فَبَعَثَ ٱللَّهُ غُرَابٗا يَبۡحَثُ فِي ٱلۡأَرۡضِ لِيُرِيَهُۥ كَيۡفَ يُوَٰرِي سَوۡءَةَ أَخِيهِۚ قَالَ يَٰوَيۡلَتَىٰٓ أَعَجَزۡتُ أَنۡ أَكُونَ مِثۡلَ هَٰذَا ٱلۡغُرَابِ فَأُوَٰرِيَ سَوۡءَةَ أَخِيۖ فَأَصۡبَحَ مِنَ ٱلنَّٰدِمِينَ
پس خداوند کلاغی را برانگیخت که زمین را میکاوید تا به او نشان دهد چگونه پیکر برادرش را بپوشاند. گفت: «ای وای بر من! آیا درمانده شدم از اینکه مانند این کلاغ باشم تا پیکر برادرم را بپوشانم؟» پس از پشیمانان شد.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۲۷ تا ۳۲ با هم
این آیات از داستان دو پسر آدم خبر میدهند و روشن میسازند که حسادت گاه آدمی را به جایی میرساند که برادرش را ستمکارانه به قتل برساند، و در نتیجه از زیانکاران شود و چنان پشیمان گردد که هیچ سودی به حالش نداشته باشد. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۲۷ و ۳۱ با هم
دوم ازاینرو که برخی از ویژگیهای مطرحشده در داستان، مانند کلام الهی: « فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً» (پس خدا کلاغی را برانگیخت)، تنها با وضعیت انسانهای نخستین سازگار است؛ انسانهایی که با فکری ساده و ادراکی ابتدایی زندگی میکردند و با تکیه بر استعداد فطری خویش، از راه پیشامدهای جزئی و پیاپی، تجربه و آگاهی میاندوختند. ظاهر آیه نشان میدهد که قاتل اصلاً نمیدانست میتوان پیکر مرده را با پنهان کردن در خاک پوشاند؛ و این ویژگی تنها با حالوهوای فرزندِ آدم، پدر بشر، همخوانی دارد، نه با احوال مردی از بنیاسرائیل؛ زیرا آنان بنا بر مقتضای دوران قومیِ خود، اهل تمدن و شهرنشینی بودند و بیتردید چنین اموری بر هیچیک از آنان پوشیده نبود.
تفسیر آیههای ۲۸ و ۳۱ با هم
این حقایق—همانطور که میبینی—اصول معارف دینی و چکیدهٔ دانشهای مبدأ و معاد است که این بندهٔ شایسته به شیوهای کامل و رسا به برادر نادانش آموخت؛ برادری که حتی نمیدانست چیزی را میتوان با دفن کردن از دیدهها پنهان ساخت، تا آنکه این کار را از کلاغ فراگرفت. همچنین او هنگام سخن گفتن با برادرش نگفت: «اگر تو بخواهی مرا بکشی، من خود را در برابرت تسلیم میکنم، از خود دفاع نخواهم کرد و جلوی کشتهشدنم را نمیگیرم»، بلکه فقط گفت: «من دست به کشتن تو نمیزنم».
بحث روایی
تفسیر آیههای ۲۷ تا ۳۲ با هم
در تفسیر عیاشی از هشام بن سالم از حبیب سجستانی از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که دو پسر آدم قربانی را پیشکش کردند و از یکی از آن دو پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد—فرمود: از هابیل پذیرفته شد و از قابیل پذیرفته نشد—از این رو حسادت شدیدی به قابیل دست داد و بر هابیل ستم روا داشت و پیوسته در کمین او بود و خلوتگاهش را میجست تا آنکه در جایی دور از آدم به او دست یافت؛ پس بر او پرید و او را کشت؛ و داستان آن دو همان شد که خداوند در کتابش از گفتوگوی میان آن دو پیش از کشتنش خبر داده است، تا پایان حدیث. ادامه در متن کامل
میگویم: این روایت از نیکوترین روایتهای واردشده دربارهٔ این داستان است. این روایتی طولانی است که امام (ع) در آن، به دنیا آمدن هبةالله (شیث) را پس از این ماجرا برای آدم و وصیت آدم به او و استمرار داشتن امر وصایت در میان پیامبران را یاد میکند، و ما انشاءالله آن را در جای مناسبش نقل خواهیم کرد. ادامه در متن کامل
و بدان آنچه روایات دربارهٔ نام این دو پسر ضبط کردهاند، «هابیل» و «قابیل» است، و آنچه در توراتِ رایج آمده، «هابیل» و «قایین» است. ادامه در متن کامل
و در تفسیر قمی آمده است که گفت: پدرم از حسن بن محبوب، از هشام بن سالم، از ابوحمزهٔ ثمالی، از ثُوَیر بن ابیفاخته روایت کرده است که گفت: شنیدم علی بن الحسین (ع) برای مردانی از قریش حدیث میگفت و میفرمود: هنگامی که دو پسر آدم قربانی تقدیم کردند، یکی از آن دو فربهترین قوچی را که در نگهداریِ خود داشت پیشکش کرد و دیگری دستهای از خوشههای گندم را پیشکش نمود؛ پس از صاحبِ قوچ که هابیل بود پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۳۰ و ۳۱ با هم
پس نفْسش کشتن برادرش را برای او رام و آسان کرد، ولی نمیدانست چگونه او را بکشد؛ تا آنکه ابلیس آمد و به او یاد داد و گفت: «سرش را میان دو سنگ بگذار و سپس آن را بکوب و خرد کن.» چون او را کشت، ندانست با جسد او چه کند. در این هنگام دو کلاغ آمدند و به جان هم افتادند و با یکدیگر جنگیدند تا یکی از آن دو دیگری را کشت. سپس آن کلاغی که زنده مانده بود با چنگالهایش زمین را کند و همتایش را در آن دفن کرد. قابیل گفت: «يا ويلتا أ عجزت-أن أكون مثل هذا الغراب-فأواري سوأة أخي فأصبح من النادمين» (ای وای بر من! آیا درمانده شدم از اینکه مانند این کلاغ باشم تا پیکر برادرم را بپوشانم؟) و از پشیمانان شد. پس گودالی برای او کند و او را در آن به خاک سپرد، و این سنّتی شد که مردگان را دفن میکنند.
قابیل نزد پدرش بازگشت و آدم هابیل را همراه او ندید. پس به او فرمود: «پسرم را کجا گذاشتی؟» قابیل به او گفت: «مگر مرا چوپان و نگهبان او فرستاده بودی؟» آدم فرمود: «همراه من به جایگاه قربانی بیا.» و در دلِ آدم نسبت به آنچه قابیل انجام داده بود احساسی ناگوار پدید آمد. چون به جایگاه قربانی رسید، کشته شدنِ او برایش آشکار گردید. پس آدم آن زمینی را که خون هابیل را پذیرفته بود لعنت کرد، و به آدم فرمان داده شد که قابیل را لعنت کند. و از آسمان به قابیل ندا رسید: «ملعون شدی همانگونه که برادرت را کشتی!» و به همین دلیل است که زمین خون را نمینوشد.
تفسیر آیههای ۲۷ تا ۳۲ با هم
آدم بازگشت و چهل شبانهروز بر هابیل گریست. چون بیتابیاش بر او شدت یافت، این ماجرا را به درگاه خدا شکوه کرد. ادامه در متن کامل
میگویم: این روایت از میانهترین روایتهای واردشده دربارهٔ این داستان و رخدادهای پس از آن است؛ با این حال، متنش از آشفتگی و تشویش خالی نیست؛ چراکه ظاهرش نشان میدهد قابیل هابیل را به قتل تهدید کرد، ولی نمیدانست چگونه بکشد! ادامه در متن کامل
و بدان که دربارهٔ این داستان، روایتهای فراوانی با مضامین گوناگون و شگفت آمده است؛ مانند روایتی که میگوید: خداوند قوچ هابیل را برگرفت و آن را چهل پاییز (چهل سال) در بهشت ذخیره نمود، سپس آن را فدیهٔ اسماعیل قرار داد و ابراهیم آن را ذبح کرد! ادامه در متن کامل
...اینکه هابیل خود را تسلیم قابیل کرد و پروا داشت از اینکه دست به سوی برادرش بگشاید؛ و روایتی که میگوید: چون قابیل برادرش را کشت، خداوند یکی از پاهایش را تا رانش از روز قتل تا روز قیامت بست و چهرهاش را به سمت راست گرداند؛ هر جا بچرخد، در زمستان حصاری از برف بر گرد او میچرخد و در تابستان حصاری از آتش، و هفت فرشته… ادامه در متن کامل
در شریعت آنان چنین بود که هرگاه کسی قصد جان دیگری را میکرد، او را به حال خود و خواستهاش وامیگذاشت، بیآنکه در برابرش مقاومت کند؛ و روایاتی دیگر از این قبیل. ادامه در متن کامل
اینها و مانند اینها روایاتی هستند از طُرق و سندهایی که بیشتر یا همهٔ آنها ضعیف است. ادامه در متن کامل
و در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابیشیبه از عمر روایت کرده است که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «يَعْجُزُ أَحَدُكُمْ أَتَاهُ الرَّجُلُ أَنْ يَقْتُلَهُ أَنْ يَقُولَ هَكَذَا؟» — و یکی از دستانش را بر دیگری نهاد — «فَيَكُونُ كَالْخَيْرِ مِنِ ابْنَيْ آدَمَ، وَإِذَا هُوَ فِي الْجَنَّةِ وَإِذَا قَاتِلُهُ فِي النَّارِ»؛ (آیا هرگاه کسی برای کشتن یکی از شما بیاید، ناتوان است از اینکه چنین کند؟ ادامه در متن کامل
میگویم: این روایت از روایات مربوط به فتنههاست؛ روایاتی که بسیارند و سیوطی بیشتر آنها را در کتاب «الدر المنثور» آورده است، ادامه در متن کامل
مانند روایتی که از بیهقی از ابوموسی از پیامبر (ص) نقل کرده است که فرمود: «اكْسِرُوا سَيْفَكُمْ» — یعنی در زمان فتنه — «وَاقْطَعُوا أَوْتَارَكُمْ وَالْزَمُوا أَجْوَافَ الْبُيُوتِ، وَكُونُوا فِيهَا كَالْخَيْرِ مِنِ ابْنَيْ آدَمَ»؛ (شمشیرهایتان را بشکنید — یعنی در فتنه — و زههای کمانتان را ببُرید و در کنج خانهها بنشینید، و در آن فتنه همچون آن برادرِ بهتر از میان دو فرزند آدم باشید). ادامه در متن کامل
و مانند آنچه از ابنجریر و عبدالرزاق از حسن نقل کرده که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «إِنَّ ابْنَيْ آدَمَ ضُرِبَا مَثَلًا لِهٰذِهِ الْأُمَّةِ — فَخُذُوا بِالْخَيْرِ مِنْهُمَا»؛ (همانا دو فرزند آدم برای این امت مَثَل زده شدهاند؛ پس راه آن برادرِ بهتر را در پیش گیرید)، و روایاتی دیگر از این دست. ادامه در متن کامل
ظاهر این روایات با داوریِ خردِ سلیم که با احادیث صحیحِ فرماندهنده به دفاع از جان و یاری رساندن به حق پشتیبانی میشود، ناسازگار است؛ در حالی که خدای متعال میفرماید: «وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمٰا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَی الْأُخْریٰ فَقٰاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی… ادامه در متن کامل
افزون بر اینکه همهٔ این روایات، سخن خدای متعال را در این داستان که از زبان هابیل حکایت میکند: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مٰا أَنَا بِبٰاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ» (اگر دستت را به سوی من دراز کنی تا مرا بکشی، من دستم را به سوی تو دراز نمیکنم تا تو را بکشم) بدین صورت معنا میکنند که هابیل خود را تسلیم برادرش کرد تا او را بکشد و از دفاع خودداری ورزید؛ در حالی که پیشتر دانستی این سخن چه اشکالی دارد. ادامه در متن کامل
از دیگر مواردی که مایهٔ بدگمانی به این روایات میشود آن است که از کسانی روایت شدهاند که در فتنهٔ محاصرهٔ خانهٔ عثمان (فتنهٔ دار) و در جنگهای علی (ع) با معاویه، خوارج، و طلحه و زبیر از یاری حق بازنشستند و گوشهنشینی برگزیدند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۲۷ تا ۳۱ با هم
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنعساکر از حضرت علی (ع) روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمود: «بدمشق جبل یقال له:«قاسِيون»فِیه قتل ابن آدم أخاه» (در دمشق کوهی است به نام «قاسیون» که در آنجا فرزند آدم برادرش را کشت). ادامه در متن کامل
میگویم: سند این روایت بد نیست، جز اینکه ابنعساکر از طریقی از کعبالاحبار نقل کرده که گفت: «إن الدم الذِي علَى جبل قاسِيون هو دم ابن آدم» (خونی که بر کوه قاسیون است، همان خون فرزند آدم است)؛ و به طریقی دیگر از عمرو بن خَبیر شعبانی روایت کرده که گفت: همراه کعبالاحبار بر کوه «دِير مُرّان» بودم، پس او شیاری روان در کوه… ادامه در متن کامل
این دو روایت نشان میدهند که در آنجا اثری ماندگار وجود داشته و ادعا میشده که خون هابیلِ مقتول است. ادامه در متن کامل
و در کتاب «الدر المنثور»، احمد، بخاری، مسلم، ترمذی، نسائی، ابنماجه، ابنجریر و ابنمنذر از ابنمسعود روایت کردهاند که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: «لا تقتل نفس ظلما إلا كان علَى ابن آدم الأول كفل من دمها-لأنه أول من سن القتل» (هیچ انسانی به ستم کشته نمیشود مگر اینکه بهرهای از [گناهِ] خونش بر عهدهٔ نخستین فرزند آدم [قابیل] خواهد بود؛ چرا که او نخستین کسی بود که قتل را پایهگذاری کرد). ادامه در متن کامل
میگویم: این مضمون از طریقهای دیگری نیز در روایات اهلسنت و شیعه نقل شده است. ادامه در متن کامل
بحث علمی و تطبیقی) [در تطبیق داستان دو پسر آدم با آنچه در تورات آمده است
تفسیر آیههای ۲۷ تا ۳۲ با هم
در باب چهارم از سِفر پیدایش تورات، عین عبارت چنین است: «(1)و عرف آدم حواء امرأته فحبلت و ولدت قايين-و قالت اقتنيت رجلا من عند الرب(2)ثم عادت فولدت أخاه هابيل-و كان هابيل راعيا للغنم-و كان قايين عاملا في الأرض(3)و حدث من بعد أيام-أن قايين قدم من أثمار الأرض قربانا للرب(4)و قدم هابيل أيضا من أبكار غنمه و من سمانها-فنظر الرب إلى هابيل و قربانه(5)و لكن إلى قايين و قربانه لم ينظر-فاغتاظ قايين جدا و سقط وجهه(6)فقال الرب لقايين لما ذا اغتظت و لما ذا سقط وجهك(7)إن أحسنت أ فلا رفع-و إن لم تحسن فعند الباب خطيئة رابضة-و إليك اشتياقها و أنت تسود عليها-»؛ [(۱) و آدم همسرش حوا را شناخت (با او همبستر شد)؛ پس باردار شد و قائن (قابیل) را به دنیا آورد و گفت: «مردی از جانب پروردگار به دست آوردم.» (۲) سپس دوباره برادرش هابیل را به دنیا آورد، و هابیل چوپانِ گوسفندان بود و قائن بر روی زمین کار میکرد (کشاورز بود). ادامه در متن کامل
«(8)و كلم قايين هابيل أخاه و حدث إذ كانا في الحقل-أن قايين قام على هابيل أخيه و قتله(9)فقال الرب لقايين أين هابيل أخوك-فقال لا أعلم أ حارس أنا لأخي(10)فقال ما ذا فعلت صوت دم أخيك صارخ إلي من الأرض(11)فالآن ملعون أنت من الأرض التي فتحت فاها لتقبل دم أخيك من يدك(12)متى عملت الأرض لا تعود تعطيك قوتها تائها و هاربا تكون في الأرض(13)فقال قايين للرب ذنبي أعظم من أن يتحمل(14)إنك قد طردتني اليوم عن وجه الأرض-و من وجهك أختفي و أكون تائها و هاربا في الأرض فيكون كل من وجدني يقتلني(15)فقال له الرب لذلك كل من قتله قايين-فسبعة أضعاف ينتقم منه-و جعل الرب لقايين علامة لكي لا يقتله كل من وجده(16)فخرج قايين من لدن الرب-و سكن في أرض نود شرقي عدن،انتهى»؛ [(۸) و قائن با برادرش هابیل سخن گفت، و هنگامی که در کشتزار بودند چنان شد که قائن بر برادرش هابیل برخاست و او را کشت. ادامه در متن کامل
[یادداشت منبع: ۱) از توراتِ عربیِ چاپ کمبریج در سال ۱۹۳۵ نقل شده است]. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۲۷ تا ۳۱ با هم
و آنچه در قرآن از داستان آن دو آمده، این سخن خدای متعال است: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (27) لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ(28) إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ وَ ذَلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ (29) فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ(30) فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ(31)» (… ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۲۷ تا ۳۲ با هم
اکنون بر توست در آنچه داستان در بر دارد، آنگونه که تورات بیان کرده و آنگونه که قرآن روایت نموده است، بیندیشی؛ سپس آن دو را با یکدیگر مقایسه کنی و آنگاه هر گونه که میخواهی داوری نمایی. ادامه در متن کامل
نخستین چیزی که از متن تورات برایت آشکار میشود این است که پروردگار متعال را موجودی زمینی به صورت انسانی دانسته است که با مردم معاشرت میکند، به سود یا زیان آنان حکم میراند همانگونه که انسانی در میان مردم حکم میکند، به انسان نزدیک میشود و انسان به او نزدیک میگردد و با او سخن میگوید همانگونه که فردی با دیگری چنین میکند، سپس با دور شدن و غیبت، از دید او پنهان میشود؛ به طوری که فردِ دور و ناپیدا را نمیبیند همانگونه که فرد نزدیک و حاضر را میبیند. ادامه در متن کامل
همچنین لازمهٔ داستانی که در تورات آمده این است که انسان در آن روزگار در حال گفتوگوی رودررو و حضور در پیشگاه خدای پاک و منزه زندگی میکرد؛ سپس خداوند از قائن (قابیل) یا از او و مانندانش پوشیده شد و دیگران بر همان حال پیشین خود باقی ماندند؛ با اینکه برهانهای قاطع دلالت دارند بر اینکه انسان نوعی یگانه با افرادی همسان است که در دنیا زندگیِ دنیوی و مادی دارد، و خدای بزرگمرتبه از آراستگی به صفات و حالات ماده پیراسته، و از پذیرش عوارض امکان (ویژگیهای موجودات امکانی) و پیشامدهای نقص و دگرگونی پاک و منزه است؛ و این همان حقیقتی است که قرآن بیان میدارد. ادامه در متن کامل
اما قرآن این داستان را بر پایهٔ همسانیِ افراد نوع انسان بازگو میکند؛ جز اینکه به دنبال ماجرای قتل، داستان فرستادن کلاغ را میآورد و از این حقیقت پرده برمیدارد که کمال انسان تدریجی است و او پیشرفت خود را در پلههای کمال زیستی بر پایهٔ حس و اندیشه بنا مینهد. ادامه در متن کامل
سپس گفتوگوی دو برادر را نقل میکند و از زبان مقتول، برجستهترین معارف فطری انسانی و اصول معارف دینی یعنی توحید، نبوت و معاد را بازگو میفرماید؛ آنگاه مسئلهٔ تقوا و ستم را مطرح میسازد که دو اصل حاکم و کارساز در تمام قوانین الهی و احکام شرعیاند؛ و سپس عدالت الهی را در پذیرش و ردّ اعمال و پاداش و کیفر اخروی بیان میکند. ادامه در متن کامل
سپس پشیمانیِ قاتل پس از کارش و زیانکاریِ او را در دنیا و آخرت بیان میدارد، و پس از همهٔ اینها روشن میسازد که جنایت قتل از چنان جایگاه سنگینی برخوردار است که اگر بر یک تن واقع شود، گویی بر همهٔ انسانها واقع شده است، و هرکس انسانی را زنده بدارد، گویی همهٔ مردم را زنده داشته است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۳۱ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۵، صفحهٔ ۲۹۸ تا ۳۲۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/31/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوٰارِي سَوْأَهَ أَخِيهِ» (پس خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را میکاوید تا به او نشان دهد چگونه پیکر برادرش را بپوشاند). «بحث»، جستوجوی چیزی در خاک است؛ سپس گفته میشود: «بَحَثْتُ عَنِ الأمرِ بَحْثاً» (دربارهٔ آن موضوع جستوجو و کاوش کردم)؛ در مجمعالبیان چنین آمده است. و «موارات» عبارت است از:
پوشاندن، و واژهٔ «تواری» بهمعنای پنهانشدن، و «وراء» بهمعنای پشتسرِ هر چیز، از همین ریشه است. و «سوأة» هر چیزی است که انسان دیدنش را ناخوش بدارد (پیکر بیجان، شرمگاه).
و «ویل» بهمعنای هلاکت است؛ و «یا ویلتا» کلمهای است که هنگام پیشآمدن هلاکت گفته میشود (ای وای بر من). و «عجز» (ناتوانی) نقطهٔ مقابل استطاعت و توانمندی است.
سیاق آیه نشان میدهد که قاتل مدتی در کار خود سرگردان مانده بود و بیم داشت دیگران از ماجرا آگاه شوند و چارهای نمییافت تا به پیکر او دست پیدا نکنند، تا آنکه خداوند کلاغ را برانگیخت. اگر برانگیختن کلاغ و کاویدن زمین توسط آن، با کشتن برادرش همزمان یا نزدیک به هم بود، وجهی برای این سخنِ او نبود که: « يٰا وَيْلَتيٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هٰذَا الْغُرٰابِ» (ای وای بر من! آیا ناتوان شدم از اینکه مانند این کلاغ باشم؟!).
همچنین از سیاق عبارت چنین برمیآید که کلاغ پس از کاویدن زمین، چیزی را در آن به خاک سپرد؛ زیرا ظاهر کلام این است که کلاغ در پی نشان دادنِ شیوهٔ پوشاندن جسد بود، نه فقط نشان دادنِ چگونگی کاویدن زمین. صرفِ کاویدن زمین شیوهٔ پنهان کردن را به او یاد نمیداد، در حالی که او در سادگیِ فهمش حتی هنوز متوجه خودِ کاویدن هم نشده بود؛ پس چگونه ممکن بود از کاویدن زمین به پوشاندن جسد پی ببرد، در حالی که هیچ تلازمی میان این دو نیست؟ او تنها زمانی به معنای پوشاندن جسد پی برد که دید کلاغ زمین را کاوید و سپس چیزی را در آن پنهان ساخت.
در میان پرندگان، عادت کلاغ این است که بخشی از شکارش را با پنهان کردن در دل خاک برای خود ذخیره میکند؛ در حالی که برخی دیگر از پرندگان که از دانه و مانند آن تغذیه میکنند، اگر هم گاهی زمین را بکاوند، برای دستیافتن به دانهها و کرمهاست، نه برای دفن کردن و اندوختن.
آنچه پیشتر گذشت مبنی بر بازگرداندن ضمیر فاعلی در «لِيُرِيَهُ» (تا به او نشان دهد) به کلاغ، همان معنای ظاهر از کلام است؛ زیرا کلاغ مرجع نزدیکترِ ضمیر است. و چه بسا گفته شده که ضمیر به خدای پاک و منزه بازمیگردد؛ این سخن نیز بیاشکال است، ولی خالی از اندکی دوری نیست، و در هر دو صورت معنا درست است. اما این سخن او که: « قٰالَ يٰا وَيْلَتيٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هٰذَا الْغُرٰابِ» (گفت: ای وای بر من! آیا ناتوان بودم از اینکه مانند این کلاغ باشم...)، از این رو بود که تدبیر کلاغ را برای پنهان کردن آسان یافت؛ چرا که دریافت خودش نیز توانایی انجام کاری مانند کار کلاغ را دارد، یعنی کاویدن زمین و سپس پوشاندن جسد به وسیلهٔ آن، زیرا پیوند میان کاویدن و پوشاندن آشکار است. در این هنگام، بر فایدهای که از دست داده بود افسوس خورد و از کوتاهیاش در اندیشیدن به راهِ پوشاندن جسد پشیمان شد، تا آنجا که برایش روشن گشت کاویدن زمین نزدیکترین راه به این مقصود است؛ پس این پشیمانی را با این سخن آشکار ساخت: « يٰا وَيْلَتيٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هٰذَا الْغُرٰابِ فَأُوٰارِيَ سَوْأَهَ أَخِي» (ای وای بر من! آیا ناتوان شدم از اینکه مانند این کلاغ باشم تا پیکر برادرم را بپوشانم؟). این کلام، گفتوگویی درونی میان او و خودش به شیوهٔ پرسش انکارآمیز است؛ و معنای آن این است که با انکار از خود بپرسد: «آیا درمانده شدی از اینکه مانند این کلاغ باشی و پیکر برادرت را بپوشانی؟» و پاسخ داده شود: «نه!» سپس بار دیگر با پرسشی انکارآمیز پرسیده شود: «پس چرا از آن غافل شدی و با اینکه این راه آشکار بود، به آن دست نیازیدی و بیهیچ دلیلی خودت را در این مدت به رنج افکندی؟» و برای این پرسش پاسخی نیست، و پشیمانی نیز در همینجاست؛ چرا که پشیمانی حالتی روحی و اندوهی باطنی است که هنگامی به انسان دست میدهد که میبیند در بهرهگیری از اسبابی که از دست رفتنِ منفعتی یا رسیدنِ زیانی را در پی داشته کوتاهی کرده است؛ یا اگر بخواهی بگو: پشیمانی همان اندوهی است که از یادآوریِ کوتاهی در بهرهبرداری از یکی از امکانها به انسان دست میدهد.
و این همان حال و روز انسان است هرگاه ستمهایی مرتکب شود که خوش ندارد مردم از آن آگاه شوند؛ زیرا اینگونه رفتارها را جامعه با نظام جاری و پیوستهای که میان اجزای آن برقرار است برنمیتابد. از این رو ناگزیر اثرِ این کارهای ناسازگار با نظام جامعه آشکار خواهد شد، هرچند در آغازِ پیدایش بر مردم پوشیده بماند. انسان ستمکار و مجرم میخواهد نظام را به پذیرش کار خود وادار کند، در حالی که پذیرای آن نیست؛ درست مانند آنکه کسی زهری بخورد یا بنوشد و بخواهد دستگاه گوارش او آن را هضم کند، در حالی که هضمکنندهٔ آن نیست؛ چنین سمّی گرچه ممکن است به درون راه یابد، اما سرآمدی دارد که از آن تخلف نمیکند و کمینگاهی دارد که از آن درنمیگذرد؛ و بهراستی پروردگار تو در کمینگاه است.
در این هنگام است که کاستیِ تدبیر انسان در آنچه باید مراقب و نگهبانش میبود، بر او آشکار میشود و از همین رو پشیمان میگردد؛ و اگر بازگردد و این یکی را سامان دهد، جای دیگری تباه میشود و کار همواره بر همین منوال خواهد بود تا آنکه خداوند او را در پیشگاه همگان رسوا سازد.
با بیانی که گذشت روشن شد که این سخن: « فَأَصْبَحَ مِنَ النّٰادِمِينَ» (پس از پشیمانان شد)، اشاره به پشیمانی او از نپوشاندن پیکر برادرش دارد؛ و چه بسا بتوان گفت مراد از آن، پشیمانیاش از اصلِ کشتن بوده است، که این احتمال نیز دور نیست.
گفتاری دربارهٔ معنای احساس و تفکر
این بخش از داستان دو فرزند آدم، یعنی کلام خدای متعال که میفرماید: «فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوٰارِي سَوْأَهَ أَخِيهِ قٰالَ يٰا وَيْلَتيٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هٰذَا الْغُرٰابِ فَأُوٰارِيَ سَوْأَهَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النّٰادِمِينَ» (مائده: ۳۱؛ «پس خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را میکاوید تا به او نشان دهد چگونه پیکر برادرش را بپوشاند. گفت: ای وای بر من! آیا ناتوان بودم از اینکه مانند این کلاغ باشم تا پیکر برادرم را بپوشانم؟ پس از پشیمانان شد»)، تنها آیهای در قرآن است که در نوع خود بینظیر است؛ و وضعیت انسان را در بهرهگیری از حس مجسم میکند؛ اینکه انسان ویژگیهای پدیدهها را از راه حس به دست میآورد، سپس با اندیشیدن در آنها به هدفها و مقاصد خود در زندگی میرسد؛ درست همانگونه که پژوهشهای علمی اثبات میکنند که دانشها و شناختهای انسان به حس منتهی میشوند، برخلاف دیدگاه کسانی که به نظریهٔ یادآوری (تذکر) و علم فطری باور دارند.
توضیح آن اینکه اگر وضعیت انسان را در صورتهای علمیاش—اعم از تصور یا تصدیق، جزئی یا کلی، و با هر کیفیتی که علوم و ادراکات او دارند—بررسی کنی، خواهی دید که حتی اگر نادانترین مردم و کمفهمترین و کماستعدادترینِ آنان در اندیشه باشد، صورتهای بسیار و دانشهای فراوانی نزد خود دارد که به شمارش درنمیآیند، بلکه جز پروردگار جهانیان کسی نمیتواند آنها را به شمار آورد.
و با وجود فراوانی و بیرون بودنِ این معلومات از دایرهٔ شمارش و محاسبه، از امور مشهود و محسوس این است که در طول زندگی انسان در دنیا پیوسته افزایش و رشد مییابند. اما اگر به گذشته بازگردیم، میبینیم که آنها مرحلهبهمرحله کاهش مییابند تا آنکه به صفر میرسند و انسان به حالتی برمیگردد که هیچ دانشی بالفعل ندارد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: « عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ» (علق: ۵؛ «به انسان آنچه را نمیدانست آموخت»).
مقصود از آیه این نیست که خداوند فقط آنچه را انسان نمیدانسته به او میآموزد و انسان در دانشی که دارد از آموزش پروردگارش بینیاز است؛ زیرا بدیهی است که علم در وجود انسان—از هر نوعی که باشد—برای راهنمایی او به سوی چیزهایی است که به کمال وجودیاش میانجامد و در زندگی از آن سود میبرد. همان مقصدی که پدیدههای بیجان با انگیزهها و رانشهای طبیعی به سوی آن میروند، موجودات زنده—از جمله انسان—با نور علم به سویش حرکت میکنند و هدایت مییابند؛ بنابراین، علم از مصادیق هدایت است.
و خدای پاک و منزه مطلقِ هدایت را به خود نسبت داده و فرموده است: « اَلَّذِي أَعْطيٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَديٰ» (طه: ۵۰؛ «همان کسی که به هر چیزی آفرینشِ درخورِ آن را داد، سپس هدایتش کرد»)، و فرموده است: «اَلَّذِي خَلَقَ فَسَوّٰي وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدىٰ» (اعلی: ۲-۳؛ «همان کسی که آفرید و سامان بخشید، و آنکه اندازه نهاد و هدایت کرد»).
و نیز دربارهٔ هدایت از راه حس و اندیشه فرموده است: « أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» (نمل: ۶۳؛ «یا کیست که شما را در تاریکیهای خشکی و دریا هدایت میکند؟»). بخشی از سخن پیرامون معنای هدایت در مباحث پیشین گذشت. خلاصه آنکه، از آنجا که هر دانشی هدایت است و هر هدایتی از سوی خداست، پس هر دانشی برای انسان، بر اثر آموزش خدای متعال است.
و نزدیک به سخن او که میفرماید: « عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ» (علق: ۵؛ «به انسان آنچه را نمیدانست آموخت»)، این فرمودهٔ اوست: «وَ اللّٰهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَهَ» (نحل: ۷۸؛ «و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید، و برای شما گوش و دیدگان و دلها قرار داد»).
تأمل در وضعیت انسان و تدبر در آیات کریمه بیانگر آن است که دانش نظریِ انسان—یعنی شناخت ویژگیهای اشیا و معارف عقلیِ حاصل از آن—از حس آغاز میشود؛ پس خداوند ویژگیهای اشیا را از راه حس به او میآموزد؛ همانطور که این کلام او بر این معنا دلالت میکند: « فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوٰارِي سَوْأَهَ أَخِيهِ» (مائده: ۳۱؛ «پس خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را میکاوید تا به او نشان دهد چگونه پیکر برادرش را بپوشاند...»).
پس نسبتدادنِ فرستادن کلاغ به خدای پاک و منزه برای نشاندادن چگونگی پوشاندن [جسد]، عیناً همان نسبتدادنِ آموزشِ چگونگی پوشاندن به خودِ اوست. هرچند کلاغ درنمییافت که خدای پاک و منزه او را برانگیخته است، و فرزند آدم نیز نمیدانست مدبری هست که اندیشه و یادگیری او را سامان میدهد، و سبببودنِ کلاغ و کاویدن زمین برای یادگیری او در نگاه ظاهری سببیتی اتفاقی بود—همانند دیگر سببهای اتفاقی که راههای تدبیر معاش و معاد (سامانبخشی به زندگی دنیا و آخرت) را به انسان میآموزد—، اما حقیقت این است که خدای پاک و منزه انسان را آفرید و برای هدف زندگیاش، او را به سوی کمال علم پیش برد؛ و جهان هستی را چنان منظم ساخت که از راه برخوردها و تماسهای گوناگون میان انسان و اجزای جهان، او را به کمال علمی برساند، تا انسان از این راه، آنچه را برای رسیدن به اهداف و مقاصد زندگیاش لازم دارد بیاموزد. بنابراین خدای پاک و منزه است که کلاغ و دیگر موجودات را به کاری وامیدارد تا انسان از آن چیزی بیاموزد؛ پس آموزگار واقعی انسان اوست.
و این معنا در قرآن نظایری دارد؛ مانند سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ مٰا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوٰارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّٰا عَلَّمَكُمُ اللّٰهُ» (مائده: ۴)؛ «و آنچه به حیوانات شکاری آموختهاید، در حالی که از آنچه خدا به شما یاد داده به آنها میآموزید»؛ که در آن، دانشی را که خود میدانستند و به حیوانات یاد میدادند، از آموختههای خدا شمرده است، در حالی که آن را از دیگران آموخته بودند یا با اندیشهٔ خویش پدید آورده بودند؛ و سخن دیگر خدای متعال که میفرماید: « وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّٰهُ» (بقره: ۲۸۲)؛ «و از خدا پروا کنید و خدا به شما آموزش میدهد»، در حالی که آنان در واقع احکام را از رسول خدا میآموختند؛ و سخن دیگر خدای متعال که میفرماید: « وَ لاٰ يَأْبَ كٰاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمٰا عَلَّمَهُ اللّٰهُ» (بقره: ۲۸۲)؛ «و هیچ نویسندهای نباید از نوشتن، آنگونه که خدا به او آموخته است، خودداری کند».
در حالی که نویسنده نیز آنچه را بلد است تنها از راه آموزشدیدن نزد نویسندهای دیگر مانند خود آموخته است. با این همه، تمام این موارد اموری است که در نظام آفرینش و تدبیر هستی هدفگذاری شدهاند؛ بنابراین، سود و فایدهٔ دانشی که از این سببها به دست میآید و انسان به وسیلهٔ آن کمال مییابد، در حقیقت خدای پاک و منزه است که با این سببها آن را آموزش میدهد، درست همانطور که آموزگاری انسانی با سخن و تلقین آموزش میدهد و نویسندهای از آدمیان، برای نمونه، با گفتار و قلم به دیگری میآموزد.
و این قاعده در تمام اموری که در جهان اسباب به خدای متعال نسبت داده میشود جاری است؛ چراکه خدای متعال آفرینندهٔ هر پدیدهای است، و میان او و آفریدهاش سببهایی در کار است که در ظاهر سبب به شمار میروند و ابزارها و وسایل پیدایش آن چیز هستند؛ یا اگر بخواهی بگو: آنها از شرایط وجود پدیدهای هستند که هستیاش از هر سو به اسباب پیوند خورده است. برای نمونه، از شرایط وجود زیدی «الذي ولده عمرو و هند» (که فرزند عمرو و هند است) این است که پیش از او عمرو و هند و ازدواج و پیوند زناشویی میان آن دو تحقق یافته باشد، وگرنه آن زیدِ فرضی به وجود نمیآمد؛ و از شرایط «الإبصار بالعين الباصرة» (دیدن با چشم بینا) این است که پیش از آن چشم بینایی باشد، و همینگونه است در موارد دیگر.
پس هر کس گمان کند که با نفی و نادیدهگرفتنِ اسباب، خدای پاک و منزه را یکتا دانسته، و پنداشته باشد که این کار در اثبات قدرت مطلق او و نفی ناتوانی از ساحت او رساتر است، و بپندارد که اثبات ضرورتِ واسطهشدنِ اسباب، سخن از آن است که خدای متعال در آفرینش به پیمودن راهی خاص مجبور بوده و فاقد اختیار است، بیآنکه خود بداند دچار تناقض شده است.
خلاصه آنکه خدای پاک و منزه است که ویژگیهای چیزهایی را که حواس انسان به نوعی به آنها دست مییابد، از راه همین حواس به او آموخت؛ سپس هرچه را در زمین و آسمان است یکسره برای او رام و مسخر فرمود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: « وَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ» (جاثیه: ۱۳)؛ «و آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است، که همه از اوست، برای شما رام کرد».