فَلَمَّا رَءَا ٱلشَّمۡسَ بَازِغَةٗ قَالَ هَٰذَا رَبِّي هَٰذَآ أَكۡبَرُۖ فَلَمَّآ أَفَلَتۡ قَالَ يَٰقَوۡمِ إِنِّي بَرِيٓءٞ مِّمَّا تُشۡرِكُونَ
و چون خورشید را دید که برمیآید، گفت: این پروردگار من است! این بزرگتر است! اما وقتی غروب کرد، گفت: ای قوم من، بیگمان من از آنچه شریک خدا قرار میدهید بیزارم.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
اما آنچه در آن تردیدی نداریم این است که چنین انسانی، پرسشهای خود را دربارهٔ حقایق اشیایی که میبیند و از آنها به شگفت میآید، از همان چیزهایی آغاز میکند که به دانستههایش در دوران تنهایی و دوری از جامعه نزدیکتر است، و تنها دربارهٔ مقاصد و هدفهایی میپرسد که در دسترس حواس نیستند. ادامه در متن کامل
زیرا انسان، وضعیت مجهولات را به وسیلهٔ اندوختههای علمیِ نخستین خود جویا میشود و از مجهولات جز به اموری که با بخشی از معلوماتش تناسب دارد پی نمیبرد؛ و این، امری روشن است که در حالوهوای صاحبان اندیشههای ساده، مانند کودکان و بادیهنشینان، کاملاً حس میشود؛ آنان هرگاه با اموری روبرو شوند که سابقهای از آن ندارند، پس از الفت گرفتن با آن، نخست وضعیت همان چیزی را جویا میشوند که با آن مأنوس شدهاند و از حقیقت، سببها و هدفهایش میپرسند. ادامه در متن کامل
و انسان فرضی ما—که تقریباً همان انسانِ فطریِ نخستین است—چون جز به سادهترین اسبابِ معیشت سرگرم نبوده، ذهنش به مشغلههای انسان شهرنشین و متمدن گرفتار نشده است؛ همان شهرنشینی که گرفتاریهای فراوان، طبیعی و بیشمار، او را احاطه کرده و حتی لحظهای از آنها فارغ نیست. ادامه در متن کامل
از شواهدِ آنچه گفتیم این است که میبینیم پرداختن به آیینهای دینی و مباحث خداشناسی در آسیا بیش از اروپا رواج و ارزش دارد، و در روستاها و شهرهای کوچک نیز جایگاهی استوارتر از شهرهای بزرگ دارد، و بر همین قیاس در کلانشهرها و میان تودههای بزرگ جمعیتی نیز چنین است؛ زیرا جامعه هر اندازه گستردهتر شود، نیازهای زیستی در آن افزایش مییابد و اشتغالاتِ بشری چنان انبوه و متراکم میگردد که برای انسان فراغتی باقی نمیگذارد تا جانش با امور معنوی آرام گیرد و به جستوجوی مبدأ و معاد خویش بپردازد. ادامه در متن کامل
کوتاه سخن آنکه اگر به داستان ابراهیم (ع) که در این آیات و آیاتِ نظیر آن در سورههای مریم، انبیاء، صافات و دیگر سورهها آمده مراجعه کنیم، درمییابیم که وضعیت آن حضرت در احتجاج با پدر و قومش، شبیهترین حالت به وضعیتِ همان انسانِ سادهٔ فرضی است. ادامه در متن کامل
این سخن، سخنِ کسی است که گویی هرگز بتی ندیده و هیچ بتپرستی را در حالِ پرستش بت مشاهده نکرده است؛ در حالی که ابراهیم (ع) در مهدِ بتپرستی یعنی بابلِ کلدانیان میزیست و روزگاری را در میان آنان سپری کرده بود. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
سپس ابراهیم (ع) پس از پایان استدلال با پدرش آزر و قوم خود در مسئلهٔ بتها، به سراغ اربابها و معبودان پنداریِ آنها یعنی ستاره، ماه و خورشید میرود؛ پس وقتی ستارهای را میبیند، میگوید: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)؛ سپس هنگامی که ماه را در حال طلوع میبیند، میگوید: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)؛ و آنگاه که خورشید را برآمده میبیند، میگوید: « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است، این بزرگتر است). این تعبیرها نیز سخن کسی است که گویی هرگز ستاره، ماه و خورشیدی ندیده است؛ و روشنترین تعبیر در دلالت بر این معنا، سخن آن حضرت دربارهٔ خورشید است که فرمود: «هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ» (این پروردگار من است، این بزرگتر است)؛ زیرا این، کلام کسی است که حقیقت خورشید، ماه و ستاره را نمیشناسد، جز آنکه میبیند مردم در برابر آنها فروتنی میکنند، آنها را میپرستند و برایشان قربانی پیشکش مینمایند؛ همانطور که تاریخ دربارهٔ مردم بابِل گزارش میدهد. این درست مانند آن است که شبحی از یک انسان ببینی و ندانی مرد است یا زن؛ پس میپرسی: «مَن هذا؟» (این کیست؟) و مقصودت همان شخص است، زیرا بیش از این نمیدانی که او شخصی از انسانهاست؛ آنگاه به تو پاسخ میدهند: «همسر فلانی است» یا «او فلان مرد است». همچنین اگر هیکلی ببینی و ندانی انسان است یا حیوان یا جماد، میگویی: «ما هذا؟» (این چیست؟) و مقصودت همان شبح یا شیءِ مورد اشاره است؛ چراکه در آن حال شناختی از ماهیت آن نداری. تنها دانستهٔ تو از حالِ آن، این است که هرچه باشد موجودی جسمانی است؛ پس به تو گفته میشود: «این زید است» یا «این همسر فلانی است» یا «آن، فلان شاخص (جسم برافراشته و بیجان) است». بنابراین در همهٔ این موارد، تو در حالی که از حقیقت امر ناآگاهی، دربارهٔ خردمند یا ناخردمند بودن و مذکر یا مؤنث بودن، تنها به همان اندازهای که علم داری لفظ را رعایت میکنی؛ اما پاسخدهندهای که به حقیقت ماجرا آگاه است، باید واقعیت را مراعات کند.
بنابراین ظاهر گفتار ابراهیم (ع): «هٰذٰا رَبِّي» (این پروردگار من است) و سخنش: « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است، این بزرگتر است) نشان میدهد که او از وضعیت خورشید چیزی جز این نمیدانست که پدیدهای برآمده و بزرگتر از ماه و ستاره است و مردم برای پرستش و عبادت به آن روی میآورند؛ و بیگمان اشاره به چنین دانستهٔ مبهمی، با لفظ مذکرِ «هٰذٰا» (این) انجام میگیرد. اما اینکه آن پدیده خورشید است—یعنی جرمی یا صفحهای نورانی که با روشنایی خود جهان زمین را تدبیر میکند و با حرکت خویش بر حسب ظاهر حس، شب و روز را پدید میآورد—یا اینکه دیگری ماهی یا ستارهای است که هر شب از افق مشرق طلوع میکند و در افق روبهرو یعنی مغرب ناپدید میشود، چنانکه از این سخن برمیآید، در آن هنگام اینها را نمیدانست. اگر او این حقیقت را میدانست، دربارهٔ خورشید بهصورت مؤنث میگفت: «هٰذِهِ رَبِّي هٰذِهِ أَكْبَرُ» (این پروردگار من است، این بزرگتر است) یا میگفت: «إِنَّهَا رَبِّي إِنَّهَا أَكْبَرُ» (همانا این پروردگار من است، همانا این بزرگتر است)؛ همانگونه که بعدها در بحث و مناظره با نمرود پادشاه—در حالی که در آن روز خورشید را میشناخت—این نکته را رعایت کرد: «فَإِنَّ اللّٰهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ» (همانا خدا خورشید را از مشرق میآورد، پس تو آن را از مغرب بیاور): (بقره: ۲۵۸)؛ و نفرمود: «فَأْتِ بِهِ مِنَ الْمَغْرِبِ» (پس آن را [با ضمیر مذکر] از مغرب بیاور).
و چنانکه بر پایهٔ حکایت خداوند، [ابراهیم] به پدر و قومش گفت: «مٰا تَعْبُدُونَ قٰالُوا نَعْبُدُ أَصْنٰاماً فَنَظَلُّ لَهٰا عٰاكِفِينَ قٰالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ قٰالُوا بَلْ وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا كَذٰلِكَ يَفْعَلُونَ» (شعراء: ۷۴): «چه چیز را میپرستید؟ گفتند: بتهایی را میپرستیم و پیوسته بر [پرستش] آنها مداومت میورزیم. گفت: آیا هنگامی که آنها را میخوانید صدای شما را میشنوند؟ یا به شما سودی میرسانند یا زیانی؟ گفتند: بلکه پدرانمان را یافتیم که چنین میکردند.» پس در آغاز، با واژهٔ «مٰا» (چه چیز) از معبودشان پرسید، زیرا در آن هنگام چیزی از وضعیت آن نمیدانست جز اینکه آن هم پدیدهای است؛ سپس هنگامی که آنها بتها را نام بردند در حالی که هیچگونه شعور و ارادهای برای آنها باور نداشتند، [با صیغهٔ مؤنث] گفتند: « فَنَظَلُّ لَهٰا » (پیوسته بر پرستش آنها مداومت میورزیم)؛ سپس هنگامی که ادعای معبود بودن آنها را از آنان شنید—و از آنجا که واجب است معبود به سود و زیان رساندن و شنیدن دعای نیایشگرش موصوف باشد—از آنها با تعبیرِ ویژهٔ خردمندان یاد کرد؛ سپس آنگاه که در داستان شکستن بتها در برابر سخن او به وی گفتند: « لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ يَنْطِقُونَ » (قطعاً میدانی که اینها سخن نمیگویند)، در پاسخ به سخن او که فرمود:
« فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كٰانُوا يَنْطِقُونَ » (اگر سخن میگویند از خودشان بپرسید)، شأن و ویژگی خردمندان را از بتها سلب کرد و فرمود: «أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاٰ يَضُرُّكُمْ أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ» (آیا به جای خدا چیزی را میپرستید که هیچ سودی به شما نمیرساند و زیانی نمیزند؟! اف بر شما و بر آنچه به جای خدا میپرستید! آیا نمیاندیشید؟): (انبیاء: ۶۷).
تفسیر آیههای ۷۶ و ۷۸ با هم
و ما نمیتوانیم راه تکلّف در پیش بگیریم و بگوییم: مقصود آن حضرت (ع) از « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است، این بزرگتر است)، جِرم آسمانی یا شیءِ مورد اشاره بوده است؛ یا بگوییم در این تعبیر، وضعیت زبان خودِ او یعنی سُریانی رعایت شده که مانند بیشتر زبانهای غیرعربی تذکیر و تأنیث در آن رعایت نمیشود؛ چراکه همهٔ اینها ادعاهایی بیدلیل و خودسرانه است؛ گذشته از اینکه آن حضرت (ع) در گفتگو با پادشاه [نمرود] دربارهٔ خصوصِ خودِ خورشید فرمود: «فَإِنَّ اللّٰهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ» (خداوند خورشید را از مشرق میآورد، پس تو آن را از مغرب بیاور) (بقره: ۲۵۸)؛ پس قرآن سخن او را بر پایهٔ ویژگی زبان خودش (سریانی) بازگو نکرده است؛ وگرنه چرا تنها این مورد، یعنی «هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ» (این پروردگار من است، این بزرگتر است)، به چنین شیوهای از نقل اختصاص یافته باشد؟!
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
همچنین نظیر این پرسش و اشکال در این سخن او نیز پیش میآید که از قومش دربارهٔ شأن بتها پرسید: «مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ» (انبیاء: ۵۲): «این مجسمههایی که شما پیوسته بر پرستش آنها مداومت میورزید چیست؟» و نیز در دعایش که فرمود: «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النّٰاسِ» (ابراهیم: ۳۶): «و من و فرزندانم را از اینکه بتها را بپرستیم برکنار دار، پروردگارا! همانا آنها بسیاری از مردم را گمراه کردهاند.»
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۷۹ با هم
حاصل سخن آنکه، آنچه خدای متعال در این آیات و آیات مشابه آن از گفتار ابراهیم (ع) به پدر و قومش دربارهٔ یگانگی خدای متعال و نفی شریک از او حکایت فرموده، سخنی است که سیاقش نشان میدهد آن حضرت پیش از آن در محیطی دور از فضای زندگی پدر و قومش میزیسته و از جزئیات احوال پدیدههای جهان و سنتهای اجتماعیِ رایج میان مردمِ… ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
و ابراهیم (ع) بینش و آگاهی روشن داشت که جهان، آفرینندهای دارد که پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین است و او همان خدای یکتاست که هیچ شریکی در این امر ندارد؛ بلکه او فقط در این باره کاوش و استدلال میکرد که آیا مردم، و از جمله خود ابراهیم، پروردگاری (پرورشدهنده و تدبیرگری) جز خدا از میان آفریدگانش مانند خورشید یا ماه یا غیر… ادامه در متن کامل
و در تمام این مراحلی که پیمود، خدای پاک و منزه با نشان دادن ملکوت (باطن و حقیقتِ ربوبیِ) آسمانها و زمین، و متوجه ساختن جان شریفش به آن سمتی که همهٔ اشیاء از جهت آفرینش و تدبیر به خدای پاک و منزه وابسته میشوند، او را مدد میرساند و استوار میکرد؛ ازاینرو هرگاه چیزی را میدید، پیش از آنکه خودِ آن شیء و آثار… ادامه در متن کامل
و همچنین سخن ابراهیم به پدرش در آنچه خدای متعال حکایت کرده است: «يٰا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جٰاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرٰاطاً سَوِيًّا» (ای پدر! ادامه در متن کامل
سپس او با نمرودِ پادشاه بر سر ادعای الوهیت و پروردگاریاش مناظره کرد؛ چنانکه این شیوهٔ بسیاری از ستمگران گذشته بود و بتپرستی نیز از همینگونه پندارها پدید آمد. ادامه در متن کامل
این خلاصهای است از آنچه از این آیات شریف استفاده میشود، و در ادامه اگر خدای متعال بخواهد، تا جایی که در توان داریم مفاهیم آنها را به تفصیل بررسی خواهیم کرد. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۸ و ۷۹ با هم
و بر همین نکته دلالت دارد آنچه در پایانِ آیاتِ مورد بحث از او حکایت شده است: « قٰالَ يٰا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ، إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ » (گفت: ای قومِ من، من از آنچه شریک قرار میدهید بیزارم؛ من حقگرایانه روی خود را به سوی کسی گرداندم که آسمانها و زمین را آفریده است، و من از مشرکان نیستم). زیرا ظاهر این کلام آن است که او از فرضِ شریک روی برمیتابد تا اثبات کند خداوند شریکی ندارد، نه اینکه در پی اثبات وجود خدای متعال باشد.
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۹ با هم
بنابراین، آنچه ظاهر آیات به دست میدهد این است که آن حضرت (ع) مسلم دانسته بود که همهٔ موجودات، خدایی آفریننده و یگانه دارند که در آفرینش و ایجاد شریکی ندارد و او خدای متعال است؛ و انسان نیز به ناچار پروردگاری دارد که امورش را تدبیر میکند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
و به دنبال این امر بود که آن حضرت (ع) ابتدا ستارهای را که میپرستیدند، سپس ماه و پس از آن خورشید را فرض گرفت و در وضعیت هر یک تأمل کرد تا ببیند آیا شایستگی دارند عهدهدارِ تدبیر و ادارهٔ امور انسانها باشند یا خیر؟
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۹ با هم
این فرضگرفتن و تأملکردن، گرچه بر حسبِ طبیعتِ خود پیش از دستیابی به علمِ یقینی به نتیجه صورت میگیرد—زیرا نتیجه فرعی است که طبعاً پس از استدلالِ نظری میآید—اما به مقام آن حضرت (ع) آسیبی نمیزند؛ چراکه این آیات، همانطور که پیشتر دریافتیم، آغازِ کارِ ابراهیم را بازگو میکند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
دوم آنکه وی در باطلساختن ربوبیت ستاره، وصفی مشترک میان آن و ماه و خورشید را معیار گرفت، سپس استدلال را پی گرفت و همان دلیلی را که دربارهٔ ستاره آورده بود، دربارهٔ ماه و خورشید نیز تکرار کرد. این امر یا بدان جهت بود که آن حضرت (ع) پیشینهٔ ذهنی از وضعیت ماه و خورشید و اینکه آن دو نیز مانند ستاره طلوع و غروب میکنند نداشت (چنانکه پیشتر اشاره شد)، و یا از آن رو بود که مخاطبانِ او در هر یک از این سه مرحله، غیر از مخاطبان مرحلهٔ دیگر بودند.
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
ایراد این سخن آن است که روا بودنِ چنین کاری پذیرفته نیست؛ زیرا این موضوع به احکامِ الفاظ بازمیگردد که به اختلاف زبانها دگرگون میشود، در حالی که چنین کاری تنها در اموری رواست که به معنا برگردد و در ویژگیهای لفظی اثری نگذارد. ادامه در متن کامل
از اشکالهای شگفتانگیزی که بر این توجیه وارد کردهاند، سخنی است که برخی مفسران آورده و بر آن پافشاری کردهاند؛ مبنی بر اینکه ابراهیم(ع) و همچنین اسماعیل و هاجر به زبان عربیِ کهن سخن میگفتند و آن زبان، زبان قوم او نیز بوده است. ادامه در متن کامل
و در حدیث آمده است: «ابراهیم(ع) به مکه آمد تا با فرزندش دیدار کند، در حالی که اسماعیل برای شکار بیرون رفته بود؛ پس با همسرش که زنی از قبیلهٔ جُرهُم بود سخن گفت و برخورد او را نپسندید. ادامه در متن کامل
در پاسخ میگوییم: همسایگیِ عربهای شبهجزیره با مصر و کلدان و آمیختگیشان با آنان یا سکونت و چیرگیشان بر آنها، موجب دگرگونیِ زبانِ آن اقوام به زبان عربی نمیشود؛ چراکه زبان مصر، قِبطی و زبان کلدانیان و آشوریان، سُریانی بوده است. ادامه در متن کامل
اما آنچه دربارهٔ حمورابی و همروزگار بودنش با ابراهیم(ع) آورده است، با تاریخ درست و معتبر او همخوانی ندارد؛ تاریخی که آثار کشفشده از ویرانههای بابل و سنگنوشتههای بهدستآمده آن را تأیید میکنند؛ همان سنگنوشتههایی که قوانین وضعشده از سوی او در آن نگاشته شده و در قلمرو پادشاهیاش به اجرا درمیآمده و تا جایی که به ما رسیده، کهنترین قوانین مدوّن جهان است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
به آنچه در آن بودیم بازمیگردیم و میگوییم: همانطور که بیان شد، سخن خدای متعال که « فَلَمّٰا رَأَي الشَّمْسَ بٰازِغَهً » (پس چون خورشید را برآمده دید...) نشان میدهد آنچه پس از « فَلَمّٰا » آمده، به پیش از آن متصل است که میفرماید: « فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّٰالِّينَ » (پس چون [ماه] غروب کرد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدایت نکند، قطعاً از گروه گمراهان خواهم بود). این سخن دلالت دارد بر اینکه وقتی ابراهیم(ع) برآمدن خورشید را دید، ماه غروب کرده بود. این رخداد تنها در فصل پاییز یا زمستان در عرض جغرافیایی شمالی روی میدهد که سرزمین کلدانیان در آن واقع بود، یعنی هنگامی که شبها طولانی میشود؛ بهویژه اگر ماه در یکی از برجهای جنوبی مانند قوس (کمان) و جَدی (بزغاله) قرار داشته باشد؛ در این هنگام، موقعیت آسمانی به گونهای است که ماه میتواند در نیمهٔ دوم ماه قمری، پیش از طلوع خورشید غروب کند. پیشتر نیز ذیل این سخن خدای متعال: « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ، فَلَمّٰا رَأَي الْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي » گذشت که ظاهر سخن، به تأییدِ شواهد و محاسبات، نشان میدهد آن شب از شبهای نیمهٔ دوم ماه قمری بوده و آن ستاره، سیارهٔ زهره (ناهید) بوده است؛ ابراهیم(ع) ابتدا آن را در مغرب و در حال فرود دید و سپس غروب آن و طلوع ماه را از سمت مشرق مشاهده کرد.
تفسیر آیههای ۷۷ تا ۷۹ با هم
« هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) و به مراقبت از دگرگونیهای آن پرداخت تا غروب کرد. آن شب از شبهای طولانی در نیمهٔ دوم ماه قمری بود و شاید ماه در قوسی کوتاه از مدارهای جنوبی حرکت میکرد. پس چون ماه نیز غروب کرد، از پروردگاریاش بیزاری جُست و از پروردگار خود هدایت خواست و از گمراهی به او پناه برد تا خورشید طلوع کرد؛ پس آن را برآمده و در مقایسه با ستاره و ماهِ پیشین بزرگتر دید. بنابراین با وجود آنکه بطلان ربوبیتِ ستاره و ماه بر او آشکار شده بود و خورشید نیز مانند آن دو، جرمی آسمانی و تابناک بود، بار دیگر با قوم در پروردگاریِ خورشید همراهی نشان داد؛ اما بزرگتر بودنِ آن را بهانهای برای این همراهی و فرضِ ربوبیت قرار داد و گفت: « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است! این بزرگتر است!). آنگاه منتظر فرجام کار ماند تا خورشید نیز غروب کرد؛ پس از ربوبیت آن و از شرکِ قوم خویش بیزاری جُست و گفت: « يٰا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ » (ای قوم من! من از آنچه شریک خدا قرار میدهید بیزارم). سپس ربوبیت را برای خدای پاک و منزه اثبات کرد، همانگونه که آفرینندگی و پدید آوردن آسمانها و زمین را ویژهٔ خدای متعال میدانست، و فرمود:
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
پس از مجموع آنچه گذشت، روشن میشود: ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
سوم اینکه او میان «بزوغ» (برآمدن و طلوع) و «ظهور» (پیدایی) خَلط کرده و چنین حکم نموده که بزوغ با ربوبیت ناسازگار نیست بلکه پذیرش ربوبیت بر آن استوار است، زیرا از ویژگیهای پروردگار این است که آشکار باشد... تا پایان سخنش؛ در حالی که آنچه در آیه آمده — و برهان بر آن بنا نشده — «بزوغ» است، یعنی طلوع و آشکار شدن پس از پنهانی که با ربوبیت ناسازگار است. بنابراین، این پرسش که «چرا کلام بر افول بنا شد نه بر بزوغ؟» همچنان به قوت خود باقی میماند.
دوم اینکه: بهکارگرفتن غروب و ناپدیدشدن (افول) در این استدلال به جای طلوع و برآمدن (بزوغ)، تنها به این دلیل است که برآمدن، برخلاف غروب، مستلزم سلب محبت نیست؛ همان محبتی که استدلال بر پایهٔ آن بنا شده است. با این بیان، اشکال سخن صاحب کشاف در توجیهِ رویگرداندن از طلوع به غروب آشکار میشود؛ آنجا که میگوید: «فإن قلت:لم احتج عليهم بالأفول دون البزوغ و كلاهما انتقال من حال إلي حال؟قلت:الاحتجاج بالأفول أظهر لأنه انتقال مع خفاء و احتجاب» (اگر بپرسی: چرا ابراهیم با غروب بر آنان احتجاج کرد و نه با طلوع، در حالی که هر دو انتقال از حالی به حال دیگرند؟ میگویم: احتجاج به غروب روشنتر است؛ زیرا غروب، انتقالی همراه با پنهانشدن و پوشیدگی است). پایان سخن کشاف. زیرا همانطور که دانستی، استدلالِ ابراهیم به سبب عدم تعلق محبت بود، نه به خودِ افول، تا بتوان رویآوردن به آن از بزوغ را با آنچه زمخشری گفته است توجیه کرد.
سوم اینکه: مقصود از این استدلال، نفی ربوبیتِ این اجرام سهگانه (ستاره، ماه و خورشید) به معنای تدبیر جهانِ زمین یا جهان انسانی بود، نه ربوبیت به معنای آن جایگاهی که آفرینش و تدبیر همگی به آن منتهی میشود؛ چراکه بتپرستان و ستارهپرستان انکار نمیکنند که خدایانشان به این معنا پروردگار نیستند، و این جایگاه تنها از آنِ خداوند یگانه و بیشریک است.
از اینجا نادرستیِ سخن برخی آشکار میشود که گفتهاند: افول از آن رو مبدأ برهان قرار گرفته که مستلزم امکان (ممکنالوجود بودن) است و هر ممکنی نیازمند است و سلسلهٔ نیازمندیِ آن باید نزد موجودی واجبالوجود بازایستد؛ و نیز نادرستی سخن گروهی دیگر که گفتهاند: افول بدان جهت ربوبیت را از متصف به آن نفی میکند که نوعی حرکت است و هر حرکتی ناگزیر به محرکی نیاز دارد و این سلسله به محرکی نامتحرک و ذاتی ثابت و تغییرناپذیر ختم میشود که همان خداوندِ بلندمرتبه است.
دلیل این اشکال آن است که این دو استدلال، هرچند دو برهان معتبرند، ولی ربوبیت را از ممکنات و متحرکات، به معنای علت نخستینی نفی میکنند که همهٔ علتها به آن ختم میشوند و به معنای سببیتِ آفرینش و تدبیری که همهٔ سببها به آن پایان میپذیرند؛ در حالی که ستارهپرستان، از صابئین و دیگران، هرچند بر این باور بودند که هر جرم آسمانی، قدیمِ زمانی و کون و فساد ناپذیر (تغییر و زوالناپذیر) است و حرکتی دائمی دارد، اما انکار نمیکردند که همهٔ آنها به دلیلِ امکان ذاتیشان، معلولاند و نه در وجودشان و نه در آثارِ وجودشان، از واجبالوجودِ گرامینام بینیاز نیستند.
بنابراین، این دو برهان علیه منکران وجود صانع از میان طبیعیون (مادیگرایان) اقامه میشود، نه در برابر صابئین و پرستندگانِ اربابِ انواع (فرشتگان مدبر) و دیگر بتپرستان؛ و حضرت ابراهیم (ع) با این گروهِ اخیر محاجه میکرد، نه با منکران صانع.
افزون بر اینکه دانستی استدلالِ ابراهیم از جهتِ خودِ افول پیریزی نشده بود، بلکه از جهتِ عدم تعلق محبت به چیزی بود که شأن آن افول و غروب است.
و اما کسی که بیانِ این استدلال از راه امکان یا حرکت را اینگونه رد کرده که: «تفسیر افول به این امور، تفسیر شیء به چیزی است که با آن مباینت و بیگانگی دارد؛ زیرا عرب افول را به معنای امکان یا حدوث نمیشناسد، و همچنین تفسیر افول به دگرگونی و حرکت نیز مانند تفسیر قبلی نادرست است»؛
بر او پوشیده مانده است که این صاحبنظران نمیگویند افول در آیه به معنای امکان یا حرکت است، بلکه میگویند: احتجاج به افول از آن رو بوده که افول، مستلزم امکان یا حرکت و دگرگونی است. وگرنه خودِ افول به معنای غایبشدن پس از حضور و پنهانگشتن پس از آشکاری—بدون در نظر گرفتن اینکه مستلزم امکان یا تغییری است که با ساحت واجبالوجودِ ستودهنام سازگار نیست—منافاتی با ربوبیت ندارد؛ چنانکه خودِ این اشکالکننده نیز به آن اعتراف کرده است.
زیرا خداوندِ واجب و متعال نیز از حواسِ ما غایب است، بدون آنکه حالی بر او دگرگون شود یا به سبب غیبت پس از حضور و پنهانی پس از ظهور، تغییری بر او عارض گردد. و این سخن سودی ندارد که گفته شود: غیبت و پنهانی در ذات متعال او از جانب ماست نه از سوی او، و به سبب سرگرمبودن ما به اموری است که ما را از او بازمیدارد، نه به دلیل محدودیت وجودی او یا کاستی در چیرگی و تسلطش؛ چراکه غایبشدن این اجرام آسمانی و بهویژه خورشید با حرکتِ روزانه نیز از جانب ماست، زیرا ما بخشهایی از زمین هستیم که با حرکت روزانهاش میچرخد و ما را از برابر و روبهروی این اجرام به جهتی دیگر میگرداند؛ بنابراین در حقیقت ما پس از رویارویی با خورشید از آن پنهان میشویم، هرچند خطای حسی چیزی دیگر را در نظر ما مجسم میکند.
فخر رازی خواسته است میان همهٔ این وجوه جمع کند، از این رو در تفسیر خود عیناً چنین گفته است: «الأفول عبارة عن غيبوبة الشيء بعد ظهوره و إذا عرفت هذا فلسائل أن يسأل فيقول:الأفول إنما يدل على الحدوث من حيث إنه حركة،و على هذا التقدير فيكون الطلوع أيضا دليلا» (افول عبارت است از ناپدیدشدنِ شیء پس از آشکارشدنش؛ و هنگامی که این نکته را دانستی، پرسشگری میتواند بپرسد و بگوید: افول تنها از آن جهت بر حدوث دلالت میکند که نوعی حرکت است، و بنا بر این فرض، طلوع نیز دلیلی بر حدوث خواهد بود...). بر پدیدآمدگی (حدوث) دلالت دارد؛ پس چرا ابراهیم (ع) استدلال بر پدیدآمدگیِ این اجرام را از راه طلوع واگذاشت و برای اثبات این مدعا بر افول (غروب و ناپدید شدن) تکیه کرد؟
چهارم آنکه: ابراهیم (ع) این استدلالها را بر پایهٔ آنچه خدای پاک و منزه از ملکوتِ آسمانها و زمین به او نشان میداد، و به مقداری که روندِ استدلال با پدرش [سرپرستش آزر] و قومش اجازه میداد پیش برد، و به امور محسوس و پیشِ چشم تمسک جُست؛ یا از آن رو که هنوز جزئیاتِ رویدادهای روزمرهٔ آسمانی و زمینی را ندیده بود—چنانکه پیشتر اشاره شد—یا از آن رو که میخواست با اموری که کاملاً در حسّ آنان بود با ایشان احتجاج کند. ازاینرو، کلامِ خود یعنی « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) (انعام: ۷۶، ۷۷، ۷۸) را هنگامی بیان کرد که یکی از این اجرامِ سهگانه را درخشان و برآمده دید، و سخنِ خود یعنی « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (من غروبکنندگان و ناپدیدشوندگان را دوست ندارم) (انعام: ۷۶) یا کلامی هممعنای آن را هنگامی گفت که افول و ناپدید شدنِ آنها را مشاهده کرد.
ششم اینکه: ابراهیم(ع) در برهان خود برای ابطال ربوبیتِ این سه جرمِ آسمانی، این اصل را مبنا قرار داد که موجودِ افولکننده (ناپدیدشونده) را به سبب افولش دوست ندارد؛ و افول آن است که انسان چیزی را پس از یافتن، از دست بدهد. بنابراین افول صفتی است که محبتی که انگیزهبخش و مجوّزِ پرستش باشد به آن تعلق نمیگیرد. از آنجا که این ویژگی در همهٔ موجودات مادی و جسمانی که رو به زوال، از دست رفتن، نابودی و نیستی دارند یکنواخت و فراگیر است، این استدلال بر هر گونه شرک و بتپرستی دندانشکن و قاطع است؛ حتی در برابر آنچه از برخی مشرکان برمیآید که به الوهیتِ «ارباب انواع» (فرشتگان و کارگزاران جهان هستی) و موجودات نوری معتقدند؛ موجوداتی که به باور آنان برتر از ماده و طبیعت و منزه از جسمانیت و حرکتاند. زیرا همان بتپرستان نیز تصریح میکنند که آن موجودات نوری، با وجود صفای گوهر و والاییِ هستیشان، در برابر نورِ خداوندِ قیوم محو و ناچیزند و زیر چیرگی و قهرِ پروردگارِ یکتا خوار و فرمانبردارند. پس چون صفتِ معبودانِ ادعاییِ آنان چنین است، اگر محبتی هم متوجه آنها شود، در واقع جز به آن کسی که تدبیر کارشان را بر عهده دارد و سامانشان میبخشد تعلق نمیگیرد، نه به خودِ آنها.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۷۸ و ۷۹ با هم
و چون صبح شد و خورشید را دید که برمیآید، گفت: «هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ» (انعام: ۷۸: این پروردگار من است؟ این از زهره و ماه بزرگتر است!)—که این سخن از روی انکار و پرسش بود، نه خبر دادن و اعتراف کردن—. پس چون غروب کرد، به هر سه گروه—پرستندگان زهره، ماه و خورشید—گفت: «يٰا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (انعام: ۷۸-۷۹: ای قوم من! بیگمان من از آنچه شریک خدا میسازید بیزارم؛ من حقگرایانه روی خود را بهسوی کسی گرداندم که آسمانها و زمین را آفریده است، و از مشرکان نیستم).
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
میگویم: آشکار است که مضمون این روایت، چند نکته از نکاتی را که از سیاق آیات کریمه برداشت کردیم تأیید میکند، و در ادامه نیز پارهای از روایاتِ مؤید آن خواهد آمد. اما اینکه در روایت آمده سخن ابراهیم (ع): « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) از روی انکار و پرسش بوده نه گزارش و اعتراف، یکی از وجوهی است که در تفسیر آیات گذشت و امام (ع) آن را برای بستن راه استدلال مأمون بیان فرمود؛ و این امر با درستیِ وجوه دیگر—اگر وجه دیگری در کار باشد—منافاتی ندارد، چنانکه خواهد آمد.
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
از آن پس، مادرش بهانهتراشی میکرد و به بهانهٔ برآوردن نیازی بیرون میرفت و نزد ابراهیم میآمد؛ او را در آغوش میکشید و شیر میداد و سپس بازمیگشت. ادامه در متن کامل
به هر حال، آنچه سزاوار است گفته شود این است که عالمان حدیث و تاریخ و آثار کهن گویا همگی همداستاناند که ابراهیم (ع) در آغاز زندگیاش از بیم آنکه نمرودِ پادشاه او را بکشد، در غاری زیرزمینی (سرداب) پنهان شده بود؛ سپس پس از مدتی از آنجا بیرون آمد و با پدر و قومش دربارهٔ بتها و ستاره و ماه و خورشید، و نیز با آن پادشاه دربارهٔ ادعای ربوبیتش به استدلال و مناظره پرداخت. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۶ تا ۷۸ با هم
و در تفسیر قمی آمده است: از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن ابراهیم یعنی « هٰذٰا رَبِّي » پرسیدند: آیا او در گفتن «هٰذٰا رَبِّي» (این پروردگار من است) شرک ورزید؟ فرمود: «مَنْ قَالَ هٰذَا الْيَوْمَ فَهُوَ مُشْرِكٌ،وَ لَمْ يَكُنْ مِنْ إِبْرَاهِيمَ شِرْكٌ،وَ إِنَّمَا كَانَ فِي طَلَبِ رَبِّهِ-وَ هُوَ مِنْ غَيْرِهِ شِرْكٌ» (هر کس امروز چنین بگوید مشرک است، ولی از ابراهیم شرکی سر نزد؛ او تنها در جستوجوی پروردگارش بود، و این سخن از غیر او شرک است).
میگویم: در مقابلِ کسی که جوینده است، فردی قرار دارد که بیان برای او کامل گشته و حجتِ روشن برایش اقامه شده است؛ پس او دیگر جوینده نیست، و برای فردی که جوینده نیست روا نیست فرضی را در نظر بگیرد که در آن شرک باشد.
و در تفسیر عیاشی از حُجر روایت شده است که گفت: علاء بن سَیّابه فرستاد تا از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن ابراهیم یعنی « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) بپرسد و اینکه هر کس امروز چنین بگوید نزد ما مشرک است؛ حضرت فرمود: «لَمْ يَكُنْ مِنْ إِبْرَاهِيمَ شِرْكٌ إِنَّمَا كَانَ فِي طَلَبِ رَبِّهِ،وَ هُوَ مِنْ غَيْرِهِ شِرْكٌ» (از ابراهیم شرکی سر نزد؛ او تنها در جستوجوی پروردگارش بود، و این سخن از غیر او شرک است).
و در همان کتاب از محمد بن حُمران روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) دربارهٔ سخن خدا—در آنچه از ابراهیم گزارش داده است که گفت: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)—پرسیدم؛ فرمود: «لَمْ يَبْلُغْ بِهِ شَيْئاً،أَرَادَ غَيْرَ الَّذِي قَالَ» (با آن سخن به حقیقتی شرکآلود نگروید، بلکه منظوری جز ظاهر آنچه بر زبان آورد داشت).
میگویم: مقصود از این سخن ظاهراً آن است که گفتار او یعنی « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) از حدّ مفهوم لفظی خود فراتر نمیرود و در پسِ آن معنایی واقعی وجود ندارد که از آن حکایت کند؛ یعنی او آن سخن را به شیوهٔ فرض یا تسلیم به رأی طرف مقابل (پذیرش موقت مدعا برای ابطال آن) بیان نمود تا با روشن ساختن فسادِ لوازم آن، بطلانش را آشکار کند، چنانکه پیشتر به آن اشاره شد.
اشاره
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
در این بحث، جستارهای گوناگون قرآنی، علمی، تاریخی و مانند آن مطرح میشود. ادامه در متن کامل
۱. داستان حضرت ابراهیم (ع) در قرآن:
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۲ با هم
او با گروههای دیگری از آنان نیز که خورشید، ماه و ستارگان را میپرستیدند دربارهٔ کارشان به بحث و استدلال پرداخت تا آنکه حقیقت را بر آنان اثبات کرد و خبر مخالفت و رویگردانی او از بتها و معبودها همهجا پیچید (انعام: ۷۴-۸۲). ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
آنان گفتند: «او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید!» پس برای او ساختمانی (دیواری بلند) برپا کردند و در آن آتشی سهمگین افروختند. ادامه در متن کامل
سپس هنگامی که خداوند او را از آتش نجات بخشید، به دعوت به سوی آیین حنیف (دین حقگرای دور از انحراف) و توحید پرداخت و گروه اندکی به او ایمان آوردند. ادامه در متن کامل
سپس او (ع) و مؤمنانی که همراهش بودند از قوم خود بیزاری جستند، و خودِ او نیز از آزر بیزاری جست؛ همان کسی که او را پدر میخواند، در حالی که پدرِ حقیقیاش نبود [پاورقی: ۱) استفاده از این مطلب، پیشتر از دعای نقلشده از او در سورهٔ ابراهیم بیان شد.] و به همراه همسرش و لوط به سوی سرزمین مقدس هجرت کرد تا خدای پاک و منزه را… ادامه در متن کامل
و خدای پاک و منزه در آنجا او را به اسماعیل و اسحاق، و در پی اسحاق به یعقوب بشارت داد، در حالی که پیر شده و به سالخوردگی رسیده بود. ادامه در متن کامل
سپس او (ع) به فرمان پروردگارش به سرزمین مکه رفت که درهای بیکشتوزرع بود، و فرزندش اسماعیل را که کودکی خردسال بود در آنجا سکونت داد و خود به سرزمین مقدس بازگشت. ادامه در متن کامل
او (ع) گاه در سرزمین مکه به دیدار اسماعیل میرفت؛ چه پیش از ساخته شدن مکه و کعبه و چه پس از آن (بقره: ۱۲۶، ابراهیم: ۳۵-۴۱). ادامه در متن کامل
سپس خداوند او را به ذبح فرزندش اسماعیل (ع) فرمان داد؛ پس ابراهیم همراه او برای ادای این مناسک بیرون رفت. ادامه در متن کامل
و واپسین مطلبی که قرآن کریم از داستانهای او (ع) نقل کرده، دعاهای او در برخی روزهای حضورش در مکه است که در سورهٔ ابراهیم (آیات ۳۵-۴۱) آمده و آخرین دعایی که در آن ذکر شده سخن آن حضرت است: « رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوٰالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسٰابُ »؛ (پروردگارا! ادامه در متن کامل
۲. جایگاه ابراهیم نزد خدای پاک و منزه و مقام بندگی او:
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
خدای متعال در کلام خویش زیباترین ستایش را بر ابراهیم (ع) نثار کرده و پایداریاش در راه خویش را به رساترین وجه ستوده است. ادامه در متن کامل
۵- [سنجش داستان او در تورات با آنچه در قرآن آمده است
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
سپس آنچه پیامبر بزرگوار، اسماعیل، را به آن توصیف کردهاند: اینکه او پسری وحشی بود که با مردم دشمنی میورزید و مردم با او دشمنی میکردند، و کرامتی جز این نداشت که از پیشگاه پدرش رانده شده بود و در قالب تیراندازی با کمان پرورش یافت! ادامه در متن کامل
و از آن جمله، اموری است که به او نسبت دادهاند؛ چیزهایی که نه با مقام نبوت سازگاری دارد و نه با روح تقوا و جوانمردی؛ مانند این سخن تورات که: «مَلکیصادِق»، پادشاه «شالیم»، نان و شراب نزد او آورد و او کاهن خدای متعال بود و بر ابراهیم برکت فرستاد. ادامه در متن کامل
«او خواهر من است»؛ یک بار بدین صورت که او خواهر دینی من است، و بار دیگر به اینکه او دختر پدرم از مادری دیگر است که همسرم شده است. ادامه در متن کامل
سادهترین و کمترین پیامدِ زننده در این سخن آن است که ابراهیم (که ساحت خلیل از آن پاک و والاتر است!) همسرش ساره را به امثال فرعون و ابیمالک عرضه بدارد و با بهرهجویی از او زمینه را فراهم کند تا آن دو با اینکه او شوهردار است، وی را به همسری بگیرند و ابراهیم از این راه به پاداش و بخشش فراوان برسد و خیر و اموالی را که نزد آنان است به چنگ آورد! ادامه در متن کامل
افزون بر اینکه کلام تورات صریح است در اینکه ساره در آن زمان، و بهویژه هنگامی که ابیمالک او را گرفت، زنی سالخورده بود که هفتاد سال یا بیشتر از عمرش میگذشت، و قاعده و طبیعت چنین اقتضا میکند که زن در کهنسالی، طراوت جوانی و درخشش زیبایی را از دست بدهد؛ در حالی که پادشاهان و سرکشانِ عیاش جز به دختران جوانِ فوقالعاده زیبا و باطراوت تمایلی ندارند. ادامه در متن کامل
و چه بسا شبیه این معنا در برخی روایات نیز یافت شود: ادامه در متن کامل
چنانکه در دو کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم، از ابوهریره روایت شده است که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: «لَمْ يَكْذِبْ إِبْرَاهِيمُ النَّبِيُّ (ع) قَطُّ إِلَّا ثَلَاثَ كَذَبَاتٍ» (ابراهیم پیامبر (ع) هرگز دروغ نگفت جز سه دروغ:) «اثْنَتَيْنِ فِي ذَاتِ اللَّهِ: قَوْلُهُ« إِنِّي سَقِيمٌ »وَ قَوْلُهُ« بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هٰذٰا »وَ وَاحِدَةً فِي شَأْنِ سَارَّةَ- فَإِنَّهُ قَدِمَ أَرْضَ جَبَّارٍ وَ مَعَهُ سَارَّةُ وَ كَانَتْ أَحْسَنَ النَّاسِ- فَقَالَ لَهَا: إِنَّ هَذَا الْجَبَّارَ إِنْ يَعْلَمْ أَنَّكِ امْرَأَتِي- يَغْلِبْنِي عَلَيْكِ فَإِنْ سَأَلَكِ فَأَخْبِرِيهِ- أَنَّكِ أُخْتِي فَإِنَّكِ أُخْتِي فِي الْإِسْلَامِ- فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ مُسْلِماً غَيْرَكِ وَ غَيْرِي، فَلَمَّا دَخَلَ أَرْضَهُ رَآهَا بَعْضُ أَهْلِ الْجَبَّارِ- فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ: لَقَدْ قَدِمَ أَرْضَكَ امْرَأَةٌ- لَا يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تَكُونَ إِلَّا لَكَ- فَأَرْسَلَ إِلَيْهَا فَأُتِيَ بِهَا فَقَامَ إِبْرَاهِيمُ إِلَى الصَّلَاةِ- فَلَمَّا دَخَلَتْ عَلَيْهِ لَمْ يَتَمَالَّكْ أَنْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَيْهَا- فَقُبِضَتْ يَدُهُ قَبْضَةً شَدِيدَةً فَقَالَ لَهَا: ادْعِي اللَّهَ أَنْ يُطْلِقَ يَدِي وَ لَا أَضُرَّكِ- فَفَعَلَتْ فَعَادَ فَقُبِضَتْ أَشَدَّ مِنَ الْقَبْضَتَيْنِ [پاورقی: در متنِ منبعِ نقلشده چنین آمده و گویا افتادگی دارد.] الْأُولَيَيْنِ- فَقَالَ: ادْعِي اللَّهَ أَنْ يُطْلِقَ يَدِي فَلَكِ اللَّهُ أَنْ لَا أَضُرَّكِ- فَفَعَلَتْ فَأُطْلِقَتْ يَدُهُ- وَ دَعَا الَّذِي جَاءَ بِهَا فَقَالَ لَهُ- إِنَّكَ إِنَّمَا أَتَيْتَنِي بِشَيْطَانٍ وَ لَمْ تَأْتِنِي بِإِنْسَانٍ- فَأَخْرِجْهَا مِنْ أَرْضِي وَ أَعْطِهَا هَاجَرَ.» (دو تا به خاطر ذات خدا بود: یکی سخن او که «من بیمارم» [… ادامه در متن کامل
«قَالَ فَأَقْبَلَتْ تَمْشِي فَلَمَّا رَآهَا إِبْرَاهِيمُ (ع) انْصَرَفَ- وَ قَالَ لَهَا: مَهْيَمْ فَقَالَتْ: خَيْراً كَفَّ اللَّهُ يَدَ الْفَاجِرِ وَ أَخْدَمَ خَادِماً. قَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ: فَتِلْكَ أُمُّكُمْ يَا بَنِي مَاءِ السَّمَاءِ.» ([راوی] گفت: پس ساره پیاده بازآمد؛ چون ابراهیم (ع) او را دید، از نماز فارغ شد و به او گفت: چه خبر؟ ادامه در متن کامل
۶. پاسخ به اشکالهایی که دربارهٔ ماجرای او بر قرآن گرفتهاند
تفسیر آیههای ۷۴ تا ۸۳ با هم
راز این اختلاف آن است که محمد در مکه به یهود تکیه کرده بود، اما دیری نگذشت که آنان در برابرش موضع دشمنی گرفتند؛ ازاینرو ناچار شد یاوری جز آنان بجوید. ادامه در متن کامل
این اشکالکننده با این تهمت و افترایی که به کتاب عزیز الهی نسبت داد، به خویشتن توهین کرد و خود را بیمقدار ساخت؛ کتابی که شهرت جهانیاش چنان است که بر هیچ پژوهندهای در شرق یا غرب پوشیده نمیماند. ادامه در متن کامل
تنها نکته این است که آیات قرآن بنا بر پیشآمدن رویدادهای مرتبط با دعوت دینی بهتدریج و بخشبخش نازل میشد؛ و از آنجا که رویارویی و گرفتاری با کار یهود پس از هجرت رخ داد، طبعاً پرداختن به احوال آنان و آشکار ساختن سختگیری دربارهشان در لابهلای سورههای مدنی صورت گرفت؛ درست همانند جزئیات احکام تشریعشده که بر حسب نیاز مبرم با رخ دادن حوادث، در این سورهها فرود آمد. ادامه در متن کامل
اما این سخن آنان که ماجرای پیوند اسماعیل با ابراهیم (ع)، ساختن کعبه و پایهگذاری آیین حنیف (یکتاپرستی) را ویژهٔ سورههای مدنی دانستهاند، با این کلام خدای متعال در سورهٔ ابراهیم—که مکی است—تکذیب میشود، آنجا که دعای ابراهیم (ع) را چنین حکایت میکند: «وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ -إلي أن قال- رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا الصَّلاٰهَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَهً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ -إلي أن قال- اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعٰاءِ» (… ادامه در متن کامل
و اما آنچه دربارهٔ یهودی بودنِ ابراهیم (ع) گفتند، قرآن آن را رد میکند، آنجا که خدای متعال میفرماید: «يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْرٰاهِيمَ وَ مٰا أُنْزِلَتِ التَّوْرٰاةُ وَ الْإِنْجِيلُ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ -إلي أن قال- مٰا كٰانَ إِبْرٰاهِيمُ يَهُودِيّاً وَ لاٰ نَصْرٰانِيّاً وَ لٰكِنْ كٰانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ مٰا كٰانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (… ادامه در متن کامل
اشکال دوم: صابئان، یعنی همان ستارهپرستانی که قرآن رویارویی ابراهیم (ع) با معبودهایشان را با آیهٔ « فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي » («پس چون شب بر او پرده افکند، ستارهای دید؛ گفت: این پروردگار من است») تا پایان آیات یاد میکند، تنها در شهر حرّان بودند که ابراهیم (ع) از بابل یا «اور» به آن هجرت کرد. ادامه در متن کامل
میگویم: این در حقیقت اشکالی است بر تفسیری که پیشتر در بیان آیات ارائه شد، نه بر اصل کتاب قرآن. ادامه در متن کامل
با این همه، در این سخن از آنچه تاریخ ثابت میکند و سنجش درست عقلی اقتضا دارد غفلت شده است. ادامه در متن کامل
اما از نظر تاریخ، منابع تاریخی رواج این آیین را مانند رواج بتپرستی در بابل، و نیز وجود معابد فراوانی را در آنجا ثبت کردهاند که به نام ستارگان ساخته شده بود و بتهایی متعلق به آنها در آن معابد برپا گشته بود. ادامه در متن کامل
پیش از این، در آنچه از کتاب «الآثار الباقية» ابوریحان بیرونی نقل کردیم [پاورقی: در بحثی تاریخی ذیل آیهٔ ۶۲ سورهٔ بقره] گذشت که «یوذاسف» پس از سپریشدن یک سال از پادشاهی طهمورث در سرزمین هند آشکار شد، خط فارسی را آورد و دعوت خویش را آغاز کرد؛ او مردم را به آیین صابئان فراخواند و جمعیتی انبوه از وی پیروی کردند. ادامه در متن کامل
او سخن را پی گرفت تا آنجا که گفت: تدبیر جهان را به فلک و اجرام آسمانی نسبت میدهند و آنها را زنده، گویا، شنوا و بینا میدانند و نورها را تعظیم میکنند. ادامه در متن کامل
آنان معابد و بتهایی به نامهای خورشید با شکلهایی مشخص داشتند؛ چنانکه ابومعشر بلخی در کتاب خود دربارهٔ خانههای عبادت یاد کرده است؛ مانند معبد بعلبک که برای بت خورشید بود، و معبد قران که به ماه منسوب است و بنای آن مانند طیلسان (جامهای با برشی ویژه و هلالمانند) به شکل ماه ساخته شده بود. ادامه در متن کامل
آنان همچنین یادآور میشوند که کعبه و بتهایش نیز به آنان تعلق داشت و عبادتکنندگانِ آن از شمار ایشان بودند؛ و بت «لات» به نام زحل، و «عُزّيٰ» به نام زهره بود؛ پایان نقل قول. ادامه در متن کامل
مسعودی نیز یادآور شده است که مذهب صابئان نوعی تحول و تکامل در دین بتپرستی بوده است و چه بسا صابئیت به دلیل نزدیکیِ خاستگاه این دو آیین، به بتپرستی دگرگون میشد، و بتپرستان بسا بتهای خورشید، ماه، زهره و دیگر ستارگان را میپرستیدند تا از رهگذر آنها به خدایان این ستارگان و سپس به خدای خدایان تقرب جویند. ادامه در متن کامل
او در «مروج الذهب» گفته است: بسیاری از مردم هند، چین و دیگر اقوام بر این باور بودند که خدای عزّوجل جسم است و فرشتگان نیز جسمهایی با اندازههای معیّن هستند، و خدای متعال و فرشتگانش در آسمان در پرده پنهان شدهاند. ادامه در متن کامل
آنان روزگاری دراز و چندین عصر بر این باور ماندند، تا آنکه برخی از فرزانگانشان به آنان گوشزد کردند که فلکها و ستارگانْ نزدیکترین اجسامِ دیدنی به خدای متعال هستند و خود، زنده و گویایند. ادامه در متن کامل
اما هنگامی که دیدند ستارگان در روز و نیز در پارهای از اوقاتِ شب به سبب پوششهایی که در جو پدید میآید پنهان میشوند، برخی از فرزانگانی که در میانشان بودند به آنان دستور دادند برای ستارگان بتها و تندیسهایی به صورت و شکلهای آنها بسازند. ادامه در متن کامل
گروهی بر این باور رفتهاند که خانهٔ خدا (بیتالحرام) خانهٔ زحل است؛ و اینکه این خانه در گذر روزگاران در تمام دورانها محترم و ماندگار مانده، فقط به این دلیل نزد آنان بوده که خانهٔ زحل است و زحل سرپرستی آن را بر عهده دارد؛ زیرا ویژگی زحل پایداری و ثبات است، پس هر آنچه به او تعلق داشته باشد نه از میان میرود و نه کهنه و نابود میشود، و شکوه و احترامش هرگز دگرگون نمیگردد. ادامه در متن کامل
و چون روزگاری طولانی بر آنان گذشت، بتها را به این گمان که آنان را به خدا نزدیک میکنند پرستیدند و ستایش ستارگان را رها کردند، و پیوسته بر این آیین بودند تا آنکه «یوذاسف» در سرزمین هند پدیدار شد و خود هندی بود. ادامه در متن کامل
او ادعای پیامبری کرد و مدعی شد که پیامبر خداست و واسطهای است میان خدا و آفریدگانش، و به سرزمین فارس آمد. ادامه در متن کامل
یوذاسف مردم را به پارسایی و بیرغبتی به این جهان و پرداختن به جهانهای برین فراخوانده بود؛ چرا که آغاز جانها از آنجاست و بازگشت از این جهان نیز به همانسوی خواهد بود. ادامه در متن کامل
و آگاهان از احوال این جهان و سرگذشت پادشاهان یادآور شدهاند که: جمشیدِ پادشاه نخستین کسی بود که به بزرگداشت آتش روی آورد، و مردم را به بزرگداشت آن فراخواند و گفت: آتش به فروغ خورشید و ستارگان شباهت دارد؛ زیرا روشنایی نزد او برتر از تاریکی بود و برای نور درجات و مراتبی نهاد. ادامه در متن کامل
سپس مسعودی معابد محترم و مقدس نزد آنان را یاد کرده که هفت خانه است: کعبه، بیتالحرام به نام زحل؛ خانهای بر کوه مارْس در اصفهان؛ خانهٔ مَندوسان در سرزمین هند؛ خانهٔ نوبهار در شهر بلخ به نام ماه؛ خانهٔ غَمدان در شهر صنعا از سرزمین یمن به نام ناهید (زهره)؛ خانهٔ کاووسان در شهر فرغانه به نام خورشید؛ و خانهای در دوردستهای سرزمین چین به نام علت نخستین (مبدأ اول). ادامه در متن کامل
همچنین یونانیان، رومیان باستان و اسلاوها (صقالبه) نیز معابدی مورد احترام داشتند که برخی از آنها به نام ستارگان بنا شده بود؛ مانند معبدی در تونس متعلق به رومیان که به نام ناهید (زهره) برپا شده بود. ادامه در متن کامل
سپس مسعودی یادآور میشود که صابئینِ حرّانی [پاورقی منبع: حرّانیان به دلیل شهرت حرّان به این آیین، بهطور مطلق بر صابئان اطلاق میشود]، معابدی به نام جوهرهای عقلانی و ستارگان داشتند؛ از آن جمله معبد علت نخستین و معبد عقل است. ادامه در متن کامل
از آنچه نقل کردیم نخست روشن شد که بتپرستان همانگونه که بتهایی را برای معبودان و اربابِ انواع (فرشتگان مدبّر هر گونه از پدیدهها) میپرستیدند، بتهای ستارگان و خورشید و ماه را نیز پرستش میکردند و معابدی به نام آنها داشتند. ادامه در متن کامل
افزون بر اینکه ظاهر گزارش قرآن کریم این است که ابراهیم (ع) با سرپرست و قوم خود احتجاج کرد و در راه خدا آزارِ آنان را به جان خرید، تا آنکه از آنان کناره گرفت و با هجرت از سرزمینشان به سوی سرزمین مقدس، آنان را ترک گفت؛ بیآنکه نخست از دیار خود به حرّان هجرت کند و سپس از حرّان به سرزمین مقدس برود. ادامه در متن کامل
افزون بر این، برخی یادآور شدهاند حرانی که در تورات آمده، شهری در نزدیکی بابل و میان فرات و خابور بوده است، و با حرانِ موجود در نزدیکی دمشق تفاوت دارد. ادامه در متن کامل
آری، مسعودی یادآور شده است که از معابدِ بزرگ و مورد احترامِ صابئیان در این زمان ــ یعنی سال ۳۳۲ هجری قمری ــ تنها ساختمانی در شهر حران در «باب الرقّه» باقی مانده که به «مَغلیتیَا» معروف است، و به باور آنان معبدِ آزر، پدر ابراهیم خلیل (ع) بوده است؛ و این قوم دربارهٔ آزر و پسرش ابراهیم سخنان فراوانی دارند (پایان سخن مسعودی). ادامه در متن کامل
دوم آنکه: همانطور که بتپرستان گاه خورشید و ماه و ستارگان را میپرستیدند، صابئیان نیز همانند بتپرستان، برای پرستش موجوداتی جز ستارگان و ماه و خورشید ــ مانند علت نخستین، عقل، نَفْس و جز آن ــ خانهها و معابدی برپا میکردند و همچون آنان بدین امور تقرب میجستند. ادامه در متن کامل
و چه بسا آن معبد برای علت نخستین بوده است که از هرگونه هیئت و شکلی پیراسته است، هرچند گاه او را با تصویرهای برساخته از خیال خود مجسم میکردند، چنانکه مسعودی نیز بدان اشاره کرده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۷۸ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۱۵۶ تا ۲۴۰ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/78/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
همینطور نمیتوانیم بگوییم که آن حضرت (ع) در مذکر آوردن اشاره به خورشید، خواسته است از روی تعظیم، ساحت پروردگار را از عیبِ مؤنث بودن پیراسته دارد، یا اینکه کلام از باب مطابقت مبتدا با خبرِ مذکر یعنی «رَبِّي» (پروردگارم) و « أَكْبَرُ » (بزرگتر) بوده است؛ چراکه همهٔ اینها سخنانی بدون دلیل و ادعاهایی بیمبناست و تفصیل این بحث بهزودی خواهد آمد.
خدای متعال میفرماید: « فَلَمّٰا رَأَي الشَّمْسَ بٰازِغَهً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (پس چون خورشید را تابان و در حال برآمدن دید، گفت: این پروردگار من است! این بزرگتر است!). سخن دربارهٔ دلالت این عبارت بر پیوستگی با کلام پیشین بهخاطر واژهٔ « فَلَمّٰا » (پس چون)، و نیز اینکه سخن او: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) به قصد فرضیهسازی یا همراهیِ فرضی بیان شده، همان است که در آیهٔ پیشین گذشت.
سخن او: « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است)، یک بار در مورد ماه تکرار شده بود، آنگاه که پس از دیدن ستاره، ماه را در حال برآمدن دید؛ به همین سبب، در نوبت سوم دربارهٔ خورشید، جملهٔ « هٰذٰا أَكْبَرُ » (این بزرگتر است) را به سخن خود: « هٰذٰا رَبِّي » ضمیمه کرد تا به منزلهٔ عذرخواهی برای بازگشت دوباره به فرضِ پروردگاریِ آن باشد، با اینکه خطای این فرض بارها یکی پس از دیگری آشکار شده بود.
پیشتر به این نکته اشاره شد که اشارهٔ ایشان به خورشید با واژهٔ «هٰذٰا» (این [به صیغهٔ مذکر])، بیانگر آن است که آن حضرت (ع) شناختی از خورشید نداشت بدانگونه که هر یک از ما میشناسیم؛ یعنی اینکه جرمی آسمانی است که به حسب ظاهرِ حس، در هر شبانهروز طلوع و غروب میکند و روز و شب و فصلهای چهارگانهٔ سال و ویژگیهایی دیگر از این دست، به آن وابسته است.
زیرا در اشاره، بهکاربردن لفظ مذکر شیوهای است که انسان وقتی نوع و جنس موجودِ مورد اشاره را تشخیص نمیدهد، به آن روی میآورد؛ چنانکه دربارهٔ کسی که شبحش برایت نمایان شده و نمیدانی مرد است یا زن، میگویی: «من هذا؟» (این کیست؟). نظیر آن در مورد شبحی است که دانسته نیست آیا از خردمندان است یا نه، که گفته میشود: «ما هذا؟» (این چیست؟). از اینرو شاید این ماجرا برای ابراهیم (ع) در نخستین باری رخ داده بود که از پنهانگاهی که در آن مخفیاش کرده بودند بیرون آمد و به سوی پدر و قومش رفت، در حالی که هنوز با دیدنیهای این جهان روبهرو نشده بود. جامعهٔ انسانی را نیز ندیده بود؛ پس جرمی را دید که ستاره بود و جرمی دیگر را که ماه بود و جرمی را که خورشید بود. و هر بار که یکی از آنها را مشاهده میکرد — در حالی که جز جرمی روشن و درخشان نمیدید — از سرِ ناآگاهیِ کامل از احوال آن، چنانکه شنیدی، میگفت: «هذا ربي» (این پروردگار من است).
و این سخن را تا اندازهای این فرمودهٔ الهی تأیید میکند که: « فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (پس چون غروب کرد، گفت: غروبکنندگان را دوست ندارم)؛ زیرا در این کلام اشارهای است به اینکه آن حضرت (ع) مدتی بر این فرض ماند که ستاره پروردگار است، تا آنکه غروبش را به چشم دید؛ آنگاه حکم کرد که این فرض باطل است و آن ستاره پروردگار نیست. و اگر میدانست که به زودی غروب خواهد کرد، همان دم و همزمان با فرضِ پروردگاریاش، ربوبیت آن را باطل میشمرد؛ چنانکه در ماجرای بتها همین کار را کرد، بر پایهٔ آنچه سخنش به پدرش بر آن دلالت دارد که: « أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَهً إِنِّي أَرٰاكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (آیا بتهایی را به خدایی میگیری؟ بیگمان من تو و قومت را در گمراهی آشکاری میبینم) و نیز این سخن دیگرش که: « يٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ يَسْمَعُ وَ لاٰ يُبْصِرُ وَ لاٰ يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً » (ای پدر من، چرا چیزی را میپرستی که نه میشنود و نه میبیند و هیچ نیازی را از تو برطرف نمیسازد؟).
گرچه ممکن است گفته شود: ایشان با به تأخیر انداختن سخن خویش: « لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ » (غروبکنندگان را دوست ندارم) تا زمان غروب آن، میخواست با پدیدهای که مورد درکِ حس قرار گرفته است با آنان استدلال کند؛ همانگونه که با رفتارش دربارهٔ بتها، آنجا که آنها را خرد کرد مگر بزرگترینشان را، میخواست ناتوانیِ بتها و این حقیقت را به آنان نشان دهد که آنها پیکرهایی بیجانند و گزند و بدی را از خود دور نمیکنند.
و مفسران دربارهٔ آوردن اسم اشاره به صیغهٔ مذکر در سخن او: « هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ » (این پروردگار من است، این بزرگتر است)، راهها و توجیههای گوناگونی پیمودهاند:
گروهی از مفسران گفتهاند: مذکر آمدن اسم اشاره به این دلیل است که آن را به «مشارٌإلیه» (چیزِ اشارهشده) یا «جرم نورانی آسمانی» تأویل بردهاند؛ یعنی: این مشارٌإلیه یا این جرم نورانی پروردگار من است و او بزرگتر است.
ایراد این سخن آن است که بیگمان چنین کاربردی با این تأویل، از نظر لغوی درست است؛ اما سخن بر سر آن نکتهای است که این تأویل را روا و موجّه میسازد، و چنین کاری بدون نکتهای مجوّز جایز نیست. اگر این کار در زبان، بدون تکیه بر نکتهای روا باشد، جایز خواهد بود که در بازگرداندن ضمیر و اشاره، هر مؤنث قیاسی (دارای نشانهی تأنیث) و سماعی (شنیداری و بینشانه) به تأویلِ «شخص» و مانند آن مذکر آورده شود، و این کار قطعاً به معنای نسخ و بیاعتبار کردن زبان است.
گروهی دیگر گفتهاند: این مورد از قبیل پیرو شدنِ مبتدا از خبر در مذکربودن است؛ چراکه «ربّ» و «أکبر» هر دو مذکرند، پس اسم اشاره پیرو خبرِ مذکر شده است؛ همانگونه که در سخن خدای متعال عکسِ آن رخ داده است که میفرماید: « ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا » (انعام: ۲۳: سپس عذر و فتنهشان جز این نبود که گفتند...)، و در آنجا مذکر پیروِ مؤنث شده است.
ایراد این سخن آن است که مشرکان همانگونه که خدایانِ مذکر را باور داشتند، خدایانِ مؤنث را نیز اثبات میکردند، و معبودهای مؤنث را «إلهه»، «ربّه»، «دختر خدا» و «همسر پروردگار» مینامیدند؛ پس بهخاطر مؤنثبودنِ خورشید، لازم بود بر آن نیز «ربّه» اطلاق شود و گفته شود: «هذه ربّتی» یا «آلهتی» (این پروردگار یا الههی من است). بنابراین، بحث در مذکر آمدنِ خبر در عبارتِ « هٰذٰا رَبِّي » (این پروردگار من است) درست مانند بحث در مذکر آمدنِ مبتداست، و در این صورت، سخن از پیرو بودنِ مبتدا از خبر بیمعنا خواهد بود.
همچنین در سخن او: « هٰذٰا أَكْبَرُ » (این بزرگتر است)، خبر از صیغههای تفضیل (صفت برتر) است، و قاعدهی صیغهی تفضیل هنگامی که در جایگاه خبر بنشیند، آن است که بر وزن «أفعل» بیاید و مذکر و مؤنث در آن یکسان باشند؛ چنانکه گفته میشود: «زيد أفضل من عمر» (زید از عمرو برتر است) و «ليلى أجمل من سلمى» (لیلا از سلما زیباتر است). و چیزی که چنین باشد، نمیپذیریم که از صیغههای مذکری به شمار آید که قاعدهی پیروی در آن جاری شود.
گروهی دیگر گفتهاند: مذکر آوردن اسم اشاره تنها برای بزرگداشت خورشید است، از آن رو که پروردگاری به آن نسبت داده شده است، تا معبود از لکهی ننگِ مادینگی پیراسته و دور بماند.
ایراد این سخن آن است که: مگر آنان مادینگی را از نقصهایی میشمردند که واجب باشد معبود از آن منزه دانسته شود؟! در حالی که خودِ اهل بابل، خدایان مؤنثی داشتند؛ مانند الههی «نینو»، الههی مادرانِ نسلبخش، و الههی «نینکاراشا»، دختر خدای «آنو»، و الههی «مالکات»، همسر خدای «شاماش»، و الههی «زاربانیت»، الههی شیردهی، و الههی «آنوناکی». گروهی از مشرکان عرب نیز فرشتگان را میپرستیدند و آنان را دختران خدا به شمار میآوردند، و در تفسیر این سخن که خدای متعال میفرماید: «إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ إِنٰاثاً» (نساء: ۱۱۷: آنان بهجای او، جز معبودانی مؤنث را نمیخوانند) روایت کردهاند که آنان خدایان خود را به نامهای مؤنث مینامیدند و میگفتند: «مادهی بنیفلان»، و مقصودشان همان بتی بود که میپرستیدند.
گروهی نیز گفتهاند: قوم ابراهیم (ع) خورشید را از مذکرها میدانستند و برایش همسری قائل بودند که او را «أنونیت» مینامیدند؛ از این رو در کلام، ظاهرِ عقیدهی آنان رعایت شده است.
ایراد این سخن آن است که اعتقاد آنان به مذکربودن خورشید، این را تجویز نمیکند که مؤنثبودنِ لفظیِ آن به مذکر تبدیل شود.
علاوه بر این، سخن آن حضرت (ع) به پادشاه که: «فَأْتِ بِهٰا مِنَ الْمَغْرِبِ» (بقره: ۲۵۸: پس تو آن را از مغرب بیاور)، در حالی که مقصودش خورشید بود، با این توجیه ناسازگار است.
برخی دیگر گفتهاند: ابراهیم (ع) به زبان سریانی که زبان قومش بود سخن میگفت، و در آن زبان در ضمایر و اسمهای اشاره تفاوتی میان مذکر و مؤنث نیست، بلکه همگی به صورت مذکر میآیند؛ و قرآن کریم نیز در بازگوییِ سخن او، همان صورت مذکری را که او آورده بود، حفظ کرده است.