه که خدای متعال میفرماید: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَليٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَليٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَليٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَهً» (جاثیه: ۲۳: «آیا دیدی کسی را که هوای نفسش را معبود خویش گرفت و خدا او را با وجود دانایی گمراه ساخت، و بر گوش و دلش مُهر نهاد و بر چشمش پردهای قرار داد؟») و فرموده است:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيٰاهِ الدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً» (کهف: ۱۰۳-۱۰۴: «بگو: آیا شما را به زیانکارترین افراد از نظر عمل آگاه کنیم؟ آنان کسانی هستند که تلاششان در زندگی دنیا تباه شده است و خود میپندارند که کار نیک انجام میدهند»).
و همین نکته است که گمراهیِ انسان را در موضوعی با وجودِ آگاهی از آن، ممکن و تصویرپذیر میسازد؛ از این رو چنین اشکالی وارد نیست که مشتبه ساختن حق به باطل از سوی انسان بر خودش، اقدام به ضرر قطعی و کاری نامعقول است.
علاوه بر این، اگر ما در احوال درون خود ژرف شویم و منصفانه بنگریم، عادتهای بدی را مییابیم که به بد بودنشان حکم میکنیم، اما به جهت رسوخِ آن عادت رهایشان نمیسازیم؛ و این نیست مگر گمراهی با وجود علم، و مشتبه ساختنِ حق با باطل بر خویشتن، و سرگرم شدن به لذت خیالی و شیفتگی به آن به جای پایداری بر حق و عمل به آن؛ خداوند متعال ما را بر کسب خشنودیاش یاری فرماید.
به هر روی، اینکه خدای متعال میفرماید: « وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً » إلخ، پاسخی است به درخواستِ آنان مبنی بر فرود آمدن فرشته تا هشداردهندهای باشد و به او ایمان آورند.
و چکیدهٔ سخن اینکه این سرا، سرای اختیار است که در آن، سعادت حقیقی انسان جز با پیمودن راه اختیار و کسب آنچه به سود یا زیان سعادتش تمام میشود رقم نمیخورد؛ و پیمودن هر یک از دو راه را که برای خود بپسندد، خدای پاک و منزه همان را برای او محقق و روان میسازد.
خدای متعال میفرماید: «إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ السَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً» (دهر: ۳)؛ «ما راه را به او نشان دادیم، خواه سپاسگزار باشد و خواه ناسپاس». پس این هدایت، صرفاً نشاندادن راه است تا انسان خود از میان پیمودن راهِ بندگی یا سرکشی، آنچه را میخواهد برگزیند، بی آنکه به یکی از دو راه مجبور و ناچار شود؛ بلکه برای خود میکارد و سپس کِشتهاش را درو میکند. خدای متعال میفرماید: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعيٰ وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُريٰ ثُمَّ يُجْزٰاهُ الْجَزٰاءَ الْأَوْفيٰ» (نجم: ۴۱)؛ «و اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده نیست، و اینکه تلاش او بهزودی دیده خواهد شد، سپس کاملترین پاداش به او داده میشود». پس برای انسان چیزی جز نتیجهٔ تلاش او نیست؛ اگر خیر باشد، خداوند همان را به او نشان میدهد و اگر شر باشد، آن را برایش تثبیت و جاری میسازد. خدای متعال میفرماید: «مَنْ كٰانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِي الْآخِرَهِ مِنْ نَصِيبٍ» (شوری: ۲۰)؛ «هر کس کِشت آخرت را بخواهد، بر کِشتهاش میافزاییم و هر کس کِشت دنیا را بخواهد، از آن به او میدهیم و در آخرت هیچ نصیبی نخواهد داشت».
کوتاه سخن اینکه، کارِ این دعوت الهی جز با تکیه بر اختیار انسان و به دور از اجبار و ناچاری سامان نمیپذیرد؛ ازاینرو، چارهای نیست جز اینکه پیامآوری که پیامهای خدا را میرساند، فردی از خودِ مردم باشد تا به زبان خودشان با آنان سخن بگوید، تا آنان با اطاعت، سعادت را برگزینند یا با نافرمانی و گناه، شقاوت (تیرهبختی) را انتخاب کنند، بیآنکه خداوند آنان را با نشانهای آسمانی و اجبارکننده به پذیرش دعوت ناگزیر سازد، هرچند بر این کار تواناست؛ چنانکه میفرماید:
«لَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ أَلاّٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ، إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمٰاءِ آيَهً فَظَلَّتْ أَعْنٰاقُهُمْ لَهٰا خٰاضِعِينَ» (شعراء: ۴)؛ «شاید تو از اینکه ایمان نمیآورند، جانت را هلاک میسازی! اگر بخواهیم، از آسمان نشانهای بر آنان فرو میفرستیم که گردنهایشان در برابر آن خاضع و فروتن گردد».
بنابراین، اگر خداوند فرشتهای را به عنوان پیامبر بهسویشان میفرستاد، مقتضای حکمت الهی این بود که او را مردی همانند خودشان قرار دهد، تا سودبرندگان با تلاش و انتخاب خود سود ببرند و زیانکاران زیان ببینند، و در نتیجه همانگونه که با پیامبر بشری حق را با باطل بر خود و پیروانشان مشتبه میسازند (میپوشانند)، در اینجا نیز چنین کنند، و خداوند هم همان را بر آنان امضا و تثبیت کند و امر را بر آنان مشتبه سازد، همانگونه که خود پوشاندند؛ خدای متعال میفرماید: «فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ» (صف: ۵)؛ «پس هنگامی که منحرف شدند، خدا دلهایشان را منحرف ساخت».
از تبیینی که گذشت، نخست این نکته روشن شد که پیوند ناگسستنیِ میان فرشتهبودنِ پیامبر و مرد قرار دادنِ او، بدان جهت است که حکمت الهی حفظ اختیار انسان را در دعوت دینی واجب میسازد؛ زیرا اگر فرشته به همان صورت آسمانیاش فرود میآمد و امرِ پنهان به آشکار تبدیل میشد، موجب ناچاری و اجباری میگشت که دعوتِ بر پایهٔ اختیار با آن سازگار نیست.
دوم اینکه دلالتِ آیه تنها بر این است که فرشته، مردی میشود؛ اما دربارهٔ اینکه آیا این رخداد با تبدیلِ ماهیتِ فرشتگی به ماهیتِ انسانی انجام میپذیرد — که چه بسا گروهی از صاحبنظران آن را محال میدانند — یا اینکه از راه تمثل (پیکریافتنِ برزخی) به هیئت یک انسان صورت میگیرد، مانند تمثلِ روح برای مریم بهصورت انسانی راستقامت و بینقص، و تمثلِ فرشتگان گرامی برای ابراهیم و لوط (ع) بهصورتِ مهمانانی از جنس آدمیان، آیه در این باره ساکت است.
بیشتر آیاتی که دربارهٔ فرشتگان آمده وجه دوم را تأیید میکند، اما این کلام خدای متعال که میفرماید: «وَ لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰا مِنْكُمْ مَلاٰئِكَهً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ» (زخرف: ۶۰)؛ «و اگر میخواستیم، از شما فرشتگانی در زمین پدید میآوردیم که جانشین شوند»، از دلالتی بر وجه نخست خالی نیست؛ و این بحث دنبالهای دارد که شایسته است در جای دیگری جستوجو شود.
سوم اینکه این سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ مٰا يَلْبِسُونَ » (و حتماً بر آنان مشتبه میکردیم آنچه را بر خود مشتبه میسازند)، همانند این کلام خدای متعال است که میفرماید: «فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ» (صف: ۵)؛ «پس هنگامی که منحرف شدند، خدا دلهایشان را منحرف ساخت»؛ بنابراین، این کار گمراهساختنی از سوی خدا برای آنان است، پس از آنکه خودشان گمراهی را پسندیدند، بیآنکه گمراهسازی ابتدایی باشد که هرگز سزاوار ساحتِ قدس پروردگار نیست.
چهارم اینکه متعلَّقِ حذفشدهٔ فعل «يلبسون» عامتر است و هم مشتبهساختن و فریبدادنِ خودشان را در بر میگیرد و هم اینکه برخی از آنان حق را بر برخی دیگر مشتبه سازند.
پنجم آنکه حاصل آیه، استدلالی بر ضد آنان است به اینکه اگر فرشتهای هم برای رسالت به سویشان فرستاده میشد، این امر در برطرف کردن سرگردانیشان سودی به حالشان نداشت؛ زیرا در آن هنگام، خداوند فرشته را بهصورت مردی همانندِ پیامبر بشری درمیآورد و آنان باز هم حقیقت را بر خود مشتبه میساختند و همراه با آن، دچار شک و تردید میشدند؛ چراکه آنان با این خواسته چیزی جز این نمیخواهند که از پیامبر بشری که در چهرهٔ یک مرد است رهایی یابند تا بدین وسیله شک خود را به یقین بدل سازند؛ و هرگاه فرشته ناگزیر به همین صفت درآید، دیگر هیچ سودی از این کار نخواهند برد.
ششم آنکه در تعبیرِ « لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً » (حتماً او را مردی قرار میدادیم) ـ و نفرمود: او را بشری قرار میدادیم تا مرد و زن هر دو را دربرگیرد ـ چنانکه گفتهاند، اشارهای است به اینکه پیامبر جز مرد نخواهد بود؛ همانطور که این تعبیر خالی از نکته نیست، اشاره به اینکه این قرار دادن، فقط با تمثّل (نمایان شدن) فرشته در چهرهٔ انسان صورت میگیرد، نه با دگرگون شدنِ ذات او به ذات انسانی؛ چنانکه برخی گفتهاند.
بیشتر مفسران آیه را چنین توجیه کردهاند که مقصود این است: چون مشرکان به سبب فرورفتن در عالم ماده، توان دیدن فرشته را در صورت اصلیاش نداشتند، اگر فرشتهای به سوی آنان فرستاده میشد، چارهای جز این نبود که برایشان در چهرهٔ انسانی تمامعیار متمثل شود؛ در این صورت، همان ابهام و شبههای که دربارهٔ پیامبرِ بشری برایشان رخ میداد، پیش میآمد و فرستادن فرشته هیچ سودی برایشان نداشت.
اما این توجیه، پاسخ را بهدرستی استوار نمیسازد، هرچند بپذیریم که انسانِ عادی توان دیدن فرشتگان در صورت اصلیشان را ندارد؛ با استناد به آیاتی نظیر سخن خدای متعال که میفرماید: «يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلاٰئِكَهَ لاٰ بُشْريٰ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ» (فرقان: ۲۲: «روزی که فرشتگان را میبینند، در آن روز هیچ مژدهای برای مجرمان نخواهد بود»).
زیرا اگر دیدن فرشته در صورت اصلیاش برای انسان محال بود، نباید حال افراد انسان در امکان و امتناعِ آن متفاوت میشد؛ در حالی که در روایات هر دو مذهب (شیعه و اهل سنت) آمده است که پیامبر (ص) جبرئیل را دو بار در صورت اصلیاش دید. همچنین در توان خداوند هست که دیگر مردم را نیز بر آنچه پیامبرش را بر آن توانا ساخت نیرو بخشد، تا فرشتگان را با چشم خود ببینند و به آنان ایمان بیاورند؛ و از جهت حکمت نیز هیچ مانعی در آن نیست، جز مانعِ «الجا» (اجبار سلبکنندهٔ اختیار)، و این همان مانعی است که چنانکه گذشت باید با این آیه دفع شود.
همچنین، دیدن فرشته در چهرهٔ آدمیان، مستلزم امکانِ شک و مشتبه شدن امر نیست؛ زیرا خدای پاک و منزه دربارهٔ ابراهیم و لوط (ع) خبر میدهد که فرشتگان را در چهرهٔ آدمیان با چشم خود دیدند، سپس آنان را شناختند و در کارشان دچار شک نشدند؛ و نیز دربارهٔ مریم خبر داد که روح را مشاهده کرد، سپس او را شناخت و در او شک نکرد و کارش بر او پوشیده نماند. پس چرا روا نباشد که حالِ دیگر مردم نیز در دیدن فرشته در چهرهٔ انسان و سپس شناختن او و یقین یافتن به کارش، مانند حالِ آن بزرگواران (ع) باشد؟ مگر از این جهت که قرار دادنِ جانهای همهٔ مردم همانند جان ابراهیم و لوط و مریم، مستلزم از میان بردن غرایز و فطرتهای آنان و تبدیل آنها به جانهایی پاک و قدسی است؛ و در این کار، محذورِ الجا (اجبار سلبکنندهٔ اختیار) پیش میآید. آری، الجا همان محذوری است که با وجود آن دیگر موضوعِ امتحان باقی نمیماند، و این همان مانعی است که چنانکه گذشت باید با این آیه دفع شود.