وَمَآ أَرۡسَلۡنَا مِن قَبۡلِكَ إِلَّا رِجَالٗا نُّوحِيٓ إِلَيۡهِمۡۖ فَسۡـَٔلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلذِّكۡرِ إِن كُنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ
و پیش از تو جز مردانی را که به آنان وحی میکردیم [به رسالت] نفرستادیم؛ پس اگر نمیدانید، از اهل ذکر (دانایان کتابهای آسمانی) بپرسید.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۴۳ و ۴۴ با هم
به همین اعتبار نیز قرآن، وحی پیامبری و کتابهای نازلشده بر پیامبران را «ذکر» نامیدهاند، و آیهها در این باره بسیار است و نیازی به آوردنشان در اینجا نیست. خدای پاک و منزه در آیهٔ بعد نیز خودِ قرآن را «ذکر» نامیده است.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۴۳ و ۴۴ با هم
و در تفسیر برهان از برقی به سندش از عبدالکریم بن ابیدَیلم از امام صادق (ع) روایت شده است که دربارهٔ این سخن پروردگار که یادش گرامی باد: « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید)، فرمود: «کتاب همان ذکر است و اهلِ آن، آل محمد (ع) هستند. خدای عزوجل به پرسش از آنان فرمان داده و به پرسش از نادانان فرمان نداده است؛ و خدای عزوجل قرآن را ذکر نامید، پس تبارک و تعالی فرمود: « وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (و این ذکر [قرآن] را به سوی تو نازل کردیم تا برای مردم آنچه را به سویشان نازل شده روشن سازی و امید که بیندیشند؛ نحل: ۴۴)، و خدای متعال فرمود: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ » (و همانا این [قرآن] برای تو و قومت یادآوری و شرافتی است و بهزودی بازخواست خواهید شد؛ زخرف: ۴۴)».
میگویم: این استدلالی است بر اینکه ایشان اهل ذکر هستند، با این بیان که ذکر همان قرآن است و آنان اهلِ آن هستند، زیرا قوم و خویشاوندان پیامبر خدا (ص) میباشند؛ و دو آیهٔ پایان سخن برای شاهد آوردن بر همین مطلب است، چنانکه در روایات دیگر نیز به آن تصریح شده است؛ و در معنای این روایت، احادیث دیگری نیز وجود دارد.
تفسیر آیهٔ ۴۳ سورهٔ نحل، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۲، صفحهٔ ۲۵۶ تا ۲۸۶ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/16/43/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ » (و پیش از تو [نیز برای رسالت] نفرستادیم مگر مردانی از بشر را که به آنان وحی میکردیم؛ پس اگر خود نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید). این آیه بازگشت دوبارهای است به بیان چگونگی فرستادن پیامبران و نازل کردن کتابها، تا برای مشرکان روشن شود که دعوت دینی چیزی جز دعوتی عادی نبوده است؛ دعوتی از سوی مردانی از جنس بشر که به آنان وحی میشده و مردم را به آنچه صلاح دنیا و آخرتشان در آن است فرامیخواندهاند.
و اینکه هیچیک از پیامبران ادعا نکرده و در هیچ کتابی از کتابهای شرایع نیز ادعا نشده است که دعوت دینی، جلوهگر شدنِ قدرت غیبیِ مسلط بر همهچیز، و ارادهٔ تکوینی برای برهم زدن نظام جاری و نقض و ابطالِ سنّت اختیار است؛ تا کسی از مشرکان بگوید: « لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ » (اگر خدا میخواست، ما چیزی جز او را نمیپرستیدیم...) و سخنانی از این دست.
بر این اساس، سخن خدای سبحان که فرمود: « وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ » (و پیش از تو جز مردانی را که به آنان وحی میکردیم نفرستادیم)، برای این آورده شده است که رسالت را در انسانهای عادی منحصر کند؛ مردانی که به آنان وحی میشود؛ در برابر آنچه مشرکان ادعا میکردند که رسالت اگر باشد، باید نقض نظام طبیعت و باطل کردن اختیار و توانمندیِ انسان باشد.
از اینجا نادرستی سخن گروهی از مفسران روشن میشود که گفتهاند: این آیه برای رد مشرکان قریش آمده است؛ زیرا آنان میپنداشتند بشر شایستگی رسالت را ندارد و رسالت اگر هم وجود داشته باشد، از شئون فرشتگان است؛ ازاینرو، این آیه خبر میدهد که سنت الهی بر پایهٔ اقتضای حکمت بر این جاری شده است که برای دعوت دینی، تنها مردانی از جنس بشر برانگیخته شوند که معارف و فرمانها و نهیها به آنان وحی میگردد.
دلیل نادرستی این برداشت آن است که سیاق آیات با آن سازگار نیست، و پیش از این نیز در سخن، یادی از این ادعای مشرکان یا پیشنهادشان دربارهٔ فرستادن فرشتگان برای رسالت به میان نیامده بود تا کلام متوجه پاسخ به آن گردد.
بلکه آنچه پیشتر گذشت، سخن مشرکان بود که: « لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ » (اگر خدا میخواست، ما جز او چیزی را نمیپرستیدیم...)؛ و آن سخن برای اثبات ناممکن بودنِ اصل نبوت آورده شده بود، نه از این جهت که نبوت شأن فرشتگان است.
برخی به این آیه استدلال کردهاند که خدای پاک و منزه هیچ کودکی و هیچ زنی را به رسالت نفرستاده است؛ سپس با یادآوریِ نبوت عیسی (ع) در گهواره اشکال کردهاند و پاسخ داده شده که نبوت گستردهتر از رسالت است، و آنچه عیسی با گفتنِ «إِنِّي عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِيَ الْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» [مریم: ۳۰] (من بندهٔ خدایم، به من کتاب داده و مرا پیامبر گردانیده است) برای خود اثبات کرد، نبوت بود نه رسالت.
اما این استدلال نادرست است؛ زیرا تکیهٔ آن تنها بر عبارتِ « وَ مٰا أَرْسَلْنٰا » (و نفرستادیم) در آیه است، در حالی که این فعل همانگونه که در قرآن به «رسول» نسبت داده میشود، به «نبیِ» غیررسول نیز نسبت مییابد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: « وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِيٍّ » (و ما پیش از تو هیچ رسول و هیچ پیامبری نفرستادیم مگر...) تا پایان آیه. پس اگر استدلال یادشده درست میبود، باید بر بیبهره بودن کودکان و زنان از هر دو مقام رسالت و نبوت دلالت میکرد، در حالی که خداوند از عیسی (ع) این سخن را نقل کرده است که: «إِنِّي عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِيَ الْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» [مریم: ۳۰] (من بندهٔ خدایم، به من کتاب داده و مرا پیامبر ساخته است)، و دربارهٔ یحیی (ع) نیز فرموده است: «وَ آتَيْنٰاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» [مریم: ۱۲] (و ما در کودکی به او حکمت و نبوت عطا کردیم).
حق این است که آیهٔ « وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّٰ رِجٰالاً » (و پیش از تو جز مردانی را نفرستادیم...) تنها در مقام بیان این مطلب است که پیامبران، مردانی از جنس بشر معمولی بودهاند، بیآنکه توجهی به این جهت داشته باشد که آنان در همان آغاز بعثتشان به رسالت، حتماً افرادی رسیده به سن بلوغِ مردان بودهاند؛ پس مقصود آن است که نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و یحیی (ع) ــ که همگی از پیامبران مرسل بودند ــ مردانی بودند که به آنان وحی میشد، نه اینکه افرادی مجهز به قدرتی قاهر و ناپیدا و ارادهای الهی و تکوینی باشند.
و نزدیک به این آیه، سخن خدای متعال در جایی دیگر است که میفرماید: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَكَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ يَأْكُلُونَ الطَّعٰامَ وَ مٰا كٰانُوا خٰالِدِينَ» [انبیاء: ۸] (و ما پیش از تو جز مردانی را که به آنان وحی میکردیم نفرستادیم؛ پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید؛ و ما آنان را پیکرهایی نگردانیدیم که غذا نخورند، و جاویدان هم نبودند).
و سخن خدا که میفرماید: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (پس اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید)، ظاهرش این است که خطاب به پیامبر (ص) و قوم اوست؛ با آنکه در سخنِ پیشین، خطاب تنها به پیامبر (ص) اختصاص داشت، هرچند پیام کلام متوجه همگان بود. بنابراین، این سخن تعمیمِ خطاب به همگان است تا هر یک از مخاطبان راه ویژهٔ خود را پیش گیرد: هر کس این حقیقت را نمیدانست ــ مانند برخی از مشرکان ــ به اهل ذکر مراجعه کند و از آنان بپرسد، و هر کس آن را میدانست ــ مانند پیامبر (ص) و مؤمنان به او ــ از مراجعه و پرسش بینیاز باشد.
و گفته شده است: خطاب در این آیه متوجه مشرکان است؛ زیرا منکرانِ این حقیقت همانها هستند، پس باید رجوع کنند و بپرسند. اشکال این نظر آن است که لازمهاش التفات (تغییر سیاق) در جمله از خطابِ مفرد به خطابِ جمع است، در حالی که نکتهٔ روشنی که چنین التفاتی را موجه سازد دیده نمیشود؛ و خدا داناتر است.
«ذکر» بهمعنای بهیادسپاری معنای یک چیز یا فراخوانی و حاضر ساختن آن در ذهن است، و به ابزاری که با آن چیزی حفظ یا حاضر میشود نیز اطلاق میگردد. راغب در کتاب «المفردات» میگوید: «ذکر» گاه به کار میرود و مقصود از آن، حالتی نفسانی است که انسان با تکیه بر آن میتواند آنچه را از معرفت به دست میآورد، حفظ کند؛ و آن مانند «حفظ» است، جز اینکه واژهٔ حفظ با توجه به نگهداری و اندوختن در ذهن، و ذکر با توجه به حاضر ساختن به کار میرود؛ و گاه نیز ذکر به حضور چیزی در قلب یا جاری شدن آن در گفتار گفته میشود؛ و از همین رو چنین بیان کردهاند:
«ذکر بر دو گونه است: ذکر با دل و ذکر با زبان؛ و هر یک از این دو نیز دو قسم دارد: ذکری که پس از فراموشی پدید میآید، و ذکری که نه از پیِ فراموشی، بلکه از تداومِ نگهداری در یاد برمیآید». پایان سخن راغب در اندازهای که مورد نیاز بود.
ظاهر این است که اصل در یادآوری (ذکر)، همان یاد قلبی است و اگر به لفظ هم ذکر گفته میشود، از این جهت است که معنا را میرساند و آن را در ذهن القا میکند. کاربرد این واژه در قرآن نیز بر همین اساس جریان یافته است، با این تفاوت که موردِ آن در قرآن، یاد خدای متعال است؛ از این رو «ذکر» هرگاه در قرآن بدون قید آورده شود و به چیزی وابسته نگردد، مرادْ یاد اوست.
بنابراین قرآن کریم ذکر است، همانطور که کتاب نوح، صحیفههای ابراهیم، تورات موسی، زبور داود و انجیل عیسی (ع) ـ که کتابهای آسمانی یادشده در قرآن هستند ـ همگی ذکر به شمار میروند؛ و اهل آنها، یعنی کسانی که به این کتابها میپردازند و بدانها ایمان دارند، «اهل ذکر» هستند.
و از آنجا که اهلِ هر چیز و نزدیکان به آن، به حالش داناتر و به خبرهایش بیناترند، هر کس بخواهد در آن باره به بصیرت و آگاهی برسد باید به اهلش رجوع کند. اهل کتابهای آسمانی نیز که به خواندن، آموختن و عمل به شریعتهای آنها پایبندند، همان کارشناسانِ آن کتابها و دانایان به اخبار پیامبرانی هستند که آنها را آوردهاند؛ پس هر کس بخواهد از کار و حال آنان چیزی بداند، باید به ایشان رجوع کند و از آنان بپرسد.
اما مشرکانی که مخاطب سخنانی مانند: « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ » (از اهل ذکر بپرسید) بودند، از آن رو که نبوت پیامبر (ص) را نمیپذیرفتند، او را در ادعایش باور نداشتند و قرآنی را که دارای ذکر است مسخره میکردند ـ چنانکه خدای متعال در سخن خود یاد میکند: «وَ قٰالُوا يٰا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ» (حجر: ۶: و گفتند: ای کسی که ذکر بر او نازل شده است، بیگمان تو دیوانهای!) ـ به همین سبب عبارتِ « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ » بر حسب مورد، جز بر اهل تورات تطبیق نمیکرد؛ بهویژه از این جهت که آنان با پیامبر (ص) دشمنی داشتند و نبوتش را رد میکردند، و به همین خاطر دلِ مشرکان به آنان خوش بود؛ و یهودیان نیز دربارهٔ مشرکان گفته بودند: «هٰؤُلاٰءِ أَهْديٰ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً» (نساء: ۵۱: اینان از کسانی که ایمان آوردهاند راهیافتهترند).
برخی گفتهاند: مراد از اهل ذکر، آگاهان به اخبار امتهای گذشته است، چه مؤمن باشند و چه کافر؛ و علم از آن رو «ذکر» نامیده شده که آگاهی به مدلول (مفاد پیام) غالباً از یادآوریِ دلیل به دست میآید؛ بنابراین، چنین نامگذاریای، از قبیلِ نامیدن مسبَّب (معلول) به نام سبب (علت) است.
اشکال این سخن آن است که چنین برداشتی کاربرد مجازی (غیرحقیقی) بدون قرینهای است که انسان را ناچار به حمل بر آن کند؛ گذشته از آنکه کاربرد شناختهشدهٔ «ذکر» در مواردِ گوناگون قرآن کریم، معنایی جز این است.
برخی دیگر گفتهاند: مراد از اهل ذکر، اهل قرآن هستند؛ زیرا خداوند آن را ذکر نامیده است و اهل قرآن نیز پیامبر (ص)، یارانش و مؤمنان خاص هستند. اشکال این سخن آن است که در ذکر بودنِ قرآن و اینکه آنان اهلِ قرآناند تردیدی نیست، اما ارادهٔ چنین معنایی بهویژه در این آیه، با تمام بودنِ حجت بر مشرکان سازگار نیست؛ زیرا آنان نبوت پیامبر (ص) را نپذیرفته بودند، پس چگونه سخنِ پیروان باایمان او را قبول میکردند؟!
به هر روی، آیه ارشادی به یک اصل عام و عقلایی است و آن، وجوب رجوع نادان به اهل خبره (کارشناسان و متخصصان) است. حکمی هم که آیه در بر دارد حکمی تعبدی نیست، و دستور دادن به ناآگاه برای پرسش از دانا و پرسش از خصوصِ اهل ذکر، فرمانی مولوی و تشریعی (دستور مستقل شرعی) به شمار نمیرود؛ و این نکته روشن است.
اما اینکه خدای متعال میفرماید: « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ » (پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید)، پیشتر گذشت که این سخن، راهنمایی به حکمِ خردمندان مبنی بر واجب بودنِ رجوعِ ناآگاه به داناست، بی آنکه این حکم به گروهی خاص اختصاص داشته باشد.
بحث روایی
در کتاب کافی به سند خود از عبدالرحمان بن کثیر روایت کرده است که گفت: به امام صادق (ع) عرض کردم:
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (پس اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید).
فرمود: «ذکر، پیامبر اکرم، محمد (ص) است و ما اهل او هستیم که از ما پرسش میشود» تا آخر حدیث.
میگویم: امام (ع) به این سخن خدای متعال اشاره میفرماید: « قَدْ أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولاً» (خداوند پندنامهای—پیامبری—به سوی شما نازل کرده است؛ طلاق: ۱۱).
و در این معنا روایات فراوانی وارد شده است.
و در تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم روایت است که گفت: به امام باقر (ع) عرض کردم: کسانی نزد ما گمان میبرند که منظور از سخن خدای متعال: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید)، یهود و نصارا هستند. امام فرمود: «در این صورت شما را به دین خود فرا میخوانند!» راوی گوید: سپس امام با دستش به سینهٔ خود اشاره کرد و فرمود: «نحن أهل الذكر و نحن المسئولون» (ما اهل ذکریم و ماییم کسانی که باید از آنان پرسیده شود). راوی گفت: امام باقر (ع) فرمود: «الذكر القرآن» (مراد از ذکر، قرآن است).
میگویم: شبیه همین بیان از امام رضا (ع) در مجلس مأمون نیز روایت شده است.
پیشتر گذشت که بر اساس سیاق، روی سخن در این آیه با بتپرستانی از مشرکان است که رسالت [بشری] را ناممکن میپنداشتند؛ به آنان فرمان داده شد از اهل ذکر، یعنی پیروان کتابهای آسمانی بپرسند: آیا خداوند برای پیامبری، مردانی از جنس بشر برانگیخته که به آنان وحی شده باشد؟ و روشن است چون مشرکان سخن پیامبر (ص) را نمیپذیرفتند، معنا نداشت که به دیگر مؤمنان و اهل قرآن ارجاع داده شوند؛ چراکه اصلاً قبول نداشتند قرآن ذکری از جانب خداست. بنابراین، با توجه به مورد و سیاق آیه، پرسششوندگان بهناچار همان اهل کتاب، بهویژه یهودیان بودهاند.
اما اگر این سخن: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید [نحل: ۴۳]) به خودیِ خود و صرفنظر از مورد نزول در نظر گرفته شود ــ و شیوه قرآن همواره اینگونه است، و روشن است که موردِ نزول بهتنهایی عمومیت آیه را محدود نمیکند ــ ظاهر این کلام از جهت پرسشکننده، پرسششونده و موضوع پرسش، عام خواهد بود. پس پرسشکننده هر یک از مکلفان است که ممکن است به چیزی از معارف حقیقی و احکام نادان باشد، و موضوع پرسش تمام معارف و مسائلی است که احتمال دارد فردی به آنها ناآگاه باشد؛ اما پرسششونده، هرچند از حیث مفهومْ عام است، از نظر مصداقْ خاص است و آنان اهل بیت پیامبر (ع) هستند.
و دلیل آن این است که اگر مراد از ذکر، پیامبر (ص) باشد ــ چنانکه در آیه سوره طلاق [طلاق: ۱۰-۱۱] آمده است ــ آنان اهلِ ذکرند؛ و اگر مراد، قرآن باشد ــ چنانکه در آیه سوره زخرف [زخرف: ۴۴] آمده است ــ قرآن مایه یادآوری (و شرافت) برای پیامبر (ص) و قوم اوست؛ و اهل بیت، قومِ پیامبر یا دستکم قدرِ متیقن (بخش قطعی و مسلّم) از قوم او هستند؛ بنابراین، آنان اهل و خاصان اویند و هم ایشان کسانی هستند که باید از آنان پرسیده شود، در حالی که پیامبر (ص) نیز آنان را همراه و همردیف قرآن قرار داده است،
و در حدیث متواتر ثقلین، مردم را به تمسک به هر دو فرمان داده و فرموده است: «إنهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض» (آن دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض [کوثر] بر من درآیند) تا آخر حدیث.
از جمله دلایلی که نشان میدهد سخن اهل بیت (ع) از همین زاویهای است که یاد کردیم، این است که ایشان به هیچیک از ویژگیهای موردِ نزول آیه نپرداختهاند.
از آنچه پیشتر بیان کردیم، نادرستی اشکالی که برخی بر این احادیث وارد کردهاند روشن میشود؛ آنجا که گفتهاند: مشرکانی که به این پرسش مأمور شدند، سخن پیامبر (ص) را نمیپذیرفتند، پس چگونه سخن اهل بیت او را بپذیرند؟
و در کتاب «الدر المنثور»، ابنمردویه از جابر روایت کرده است که پیامبر خدا (ص) فرمود: «لا ينبغي للعالم أن يسكت علي علمه، و لا ينبغي للجاهل أن يسكت علي جهله» (نه دانشمند را میسزد که بر دانش خود خاموش نشیند، و نه نادان را رواست که بر نادانی خویش سکوت ورزد)؛ در حالی که خداوند فرموده است: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (اگر نمیدانید، از اهل ذکر بپرسید [نحل: ۴۳]).
پس سزاوار است مؤمن بداند که آیا کارش بر مدار هدایت است یا برخلاف آن.