[سورهٔ بقره (۲): آیههای ۲۲۴ تا ۲۲۷]
اشاره
وَلَا تَجۡعَلُواْ ٱللَّهَ عُرۡضَةٗ لِّأَيۡمَٰنِكُمۡ أَن تَبَرُّواْ وَتَتَّقُواْ وَتُصۡلِحُواْ بَيۡنَ ٱلنَّاسِۚ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٞ
و خدا را دستاویز سوگندهای خویش مسازید تا [به بهانهٔ آن، از] نیکیکردن، پرواپیشگی و سازشدادن میان مردم [بازایستید]؛ و خدا شنوا و داناست.
لَّا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغۡوِ فِيٓ أَيۡمَٰنِكُمۡ وَلَٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتۡ قُلُوبُكُمۡۗ وَٱللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٞ
خداوند شما را به خاطر بیهودهگویی در سوگندهایتان بازخواست نمیکند، ولی شما را به آنچه دلهایتان [از سرِ قصد و اختیار] فراهم آورده بازخواست میفرماید؛ و خدا آمرزنده و بردبار است.
لِّلَّذِينَ يُؤۡلُونَ مِن نِّسَآئِهِمۡ تَرَبُّصُ أَرۡبَعَةِ أَشۡهُرٖۖ فَإِن فَآءُو فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ
برای کسانی که سوگند میخورند با زنانِ خود همبستر نشوند (ایلاء میکنند)، چهار ماه مهلت است؛ پس اگر [از سوگند خویش] بازگشتند، بیگمان خدا آمرزنده و مهربان است.
وَإِنۡ عَزَمُواْ ٱلطَّلَٰقَ فَإِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٞ
و اگر تصمیم بر طلاق گرفتند، همانا خدا شنوا و داناست.
بیان آیات
خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ عُرْضَهً لِأَيْمٰانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا» (و خدا را دستاویز سوگندهای خود مسازید تا نیکی کنید...) تا آخر آیه. واژهٔ «عُرْضه» (با ضمهٔ عین) از ریشهٔ «عَرْض» است و آن مانند نشان دادن چیزی به چیزی دیگر است تا شایستگیاش برای آنچه اراده و قصد شده دیده شود؛ مانند عرضه کردن کالا برای فروش، عرضه کردن خانه برای فرود آمدن و اقامت، و عرضه کردن غذا برای خوردن. از همین باب است آنچه به نشانهٔ تیراندازی میگویند: «در معرض تیرهاست»، و به دختری که شایستهٔ ازدواج است میگویند: «در معرض نکاح است»، و به چارپایی که برای سفر مهیا شده میگویند: «آماده و در معرض سفر است»؛ و این، معنای اصلیِ این واژه است. اما اینکه «عُرْضه» به معنای مانعِ پیشآمده در راه، و نیز به معنای چیزی باشد که برپا شده تا پیوسته هدف رویدادها قرار گیرد (همچون سیبل در برابر تیرها، به گونهای که فراوانیِ پیشامدها را برساند) و دیگر معانیِ آن، همگی از مواردی است که بر اثر کاربردهای گوناگون به این واژه پیوسته و در ریشه و اصلِ معنا دخالتی ندارد.
واژهٔ «أَیمان» جمع «یَمین» به معنای سوگند است و از «یمین» به معنای اندام دست (دست راست) گرفته شده است؛ چرا که عربها هنگام سوگند، پیمان، بیعت و مانند آن، دست راست خود را [به دست یکدیگر] میزدند. بدینترتیب به سبب ملازمتی که میان این دو هست، از ابزارِ کار نامی برای خودِ کار برگرفته شد؛ همانگونه که گاهی از خودِ کار، نامی برای ابزارِ آن مشتق میشود، مانند «سَبّابه» (دشنامدهنده) برای انگشتی که با آن هنگام دشنام اشاره میکنند.
و معنای آیه (و خدا داناتر است) چنین است: خدا را دستاویزی قرار مدهید که سوگندهای بستهشدهتان به آن وابسته شود تا نیکی نکنید و پروا مدارید و میان مردم آشتی برقرار نسازید؛ زیرا خدای پاک و منزه خشنود نمیشود از اینکه نامش بهانهای برای خودداری از اموری قرار گیرد که بدان فرمان داده است؛ یعنی نیکی، پرهیزگاری و آشتی دادن میان مردم. روایتی که دربارهٔ سبب نزول آیه وارد شده، این معنا را تأیید میکند، چنانکه به خواست خدا آن را در بحث روایی خواهیم آورد.
بر این پایه، سخن خدای متعال: «أَنْ تَبَرُّوا» تا آخر آیه، با در تقدیر بودن «لا» خواهد بود؛ یعنی: «أن لا تبرّوا» (اینکه نیکی نکنید). این شیوه همراه با «أنْ» مصدریه رایج است؛ مانند سخن خدای متعال: «يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا:» (نساء: ۱۷۶) یعنی «تا مبادا گمراه شوید» یا از بیمِ آنکه گمراه شوید. همچنین ممکن است کلمهٔ «لا» در تقدیر نباشد و عبارت «أَنْ تَبَرُّوا» وابسته به مفهومی باشد که نهی در کلام الهی: «وَ لاٰ تَجْعَلُوا» بر آن دلالت دارد؛ یعنی خداوند شما را از چنان سوگندی بازمیدارد یا حکم آن را برایتان روشن میسازد تا نیکی کنید و تقوا ورزید و میان مردم آشتی دهید. نیز ممکن است «عُرْضه» به معنای چیزی باشد که کاری فراوان بر آن واقع میشود؛ در این صورت، آیه نهی از زیادهروی در سوگند خوردن به خدای پاک و منزه خواهد بود؛ و معنا این است: بسیار به خدا سوگند یاد مکنید، زیرا اگر چنین کنید، شما را بدان میکشاند که نیکی نکنید و پروا مدارید و میان مردم آشتی برقرار نسازید؛ چرا که شخصِ بسیار سوگندخورنده، احترامی در خور نگه نمیدارد؛ او آنچه را بدان سوگند خورده بزرگ نمیشمارد و به سبب بهکارگیری فراوان، ارزش آنچه بدان قسم یاد کرده در نظرش خوار میشود؛ از این رو پروایی از دروغ ندارد و فراوان دروغ میگوید. این وضعیتی است که در درونِ خود دارد؛ و به همین گونه کارش بیارزش میشود و قدر و منزلتش نزد مردم فرو میافتد، زیرا آنان درمییابند که او برای خود نزد مردم جایگاه راستی نمیبیند و باور دارد که سخنش را باور نمیکنند، و نه آن است که با تکیه بر خود، احترامی برای خویشتن قائل باشد. از این رو [حال او] در ردیف این سخن خدای متعال خواهد بود که: «وَ لاٰ تُطِعْ كُلَّ حَلاّٰفٍ مَهِينٍ:» (قلم: ۱۰) (و از هر بسیار سوگندخورندهٔ فرومایهای پیروی مکن). بر این معنا نیز مناسبتر آن است که کلمهٔ «لا» در کلام در تقدیر گرفته نشود، بلکه عبارت «أَنْ تَبَرُّوا» منصوب به نزع خافض (افتادنِ حرف اضافه) یا مفعولله (بیانگر هدف و علّت) برای مفهومی باشد که نهی در سخن الهیِ «وَ لاٰ تَجْعَلُوا» بر آن دلالت دارد، چنانکه گذشت.
و در سخن خدای متعال: «وَ اللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (و خدا شنوا و داناست)، بنا بر تمام معانی یادشده، نوعی تهدید نهفته است؛ هرچند همانگونه که پوشیده نیست، معنای نخست از همه روشنتر و نمایانتر است.
خدای متعال میفرماید: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ» (خداوند شما را به خاطر بیهودگی در سوگندهایتان بازخواست نمیکند) تا پایان آیه. «لغو» در میان کارها چیزی است که هیچ اثری در پی نداشته باشد؛ و اثر هر چیز به اعتبار جهتها و متعلقات گوناگونش تفاوت میکند. سوگند نیز از آن جهت که لفظ است اثری دارد، از آن جهت که تأکیدکنندهٔ سخن است اثری دارد، از آن جهت که نوعی پیمان است اثری دارد، و از جهت شکستنِ آن و مخالفت با مقتضایش نیز اثری به همراه دارد، و اموری از این دست. با این همه، تقابل در این آیه میان بازخواستنشدن بر سوگند لغو و بازخواستشدن بر آنچه دلها کسب کردهاند —بهویژه از جهت سوگند— نشان میدهد که مراد از سوگند لغو، سوگندی است که در قصد و ارادهٔ سوگندخورنده اثری ندارد؛ و آن همان سوگندی است که گویندهاش دل بر چیزی نبسته و قصد جدی ندارد، مانند گفتنِ «لا و الله» (نه به خدا) و «بلى و الله» (آری به خدا) که از روی عادت بر زبان میآید.
«کسب» عبارت است از بهدستآوردن سود و منفعت از راه کار با پیشهای یا حرفهای و مانند آن، و کاربردِ اصلی آن در فراهمآوردن چیزهایی است که نیازهای مادیِ انسان با آنها برطرف میشود. سپس به استعاره برای هر چیزی به کار رفته است که انسان با کاری از کارهای خود به دست میآورد، چه خیر باشد و چه شر؛ مانند بهدستآوردن ستایش، افتخار و نام نیک با خوشاخلاقی و خدمت به همنوع، و کسب اخلاق پسندیده، دانش سودمند و فضیلت از راه کارهای متناسب با آنها، و نیز کسب سرزنش، نکوهش، نفرین، طعنه، و گناهان و نافرمانیها و مانند اینها با کارهایی که چنین پیامدهایی دارند. پس این است معنای کسب و اکتساب. دربارهٔ تفاوت میان این دو نیز گفتهاند: «اکتساب»، فایده بهدستآوردنِ انسان برای خودش است، اما «کسب» عامتر است و هم آنچه را برای خود میآورد دربرمیگیرد و هم آنچه را برای دیگری است؛ مانند کارکردنِ برده برای مولایش، و کارکردنِ سرپرست برای کسی که بر او ولایت دارد، و مانند اینها.
به هر روی، کسبکننده و اکتسابکننده تنها خودِ انسان است و نه جز او.
(سخنی دربارهٔ معنای قلب در قرآن)
و این از گواههایی است بر اینکه مراد از «قلب»، خودِ انسان به معنای نفس و روح است؛ چراکه تعقل، تفکر، محبت، کینهتوزی، ترس و امثال اینها را گرچه ممکن است کسی با این باور که قلب عضوِ درککننده در بدن است —چنانکه شاید عامهٔ مردم میپندارند— به قلب نسبت دهد، همانگونه که شنیدن به گوش، دیدن به چشم و چشیدن به زبان نسبت داده میشود؛ اما کسب و اکتساب بیگمان از اموری است که جز به خودِ انسان نسبت داده نمیشود.
و نظیر این آیه است آنچه خدای متعال میفرماید: «فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ:» (بقره: ۲۸۳؛ بیگمان دل او گناهکار است)، و اینکه خدای متعال میفرماید:
«وَ جٰاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ:» (ق: ۳۳؛ و با دلی توبهکار و رویآورنده آمد).
و ظاهر آن است که انسان چون به خود و دیگر انواع حیوانات نگریست و در آنها اندیشه کرد و دید که شعور و ادراک چه بسا با بیهوشی یا صرع (غش) و مانند آن دو از جاندار زایل میگردد یا پنهان میشود، در حالی که حیات —که نشانهٔ آن حرکت و تپش قلب است— بر خلاف [ایستادنِ] قلب [که با از کار افتادنش حیات نیز بیدرنگ از میان میرود] باقی میماند، به یقین دریافت که سرچشمهٔ حیات همان قلب است؛ بدین معنا که روحی که به وجود آن در جاندار باور دارد، نخستین پیوند و تعلقش با قلب است، هرچند از قلب به همهٔ اندامهای زنده سرایت میکند؛ و نیز پی برد که آثار و ویژگیهای روحی همانند احساسات درونی چون شعور، اراده، محبت، دشمنی، امید، ترس و نظایر آنها، همگی از این جهت به قلب منتسباند که قلب نخستین پیوندگاهِ روح است. این امر منافاتی ندارد با اینکه هر اندامی از اندامها مبدأ کارِ ویژهٔ خویش باشد؛ مانند مغز برای اندیشیدن، چشم برای دیدن، گوش برای فراگیری و شنیدن، ریه برای دمزدن و مانند آن؛ زیرا همهٔ این اندامها بهمنزلهٔ ابزارهایی هستند که کارهای نیازمند به واسطهٔ ابزار، بهوسیلهٔ آنها انجام میپذیرد.
و چه بسا مؤید این نگرش، یافتهٔ تجربههای علمی باشد مبنی بر اینکه پرندگان با از دست دادن مغز نمیمیرند، بلکه صرفاً ادراک را از دست میدهند و چیزی را احساس نمیکنند و در همان حال باقی میمانند تا سرانجام با نرسیدن مواد غذایی و بازایستادنِ قلب از تپش بمیرند.
و شاید این نکته نیز مؤید آن باشد که پژوهشهای علوم طبیعی تا امروز موفق نشدهاند خاستگاهی را که فرمانهای بدنی از آن صادر میشود شناسایی کنند؛ یعنی همان تختگاه فرمانهایی که اندامهای فعال در بدن انسان از آن پیروی مینمایند؛ چراکه تردیدی نیست این اندامها، با وجود پراکندگی و تفرقی که در ذات و کارهایشان دارند، همگی زیر یک پرچم گرد آمدهاند و با یکتایی و هماهنگیِ حقیقی، از یک فرمانروا اطاعت میکنند.
و نباید گمان برد که این باور از غفلت دربارهٔ وضعیت مغز و کارکرد ادراکیِ ویژهٔ آن برخاسته است؛ چراکه انسان از کهنترین دورانها به اهمیتِ والای سر پی برده بود، و گواه آن، نامگذاریِ خاستگاه فرمانروایی است که در میان همهٔ امتها و ملتها با وجود اختلاف زبانهایشان میبینیم. و کانون فرمانروایی و حکومت را «سر» نامیدهاند، و در زبانهای گوناگون واژههای مختلفی از آن برگرفتهاند؛ مانند رأس (سر)، رئیس، ریاست، سرِ نخ، سرآمدِ مهلت، ابتدای مسافت، سرِ سخن، قله و سرِ کوه، یک سر از چهارپایان و دامها، و دسته و قبضهٔ شمشیر.
بنابراین—آنگونه که برمیآید—همین امر سبب شده است که انسانها ادراک و آگاهی، و نیز اموری را که خالی از شائبهٔ ادراک نیست—مانند محبت، کینه، امید، ترس، قصد، حسد، پاکدامنی، شجاعت، دلیری و مانند اینها—به «قلب» نسبت دهند؛ و مقصودشان از قلب، همان روحی است که به واسطهٔ آن به بدن پیوسته یا در آن جریان یافته است. از این رو، این حالات را همانگونه که به روح و به خودِ خویشتن نسبت میدهند، به قلب نیز نسبت میدهند؛ چنانکه گفته میشود:
«أحببته» (او را دوست داشتم)، «أحبته روحي» (روحم او را دوست داشت)، «أحبته نفسي» (جانم او را دوست داشت) و «أحبه قلبي» (دلم او را دوست داشت). سپس این کاربردِ مجازی در زبان جا افتاد و واژهٔ «قلب» به کار رفت در حالی که مجازاً خودِ «نفس» (جان و خویشتن انسان) از آن اراده میشد؛ همانگونه که چه بسا از قلب فراتر رفته و به «صدر» (سینه) رسیدند و سینه را به سبب آنکه قلب را در بر دارد، جایگاه انواع ادراکها و کارها و صفتهای روحی قرار دادند.
و در قرآن از این دست تعبیرها بسیار است؛ خدای متعال میفرماید: «يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ:» (انعام: ۱۲۵؛ سینهاش را برای [پذیرش] اسلام میگشاید)، و خدای متعال میفرماید: «أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ» (حجر: ۹۷؛ که سینهات تنگ میشود)، و خدای متعال میفرماید:
«وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ:» (احزاب: ۱۰؛ و دلها به گلوگاه رسید) که کنایه از تنگی سینه است، و خدای متعال میفرماید:
«إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ:» (مائده: ۷؛ بهراستی که خدا به رازِ درون سینهها داناست). و دور نیست که کاربرد این تعبیرها در کتاب خدای متعال، اشاره به درستی و تحقق همین دیدگاه باشد، هرچند که هنوز کاملاً و از هر جهت روشن نشده باشد.
و شیخ ابوعلی سینا نیز این نظر را ترجیح داده است که ادراک از آنِ قلب است؛ به این معنا که دخالت مغز در آن همانند دخالت یک ابزار است؛ بنابراین ادراک برای قلب، و وساطت و میانجیگری برای مغز است.
حال به آیه بازگردیم؛ این فرمودهٔ خدای متعال که: «وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ» (ولی شما را به آنچه دلهایتان فراهم آورده مؤاخذه میکند)، خالی از مجاز عقلی (نسبت دادن حکم به اثرِ یک چیز به جای خودِ آن) نیست؛ زیرا مقتضای ظاهرِ رویگردانی (اِعراض) از مؤاخذه در برخی از انواع سوگند (یعنی سوگند لغو و بیهدف) به نوعی دیگر، این بود که مؤاخذه مستقیماً به خودِ سوگند تعلق گیرد، اما از این تعبیر عدول شد و مؤاخذه به اثرِ سوگند معلق گردید؛ اثری که همان گناهِ مترتب بر شکستن سوگند (حنث) است. از این رو در آیه یک مجاز عقلی و یک رویگردانی در رویگردانی (اعراض مضاعف) وجود دارد تا اشاره کند که خدای پاک و منزه تنها به دل (جان و باطن انسان) توجه دارد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «إِنْ تُبْدُوا مٰا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحٰاسِبْكُمْ بِهِ اللّٰهُ:» (بقره: ۲۸۴؛ اگر آنچه را در دلهای شماست آشکار سازید یا پنهانش دارید، خدا شما را به آن محاسبه میکند) و خدای متعال میفرماید: «وَ لٰكِنْ يَنٰالُهُ التَّقْويٰ مِنْكُمْ:» (حج: ۳۷؛ بلکه تقوای شماست که به او میرسد).
و در این فرمودهٔ خدای متعال که: «وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ» (و خدا بسیار آمرزنده و بردبار است)، اشارهای به ناپسند بودنِ سوگند لغو وجود دارد؛ زیرا چنین سوگندی از چیزهایی است که شایسته نیست از مؤمن سر بزند؛ و خدای متعال فرموده است: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ -إلي أن قال- وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ:» (مؤمنون: ۳؛ بهراستی که مؤمنان رستگار شدند... [تا آنجا که فرمود:] و کسانی که از هر کار و سخن بیهودهای رویگردانند).
[بیان]
خدای متعال میفرماید: «لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ» (برای کسانی که سوگند میخورند با همسرانشان همبستر نشوند...) تا آخر آیه؛ «ایلاء» از ریشهٔ «ألیه» به معنای سوگند است، و در اصطلاح شرع در خصوص سوگند شوهر مبنی بر اینکه از روی خشم و برای آسیب رساندن با همسرش همبستر نشود غلبه یافته است و در این آیه نیز همین معنا مراد است. «تربّص» به معنای انتظار کشیدن و «فَیء» به معنای بازگشت است.
ظاهر امر این است که متعدی شدن «ایلاء» (سوگند شوهر بر ترک همخوابگی با همسر) با حرف «مِن»، به سبب متضمن بودن معنای دوری گزیدن و مانند آن است؛ از این رو میرساند که سوگند بر خودداری از نزدیکی واقع شده است. معین شدن مهلت انتظار به چهار ماه نیز به همین نکته اشاره دارد؛ زیرا این مدت، همان بازهٔ زمانیِ تعیینشده در شرع برای نزدیکیِ واجب است. از همین جا دانسته میشود که مقصود از تصمیم بر طلاق، تصمیمی همراه با اجرای آن است؛ و پایان یافتن آیه با کلام خدای متعال: «فَإِنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (بیگمان خدا شنوا و داناست) نیز همین معنا را تداعی میکند، چرا که شنیدن تنها به طلاقی تعلّق میگیرد که واقع شود، نه به صرف تصمیم گرفتن بر آن.
و در فرمودهٔ خدای متعال: «فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» (بیگمان خدا آمرزنده و مهربان است)، دلالتی است بر اینکه اگر بازگشت (فَیء) رخ دهد، کیفری بر ایلاء نخواهد بود. اما کفاره حکمی شرعی است که آمرزش نمیپذیرد (ساقطشدنی نیست)؛ خدای متعال میفرماید: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ فَكَفّٰارَتُهُ إِطْعٰامُ عَشَرَهِ مَسٰاكِينَ» تا پایان آیه (مائده: ۸۹) (خدا شما را بهخاطر سوگندهای بیهودهتان مؤاخذه نمیکند، ولی بهخاطر سوگندهایی که استوار بستهاید بازخواست میکند؛ پس کفارهٔ آن خوراک دادن به ده بینواست...).
بنابراین معنا چنین است: کسی که در مورد همسرش ایلاء کند، حاکم شرع چهار ماه به او مهلت میدهد؛ پس اگر به حق زناشویی که همان همخوابگی است بازگردد و کفاره بدهد و نزدیکی کند، کیفری متوجه او نیست؛ و اگر تصمیم بر طلاق بگیرد و آن را واقع سازد، این نیز راه رهایی دیگر است؛ و خدا شنوا و داناست.
(بحث روایی)
در تفسیر عیاشی، از امام صادق (ع) دربارهٔ فرمودهٔ خدای متعال: «وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ عُرْضَةً لِأَيْمٰانِكُمْ» تا پایان آیه (و خدا را دستاویزی برای سوگندهای خویش قرار مدهید...)، روایت شده است که فرمود: «هو قول الرجل: لا و الله و بلى و الله» (آن، سخن مرد است که میگوید: نه، به خدا؛ و آری، به خدا).
و در همان کتاب، همچنین از امام باقر و امام صادق (ع) دربارهٔ این آیه روایت شده است: «يعني الرجل يحلف أن لا يكلم أخاه- و ما أشبه ذلك أو لا يكلم أمه» (یعنی مردی که سوگند میخورد با برادرش سخن نگوید -و مانند آن- یا اینکه با مادرش سخن نگوید).
و در کافی، از امام صادق (ع) دربارهٔ این آیه روایت شده است که فرمود: «إذا دعيت لتصلح بين اثنين- فلا تقل علي يمين أن لا أفعل» (چون فراخوانده شدی تا میان دو تن آشتی برقرار کنی، مگو سوگندی بر عهده دارم که چنین نکنم).
میگویم: همانطور که میبینی، روایت نخست آیه را به یکی از دو معنا تفسیر میکند، و روایات دوم و سوم به معنای دیگر. نزدیک به این دو، روایتی است که در تفسیر عیاشی نیز از امام باقر و امام صادق (ع) آمده است که فرمودند: «هو الرجل يصلح بين الرجل فيحمل ما بينهما من الإثم» تا پایان حدیث (او مردی است که میان افراد آشتی میدهد و بار گناهِ میان آن دو را بر دوش میکشد...). پس گویی مقصود آن است که سزاوار است سوگند نخورد، بلکه صلح برقرار سازد و گناه را به جان بخرد، و خدا نیز او را میآمرزد؛ بنابراین مصداقی از عملکننده به این آیه خواهد بود.
و در کافی، از مسعده از امام صادق (ع) دربارهٔ فرمودهٔ خدای متعال: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ» تا پایان آیه (خدا شما را بهخاطر سوگندهای بیهودهتان مؤاخذه نمیکند...)، روایت شده است که فرمود: «اللغو قول الرجل: لا و الله و بلى و الله- و لا يعقد على شيء» (سوگند لغو [بیهوده]، سخن مرد است که میگوید: نه، به خدا؛ و آری، به خدا؛ در حالی که بر چیزی قصد و نیّت قطعی نبسته باشد).
میگویم: این معنا در کافی، از طریقی دیگر از آن حضرت (ع)، و در مجمعالبیان از ایشان و از امام باقر (ع) نیز روایت شده است.
و در کافی، همچنین از امام باقر و امام صادق (ع) روایت شده است که فرمودند: «إذا آلى الرجل أن لا يقرب امرأته- فليس لها قول و لا حق في الأربعة أشهر، و لا إثم عليه في الكف عنها في الأربعة أشهر، فإن مضت الأربعة أشهر قبل أن يمسها- فما سكتت و رضيت فهو في حل و سعة، فإن رفعت أمرها قيل له: إما أن تفيء فتمسها و إما أن تطلق، و عزم الطلاق أن يخلي عنها، فإذا حاضت و طهرت طلقها، و هو أحق برجعتها ما لم يمض ثلاثة قروء، فهذا الإيلاء الذي أنزل الله في كتابه و سنة رسول الله» (هرگاه مرد سوگند بخورد که به همسرش نزدیک نشود، زن در این چهار ماه سخن و حقّی ندارد، و در این چهار ماه بهخاطر خودداری از نزدیکی با او گناهی متوجه مرد نیست. پس اگر چهار ماه سپری شد پیش از آنکه با او همبستر شود، تا زمانی که زن خاموش باشد و رضایت دهد، مرد در گشایش و آزادی است. اما اگر زن ماجرا را به دادخواهی نزد حاکم ببرد، به مرد گفته میشود: یا بازگرد و با او همبستر شو و یا طلاق بده. و تصمیم بر طلاق آن است که زن را به حال خود واگذارد، و چون حیض شد و پاک گردید، طلاقش دهد؛ و تا زمانی که سه پاکی نگذشته باشد، مرد به رجوع به او سزاوارتر است. این است همان ایلائی که خدا در کتابش نازل فرموده و سنت پیامبر خداست).
و در همان کتاب، همچنین از امام صادق (ع) در حدیثی آمده است: «و الإيلاء أن يقول: و الله لا أجامعك كذا و كذا- أو يقول: و الله لأغيظنك ثم يغاظها» تا پایان حدیث (و ایلاء این است که بگوید: به خدا سوگند، فلان و فلان مدت با تو نزدیکی نمیکنم؛ یا بگوید: به خدا سوگند تو را خشمگین خواهم ساخت و سپس در پی خشمگین کردن او برآید...).
میگویم: دربارهٔ جزئیات و احکام خاص ایلاء (سوگند بر ترک آمیزش با همسر) و پارهای از مسائل وابسته به آن، میان اهل سنت و شیعه اختلاف است، و این بحثی فقهی است که در کتابهای فقه آمده است.