يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنۡ ءَالِ يَعۡقُوبَۖ وَٱجۡعَلۡهُ رَبِّ رَضِيّٗا
که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد، و پروردگارا، او را پسندیده و خشنود بدار.»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۴ و ۶ با هم
و تکرار کلمهٔ «رَبِّ » (پروردگارا) و قرار گرفتن آن در میان اسم «کانَ» و خبرش در عبارتِ «وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعٰائِكَ رَبِّ شَقِيًّا » (و پروردگارا، من هرگز در دعا به درگاه تو بیبهره نبودهام)، چنان بلاغت و زیباییِ شگفتانگیزی دارد که به وصف درنمیآید؛ مانند این تعبیرِ او در آیهٔ بعد که فرمود: «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده بگردان).
تفسیر آیههای ۵ و ۶ با هم
خدای متعال میفرماید: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (پس از نزد خود به من جانشین و وارثی ببخش، که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد، و پروردگارا، او را پسندیده قرار ده). این همان دعای زکریا است. او بخشش الهی را که درخواست کرد، با تعبیر «مِنْ لَدُنْكَ » (از نزد خود) مقید ساخت؛ زیرا از اسباب و عواملِ عادی که در اختیار داشت ناامید بود؛ اسبابی که یکی خود او بود در حالی که پیر، فرتوت و ازکارافتاده شده بود، و دیگری همسرش بود که به سالخوردگی رسیده بود و پیش از آن هم نازا بود.
«ولیِ» انسان کسی است که کار او را بر عهده میگیرد، و ولیّ میّت کسی است که به کار او رسیدگی میکند و در آنچه به جا گذاشته جانشینش میشود. «آل» هر کس، نزدیکان و خاصان او هستند که کارشان به او بازمیگردد، مانند فرزندان، خویشاوندان و یارانش؛ و گفته شده اصل آن «اهل» بوده است. مراد از یعقوب بنا بر آنچه گفتهاند، یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم (ع) است؛ و برخی گفتهاند او یعقوب بن ماثان، برادر عمران بن ماثان (پدر مریم) است و همسر زکریا خواهر مریم بود. بنا بر این نظر، معنای فرمودهٔ او: «يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ » (از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد)، این خواهد بود که: از من و از همسرم ارث ببرد، چرا که همسرم بخشی از خاندان یعقوب است. در این صورت، مناسبتر آن است که «مِنْ» در عبارتِ «مِنْ آلِ يَعْقُوبَ » برای تبعیض (بیان بخشی از کل) باشد، هرچند ابتدائیه بودنِ آن (بیان آغاز منشأ) نیز درست است.
تفسیر آیههای ۲ تا ۶ با هم
خدای پاک و منزه این داستان را در سورهٔ آلعمران که مدنی است و زمان نزولش پس از سورهٔ مکیِ مریم بوده، در ادامهٔ داستان مریم چنین بازگو فرموده است: «فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً» (پس پروردگارش او را به نیکویی پذیرفت و به شایستگی پرورش داد «حَسَناً وَ كَفَّلَهٰا زَكَرِيّٰا كُلَّمٰا دَخَلَ عَلَيْهٰا زَكَرِيَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ يٰا مَرْيَمُ أَنّٰي لَكِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ هُنٰالِكَ دَعٰا زَكَرِيّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعٰاءِ» (پرورشی نیکو، و زکریا را سرپرست او قرار داد؛ هر زمان که زکریا در محراب بر او وارد میشد، نزد او خوراکی و روزیِ ویژهای مییافت. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۵ و ۶ با هم
کسی که در این دو آیه تدبر کند، تردید نمیکند که آنچه زکریا را برانگیخت و به چنین دعایی واداشت، همان چیزی بود که از حال مریم و کرامت و ارجمندیاش نزد خدای پاک و منزه در بندگی و اخلاص عملش مشاهده کرد؛ پس دوست داشت فرزندی جانشینِ او شود که از جهت قرب و کرامت به خدا، مانند آنچه در مریم دیده بود داشته باشد. سپس به یاد پیری و از دست رفتن نیروی خویش، و سالخوردگی و نازاییِ همسرش افتاد، و اینکه خویشاوندانی دارد که از آنان خشنود نیست؛ ازاینرو اندوهگین شد. او در همان حال به یاد آورد که پروردگارش همواره او را به اجابت دعا و گرهگشایی از هر کارِ مهم و دشواری عادت داده است؛ ازاینرو با دعا و درخواستِ فرزندی پاکیزه به پروردگارش پناه برد.
بنابراین سخن او در سورهٔ آلعمران که گفت: «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً طَيِّبَهً » (پروردگارا، از نزد خود فرزندی پاک به من ببخش)، در برابرِ سخن او در سورهٔ مریم است که میگوید: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (پس از نزد خویش برای من سرپرستی ببخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد، و پروردگارا، او را پسندیده گردان)؛ و واژهٔ «طَيِّبَهً » (پاکیزه) در آنجا در برابرِ این عبارت او در اینجا قرار دارد: «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده گردان)، که مقصود از آن، همان قرب و کرامتی است که در مریم نزد خدا دید و نیز عمل شایستهٔ او. در نتیجه، عبارتِ «هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً » (از نزد خود فرزندی به من ببخش) در آن سوره، در برابرِ این عبارت او در اینجا باقی میماند: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ » (پس از نزد خویش سرپرستی به من ببخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد)، و این عبارت، آن را تفسیر میکند؛ پس مقصود از سخن او: «وَلِيًّا يَرِثُنِي » إلخ، (سرپرستی که از من ارث ببرد...)، فرزند صُلبی (فرزند تنی و بیواسطه) است که از او ارث میبرد.
از اینجا نادرستیِ این سخن آشکار میشود که گفتهاند: آن حضرت (ع) با سخنِ خود: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي » إلخ، (پس از نزد خویش سرپرستی به من ببخش که از من ارث ببرد...)، کسی را طلبید که جانشین او شود و از او ارث ببرد، چه فرزندش باشد و چه غیر فرزند؛ و نیز نادرستیِ سخن کسانی روشن میگردد که گفتهاند: او از اینکه از همسرش فرزندی زاده شود ناامید بود، ازاینرو از میان دیگر مردم کسی را خواست تا وارث او گردد و جانشینش شود.
زیرا سخن او در همین داستان در سورهٔ آلعمران: «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً طَيِّبَهً » (پروردگارا، از نزد خود فرزندی پاکیزه به من ببخش)، در درخواستِ فرزند صراحت دارد.
از اینجا همچنین روشن میشود که مقصود از سخن او: «وَلِيًّا يَرِثُنِي » (سرپرستی که از من ارث ببرد)، همان فرزند است، چنانکه در آیهٔ سورهٔ آلعمران با تعبیر «ذریه» (فرزند) از آن یاد شده است؛ بنابراین مراد از «ولی»، همان فرزند است که در ارثبردن اولویت دارد، و منظور از وراثت نیز به ارث بردنِ چیزهایی است که پس از رفتنِ انسان بر جای میماند؛ یعنی اموال و کالاهای زندگی که مرده از خود بر جای مینهد. بیگمان آنچه از واژهٔ ارث به ذهن تبادر میکند (بیدرنگ خطور میکند)، همین است؛ خواه به این دلیل که ارث در مال و مانند آن معنای حقیقی باشد و در غیر آن (مانند ارث نسبتدادهشده به علم و دیگر صفتها و حالتهای معنوی) مَجاز به شمار آید، و خواه به این دلیل که اگر هم در همهٔ اینها حقیقت باشد، به سوی مال انصراف داشته باشد (ذهن ناخودآگاه متوجه مال شود). در هر حال این لفظ در وراثتِ مال ظهور دارد، و با پیوستنِ آن به واژهٔ «ولی»، مسلم میشود که مراد از آن، فرزند است. سخن پیشینِ او نیز که گفت: «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي » (و من پس از خود از خویشاوندانم بیمناکم)، این ظهور را تقویت میکند؛ چنانکه بیانش إنشاءالله خواهد آمد.
افزون بر این، چنین احتمالی با سخن او سازگار نیست که فرمود: «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي » (و من پس از خود از خویشاوندانم بیمناکم)؛ زیرا ظاهرِ سیاق نشان میدهد او فرزندی میخواهد که از او ارث ببرد و چیزی به آن فرزند منتقل شود که اگر او نبود، به خویشاوندانش میرسید، در حالی که او نگران است پس از مرگش آنان متصدیِ آن امر شوند. و معنا ندارد که آن حضرت (ع) از آراسته شدنِ خویشاوندانش به قرب و منزلت و برخورداریشان از تقوا و کرامت، نه پیش از مرگش و نه پس از آن، بیم داشته باشد؛ چراکه ساحتِ پیامبران پاکتر و والاتر از چنین بخل و تنگنظریهایی است و آنان هیچ آرزویی جز صلاح و سعادتِ مردم ندارند.
و این سخنِ برخی مفسران که خویشاوندانِ آن حضرت (ع) از بدکارانِ بنیاسرائیل بودند و او ترسید که پس از وی، جانشینیاش را در میان امتش به شایستگی انجام ندهند، پاسخش این است که این جانشینی اگر خلافتی باطنی و الهی باشد، قطعاً چیزی نیست که از طریق نَسَب به ارث برسد؛ گذشته از اینکه جانشینیِ الهی هرگز جایگاهِ شایستهٔ خود را گم نمیکند و جز اهلش به آن دست نمییابند، پس بیم داشتن از این موضوع معنایی ندارد. و اگر جانشینیِ ظاهری و دنیایی باشد که با نَسَب و مانند آن به ارث میرسد، سرمایهای اجتماعی و از کالاهای زندگی دنیاست، درست مانند مال؛ در این صورت، هیچ فایدهای ندارد که وراثت در آیه را از وراثتِ مال برگردانیم و به وراثتِ خلافت و فرمانروایی تأویل ببریم.
گذشته از این، یحیی (ع) هیچ بخشی از چنین حکومت و خلافتی را بر عهده نگرفت تا همان میراثی باشد که مانع از ارث بردنِ خویشاوندانِ پدرش شده باشد؛ افزون بر اینکه در روزگار زکریا و یحیی، بنیاسرائیل اصلاً حکومتی نداشتند، بلکه رومیان بر آنان مسلط بودند و بر آنان فرمان میراندند.
اگر بگویی: آنچه مؤید حمل وراثت در این آیه بر وراثتِ دانش و مانند آن -نه بر مال- است، این است که در دیدگاههای والا و همتهای بلندِ انسانهای پاک و وارستهای که از دلبستگیهای این جهانِ ناپایدار و گذرا دل بریده و به سرای جاودان پیوستهاند، حتی به اندازهٔ بال پشهای گرایش به کالای دنیا وجود ندارد؛ بهویژه زکریا (ع) که به وارستگی و انقطاعِ کامل نامآور بود. پس به طور معمول محال است که او از به ارث رسیدنِ مال و متاعی که در نگاه والایش کمترین ارزشی ندارد بیمناک شود، یا به خاطر آن رنج و اندوه و هراس نشان دهد و از پروردگارش چنان تقاضایی کند؛ تقاضایی که نشاندهندهٔ نهایتِ علاقه و دلبستگیِ دل به دنیا و جلوههای فریبندهٔ آن است.
و این سخن که او ترسید مبادا خویشاوندانش پس از مرگِ او، مالش را در راههای ناروا خرج کنند و به همین سبب از پروردگارش وارثی پسندیده خواست، سخنی باطل است؛ زیرا هنگامی که انسان بمیرد و مالش از راه ارث به دیگری منتقل شود، آن مال از آنِ وارث خواهد شد و درست یا نادرست خرج کردنِ آن بر عهدهٔ خودِ وارث است، و در این باره هیچ بازخواست و سرزنش و کیفری متوجه شخصِ درگذشته نخواهد بود.
افزون بر اینکه برطرف ساختنِ این ترس برای آن حضرت (ع) کاملاً آسان بود؛ به این ترتیب که آن مال را پیش از مرگش خرج میکرد و همهٔ آن را در راه خدا صدقه میداد و عموزادگانِ بدکردارش را به سبب حالِ ناپسند و کارهای زشتشان ناکام و محروم میگذاشت. بنابراین، مقصودِ آن حضرت (ع) از درخواستِ فرزند، چیزی جز اجرای احکام خدای متعال، ترویج شریعت و تداومِ نبوت در نسل خویش نبوده است.
میگویم: این اشکال بر این پایه استوار است که کلام زکریا: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي » (پس از نزد خود به من سرپرستی عطا کن که از من ارث ببرد) برای بیان درخواست ارث مالی برای فرزندش آورده شده باشد؛ در حالی که واقعیت جز این است؛ زیرا از عبارتِ «وَلِيًّا يَرِثُنِي » (سرپرستی که از من ارث ببرد) در مقصود نخستین، چیزی جز طلب فرزند اراده نشده است؛ چنانکه از سخن او در سورهٔ آلعمران [آیهٔ ۳۸] نیز همین معنا آشکار است: «هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً » (از جانب خود فرزندی پاک به من عطا فرما) و در جای دیگر: «رَبِّ لاٰ تَذَرْنِي فَرْداً» (پروردگارا، مرا تنها مگذار؛ انبیاء: ۸۹).
و تعبیرِ «يَرِثُنِي » (از من ارث ببرد) تنها قرینهای معیّنه (نشانهٔ مشخصکننده) است تا روشن شود مقصود از «ولیّ» در این کلام، ولایتِ ارث است که بر فرزند صدق میکند؛ زیرا ولایت مفهومی عام با مصادیق گوناگون است که هیچیک از آنها جز با قرینهای مشخص تعیین نمیشود. همانطور که در سخن خدای متعال با یاریرسانی مقید شده است: «وَ مٰا كٰانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِيٰاءَ يَنْصُرُونَهُمْ» (و برای آنان سرپرستانی نیست که یاریشان کنند؛ شوری: ۴۶) که مراد از آن ولایتِ نصرت و یاری است؛ و در آیهای دیگر با امر و نهی مقید گردیده است: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» (و مردان و زنان باایمان، بعضی سرپرست و یار بعضی دیگرند، به کار شایسته فرمان میدهند و از کار ناپسند بازمیدارند؛ توبه: ۷۱) که مقصود از آن، ولایتِ تدبیر است؛ و مواردی دیگر از این دست.
و اگر مقصود از آن، وراثت مالی و بودنِ آن بهمنزلهٔ قرینهای مشخصکننده نمیبود، در کلام چیزی که بر طلب فرزند—که مقصود اصلی از این دعاست—دلالت کند باقی نمیماند؛ زیرا در وراثت علم یا نبوت یا عبادت و کرامت، هیچ اشارهای به اینکه وارث حتماً فرزند باشد وجود ندارد؛ همانگونه که برخی از کسانی که وراثت در آیه را بر یکی از این معانی حمل کردهاند نیز به این نکته اعتراف نمودهاند. در نتیجه، دعا از دلالت بر خواستهٔ اصلی تهی میماند و همین برای از اعتبار افتادن کلام بسنده است.
خلاصه آنکه توجه اصلی کلام تنها به رساندنِ مقصودِ طلب فرزند معطوف است؛ و اما وراثت مالی، مقصود نخستین و اصلی نبوده، بلکه تنها نشانهای مشخصکننده است بر اینکه مراد از «ولیّ»، همان فرزند است. آری، این تعبیر به خودیِ خود دلالت دارد بر اینکه اگر او فرزندی میداشت، مالش به او ارث میرسید؛ اما نه در این نکته و نه در سخنِ او که گفت: «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي » (و من از بستگان پس از خود بیمناکم)—که وضعیت آن همانند عبارتِ «وَلِيًّا يَرِثُنِي » (سرپرستی که از من ارث ببرد) است—هیچ دلالتی بر وابستگی قلبیِ آن حضرت (ع) به دنیای فانی و زیورهای فریبندهٔ زندگی آن وجود ندارد.
و اما طلب فرزند، چیزی است که خداوند نوع انسان را بر پایهٔ آن سرشته است؛ نیکوکار و بدکار، پیامبر و غیرپیامبر در این ویژگی یکساناند؛ خداوند همگان را به دستگاه زاد و ولد مجهز ساخته و کشش به سوی آن را در نهادشان قرار داده است. از این رو هر انسانی اگر طبعش منحرف نشده باشد، به سمت طلب فرزند کشیده میشود و بقای فرزند پس از خود را بقای خود میداند، و دست یافتن فرزندانش را بر بهرهها و داراییهای زندگیاش—که همان ارث است—بهمنزلهٔ تسلط خود و تداوم زندگی شخصِ خویش به شمار میآورد.
و شریعتهای الهی نیز این حکم فطری را باطل نکرده و این انگیزهٔ غریزی را نکوهش ننمودهاند، بلکه آن را ستوده و بدان ترغیب کردهاند؛ و در قرآن کریم آیات فراوانی بر این معنا دلالت دارد؛ مانند سخن خدای متعال به نقل از ابراهیم (ع): «رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصّٰالِحِينَ» (پروردگارا، به من فرزندی از شایستگان ببخش؛ صافات: ۱۰۰)، و سخن دیگر او: «الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعٰاءِ» (ستایش خدایی را که در پیری اسماعیل و اسحاق را به من بخشید، همانا پروردگارم شنوندهٔ دعاست؛ إبراهیم: ۳۹)، و سخن خدای متعال به نقل از مؤمنان: «رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّيّٰاتِنٰا قُرَّهَ أَعْيُنٍ» (پروردگارا، از همسران و فرزندانمان روشنیِ چشم به ما عطا کن؛ فرقان: ۷۴) و آیاتی دیگر از این دست.
اگر بگویی: وجهی که پیشتر دربارهٔ معنای وراثت گذشت، بر این پایه استوار بود که از این کلام فهمیده شود:
«هُنٰالِكَ دَعٰا زَكَرِيّٰا رَبَّهُ » (همانجا بود که زکریا پروردگارش را خواند؛ آلعمران: ۳۸) تا پایان آیه، که آنچه او را به طلب فرزند برانگیخت، مشاهدهٔ عبادت مریم و کرامت و منزلت او نزد خدای پاک و منزه بود؛ از این رو دوست داشت فرزندی روزیاش شود که در عبادت و کرامت همانند او باشد؛ اما ممکن است انگیزهٔ او جز این بوده باشد؛ زیرا در برخی روایات آمده است که زکریا نزد مریم میوههای خارج از فصل میدید، میوهٔ زمستان را در تابستان و میوهٔ تابستان را در زمستان، پس در دل خود گفت:
بنابراین، دیدن میوه در غیرِ فصلِ خود، او را برانگیخت تا در غیرِ زمانِ معمول فرزندی بخواهد؛ اما این پیامبر بزرگوار والاتر از آن است که فرزندی برای ارث بردنِ مالش بطلبد، بلکه او فرزند را تنها برای آن خواست تا وارثِ نبوت، دانش، یا عبادت و کرامت معنویاش باشد.
میگویم: از جهت سیاقِ لفظی هیچ دلیلی نیست بر اینکه مراد از روزی در کلام الهی که میفرماید: «كُلَّمٰا دَخَلَ عَلَيْهٰا زَكَرِيَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ يٰا مَرْيَمُ أَنّٰي لَكِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ » (هر بار که زکریا در محراب بر او وارد میشد، نزدش روزیِ ویژهای مییافت؛ گفت: ای مریم، این از کجا برای تو آمده است؟ گفت: آن از جانب خداست؛ همانا خدا به هر کس بخواهد بیشمار روزی میدهد؛ آل عمران: ۳۷)، میوهٔ خارج از فصل باشد؛ و نیز دلیلی نیست بر اینکه آنچه زکریا (ع) را به درخواست فرزند واداشت، دیدن آن میوه یا سخنِ مریم باشد که گفت: «إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ » (همانا خدا به هر کس بخواهد بیشمار روزی میدهد). اگر چنین بود، با بیانی رساتر به آن اشاره میشد؛ بلکه ظاهر سیاق و بهویژه آغاز آیه که میفرماید: «فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً » (پس پروردگارش او را به نیکویی پذیرفت و به شایستگی پروراند)، نشان میدهد که مقصود، بیانِ این نکته است که مریم نزد پروردگارش منزلتی والا داشت و خداوند بدون واسطهٔ اسبابِ عادی روزیاش میداد؛ و همین امر انگیزهٔ زکریا (ع) شد تا نسلی پاکیزه و فرزندی پسندیده طلب کند.
و حتی اگر آن سخن پذیرفته شود، مقتضایش این است که زکریا در درجهٔ نخست، برای طلب نسل و فرزند برانگیخته شده باشد؛ و از آنجا که او پیامبری بزرگوار بود و هیچ میلی (إِربَة: رغبت و نیاز) به غیرِ فرزند شایسته نداشت، در مرحلهٔ بعد دعا کرد که آن فرزند، پاکیزه و پسندیده باشد؛ چنانکه از سر گرفتنِ دعا با این سخنِ او بر این معنا دلالت دارد: «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده قرار ده؛ مریم: ۶) و نیز مقید ساختنِ آن به پاکیزگی در کلام دیگرش: «ذُرِّيَّهً طَيِّبَهً » (نسلی پاکیزه؛ آل عمران: ۳۸).
او این مقصودِ خود را، بنا بر آنچه در سورهٔ آل عمران از او حکایت شده، با عبارت «هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّهً » (از نزد خود فرزندی به من ببخش؛ آل عمران: ۳۸) بیان کرد، و در این سوره پس از یادآوریِ پیریِ خود، نازاییِ همسرش و بیم از بستگانش، با این عبارت بیان داشت: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي » (پس از نزد خویش سرپرستی به من ببخش که از من ارث ببرد؛ مریم: ۵). پس مراد از «وَلِيًّا يَرِثُنِي » بیگمان همان فرزند است، که از او با عنوانِ «ولایت در ارث بردن» یاد شده و به این عنوان مورد اشاره قرار گرفته است.
و آن حقِ ارثبَری (ولایتِ وراثت) که میتواند عنوان و شناسانندهٔ فرزند باشد، همانا ارث بردنِ ترکه (اموالِ بهجامانده) است که ویژهٔ اوست. اما ارث بردنِ نبوت—اگر اصولاً ارث نامیدنش درست باشد—و نیز ارث بردنِ دانش، بدانگونه که شاگرد دانشِ استادش را به ارث میبرد، و همچنین ارث بردنِ مقامات معنوی و کرامتهای الهی، اموری کاملاً جدا از نسب و زادْوولد هستند؛ گاه با آن همراه میشوند و گاه جدا میمانند. از این رو، نمیتوان اینها را بدون قرینهای نیرومند، نشانه و شناسای فرزند قرار داد؛ در حالی که در کلام هیچ قرینهای که شایستهٔ این باشد یافت نمیشود، و هر دلیلی هم که برایش فرض شود، برای خلافِ آن نیز صدق میکند. بنابراین، او در دعای خود آنچه را مقصودِ نخستینش بود رها کرده و به چیزی جز آن پرداخته است، و همین برای فرو افتادنِ کلام [از اوج بلاغت] بس است.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۵ و ۶ با هم
در کتاب «الاحتجاج»، عبدالله بن حسن با سند خود از پدران گرامیاش (ع) روایت کرده است: هنگامی که ابوبکر بر منع فدک از فاطمه (س) همداستان شد و این خبر به آن حضرت رسید، نزد او آمد و فرمود: «ای پسر ابوقحافه! آیا در کتاب خدا آمده است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟ بهراستی چیزی بس ساختگی و ناروا آوردهای! آیا به عمد کتاب خدا را واگذاشتید و آن را پشت سر انداختید، در حالی که خداوند در بازگویی داستان یحیی فرزند زکریا میفرماید: « فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ » (پس از نزد خویش به من سرپرستی ببخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد)؟» تا پایان حدیث.
میگویم: مضمون این روایت از راههای گوناگون، هم از طریق شیعه و هم غیر آنان نقل شده است، و استدلال آن حضرت (ع) بر این پایه استوار است که مقصود از ارث در این آیه، ارثِ مال است. پیشتر نیز در شرح این آیه پیرامون این موضوع سخن رفت، و از طریق اهل سنت نیز مطالبی روایت شده که بر همین نکته دلالت دارد؛
چنانکه در کتاب «الدر المنثور» از شماری از نویسندگانِ کتابهای جامع روایی، از حسن روایت شده است که پیامبر خدا (ص) فرمود: «خداوند برادرم زکریا را رحمت کند؛ چه زیانی به او میرسید اگر کسی از او ارث میبُرد؟! و خداوند برادرم لوط را بیامرزد که [فرمود کاش] به تکیهگاهی نیرومند پناه میبرد».
و نیز در همان کتاب از فاریابی از ابنعباس نقل شده است که گفت: زکریا صاحب فرزندی نمیشد؛ پس از پروردگار خود درخواست کرد و گفت: «رب هب لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ » (پروردگارا، از نزد خود به من سرپرستی ببخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد)؛ [ابنعباس] گفت: یعنی مال مرا به ارث ببرد و از خاندان یعقوب نیز نبوت را به ارث ببرد.
نویسندهٔ «روحالمعانی» نیز گفته است: مذهب اهل سنت بر پایهٔ احادیثی که نزد آنان صحیح است، این است که پیامبران (ع) نه مالی را به ارث میبرند و نه از خود مالی به ارث میگذارند؛ و این مضمون از طریق شیعه نیز وارد شده است؛
زیرا کلینی در «کافی» از ابوالبختری از ابوعبدالله جعفر صادق (رضیاللهعنه) روایت کرده است که فرمود: «بیگمان دانشمندان وارثان پیامبراناند، و این از آن روست که پیامبران نه درهمی بر جا نهادند و نه دیناری، بلکه تنها احادیثی از سخنان خویش به ارث گذاشتند؛ پس هر کس چیزی از آن را برگیرد، بهرهای فراوان برده است»، و کلمهٔ «إنّما» (تنها، فقط) به اعتراف شیعه بیتردید مفید حصر (انحصار) است.
[نویسندهٔ روحالمعانی میافزاید:] بنابراین، وراثت در این آیه نیز بر همین معنایی که شنیدی حمل میشود، و ما نمیپذیریم که وراثت در لغت حقیقت در ارثِ مال باشد؛ بلکه این واژه معنایی حقیقی دارد که ارثِ دانش، مقام و مال را یکجا دربرمیگیرد؛ و تنها به دلیل کاربرد فراوان در عرف فقیهان، به مال اختصاص یافته و مانند واژههایی شده است که در عرف تغییر معنا دادهاند (منقولات عرفی).
و اگر هم بپذیریم که استعمال آن در غیر مال مجاز است، مجازی بسیار رایج و مشهور است، بهویژه در کاربرد قرآن مجید، چندان که با حقیقت برابری میکند؛ از جمله این سخن که خدای متعال میفرماید: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتٰابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا » (سپس این کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم)، و سخن خدای متعال که: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتٰابَ » (پس از آنان جانشینانی آمدند که کتاب را به ارث بردند)، و کلام خدای متعال که: «إِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتٰابَ مِنْ بَعْدِهِمْ » (بیگمان کسانی که پس از آنان کتاب را به میراث بردند)، و نیز خدای متعال میفرماید: «إِنَّ الْأَرْضَ لِلّٰهِ يُورِثُهٰا مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ » (همانا زمین از آنِ خداست و آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد به ارث میدهد)، و «وَ لِلّٰهِ مِيرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » (و میراث آسمانها و زمین تنها از آنِ خداست).
این سخن آنان که: «لَا دَاعِيَ إِلَى الصَّرْفِ عَنِ الْحَقِيقَةِ» (انگیزهای برای دست کشیدن از معنای حقیقی نیست)؛ پاسخ میدهیم: انگیزه کاملاً وجود دارد و آن حفظ سخن معصوم از دروغ است، و تأویلکردنِ آن کاری بس دشوار (خَرْطُ الْقَتَادِ: دست کشیدن بر خار گَوَن) است؛ و روایاتی هم که دلالت دارند پیامبران مال به ارث میگذارند، نزد نقادان و حدیثشناسان قابل اعتماد نیست.
و از جملهٔ این نمونهها نیز روایتی است که در پی میآید:
کلینی در کافی از ابوعبدالله [امام صادق] (رضیاللهعنه) روایت کرده است که فرمود:
«إِنَّ سُلَيْمَانَ وَرِثَ دَاوُدَ، وَ إِنَّ مُحَمَّداً ص وَرِثَ سُلَيْمَانَ(ع)» («همانا سلیمان از داود ارث برد و محمد(ص) از سلیمان(ع) ارث برد»)؛ زیرا در ارثبردن پیامبر(ص) از سلیمان، تصور نمیشود که وراثت چیزی جز علم و نبوت و مانند آن دو باشد؛ [پایان کلام آلوسی].
این بحث جنبهای کلامی نیز دارد که به ماجرای فدک بازمیگردد؛ و فدک از آبادیهای خیبر بود که در اختیار فاطمه، دختر پیامبر خدا(ص) قرار داشت و خلیفهٔ اول آن را با استناد به حدیثی از دست ایشان بیرون آورد؛
حدیثی که آن را از پیامبر خدا(ص) چنین روایت کرد: «أن الأنبياء لا يورثون مالا-و ما تركوه صدقة» (پیامبران مالی به ارث نمیگذارند و آنچه بر جای گذاشتهاند صدقه است). در اینباره میان متکلمان شیعه و اهل سنت مناقشه به درازا کشیده است، اما این سنخ بحثها از هدف این کتاب بیرون است و بدان نمیپردازیم؛ ولی این بحث جنبهای تفسیری دارد که پرداختن به آن برای ما مهم است، زیرا به مدلول این سخن وابسته است که خدای متعال میفرماید:
«وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي وَ كٰانَتِ امْرَأَتِي عٰاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » («و من پس از خود از خویشاوندانم بیمناکم و همسرم نازاست؛ پس از جانب خود جانشینی به من ببخش، که از من ارث ببرد و از خاندان یعقوب ارث ببرد؛ و پروردگارا، او را پسندیده و مورد رضایت قرار ده»).
اما این سخن او که: «و قد جاء ذلك أيضا من طريق الشيعة...» (این مطلب از طریق شیعه نیز آمده است...)؛ باید گفت روایت در این باره منحصر به آنچه از امام صادق(ع) نقل کرده نیست، بلکه روایتی به همین مضمون از پیامبر خدا(ص) نیز از طرق شیعه نقل شده است؛ و معنای آن—همانطور که به ذهن هر شنوندهای خطور میکند—این است که شأن پیامبران گردآوری مال و برجاگذاشتنِ آن برای وارثان پس از خود نیست، بلکه آنچه در شأن آنان است بر جای نهادنِ حکمت برای بازماندگان است؛ و این معنایی پذیرفتنی و کاربردی رایج است که راهی برای انکار آن وجود ندارد.
و اما این سخن او که: «و لا نسلم كونها حقيقة لغوية في وراثة المال...» (نمیپذیریم که وراثت، حقیقتِ لغوی در ارث مال باشد...) تا پایان آنچه آورده است؛ سخن بر سر این نیست که آیا این واژه در چیزی حقیقتِ لغوی است یا مجاز مشهور یا غیر مشهور، و اصراری هم بر هیچیک از اینها در میان نیست؛ بلکه سخن در این است که واژهٔ «وراثت»—خواه حقیقت در ارث مال و مجاز در اموری چون علم و حکمت باشد، و خواه حقیقتِ مشترک (مشترک معنوی) میان امور مالی و معنوی چون علم و حکمت—در هر صورت، برای آنکه از آن وراثتِ علم و حکمت اراده شود، نیازمند قرینهای بازدارنده (صارفه) یا معیّنکننده است؛ در حالی که سیاق این آیه و دیگر آیاتِ این داستان در سورههای آلعمران و انبیاء و نشانههای پیرامونیِ آن، مانع از آن است که از واژهٔ «يَرِثُنِي» وراثتِ علم و مانند آن اراده شود، چه رسد به اینکه کلام را از معنای مالی برگرداند یا علم را معیّن سازد؛ چنانکه توضیح آن را پیشتر در تفسیر آیه آوردیم.
و اما این سخن او که: «قد قدمنا ما يعلم منه ما فيه» (پیشتر مطلبی آوردیم که اشکال این سخن از آن دانسته میشود)، اشاره به این دارد که آیهٔ «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده قرار ده) را تأکیدی برای «وَلِيًّا يَرِثُنِي » (سرپرستی که از من ارث برد) یعنی در نبوت دانسته، یا برای پرهیز از بیهوده بودن کلام، «رَضِيًّا» را به معنای پسندیده نزد مردم گرفته است؛ و حال آنکه ما پیشتر در بیان آیه مطلبی آوردیم که اشکال این سخن از آن روشن میشود.
۳. داستان زکریا و یحیی در انجیل:
تفسیر آیههای ۱ تا ۱۵ با هم
«در روزگار هیرودیس، پادشاه یهودیه، کاهنی به نام زکریا از گروه اَبیا بود که همسرش از فرزندان هارون بود و الیصابات نام داشت. ادامه در متن کامل
پس هنگامی که او در نوبت گروه خود در پیشگاه خدا خدمت کهانت میکرد، بر حسب رسم کهانت، قرعه به نام او افتاد که به هیکل (معبد) پروردگار درآید و بخور بسوزاند. ادامه در متن کامل
«زکریا به فرشته گفت: چگونه این را بدانم (و بر آن اطمینان یابم)؟ زیرا من پیرم و همسرم نیز سالخورده است. ادامه در متن کامل
«و مردم در انتظار زکریا بودند و از تأخیر او در هیکل در شگفت مانده بودند. چون بیرون آمد، نتوانست با آنان سخن بگوید؛ پس دریافتند که او در هیکل رویایی دیده است. ادامه در متن کامل
تا آنجا که میگوید: «و اما زمان وضع حمل الیصابات فرا رسید و پسری به دنیا آورد. همسایگان و خویشاوندانش شنیدند که پروردگار رحمتش را بر او بزرگ گردانیده است، پس با او شادمانی کردند. ادامه در متن کامل
و در همان انجیل آمده است: ادامه در متن کامل
[یادداشت منبع: ۱) انجیل، باب سوم، بند ۱.] ادامه در متن کامل
«و در سال پانزدهم از سلطنت تیبریوس قیصر، هنگامی که پیلاطس پنطی فرماندار یهودیه بود، و هیرودیس حاکم منطقهٔ جلیل، و برادرش فیلیپوس حاکم منطقهٔ ایطوریه و سرزمین تِراخونیتس، و لیسانیاس حاکم منطقهٔ ابیلیه بودند، در روزگار حنان و قیافا، پیشوایان کاهنان، کلام خدا در بیابان بر یوحنا پسر زکریا نازل شد. ادامه در متن کامل
پس او به تمام سرزمینهای پیرامون اردن آمد و به غسل تعمیدِ توبه برای آمرزش گناهان موعظه میکرد، ادامه در متن کامل
همانگونه که در کتاب گفتارهای اشعیای پیامبر نوشته شده است که میگوید: «صدای نداکنندهای در بیابان که راه پروردگار را آماده سازید و مسیرهایش را راست و هموار کنید؛ هر درهای پر خواهد شد و هر کوه و تپهای پست خواهد گشت، راههای کج و ناهموار راست و راههای سخت هموار خواهد شد، و همهٔ آدمیان نجات خدا را خواهند دید.» ادامه در متن کامل
و به جمعیتهایی که بیرون میآمدند تا به دست او تعمید یابند، میگفت: «ای افعیزادگان! ادامه در متن کامل
و مردم از او پرسیدند: «پس ما چه کنیم؟» در پاسخ به آنها گفت: «هر که دو پیراهن دارد، به کسی که ندارد بدهد، و هر که خوراکی دارد نیز چنین کند.» باجگیران (مأموران مالیات) نیز آمدند تا تعمید یابند و به او گفتند: «ای استاد، ما چه کنیم؟» به آنان گفت: «بیش از آنچه برایتان تعیین شده مطالبه نکنید.» سربازان نیز از او پرسیدند:… ادامه در متن کامل
و از آنجا که مردم در انتظار بودند و همگی در دل دربارهٔ یحیی میاندیشیدند که شاید او همان مسیح باشد، یحیی خطاب به همگان گفت: «من شما را با آب تعمید میدهم، ولی کسی نیرومندتر از من میآید که من شایستهٔ آن نیستم بند کفشهایش را باز کنم؛ او شما را با روحالقدس و آتش تعمید خواهد داد. ادامه در متن کامل
اما هیرودیس، فرماندار چهارگانه (حاکم محلی ربع منطقه)، چون از سوی یحیی بهخاطر هیرودیا، همسر برادرش فیلیپ، و نیز بهخاطر تمام کارهای پلیدی که انجام میداد سرزنش شد، افزون بر همهٔ کارهایش، این کار را نیز افزود که یحیی را در زندان حبس کرد. ادامه در متن کامل
[یادداشت منبع: ۱) انجیل مرقس، باب ششم: ۱۷-۲۹] ادامه در متن کامل
و در آن آمده است: «زیرا خودِ هیرودیس فرستاده و یحیی را دستگیر کرده بود و او را بهخاطر هیرودیا، همسر برادرش فیلیپ، در زندان به زنجیر کشیده بود؛ چرا که با او ازدواج کرده بود. ادامه در متن کامل
و چون سخنان او را میشنید، کارهای بسیار [بر پایهٔ آن] میکرد و با رغبت به او گوش میسپرد. ادامه در متن کامل
تا اینکه روز مناسبی فرا رسید؛ هنگامی که هیرودیس در سالروز تولدش ضیافت شامی برای بزرگان خود، فرماندهان لشکر و سرشناسان جلیل برپا کرد. ادامه در متن کامل
پادشاه به آن دختر گفت: "هر چه میخواهی از من بخواه تا به تو بدهم." و برایش سوگند یاد کرد که: "هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد، حتی نیمی از پادشاهیام را. ادامه در متن کامل
پس پادشاه بیدرنگ جلادی فرستاد و دستور داد سر او را بیاورند. جلاد رفت و در زندان سرِ یحیی را برید و سر او را در طبقی آورد و به دختر داد و دختر نیز آن را به مادرش سپرد. ادامه در متن کامل
و دربارهٔ یحیی (ع) گزارشهای پراکندهٔ دیگری نیز در اناجیل وجود دارد که از حدود آنچه آوردیم فراتر نمیرود؛ و پژوهشگر نقاد و اهل تأمل میتواند آنچه را از اناجیل نقل کردیم با مباحث گذشته تطبیق دهد تا به موارد اختلاف پی ببرد. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۶ سورهٔ مریم، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۴، صفحهٔ ۸ تا ۳۲ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/19/6/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
و این فرمودهٔ او که: «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده بگردان)؛ «رَضیّ» به معنای مَرضیّ (پسندیده و مورد رضایت) است. و مطلق آمدنِ رضا (بدون هیچ قیدی)، اقتضا میکند که هم علم و هم عمل را در بر گیرد؛ بنابراین مقصود از آن، کسی است که در باور و عمل مورد رضایت باشد؛ یعنی: پروردگارا، او را به دانش سودمند و کردار شایسته آراسته فرما.
اما سخن کسی که گفته است: «مراد از آن، وراثتِ نبوت است و او از پروردگارش خواست فرزندی به وی ببخشد که نبوت را از او به ارث ببرد»، با آنچه اندکی پیش دانستی رد میشود؛ زیرا آنچه آن حضرت (ع) را به این دعا و درخواست برانگیخت، همان چیزی بود که در مریم مشاهده کرد، در حالی که در آن ماجرا هیچ خبر و اثری از نبوت نبود؛ پس چه پیوندی هست میان اینکه از او بندگی و کرامتی ببیند و از آن شگفتزده و خشنود شود، و میان اینکه از پروردگارش فرزندی بخواهد که نبوت را از او به ارث ببرد؟!
افزون بر اینکه نبوت از اموری نیست که از راهِ نَسَب به ارث برسد، و این مطلبی آشکار است. اگر هم این سخن چنین توجیه شود که مراد از وراثت، صرفاً آمدنِ پیامبری پس از پیامبرِ دیگر یا پیدایش پیامبری از نسل پیامبری دیگر است که با نوعی عنایت به طور مجاز بیان شده، اشکال از جهت دیگری رخ مینماید؛ و آن، ناسازگاری این توجیه با سخنِ بعدی اوست که فرمود: «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده گردان)؛ زیرا معنا ندارد گویندهای بگوید: «فرزندی پیامبر به من ببخش و او را پسندیده گردان»؛ و اگر بر تأکید حمل شود، تأکید کردنِ چیزی با مرتبهای فروتر از آن خواهد بود (چرا که مقام نبوت والاتر از پسندیدگی است). همچنین است احتمال اینکه مقصود از «رضی»، پسندیده بودن نزد مردم باشد؛ زیرا همانطور که پیشتر گذشت، با مطلق بودنِ کلمه منافات دارد، و همانگونه که بیان شد با انگیزهٔ دعای او نیز سازگار نیست.
نزدیک به این دیدگاه در نادرستی، سخن کسی است که گفته است: مقصود از ارث، وراثتِ دانش است؛ یعنی زکریا از پروردگارش خواست فرزندی به او ببخشد که دانشش را به ارث ببرد. زیرا هیچ معنایی ندارد که زکریا از مریم عبادت و کرامتی شگفت ببیند و شیفتهٔ آن شود، آنگاه از پروردگارش فرزندی بخواهد که علم او را به ارث ببرد، در حالی که هیچ تناسبی میان انگیزهٔ این دعا و خواستهٔ او وجود ندارد.
همچنین این سخن که: مقصود از وراثت، به ارث بردنِ دانش است، و منظور از سخن او: «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده بدار)، عمل صالح است، و مجموعِ دانش سودمند و عمل صالح به آنچه او در مریم از اخلاص و عبادت و کرامت دیده بود نزدیک است،
با این نکته رد میشود که عبارتِ «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » (و پروردگارا، او را پسندیده بدار) به تنهایی و به دلیلِ مطلق بودنش، برای دلالت بر درخواستِ دانش سودمند و عمل صالح بسنده است؛ چراکه انسانِ نیکوکار، اگر از دانش او چشم بپوشیم، تنها کردارش پسندیده است و هرگز به صورت مطلق «مرضیّ» (پسندیدهٔ همهجانبه) خوانده نمیشود. شبیه به این پندار، سخنی است دربارهٔ معنای «رضیّ» که آن را «پسندیده در نگاه مردم» تفسیر کردهاند.
نزدیک به این سخن در نادرستی، این احتمال است که مقصود از وراثت، به ارث بردنِ تقوا و کرامت باشد؛ یعنی او از پروردگارش خواسته فرزندی به وی ببخشد که قرب و منزلتِ خودِ او نزد خدا را به ارث ببرد. چراکه در این صورت، مناسب آن بود که فرزندی با قرب و کرامتِ مریم یا مطلقِ قرب و کرامت بطلبد، نه فرزندی که قرب و کرامتِ خودِ زکریا به او منتقل شود.
بحث روایی
و برخی پنداشتهاند که در اینجا جایز نیست ارثبردن بر وراثت نبوت حمل شود، تا این سخن زکریا بیهوده نگردد که:
«وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا » («و پروردگارا، او را پسندیده و مورد رضایت قرار ده»).
ما پیشتر مطلبی آوردیم که نادرستیِ این سخن از آن روشن میشود؛ و این ادعا که اکتسابیبودنِ یک چیز مانع از به ارث رسیدنِ آن است، پایهای ندارد؛ چرا که در کلام امام صادق(ع) وراثت به امری غیر اکتسابی نیز نسبت داده شده است.
آری، بر پایهٔ آنچه از آموزش قرآن به دست میآید که نبوت بخششی الهی است و انتقال و دگرگونی نمیپذیرد، تعلق گرفتن ارث به نبوت درست نیست. شکی نیست که برجا گذاشتن و منتقل شدن در مفهوم وراثت نهفته است؛ مانند به ارث رسیدن مال، فرمانروایی، مقام، دانش و مانند اینها؛ از همین رو، کاربرد واژهٔ ارث در خصوص نبوت و رسالت، در هیچ کتاب و سنتی نیامده است.
و اما این سخن او که: «قلنا الداعي متحقق و هي صيانه قول المعصوم عن الكذب» (گفتیم انگیزه تحقق یافته و آن، مصون نگهداشتن سخن معصوم از دروغ است)، در آن اشکال است؛ زیرا این سخن، اعترافی است به اینکه از جهت سیاق آیات، هیچ قرینهای بر اراده شدن چیزی جز مال از واژهٔ «يَرِثُنِي» وجود ندارد، بلکه ماجرا کاملاً برعکس است؛ و تنها چیزی که آنان را ناچار به این توجیه نموده، نگاهداشتن ظاهر حدیث به سبب درستیِ آن نزد خودشان است. در حالی که معنا ندارد دلالت استعمالیِ (معنایی که لفظ در آن به کار رفته است) سخن خدای متعال، به قرینهای جداگانه و بهویژه از غیر کلام الهی وابسته باشد، آن هم با اینکه کلام با قرینههایی ناسازگار احاطه شده است. این مطلب با تخصیص زدن و مقید کردنِ عامها و مطلقهای آیات احکام بهوسیلهٔ روایات تفاوت دارد؛ زیرا آنجا تصرف در مقصود نهایی از خطاب صورت میگیرد، نه در دلالت لفظ بر حسب کاربرد و استعمال.
گذشته از اینکه خبرهای واحد (روایتهایی که به مرز قطعیت و تواتر نرسیدهاند) در غیر احکام شرعی که جعل تشریعی منحصر در آنهاست اعتباری ندارند، بهویژه در صورت مخالفت با کتاب خدا؛ و اینها همگی مسائلی است که در علم اصول تبیین شده است.