۞ إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُ بِٱلۡعَدۡلِ وَٱلۡإِحۡسَٰنِ وَإِيتَآيِٕ ذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَيَنۡهَىٰ عَنِ ٱلۡفَحۡشَآءِ وَٱلۡمُنكَرِ وَٱلۡبَغۡيِۚ يَعِظُكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَذَكَّرُونَ
همانا خداوند به عدل و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد، و از زشتکاری و ناپسند و ستم بازمیدارد؛ شما را اندرز میدهد، شاید پند گیرید.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۹۰ و ۹۱ با هم
میگویم: در روایات متعددی تفسیرِ عدل به توحید یا شهادتین، و تفسیرِ احسان به ولایت وارد شده است؛ و در روایات دیگری تحریمِ پیمانشکنی به وجوب پایداری بر ولایت بازگردانده شده است.
تفسیر آیهٔ ۹۰ سورهٔ نحل، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۲، صفحهٔ ۳۳۰ تا ۳۵۰ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/16/90/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِيتٰاءِ ذِي الْقُرْبيٰ» (همانا خدا به دادگری و نیکیکردن و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد) (نحل: ۹۰). خدای سبحان کلام را با این سه حکم آغاز کرده است که به ترتیب، مهمترین پایههای برپایی ستون فقرات جامعهٔ انسانی به شمار میروند؛ چرا که اصلاح جامعهٔ عمومی، مهمترین هدفی است که اسلام در تعالیم مصلحانهٔ خود دنبال میکند. گرچه از نظر طبیعت، مهمترین چیز نزد هر انسانی خودِ فردی اوست، ولی سعادت شخص بر درستی و سلامت محیط اجتماعیاش استوار است، و چقدر دشوار است که فردی در جامعهای فاسد که تیرهبختی از هر سو آن را احاطه کرده، به رستگاری برسد.
از این رو، [اسلام] به اصلاح جامعه چنان اهمیتی داده که هیچ آیین دیگری با آن برابری نمیکند، و نهایت تلاش را به کار بسته تا دستورها و تعالیم دینی، حتی عباداتی مانند نماز، حج و روزه را تا جای ممکن اجتماعی سازد؛ همهٔ اینها برای آن است که انسان هم در درون خود و هم از نظر محیط زندگیاش به صلاح و شایستگی برسد.
پس سخن خداوند: «إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ» (همانا خدا به عدل فرمان میدهد)، فرمانی است به رعایت عدل که در برابر آن ظلم قرار دارد. راغب در مفردات گفته است: «عدالت» و «معادله» لفظی است که بر معنای برابری دلالت دارد و با در نظر گرفتن نسبت میان دو چیز به کار میرود؛ «عَدل» (با فتح عین) و «عِدل» (با کسر عین) معنایی نزدیک به هم دارند، اما «عَدل» (با فتح عین) در اموری به کار میرود که با بصیرت و عقل درک میشوند مانند احکام، و بر همین پایه است سخن خدای متعال که میفرماید: « أَوْ عَدْلُ ذٰلِكَ صِيٰاماً» (یا معادل آن روزه بگیرد) (مائده: ۹۵)؛ و «عِدل» (با کسر عین) و «عدیل» در اموری به کار میروند که با حواس ظاهری ادراک میشوند، مانند چیزهای وزنکردنی، شمردنی و پیمانهکردنی. پس عدل همان تقسیمکردنِ برابر است.
[راغب] میگوید: و عدل بر دو گونه است: یکی عدل مطلق که عقل بهتنهایی نیکی آن را درمییابد، در هیچ زمانی نسخ نمیشود و بههیچوجه وصف تجاوز بر آن صدق نمیکند؛ مانند نیکی به کسی که به تو نیکی کرده، و بازداشتن آزار از کسی که آزارش را از تو بازداشته است. و دیگری عدلی است که عدلبودن آن با شرع شناخته میشود و ممکن است در برههای از زمانها نسخ پذیرد؛ مانند قصاص، دیههای جنایات (اَرش) و اصل مال مرتد. از همین رو، [قرآن] فرموده است: « فَمَنِ اعْتَديٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ» (پس هر کس بر شما تعدی کرد، همانند آن بر او تعدی کنید) (بقره: ۱۹۴) و فرموده است: « وَ جَزٰاءُ سَيِّئَهٍ سَيِّئَهٌ مِثْلُهٰا» (و پاداش بدی، بدیای همانند آن است) (شوری: ۴۰)، که آنها را «اعتداء» (تعدی) و «سیئه» (بدی) نامیده است.
و همین نوع [از عدل] مقصود از این سخن الهی است که میفرماید: « إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ» (همانا خدا به عدل و احسان فرمان میدهد)؛ زیرا عدل عبارت است از برابری در تلافی و پاداش، اگر نیکی باشد نیکی، و اگر بدی باشد بدی؛ و احسان آن است که نیکی با بیش از آن پاسخ داده شود و بدی با کمتر از آن؛ پایان بخش مورد نیاز [از کلام راغب].
آنچه راغب با همهٔ تفاصیلش بیان کرده، در نهایت به همان سخن معروف بازمیگردد که «عدل، میانهروی و دوری از دو سوی افراط و تفریط در کارهاست». البته این تعریف از قبیل تفسیر به لازمِ معناست؛ چرا که حقیقت عدل، برپا داشتن برابری و توازن میان امور است، به این صورت که به هر یک، آن سهمی داده شود که شایستهٔ دریافت آن است، تا از این جهت برابر گردند که هر کدام در جایگاه سزاوار خود قرار گرفته است. پس عدل در اعتقاد این است که انسان به آنچه حق است ایمان بیاورد؛ و عدل در رفتارِ فردیِ انسان با خود این است که به آنچه مایهٔ سعادت اوست عمل کند و با پیروی نکردن از هوای نفس، از آنچه موجب شقاوت اوست بپرهیزد؛ و عدل در میان مردم این است که هر کس در جایگاهی که در عقل، شرع یا عرف شایستهٔ آن است قرار گیرد؛ بدینسان، نیکوکار در برابر نیکیاش پاداش میبیند، بدکار بر بدیاش کیفر مییابد، دادِ ستمدیده از ستمکار ستانده میشود، و در اجرای قانون، تبعیض و استثنایی راه نمییابد.
از اینجا روشن میشود که عدل همپای حُسن (نیکی و زیبایی) و ملازم آن است؛ زیرا منظور ما از حُسن چیزی جز آن نیست که طبعاً نفس آدمی بدان متمایل میگردد و به سویش جذب میشود. قرار دادن هر چیز در جایگاهی که سزاوار آن است، از آن جهت که عدل است، چیزی است که انسان بدان گرایش دارد و به نیکیاش اعتراف میکند، و اگر بر خلاف آن رفتار کند، نزد سرزنشگر عذر میآورد؛ در این باره هیچ دو نفری اختلاف ندارند، هرچند مردم در مصداقهای آن به فراخور شیوههای گوناگون زندگیشان بسیار اختلاف نظر پیدا میکنند.
همچنین روشن میشود آنچه راغب در کلامش، از تعدی و بدیِ در مقام کیفر، عدل به شمار آورده، خالی از مسامحه نیست؛ چرا که تعدی و بدیای که متجاوز و بدکار با آن کیفر میبینند، تنها نسبت به خودِ آنان تجاوز و بدی است، اما نسبت به کیفردهنده، عین میانهروی و خصلتی پسندیده است؛ زیرا قرار دادن کار در جایگاه شایستهٔ خویش است.
به هر روی، عدل هرچند به عدل فردیِ انسان در حق خویش و عدل او نسبت به دیگران (عدل اجتماعی) تقسیم میشود و واژه نیز مطلق است، اما ظاهر سیاق نشان میدهد که مراد از آن در این آیه، عدل اجتماعی است؛ یعنی با هر یک از افراد جامعه چنان رفتار شود که سزاوار آن است و در جایگاه شایستهاش قرار گیرد. این فرمانی به یک خصلت اجتماعی است که متوجه تکتک مکلفان شده است؛ بدین معنا که خدای پاک و منزه به یکایک افراد جامعه فرمان میدهد که عدل را به پا دارند، و لازمهاش آن است که این فرمان متوجه کل جامعه نیز باشد؛ بنابراین، جامعه مکلف به برپایی این حکم میشود و حکومت اجرای آن را بر دوش میگیرد، چرا که حکومت، سرپرستی و تدبیر امور جامعه را بر عهده دارد.
و سخن دربارهٔ فرمودهٔ الهی: « وَ الْإِحْسٰانِ» (و احسان کردن) از جهت اقتضای سیاق، مانند واژهٔ پیشین است؛ بنابراین، مراد از آن احسان به دیگران است، نه احسان به معنای نیکو انجام دادنِ یک کار. احسان عبارت است از رساندن خیر یا سودی به دیگری، بدون آنکه بر پایهٔ پاداشدهی و تلافی باشد؛ مانند آنکه کار نیک را با نیکیِ بیشتری پاسخ دهد و بدی را با بدیِ کمتری تلافی کند—همانطور که گذشت—یا اینکه از آغاز و داوطلبانه، خیری را به دیگری برساند.
احسان افزون بر آنکه حال و روزِ کسی را که فقر و ناداری خوارش کرده یا حوادث ناگوار او را به تنگنا کشانده سامان میدهد، و افزون بر اینکه مایهٔ گسترش رحمت و ایجاد دوستی است، اثر ستودهاش با گردش ثروت در جامعه و برقراری امنیت و سلامت به واسطهٔ مهرورزی، به خود شخصِ احسانکننده بازمیگردد.
و فرمودهٔ الهی: « وَ إِيتٰاءِ ذِي الْقُرْبيٰ» (و بخشش به خویشاوندان)، یعنی بخشیدن مال به نزدیکان و خویشاوندان؛ و این از مصادیق احسان است که جداگانه ذکر شده تا بر اهتمام بیشتر به اصلاح این جامعهٔ کوچک دلالت کند؛ همان جامعهای که در حقیقت عامل شکلگیری جامعهٔ بزرگ مدنی است، چنانکه جامعهٔ زناشویی—که نسبت به جامعهٔ خویشاوندی کوچکتر است—سبب پیشین و پدیدآورندهٔ آن است. جوامع بزرگ مدنی در آغاز از جامعهای خانوادگی شکل گرفتند که پیوند ازدواج آن را پدید آورد و سپس زاد و ولد آن را گسترش داد تا به قبیله و عشیره انجامید، و پیوسته بر شمار آن افزوده شد تا به امتی بزرگ بدل گردید. بنابراین، مراد از ذیالقربی جنس خویشاوند است نه یک فرد، و چنانکه مفسران گفتهاند عام است و همهٔ خویشاوندان را در بر میگیرد.
در تفسیر روایی که از امامان اهلبیت (ع) رسیده، آمده است که مراد از «ذیالقربی»، امام از خویشاوندان پیامبر خدا (ص) است، و مراد از بخشش و عطا (ایتاء)، پرداخت همان خمسی است که خدای پاک و منزه در این سخن خود واجب فرموده است: « وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينِ» (و بدانید هر چیزی که غنیمت گرفتید، یکپنجمِ آن برای خدا، پیامبر، خویشاوند پیامبر، یتیمان و بینوایان است [تا آخر آیه]) (انفال: ۴۱)؛ و تفسیر آن پیشتر گذشت.
و شاید کاربرد تعبیر مفرد در عبارت « ذِي الْقُرْبيٰ» و نفرمودنِ «ذوی القربی» یا «أولی القربی» ــ بر خلاف تعبیر آیهٔ « وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَهَ أُولُوا الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينُ» (و چون هنگام تقسیم ارث، خویشاوندان و یتیمان و بینوایان حاضر شوند) (نساء: ۸)، و آیهٔ « وَ آتَي الْمٰالَ عَليٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينَ» (و با وجود دوست داشتنِ مال، آن را به خویشاوندان و یتیمان و بینوایان بخشید) در سورهٔ بقره ــ
(آیهٔ ۱۷۷)، مؤید همین معنا باشد.
و این احتمال که مراد از «ذیالقربی» جنس (عموم خویشاوندان) باشد، بعید است؛ چراکه در سیاق آیهٔ خمس، یتیمان و بینوایان همراه آن با صیغهٔ جمع ذکر شدهاند، بدون آنکه نکتهٔ روشنی ویژهٔ خویشاوندان یا گروه دیگر به چشم آید، ــ یعنی یتیمان و بینوایان ــ که اقتضای چنین تفاوتی را داشته باشد.
گذشته از این، در آیه هیچ قرینهٔ روشنی وجود ندارد که نشان دهد مراد از بخشش و عطا (ایتاء)، همان احسان است، و سپس مراد از احسان نیز هرگونه احسانی باشد؛ و خدا داناتر است.
خدای متعال میفرماید: « وَ يَنْهيٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (و از کارهای بسیار زشت، ناپسند و ستمگری نهی میکند؛ به شما اندرز میدهد تا شاید پند گیرید). راغب در کتاب مفردات گفته است: «فُحش»، «فَحشاء» و «فاحشه» به رفتارها و گفتارهایی گفته میشود که زشتی آنها بزرگ باشد.
پایان سخن او. و شاید ریشهٔ معنای آن، فراتر رفتن از حد در کاری باشد که شایسته نیست؛ چنانکه گفته میشود: «غَبْنٌ فاحِش» (زیان گزاف)؛ یعنی خسارتی که از مرز تحمل، بردباری و سکوت بیرون است.
و «مُنکَر» کارهایی است که مردم در جامعهٔ خود آنها را پسندیده و آشنا نمیشمارند و به دلیل زشتی یا گناه بودنش نزد آنان متروک است؛ مانند آمیزش یا برهنه کردن عورت در برابر دیدگان مردم در جامعههای اسلامی.
ریشهٔ معنای «بَغی»، خواستن و طلبکردن است، اما کاربرد آن در طلبیدن حق دیگری از راه دستدرازی بسیار شده است؛ ازاینرو معنای برتریجویی و گردنکشی در برابر دیگران از روی ستم و سرکشی را میرساند. گاهی نیز به معنای زنا میآید، اما مراد از آن در این آیه، دستدرازی و ستم به دیگران است.
این سه عنوان، یعنی فحشا، منکر و بغی، هرچند بیشتر در مصداق یکی هستند ــ چراکه هر فحشایی منکر است و غالبِ مواردِ بغی نیز فحشا و منکر شمرده میشود ــ اما نهی الهی به اعتبار عنوانهای ویژهٔ هریک به آنها تعلق گرفته است؛ زیرا سر زدنِ کارها با این عنوانها در هر جامعهای، سبب پیدایش شکافی عمیق میان رفتارهای جمعیِ اهل آن جامعه میشود، بهگونهای که رفتارها از یکدیگر میگسلند، هماهنگی و همبستگی میان آنها نابود میگردد، نظم اجتماعی تباه میشود و جامعه در حقیقت از هم میپاشد، هرچند که در ظاهر بر پای خود ایستاده باشد؛ و در این امر، نابودیِ سعادت افراد رقم میخورد.
بنابراین، نهی از فحشا، منکر و بغی در معنا همان فرمان به یکپارچگی جامعهای است که اجزای آن با یکدیگر پیوند دارند و رفتارهایش هماهنگ است؛ جامعهای که در آن کسی با ستمگری بر دیگری برتری نمیجوید و افراد از یکدیگر جز کار نیکویی را که پسندیده و آشنا میدانند نمیبینند، نه فحشایی و نه منکری. در این هنگام است که رحمت، محبت و الفت بر آنان سایه میافکند، قدرت و صلابت در میانشان استوار میگردد و خشم، دشمنی، بیزاری و هر خصلت ناپسندی که به تفرقه و هلاکت بینجامد، از آنان رخت برمیبندد.
سپس خدای پاک و منزه آیه را با این فرموده به پایان میبرد: « يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (شما را اندرز میدهد، شاید متذکر شوید)؛ یعنی به خود آیید و پند گیرید، تا بدانید آنچه شما را به سویش فرامیخواند، زندگی و سعادت شما در آن نهفته است.
بحث روایی
در کتاب «الدر المنثور»، احمد از عثمان بن ابیالعاص روایت کرده است که گفت: نزد پیامبر خدا (ص) نشسته بودم که ناگاه چشم مبارکش خیره شد و فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و به من فرمان داد تا این آیه را در این جایگاه از سوره بگذارم: « إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ- إلي قوله- تَذَكَّرُونَ» (همانا خدا به دادگری و نیکی فرمان میدهد... تا آنجا که میفرماید: تا شاید پند گیرید).»
میگویم: این روایت را همچنین از ابنعباس، از عثمان بن مظعون (رضیالله عنه) نقل کرده است.
و در مجمعالبیان روایت آمده است که عثمان بن مظعون گفت: من از روی شرم در برابر پیامبر خدا (ص) اسلام آورده بودم، زیرا بسیار اسلام را بر من عرضه میکرد و هنوز اسلام در دلم استوار نشده بود. روزی نزد ایشان بودم و آن حضرت در حال تأمل بود؛ ناگاه دیدهاش به سوی آسمان خیره شد، چنانکه گویی چیزی را جویا میشد. هنگامی که آن حالت از ایشان برطرف شد، از حالش جویا شدم. فرمود: «آری، در حالی که با تو سخن میگفتم، ناگاه جبرئیل را در فضا دیدم؛ پس این آیه را برای من آورد: « إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ» (همانا خدا به دادگری و نیکی فرمان میدهد) و آن را تا پایان برایم خواند؛ آنگاه اسلام در دلم استوار گشت.»
و نزد عمویش ابوطالب رفتم و ماجرا را به او خبر دادم. او گفت: «ای خاندان قریش! از محمد پیروی کنید تا به راه راست رهنمون شوید؛ زیرا او هرگز شما را جز به مکارم اخلاق (خصلتهای والای انسانی) فرمان نمیدهد». [عثمان بن مظعون گوید:] سپس نزد ولید بن مغیره آمدم و این آیه را برای او خواندم؛ پس گفت:
«اگر محمد آن را از پیش خود گفته باشد، چه نیکو گفته است! و اگر پروردگارش گفته باشد، باز هم چه نیکو گفته است!» راوی گوید: پس خداوند نازل فرمود:
«أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلّٰي- وَ أَعْطيٰ قَلِيلاً وَ أَكْديٰ» (آیا دیدی آن کس را که روی گرداند و اندکی بخشید و سپس امساک کرد و بازایستاد؟) (نجم: ۳۳-۳۴) تا پایان حدیث.
و در همان کتاب از عکرمه روایت است که گفت: پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) این آیه را برای ولید بن مغیره خواندند؛ پس ولید گفت: «ای برادرزاده، دوباره بخوان!» حضرت دوباره خواندند و ولید گفت: «بهراستی که این کلام شیرینی خاصی دارد و زیبایی و طراوتی شگفتانگیز بر آن نشسته است؛ شاخسار بالایش پربار است و ریشهاش پُربرکت و سیراب، و این اصلاً سخن انسان نیست».
و در تفسیر قمی به سندش از اسماعیل بن مسلم از امام صادق (علیهالسلام) دربارهٔ این آیه روایت شده است:
«خداوند را در میان بندگانش فرمانی نیست مگر به عدل و احسان».
و در تفسیر البرهان از ابنبابویه به سندش از عمرو بن عثمان روایت شده است که گفت: علی (علیهالسلام) بر یاران خود وارد شد در حالی که دربارهٔ «مروّت» (جوانمردی) با یکدیگر گفتگو میکردند. حضرت فرمود: «چرا به کتاب خدا توجه نمیکنید؟» گفتند: ای امیر مؤمنان، در کجای آن؟ فرمود: در این سخن خدای عزّوجلّ که میفرماید: « إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ» (همانا خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد)؛ پس عدل همان انصاف است و احسان، تفضل (بخشش و نیکی فراتر از حق).
میگویم: و عیاشی نیز آن را از عمرو بن عثمان عاصی از آن حضرت (علیهالسلام) روایت کرده است.
و در کتاب «الدر المنثور»، از ابننجار در تاریخش از طریق عُکلی از پدرش از آن حضرت (علیهالسلام) روایت شده که عبارت آن چنین است: علی بن ابیطالب (علیهالسلام) از کنار گروهی گذشت که با هم سخن میگفتند. فرمود: «دربارهٔ چه سخن میگویید؟» گفتند: «دربارهٔ مروّت گفتگو میکنیم». فرمود: «آیا خدای عزّوجلّ در کتابش شما را از آن بینیاز نکرده و کفایت ننموده است، آنجا که میفرماید: « إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ» (همانا خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد)؟ پس عدل همان انصاف است و احسان، تفضل و نیکوکاری فراتر از وظیفه».