إِذۡ قَالُواْ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰٓ أَبِينَا مِنَّا وَنَحۡنُ عُصۡبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ
هنگامی که [برادران] گفتند: «قطعاً یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند، با اینکه ما گروهی نیرومندیم؛ بیگمان پدر ما در گمراهیِ آشکاری است!»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۸ و ۹ با هم
با این همه، آنان پدرشان را دوست میداشتند و او را بزرگ و محترم میشمردند؛ و آنچه بر سر یوسف آوردند تنها برای این بود که محبت پدر ویژهٔ خودشان شود، چنانکه گفتند: « اُقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ » (یوسف را بکشید یا او را در سرزمینی [دورافتاده] بیفکنید تا توجه پدرتان تنها به شما اختصاص یابد). بنابراین، همانطور که این سیاق نشان میدهد، آنان پدر را دوست داشتند و خواهان آن بودند که محبتش خالصانه به خودشان تعلق گیرد؛ و اگر جز این بود، طبعاً برانگیخته میشدند که کار را به جای برادر از پدر آغاز کنند و یعقوب را بکشند یا برکنارش سازند یا به ضعف و ناتوانی بکشانند تا فضا برایشان خالی شود و کار یکدست در اختیارشان قرار گیرد، و در آن صورت چارهکردنِ کار یوسف برایشان آسانتر میبود.
تفسیر آیههای ۸ تا ۱۰ با هم
و خدای پاک و منزه متن توطئهٔ آنان را در این سه آیه آورده است: « قٰالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِليٰ أَبِينٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ -إلي قوله -إِنْ كُنْتُمْ فٰاعِلِينَ »؛ «گفتند: قطعاً یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند در حالی که ما گروهی نیرومندیم... تا آنجا که فرمود: اگر کاری انجام میدهید».
بحث روایی
تفسیر آیههای ۸ و ۹ با هم
چون برادران یوسف رفتار یعقوب با او، گرامیداشتن و برتریدادنِ وی بر خود را دیدند، این امر بر آنان گران آمد و بلا در میانشان پدیدار شد؛ پس در میان خود به رایزنی و توطئه پرداختند و « قٰالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ- أَحَبُّ إِليٰ أَبِينٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ- اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ-وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِينَ » (گفتند: قطعاً یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند، با آنکه ما گروهی نیرومندیم؛ مسلماً پدر ما در گمراهیِ آشکاری است! یوسف را بکشید یا او را در سرزمینی دور بیفکنید تا توجه پدرتان تنها به شما اختصاص یابد و پس از او مردمی شایسته گردید)؛ «أي تتوبون» یعنی: توبه میکنید.
تفسیر آیههای ۸ و ۱۳ با هم
و در همان کتاب، از ابیخدیجه از مردی از امام صادق (علیهالسلام) روایت شده است که فرمود: «إنما ابتلي يعقوب بيوسف-أنه ذبح كبشا سمينا و رجل من أصحابه يدعى بيوم(بقوم)محتاج لم يجد ما يفطر عليه-فأغفله و لم يطعمه فابتلي بيوسف،و كان بعد ذلك كل صباح مناديه ينادي:» (یعقوب تنها از این رو به گرفتاریِ [فراقِ] یوسف دچار شد که قوچی فربه سر برید، در حالی که مردی از یارانش به نام بیوم (یا بقوم) نیازمند بود و چیزی برای افطار نمییافت، و یعقوب از او غفلت ورزید و طعامش نداد؛ پس به ماجرای یوسف مبتلا شد؛ و پس از آن، هر بامداد جارچیِ او ندا میداد:)
«من لم يكن صائما فليشهد غداء يعقوب،فإذا كان المساء نادى-من كان صائما فليشهد عشاء يعقوب.» («هر کس روزهدار نیست بر سر سفرهٔ صبحانهٔ یعقوب حاضر شود»، و چون غروب میشد ندا میداد: «هر کس روزهدار است بر سر شام یعقوب حاضر شود».)
تفسیر آیهٔ ۸ سورهٔ یوسف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۱، صفحهٔ ۸۸ تا ۱۱۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/12/8/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « إِذْ قٰالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِليٰ أَبِينٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (آنگاه که گفتند: همانا یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند، در حالی که ما گروهی نیرومندیم؛ بیگمان پدر ما در گمراهیِ آشکاری است). در مجمعالبیان آمده است که «عُصبه» گروهی است که افرادش از یکدیگر جانبداری میکنند و بر جماعتی بین ده تا پانزده تن اطلاق میشود؛ و گفته شده بین ده تا چهل نفر است، و از لفظِ خود مفردی ندارد، مانند واژههای قوم، رَهط (گروه) و نَفَر. پایان نقل.
و عبارت « إِذْ قٰالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِليٰ أَبِينٰا مِنّٰا » (آنگاه که گفتند: همانا یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند): گویندگان این سخن، پسران یعقوب بودند، به جز یوسف و برادری که همراه او یادش کردند. شمارِ آنان ده تن بود و مردانی نیرومند بودند که تدبیر خانهٔ پدرشان یعقوب و ادارهٔ دامها و داراییهایش به دست آنان بود؛ چنانکه این گفتهشان نیز بر آن دلالت دارد: « وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ » (در حالی که ما گروهی نیرومندیم).
و این سخنِ آنان: « لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ » (همانا یوسف و برادرش) که او را به یوسف نسبت دادند—با اینکه همگی فرزندان یعقوب و برادر یکدیگر بودند—اشعار دارد (میرساند) که یوسف و این برادرش، از یک مادر بودند و با این گویندگان فقط از جانب پدر برادر بودند. در روایات آمده است که نام این برادرِ یوسف «بنيامين» بود، و سیاق آیات نیز گواهی میدهد که این دو کودکانی خردسال بودند و هیچ کاری از امور خانهٔ یعقوب و ادارهٔ دامها و اموالش بر عهدهٔ آنان نبود.
و این سخن آنان: « وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ » یعنی ما ده تنِ نیرومندیم که ناتوانیِ هر یک از ما با توانِ دیگری جبران و استوار شده است؛ و این جمله نسبت به جملهٔ پیشین، قیدِ حالت (حال) است و بر حسادت و کینهٔ شدیدشان نسبت به آن دو، و خشمِ آنان بر پدرشان یعقوب به خاطر اینکه آن دو را بیش از آنها دوست میداشت دلالت میکند؛ و در حکمِ علّتِ کامل برای این سخنِ بعدیِ آنان است: « إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (بیگمان پدر ما در گمراهیِ آشکاری است).
و کلامِ آنان: « إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (بیگمان پدر ما در گمراهیِ آشکاری است)، داوریِ آنان بر گمراهیِ پدرشان است؛ و مقصودشان از گمراهی، کجسلیقگی و ناراستی در رفتار و تدبیرِ زندگی است، نه گمراهی در دین.
نخست اینکه مقتضای گفتوگوهای برادران در میان خودشان همین بود؛ زیرا آنان گروهی از برادران نیرومند، پشتیبان یکدیگر و حامیِ هم بودند که به تدبیر امور حیاتی پدر، ساماندادن به معیشت او و دفع هر امر ناگواری از وی میپرداختند؛ در حالی که یوسف و برادرش دو کودک خردسال بودند و از عهدهٔ هیچیک از کارهای زندگی برنمیآمدند و هر دوی آنها تنها سرباری بر دوش پدر و برادران بودند. وقتی وضعیت چنین بود، غرقشدن پدر در محبت آن دو، سرگرمشدنِ تمامعیارش به آنان بدون توجه به دیگران، و رویآوردن به آن دو با رویگردانی از دیگر فرزندان، شیوهای نادرست و ناپسند به شمار میرفت؛ چراکه حکمت زندگی اقتضا میکند انسان به هر یک از اسباب و ابزارهای خود، به اندازهٔ تأثیری که دارد توجه کند. اینکه انسان توجهش را تنها به کسی منحصر سازد که سربار اوست و هیچ فایدهای به حالش ندارد، و از کسانی روی بگرداند که کلیدهای زندگی و مهارِ معیشتش در دست آنهاست، چیزی جز انحراف از راه راست و کجی در تدبیر نیست. اما گمراهی در دین سببهای دیگری دارد، مانند کفر به خدا و آیات او و سرپیچی از فرمانها و نهیهایش.
دوم اینکه آنان به خدا ایمان داشتند و به پیامبریِ پدرشان یعقوب معترف بودند، چنانکه از این سخنشان برمیآید:
« وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِينَ » (و پس از آن، گروهی شایسته باشید) و سخنِ بعدیِ آنان که: «يٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا» (ای پدر ما، برای گناهانمان آمرزش بخواه؛ یوسف: ۹۷) و این گفتارشان به یوسف در پایان کار که: « تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّٰهُ عَلَيْنٰا » (به خدا سوگند که بیگمان خداوند تو را بر ما برتری بخشیده است) و سخنانی دیگر از این دست؛ و اگر از گفتهٔ خویش که: « إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (بیگمان پدر ما در گمراهیِ آشکاری است) گمراهی در دین را قصد میکردند، با این سخن کافر میشدند.
سرانجام نیز هنگامی که پدر به آنان گفت: «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلاٰلِكَ الْقَدِيمِ» (من بوی یوسف را احساس میکنم، اگر مرا سبکمغز نخوانید؛ گفتند: به خدا سوگند که تو در همان گمراهیِ دیرینهات هستی؛ یوسف: ۹۵)، پدر را با سخنی چون این روبهرو ساختند؛ و روشن است که در آنجا نیز مقصودشان گمراهی در دین نبود، بلکه زیادهروی در محبت یوسف و بزرگنماییِ بیجا در کار او بود.
از این آیه و آیات وابسته به آن برمیآید که یعقوب (ع) در بادیه زندگی میکرد و دوازده پسر داشت که از همسران گوناگون بودند (فرزندان هوو)؛ ده تن از آنان بزرگسال بودند، گروهی همپشت و نیرومند (عُصبه) که آسیابِ زندگی پدر بر مدار آنان میچرخید و کارهای اموال و دامهایش به دست آنان اداره میشد؛ و دو تن از آنان خردسال و برادرانِ هممادر بودند که در آغوش پدر میزیستند: یوسف و برادر پدری و مادریاش. یعقوب (ع) به آن دو توجه داشت و به سبب نشانههای کمال و تقوایی که در سیمایشان میدید، سخت دوستشان میداشت، نه از سرِ هوای نفسانی؛ و چگونه ممکن است چنین باشد، در حالی که او از بندگان مخلَصِ خداوند است و با کلامی ستوده شده که خدای متعال میفرماید: «إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَهٍ ذِكْرَي الدّٰارِ» (ما آنان را با خصلتی ویژه که یادِ سرای آخرت بود خالص گردانیدیم؛ ص: ۴۶) و پیشتر نیز به این مطلب اشاره شد.
این محبت و ترجیحدادن، حسادت دیگر برادران را نسبت به آن دو برمیانگیخت و آتش کینههایشان را بر ضد آن دو شعلهور میساخت؛ یعقوب (ع) نیز این حالت را در چهرهشان میدید و در ابراز محبت به آن دو، بهویژه به یوسف، مبالغه میکرد و از برادران نسبت به یوسف بیمناک بود و به خلوتکردنِ آنان با وی رضایت نمیداد و بر جانش از آنان ایمن نبود. این رفتار بر حسادت و خشم آنان میافزود و کار به جایی رسید که یعقوب از چهرههایشان شرارت و نیرنگ را درمییافت، چنانکه پیشتر از این سخنِ او استفاده شد: «فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً » (تا مبادا برای تو نقشهای خائنانه بکشند). تا اینکه یوسف آن خواب را دید و برای پدرش تعریف کرد؛ با این کار، دلسوزیِ پدر بر او بیشتر شد و محبت و شیفتگیاش به وی فزونی یافت، و به او سفارش کرد که رؤیای خود را پنهان بدارد و برادرانش را از آن باخبر نسازد تا شاید از مکر آنان در امان بماند؛ اما تقدیر الهی بر تدبیر او چیره شد.
پس فرزندان بزرگترِ یعقوب گرد هم آمدند و دربارهٔ آنچه از رفتار پدرشان میدیدند و برخوردی که با یوسف و برادرش داشت، با یکدیگر به گفتگو نشستند؛ اینکه چگونه پدر به سبب رسیدگی به آن دو، از دیگر فرزندان چشم میپوشد و آن دو را بر اینان ترجیح میدهد، در حالی که آن دو، کودکانی خردسالاند و هیچ کار مهمی برای او پیش نمیبرند، اما اینان گروهی نیرومند و به هم پیوستهاند (عُصبَه)، ستونهای زندگیِ پدر و دستان کارساز او در دفع هر پیشامد و بلای سخت، فراهم آوردن وسایل زندگی و گرداندن امور اموال و چهارپایاناند. به باور آنان، از نیکیِ رفتار و راستیِ روش به دور بود که دو کودکِ ضعیف، با وجود ناتوانیشان، بر این گروه نیرومند، با وجود توانایی و کارآمدیشان، ترجیح داده شوند. از این رو شیوهٔ پدر را نکوهش کردند و چنین داوری نمودند که او از جهتِ این روش و رفتارش، در گمراهیِ آشکاری است.
آنان با نسبت دادن «گمراهی» به پدرشان، گمراهی در دین را قصد نکرده بودند تا با این سخن کافر شوند؛ بلکه مقصودشان گمراهی و به خطا رفتن در تدبیر و روشِ زندگیِ اجتماعی بود؛ چنانکه شواهد فراوانی در آیات قرآن بر این معنا وجود دارد و پیشتر نیز به آن اشاره شد.
از همین جا نادرستی و انحرافی که در تفسیرهای گوناگون پیرامون بیان معنای این آیه پیش آمده است، روشن میشود:
از جمله اینکه برخی از مفسران گفتهاند: این داوریِ برادران مبنی بر بیرون رفتن پدرشان از راه عدل و برابری، نادانیای آشکار و خطایی بزرگ بود که شاید علتش متهم کردن پدر به زیادهروی در دوست داشتن مادرِ آن دو در گذشته بود؛ پس سرچشمهٔ نخستینِ آن، تفاوتِ مادران به دلیل تعدد همسران، به ویژه کنیزانِ در میان آنان بوده است [یادداشت منبع: اشاره به نقلی در تورات است که یعقوب دوازده فرزندِ پسر داشت: راوبین، شمعون، لاوی، یهودا، یساکر و زبولون که از لیئه، دخترداییاش بودند؛ یوسف و بنیامین که از راحیل، دیگر دخترداییاش بودند؛ دان و نفتالی از کنیز راحیل؛ و جاد و اشیر از زلفه، کنیز لیئه.] و همین امر موجب شد از غریزهٔ پدر و مادر در مهربانیِ بیشتر به فرزندانِ کوچکتر و ناتوانتر غافل بمانند، در حالی که آن دو، کوچکترین فرزندان او بودند.
آن مفسر گفته است: از نکتههای آموزندهٔ این داستان، واجب بودن توجه پدر و مادر به مدارا با فرزندان و تربیت آنان بر پایهٔ محبت و عدالت، و پیشگیری از پدید آمدن حسادت و کینهتوزی در میان ایشان است. از جملهٔ این موارد، پرهیز از برتری دادنِ یکی بر دیگری در چیزی است که فرزندِ فروتر، آن را بیاحترامی به خود و هواداریِ دلبخواهی از برادرش بداند؛ در حالی که پیامبر (ص) به طور کلی از این کار نهی فرمودهاند. همچنین پیمودن راه حکمت در برتری نهادن بر کسی است که خدای متعال او را با بخششهای خدادادی چون خصلتهای پسندیده، پرهیزگاری، دانش و هوش برتری داده است.
و چنین نبوده که این حقیقت بر یعقوب پوشیده مانده باشد، و او یوسف را از بازگو کردن خوابش برای برادران نهی نکرد مگر از روی آگاهیاش به آنچه در این باره لازم بود؛ اما انسان با غریزه و دل و جان خود چه میتواند بکند؟ آیا میتواند مانع تسلط آنها بر اندامهای خود شود؟ هرگز! (پایان سخن آن مفسر).
اما دربارهٔ این سخن او که: «إن منشأ حسدهم وبغيهم اختلاف الأمهات وخاصة الإماء منهن...» (سرچشمهٔ رشک و ستمگریِ برادران، تفاوتِ مادران و به ویژه کنیز بودن برخی از آنان بود...)، در پاسخ باید گفت:
گرچه نمیتوان انکار کرد که گوناگونیِ مادران موجب ناسازگاری و اختلاف میان فرزندان میشود، و وجود چنین چیزی در این ماجرا نیز محتمل است، اما علتی که در کلام خدای متعال برای این رفتار بیان شده، چیز دیگری است؛ زیرا اگر تنها دلیل همین بود، باید با برادر یوسف (بنیامین) نیز همان کاری را میکردند که با یوسف کردند و تنها به یوسف بسنده نمیکردند.
و اما دربارهٔ این سخن او که: «و هو الذي أضلهم من غريزه الوالدين في زياده العطف علي صغار الأولاد و ضعافهم» (و همین امر باعث شد آنان از غریزهٔ پدر و مادر در مهربانیِ بیشتر به فرزندانِ کوچکتر و ناتوانتر غافل شوند) و معنایش این است که محبت یعقوب به یوسف تنها دلسوزی و مهربانیِ غریزی به خاطر خردسالیِ آن دو بود؛ همانطور که از پدران دیده میشود که تا کودکانشان خردسالاند به آنان مهر میورزند و چون بزرگ شدند، این مهرورزی به فرزندِ کوچکتر منتقل میشود؛
در پاسخ باید گفت: این گونه محبتِ آمیخته با دلسوزی و مهربانی، چیزی است که فرزندان بزرگتر حق آن را برای خردسالان به رسمیت میشناسند و از چشموهمچشمی و مخالفت با آنان به خاطر آن خودداری میکنند؛ چنانکه میبینی هرگاه فرزندان بزرگتر توجه بیشترِ والدین را به کوچکترها و ناتوانها ببینند و اعتراض کنند که این کار خلاف عدالت و برابری است، و به آنان گفته شود که اینان کودکانی خردسال و ناتواناند و باید به آنها مهر ورزید و دلسوزی کرد و یاریشان داد تا بتوانند روی پای خود در امور زندگی بایستند، خاموش میشوند، به اعتراض ادامه نمیدهند و همین پاسخ آنان را قانع میکند.
اگر مهر یعقوب به یوسف و برادرش، تنها از سرِ دلسوزی، رأفت و مهربانی به جهت خردسالیشان میبود — یعنی همان محبتی که تکتک آن جمع نیرومند (عُصبه) در درون خود سراغ داشتند و به یاد میآوردند که پدر در خردسالی به خودِ آنان نیز روا میداشت — هرگز از آن عیبجویی نمیکردند و پدرشان را بر آن سرزنش نمینمودند؛ و در این صورت، سخنشان که « وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ » (در حالی که ما گروهی نیرومندیم) دلیلی علیه خودشان میشد که گمراهیشان را در گمراه خواندن پدر نشان میداد، نه دلیلی به سودشان بر گمراهی پدر در محبت بیش از اندازهاش به آن دو.
افزون بر این، آنان هنگامی که با پدر دربارهٔ یوسف گفتوگو کردند، به او گفتند: « مٰا لَكَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَليٰ يُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ » (تو را چه شده است که ما را بر یوسف امین نمیدانی، با اینکه ما قطعاً خیرخواه اوییم؟)؛ و روشن است که گرامی داشتن یوسف از سوی یعقوب، در آغوش کشیدنش، مراقبت پیوسته از او و امین ندانستن هیچیک از آنان بر وی، امری فراتر از محبتی برخاسته از دلسوزی و مهربانی به خردسالی و ناتوانی اوست.
اما سخن آن مفسر که: «این مطلب بر یعقوب پوشیده نبود...» تا پایان گفتارش — که معنایش این است: میل نفسانی یعقوب به پسرش، با علم به اینکه این کار برخلاف عدل و انصاف است و او را به آزمونی سخت و گرفتاری در فرزندانش دچار خواهد کرد، وی را از وظیفهٔ لازم در تربیت فرزندان بازداشت، و سپس عذر آوردنش که مخالفت با خواهش دل و دلبستگی جان چیزی است که از توان انسان بیرون است —
در پاسخ باید گفت: این سخن، پایههای مسلم عقلی و نقلی را تباه میسازد؛ پایههایی که حقایق مقامات پیامبران و خداشناسانِ صدیق، شهید و شایسته از آنها به دست میآید. همچنین مبنای دانش فضایل اخلاقی را بر هم میزند؛ دانشی که بر این اساس استوار است که انسان به مقتضای فطرتش، توانایی و گسترهٔ دستیابی به این فضایل و ریشهکن کردن رذایل نفسانی را دارد — رذایلی که ریشه و اساس آنها پیروی از هوای نفس است — و میتواند خشنودی خدای پاک و منزه را بر هر خشنودی و خواستهای ترجیح دهد. این کمالی است که ما از هر فرد با تقوا و پرهیزکاری که با تمرینهای اخلاقی خودسازی کرده است چشم داریم، تا چه رسد به پیامبران، و آنگاه پیامبری مانند یعقوب (ع) از میان آنان!
ای کاش میدانستم اگر مخالفت با هوای نفس در امثال این امور در توان انسان نیست، پس معنای این همه امر و نهی فراوان دینیِ مربوط به آن چیست؟ و آیا چنین تکلیفی جز گزافهگویی آشکار خواهد بود؟
افزون بر این، آنچه او گفته تحقیر مقام پیامبران و اولیای خدا، و فروکاستن جایگاه بندگی آنان تا حد تودهٔ مردمی است که اسیر هوای نفس خویشند و از مقام پروردگارشان بیخبر؛ در حالی که خداوند پیامبران را با آیاتی مانند این سخن شناسانده است: «وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» (و آنان را برگزیدیم و به راهی راست هدایتشان کردیم؛ انعام: ۸۷). همچنین دربارهٔ یعقوب و پدر و نیاکانش ابراهیم و اسحاق (ع) فرموده است: «وَ كُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِينَ وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰهِ وَ إِيتٰاءَ الزَّكٰاهِ وَ كٰانُوا لَنٰا عٰابِدِينَ» (و همه را شایسته گردانیدیم، و پیشوایانی قرارشان دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند، و انجام دادن کارهای نیک و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم، و همواره پرستندهٔ ما بودند؛ انبیاء: ۷۳)، و دربارهٔ آنان باز فرموده است: «إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَهٍ ذِكْرَي الدّٰارِ» (ما آنان را با خصلتی ویژه و خالص — که یادآوری سرای آخرت بود — خالص گردانیدیم؛ ص: ۴۶).
بنابراین، خداوند خبر داده است که آنان را بدون هیچ قیدی به راه راست خود هدایت فرموده، و آنان را برگزیده، گرد آورده و ویژهٔ خود ساخته است. از این رو، آنان برای خدای پاک و منزه «مُخلَص» (خالصشده، با فتح لام) هستند و هیچ شریکی در وجودشان با خدا سهمی ندارد؛ پس جز حقی را که او اراده کند نمیجویند و هیچ خشنودی دیگری را — خواه خشنودی نفس خودشان باشد و خواه دیگران — بر خشنودی او ترجیح نمیدهند. همچنین خدای پاک و منزه در کلام خویش ماجرای گمراه ساختن فرزندان آدم را بارها از زبان شیطان بازگو کرده و مخلَصین را از آن استثنا نموده است: «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (قطعاً همگیشان را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان خالصشدهات را از میان آنان؛ ص: ۸۳).
پس حقیقت این است که یعقوب، یوسف و برادرش را تنها در راه خدای پاک و منزه دوست میداشت؛ زیرا در آن دو تقوا و کمال را با فراست درمییافت، و بهویژه دربارهٔ یوسف، خوابش نشان میداد که خداوند بهزودی او را برمیگزیند و از تعبیر خوابها به او میآموزد و نعمتش را بر او و بر خاندان یعقوب تمام میکند؛ و هرگز محبت او از سرِ هوای نفس نبود.
از دیگر دیدگاهها سخن برخی از مفسران است که گفتهاند مراد برادران از گفتهشان: « إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ » (قطعاً پدرمان در گمراهی آشکاری است)، گمراهی در دین بوده است؛ در حالی که دانستی سیاق آیات ارجمند این سخن را رد میکند.
در برابر این سخن، از جهتی دیدگاه گروهی دیگر قرار دارد که میگویند: برادران یوسف پیامبر بودند و پدرشان را تنها به بیراهه رفتن در شیوهٔ رفتاری و دور شدن از عدل و میانهروی در برخورد با خودشان متهم کردند. و اگر به آنان خرده گرفته شود که با آن گناه و ستمی که دربارهٔ برادر و پدرشان مرتکب شدند چه میکنند، پاسخ دادهاند که آن گناهی صغیره (کوچک) بوده که پیش از نبوت از آنان سر زده است، یا اینکه بر پایهٔ جایز دانستن صدور گناهان صغیره از پیامبران پیش از نبوت، اشکالی ندارد. و گاه نیز در پاسخ گفتهاند ممکن است آنان هنگام سر زدن آن معصیت، کودکانی در آستانهٔ بلوغ (مُراهِق) بوده باشند و سر زدن چنین کارهایی از نوجوانانِ نابالغ ممکن است. اما همهٔ اینها پندارهایی باطل و بیاساس است، و سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ أَوْحَيْنٰا إِلَيٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ» (نساء: ۱۶۳)؛ «و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط وحی فرستادیم»، هرچند بر نبوت اسباط (نوادگان یعقوب) دلالت دارد، صراحتی در این ندارد که برادران یوسف همان پیامبران بودهاند.
و حق آن است که برادران یوسف هرگز پیامبر نبودند، بلکه فرزندان پیامبر بودند که به یوسف رشک بردند و با ستم بر یوسفِ صدّیق مرتکب گناه شدند، سپس به درگاه پروردگارشان توبه کردند و کار خود را اصلاح نمودند؛ و یعقوب و یوسف (ع) نیز برایشان طلب آمرزش کردند؛ چنانکه خداوند از پدرشان این سخن را بازگو فرموده است: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي» (یوسف: ۹۸)؛ «بهزودی از پروردگارم برایتان آمرزش خواهم خواست»، پس از آنکه گفتند: « يٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا كُنّٰا خٰاطِئِينَ »؛ «ای پدر ما، برای گناهانمان از خدا آمرزش بخواه که بیگمان ما خطاکار بودهایم»؛ و نیز از زبان یوسف حکایت کرده که فرمود: «يَغْفِرُ اللّٰهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ» (یوسف: ۹۲)؛ «خداوند شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است»، پس از آنکه نزد او اعتراف کرده و گفتند: « وَ إِنْ كُنّٰا لَخٰاطِئِينَ »؛ «و به راستی که ما خطاکار بودیم».
و از جملهٔ آن سخنان نادرست، گفتهٔ برخی است که میگویند: برادران یوسف تنها پس از آنکه او خوابش را برایشان بازگو کرد به وی حسادت ورزیدند، در حالی که یعقوب او را از بازگویی خوابش برای برادران نهی کرده بود. ولی حق این است که آن رؤیا تنها سبب افزایش حسادتشان شد، وگرنه حسادت از پیش از آن نیز دامنگیرشان شده بود، همانطور که بیانش گذشت.
نخست، مصیبت خود را دربارهٔ یوسف و برادرش مطرح کردند؛ از این جهت که آن دو، توجه یعقوب را از آنان منصرف کرده و به سوی خود کشانده بودند و دل و توجه او را از دیگر فرزندان ربوده بودند، به گونهای که همواره ملازم آن دو بود و هر کاری هم که دیگران میکردند، به آنان اعتنایی نداشت. و این گرفتاری و محنتی بود که بر سرشان فرود آمده بود و در آینده، آنان را به خطری بزرگ تهدید میکرد؛ خطری که فروپاشی شخصیت، ناکامی در تلاشها، خواری پس از عزت و ناتوانی پس از قدرت را برایشان در پی داشت، و از دید آنان این رفتار، انحرافی از سوی یعقوب در شیوه و روش زندگیاش به شمار میرفت.
بحث روایی
علی بن الحسین (ع) فرمود: «نخستین بلایی که بر یعقوب و خاندانش فرود آمد، حسادت [برادران] به یوسف بود، آنگاه که خواب را از او شنیدند.» فرمود: «پس مهر و دلسوزیِ یعقوب بر یوسف فزونی یافت؛ و بیم آن داشت وحیی که خدای عزوجل دربارهٔ آمادهشدن برای بلا به او فرستاده بود، تنها دربارهٔ یوسف باشد؛ از این رو، از میان همهٔ فرزندانش، مهر و عطوفتش به یوسف بیش از پیش شد.»