أَمۡ يَقُولُونَ ٱفۡتَرَىٰهُۖ قُلۡ فَأۡتُواْ بِعَشۡرِ سُوَرٖ مِّثۡلِهِۦ مُفۡتَرَيَٰتٖ وَٱدۡعُواْ مَنِ ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ
یا میگویند: «آن را به دروغ بربافته است»؟ بگو: «اگر راست میگویید، ده سورهٔ بربافته مانند آن بیاورید و هر کس را جز خدا که میتوانید [به یاری] فراخوانید!»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۲ و ۱۳ با هم
و چون جایگاه سخن در این آیهٔ کریمه چنین جایگاهی بود، و آنچه خدای پاک و منزه از کفر منکران و انکار مشرکان در برابر حقِ صریحی که پیامبر (ص) برایشان آورده بود و کلام خدای متعال که همراه با دلایل و برهانهای روشن بر او نازل شده بود بازگو کرد، از اموری بود که به دلیل دوری از طبع نباید رخدادنش باورپذیر مینمود، خدای متعال برای این امر توجیهاتی را یکی پس از دیگری به شیوهٔ احتمال و امیدواری (ترجّی) بیان کرد و فرمود: « فَلَعَلَّكَ تٰارِكٌ بَعْضَ مٰا يُوحيٰ إِلَيْكَ » (شاید تو پارهای از آنچه را به تو وحی میشود وامیگذاری...) تا آخر، و «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرٰاهُ » (یا میگویند آن را بربافته است...) تا آخر.
گویی چنین گفته شده است: بسیار بعید است که تو آنان را به حقِ آشکار هدایت کنی و کلام مرا از تو بشنوند، اما دعوتت را نپذیرند و پس از آشکار شدن حق، به آن کفر ورزند! پس شاید تو پارهای از آنچه را به سویت وحی میشود واگذاشتهای و آنان را بدان فرا نمیخوانی، و از همین رو رویاروی تو به انکار ایستادهاند؛ یا اینکه میگویند قرآن کلام خدا نیست، بلکه دروغی است که بر خدا بستهای، و به همین دلیل به آن ایمان نیاوردهاند. پس اگر پارهای از وحی را از بیمِ معجزهخواهیهای پیشنهادیشان واگذاشتهای، بدان که تو تنها بیمدهندهای و اختیاری جز آنچه خدا بخواهد نداری؛ و اگر میگویند آن را بربافته است، بگو پس ده سورهٔ ساختگی مانند آن بیاورید، «إلخ» (تا پایان آیه).
از آنچه گذشت آشکار میشود که آوردن کلام در قالب امیدواری و احتمال (ترجی و احتمال)، برای رعایت مقتضای این مقام است که سرشتِ دور از انتظار دانستن (استبعاد: بعید شمردن وقوع امری با توجه به شرایط) دارد. بنابراین، این مقامْ مقامِ استبعاد است و اقتضای آن ذکر هر علتی است که احتمال میرود در این رویدادِ بعید اثرگذار بوده باشد.
برای فهم این مطلب، پادشاهی را در نظر بگیر که خبر سرکشیِ برخی از فرودستانِ رعیتش به او میرسد؛ پس یکی از کارگزاران خود را میفرستد تا آنان را به شنیدن و فرمانبرداری فراخوانَد، و در این باره نامهای مینویسد و به او فرمان میدهد آن را برایشان بخواند و آنان را به سبب سرکشی و خودبزرگبینیشان سرزنش کند؛ با وجود ناتوانی و خواریِ خودِ آنان و قدرت و شوکت و عزتِ فرمانروایشان. سپس به پادشاه خبر میرسد که آنان پیام فرستادهاش را نپذیرفته و رد کردهاند. پادشاه نامهٔ دومی به او مینویسد و فرمان میدهد آن را نیز بر آنان بخواند، و در آن نامه چنین آمده است: «شاید نامهٔ مرا بر آنان نخواندهای، از بیم آنکه خواستههایی خارج از توانت از تو بخواهند؛ یا اینکه پنداشتهاند نامه از سوی من نیست و تو آن را به دروغ به من نسبت دادهای. اگر احتمال نخست درست باشد، تو فقط فرستادهای هستی و بر عهدهٔ تو جز رساندن پیام نیست؛ و اگر احتمال دوم درست باشد، بیتردید این نامه به خط خود من است که با دست خویش نوشتهام و به مُهر خود مُهر کردهام و هیچکس جز من نمیتواند از من چنین تقلیدی بکند.»
تأمل در این مثال نشان میدهد که مقام در خطابهای نامهٔ دوم، مقامِ دور از انتظار دانستن (استبعاد) است؛ و هدف از یادآوری این دو احتمال—ترک ابلاغ پیام و گمانِ دروغبستن—به هیچوجه سرزنشِ جدیِ فرستاده یا در نظر گرفتنِ واقعیِ احتمالِ دروغپردازیِ آنان نیست، بلکه این دو وجه تنها بیان شدهاند تا همچون مقدمهای باشند برای آوردن پاسخی که آن دو شبهه را برطرف میسازد؛ و آن پاسخ این است که فرستاده هیچ اختیاری از خود ندارد تا هر چه خواستند از او طلب کنند، و اینکه نامه بیتردید از سوی پادشاه است و هیچ شک و تردیدی در آن راه ندارد.
و نیز روشن میشود که سخن خداوند: « فَلَعَلَّكَ تٰارِكٌ » و کلامش: « أَمْ يَقُولُونَ افْتَرٰاهُ » (یا میگویند آن را بربافته است...)، همانند دو سوی یک تقسیم و تردیدند و هر دو با یک وجه مشترک به آیاتِ پیش از خود پیوند دارند، چنانکه بیان کردیم.
تفسیر آیههای ۱۳ و ۱۴ با هم
و شاید وجهِ این تفاوت آن باشد که جهتِ عنایت در آیهٔ مورد بحث، غیر از جهتِ عنایت در دیگر آیاتِ تحدی (هماوردطلبی) است؛ چراکه در دیگر آیات، عنایت به این امر تعلق گرفته است که آنان تواناییِ آوردنِ مانند قرآن یا مانند سورهای از آن را ندارند، از آن رو که قرآنی است دربردارندهٔ وجوهی که توان انسان بدان تعلق نمیگیرد و جز خدای متعال هیچکس بر آن آگاه نمیگردد؛ و سخن در آن آیات بهطور مطلق بیان شده است.
اما در این آیه، از آنجا که در پی آن فرموده است: « فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ » (پس اگر پاسختان ندادند، بدانید که قرآن تنها به علم خدا نازل شده است)، این تعبیر دلالت دارد بر اینکه هماوردطلبی در اینجا تنها از این جهت است که قرآن دربردارندهٔ حقایقی است که علمش ویژهٔ خدای متعال است و جز او را بدان راهی نیست؛ و چنین چیزی ذاتاً جعل و بربافتن نمیپذیرد. گویی فرموده است: این قرآن ذاتاً افتراپذیر نیست، چراکه دربردارندهٔ اموری از علم الهی است که جز خدای متعال کسی به آن دسترسی ندارد؛ و اگر در این باره تردید دارید، پس ده سورهٔ همانند آن بیاورید که مدعی هستید ساختگی است، و از هر کس جز خدا که میتوانید یاری بجویید؛ پس اگر نتوانستید، بدانید که این قرآن برگرفته از علمِ ویژهٔ خدای متعال است. پس این نکته را دریاب.
تفسیر آیهٔ ۱۳ سورهٔ هود، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۰، صفحهٔ ۱۵۹ تا ۱۷۱ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/11/13/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « أَمْ يَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ »؛ پیشتر سخنی گذشت که بر پایهٔ آن، «أَمْ» را میتوان متصله دانست؛ چرا که عبارت « فَلَعَلَّكَ تٰارِكٌ » در معنای استفهام است، و تقدیر کلام چنین میشود: «آیا تو پارهای از آنچه را به تو وحی میشود، از بیم بهانهجوییِ آنان برای معجزه وامیگذاری، یا میگویند تو آن را به دروغ بر ما بستهای؟» زیرا بسیار دور از ذهن است که کلام من بر آنان خوانده شود و سپس به آن ایمان نیاورند. و گفته شده که «أَمْ» منقطعه است و معنایش این است: «بلکه میگویند آن را بربافته است».
و سخن او که میفرماید: « قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ » (بگو: پس ده سوره مانند آن، به دروغبربافته، بیاورید)، هماوردطلبیِ (تحدّیِ) آشکاری در بر دارد. ضمیر [در «مِثْلِهِ»] به «قرآن» برمیگردد یا به «سوره» از آن جهت که قرآن است. «فاء» در « فَأْتُوا » میرساند که این فرمان، نتیجه و شاخهای از گفتار آنان یعنی « اِفْتَرٰاهُ » (آن را بربافته است) میباشد. در این عبارت برای رعایت کوتاهیِ کلام، «حذف و ایصال» (افتادن بخشی از سخن و پیوند خوردن آن به مابعد) رخ داده است، و تقدیرش چنین است: به آنان بگو:
«اگر این قرآن از چیزهایی باشد که من به دروغ به خدا نسبت دادهام، پس از نزد خودم بوده و ممکن است دیگری نیز مانندش را بیاورد. پس اگر در ادعایتان راستگویید و شوخی نمیکنید و جدّی هستید، ده سورهٔ ساختگی مانند آن بیاورید، و در این راه از هر کس که میتوانید، جز خدا، یاری بخواهید؛ از بتهایتان که میپندارید معبودانی هستند و در نیازمندیها به سویشان میشتابید، و نیز از دیگر آفریدگان، تا همهٔ اسباب و راهها برایتان فراهم شود و کسی باقی نماند که بتوان به اثرگذاریِ یاریاش امید بست و انتظار سودی از او در این کار داشت. پس اگر این کلام از نزد من بود و نه از نزد خدا، در این صورت برای شما ممکن میبود که همانندش را بیاورید».
با این بیان روشن شد که تحدّی (مبارزهطلبی) با قرآن در این آیهٔ کریمه تنها از جهت نظم و بلاغت آن نیست؛ زیرا خدای متعال به آنان فرمان میدهد از هر کس غیر از خدا که میتوانند، یاری بطلبند؛ چه معبودانشان باشند و چه غیر آنها، در حالی که در میان آنان کسانی هستند که زبان عربی یا استواریِ نظم و وصفِ بلاغت آن را نمیشناسند. بنابراین، هماوردخواهی عام است و نسبت به همهٔ آن معارفی است که قرآن کریم در بر دارد؛ از معارف حقیقی، حجّتها و برهانهای روشن، پندهای نیکو، اخلاق والا، شریعتهای الهی، خبرهای غیبی، و فصاحت و بلاغت؛ مانند آنچه در سخن خدای متعال آمده است: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَليٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً:» (بگو اگر انس و جن گرد آیند تا مانند این قرآن را بیاورند، هرگز نمیتوانند مانندش را بیاورند، هرچند برخی از آنان پشتیبان برخی دیگر باشند؛ اسراء: ۸۸) و پیشتر در بحث از اعجاز قرآن در جلد نخست این کتاب، به این نکته اشاره شد.
با این بیان، نادرستیِ این سخن آشکار میشود که گفتهاند: جهتِ اعجاز قرآن تنها بلاغت و فصاحت در این نظمِ مخصوص است؛ زیرا اگر جهت اعجاز غیر از این بود، قرآن در هماوردی (معارضه) به کلام ساختگی و بافتهشده بسنده نمیکرد؛ چرا که بلاغت سه مرتبه دارد: بالاترین مرتبهاش معجزهآساست و پایینترین و میانهترین مرتبهاش برای بشر ممکن است، پس هماوردطلبی در این آیه تنها بر بالاترین مرتبهٔ آن واقع شده است. و اگر وجه اعجاز، «صَرفه» (منصرف کردنِ ارادهٔ بشر از هماوردی با قرآن) بود، کلام سست و ضعیف در باب اعجاز رساتر میبود.
و جایز نیست مقصود از «مثل» در آیه، مثلِ در جنس باشد؛ چرا که مثلِ در جنس همان بازگویی و حکایت آن خواهد بود و هماوردخواهی با آن صورت نمیگیرد، بلکه این امر به همان شیوهٔ رایج میان عرب در هماوردطلبیِ یکدیگر بازمیگردد؛ چنانکه در مناقضههای مشهور میان امرؤ القیس و علقمه، عمرو بن کلثوم و حارث بن حلّزه، و جریر و فرزدق و دیگران معروف است. (پایان سخن او).
زیرا در این سخن اشکالاتی است: نخست اینکه اگر جهت اعجاز در قرآن تنها بلاغتِ آن میبود ــ که امری است که غیر عرب آن را درنمییابد ــ شریک ساختنِ غیر عرب در این هماوردخواهی معنایی نداشت، و این سخن خدا:
« وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (و هر که را جز خدا توانستید فرا خوانید) با آن عمومیت و فراگیریاش، و نیز سخن او: « لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ » (اگر انس و جن گرد هم آیند...) به معنایی درست و محصَّل بازنمیگشت، و لازم بود گفته شود: «اگر عرب گرد هم آیند» و «هر که را از معبودان و همزبانانتان توانستید فرا خوانید».
و دوم اینکه اگر جهت اعجاز فقط بلاغت میبود، استدلال به آیهای همچون سخن خدای متعال درست درنمیآمد که میفرماید: «وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاٰفاً كَثِيراً» [نساء: ۸۲] (و اگر از سوی غیر خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسیار مییافتند)؛ آیهای که در نفی هرگونه اختلاف آشکار است؛ چرا که بیشتر اختلافها، یعنی آنچه به معانی بازمیگردد، به بلاغتِ لفظ آسیبی نمیزند.
و سوم اینکه خدای متعال با آیاتی مانند: «فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ» [طور: ۳۴] (پس اگر راست میگویند سخنی مانند آن بیاورند) و با سخنش در سورهٔ یونس: «فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ» [یونس: ۳۸] (پس سورهای مانند آن بیاورید و هر که را جز خدا توانستید فرا خوانید) هماوردخواهی کرده است، در حالی که پیشتر دریافتیم سورهٔ یونس در ترتیب نزول، پیش از سورهٔ هود است، و روایات نیز آن را تأیید میکند؛ و سپس در این سوره با این سخن خود هماوردخواهی کرده است: « فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ » (پس ده سورهٔ ساختگی مانند آن بیاورید و هر که را جز خدا توانستید فرا خوانید). حال اگر جهت اعجاز منحصراً بلاغت میبود، این هماوردخواهیها از نظم طبیعی خارج میشد؛ زیرا درست نیست بلغای عرب را که الهی بودنِ قرآن را انکار میکردند، ابتدا به آوردنِ مانند یک سوره مکلّف کنند و سپس به آوردنِ ده سورهٔ ساختگی؛ بلکه مقتضای طبع این است که ابتدا با تکلیف به آوردنِ مانند تمام قرآن هماوردطلبی شود، و اگر ناتوان شدند با آوردنِ ده سورهٔ ساختگی مانند آن، و اگر باز هم درماندند با آوردنِ یک سوره مانند آن.
و برخی برای رهایی از این اشکال گفتهاند: ترتیب میان سورهها و نزول یکی پیش از دیگری، مستلزم ترتیب میان آیههای سورهها نیست؛ چه بسیار آیههای مکی که در سورهای مدنی قرار گرفته و به عکس. بنابراین ممکن است آیاتِ هماوردخواهی به تمام قرآن، مطلقاً پیش از دیگر آیات نازل شده باشد، سپس آیهٔ هماوردخواهی به ده سورهٔ ساختگی پس از آن، و آیهٔ هماوردخواهی به یک سوره پس از همهٔ آنها فرود آمده باشد.
در نقد این سخن باید گفت: این توجیه تنها در صورتی سودمند است که فرود آمدن آیات مطابق با تصویری که او ترسیم کرده درست باشد، وگرنه اشکال همچنان به قوت خود باقی است. حق آن است که قرآن در تمام ویژگیهای ویژهاش معجزه است؛ از بلاغت و فصاحت گرفته تا معارف حقیقی، اخلاق والا، شریعتهای الهی، داستانها و عبرتها، خبر دادن از غیبها و تسلطی که بر دلها دارد و زیباییِ نافذی که بر جانها فرمان میراند.
اما دربارهٔ وجه تحدی (هماوردطلبی) به ده سوره، با آنکه در سورهٔ یونس به یک سوره هماوردطلبی شده است، صاحب مجمعالبیان گفته است: «فإن قيل: لم ذكر التحدي مرة بعشر سور و مرة بسورة و مرة بحديث مثله؟ فالجواب: أن التحدي إنما يقع بما يظهر فيه الإعجاز من منظوم الكلام فيجوز أن يتحدى مرة بالأقل و مرة بالأكثر» (اگر پرسیده شود: چرا هماوردطلبی یک بار به ده سوره، یک بار به یک سوره و یک بار به سخنی مانند آن آمده است؟ در پاسخ گفته میشود: هماوردطلبی تنها در کلام منظومی تحقق مییابد که اعجاز در آن آشکار شود؛ پس رواست که گاهی به کمتر و گاهی به بیشتر هماوردطلبی شود). پایان سخن او.
میگویم: این نکته تنها برای توجیه اصلِ هماوردطلبی به کم و زیاد صلاحیت دارد، اما برای توجیه هماوردطلبی به ده سوره پس از یک سوره کارساز نیست؛ بهویژه بر پایهٔ دیدگاه خود او که اعجاز قرآن را تنها در بلاغت میداند.
برخی در توجیه این مطلب گفتهاند: قرآن کریم در تمام آنچه دربردارد—از معارف، اخلاق، احکام، داستانها و دیگر امور—و نیز در فصاحت و بلاغتی که بدان وصف میشود، معجزه است و همچنین در نبودِ هرگونه اختلاف و تناقض نیز معجزه است؛ و درستیِ هماوردی و آوردنِ همانند برای قرآن، تنها زمانی آشکار میشود که چند سوره آورده شود تا برطرف بودن اختلاف در آنها نمایان گردد؛ بهویژه در داستانهایی که در این سورهها به ودیعت نهاده شده است، همراه با دیگر جنبهها مانند فصاحت، بلاغت، معارف و جز اینها.
و این امر تنها با آوردن مانند سورههای بلندی تحقق مییابد که دربردارندهٔ همهٔ شئون یادشده باشند و معرفت، داستان، برهان و دیگر امور را در خود جای داده باشند؛ مانند دو سورهٔ اعراف و انعام.
و سورههای بلند قرآنی که همهٔ فنون یادشده را در بر دارند و بر پایهٔ روایاتْ پیش از سورهٔ هود نازل شدهاند، عبارتند از: سورهٔ اعراف، سورهٔ یونس، سورهٔ مریم، سورهٔ طه، سورهٔ شعراء، سورهٔ نمل، سورهٔ قصص، سورهٔ قمر و سورهٔ ص. اینها نه سورهاند که دهمینِ آنها سورهٔ هود است؛ و وجه هماوردطلبی به اینکه فرمان داده شده ده سورهٔ ساختگی مانند آن بیاورند، همین است. (پایان سخن او به تلخیص ما، در حالی که او سخن خویش را بسیار به درازا کشانده بود).
میگویم: بر این سخن چند اشکال وارد است: نخست اینکه به روایتی که او در ترتیب نزول سورهها بدان تکیه کرده، اعتمادی نیست؛ زیرا روایتی واحد است که از ضعف خالی نیست و سزاوار نیست بحث تفسیری بر امثال آن بنا شود.
دوم اینکه ظاهر فرمودهٔ الهی: « أَمْ يَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ » (یا میگویند: آن را بربافته است؟ بگو: اگر راست میگویید، ده سورهٔ بربافته مانند آن بیاورید) این است که نسبت دادن افترا به پیامبر (ص) دربارهٔ خدای پاک و منزه، سخنی بود که آنان دربارهٔ همهٔ سورههای قرآن—چه بلند و چه کوتاه—بر زبان میآوردند، بیآنکه آن را به سورهای ویژه اختصاص دهند. بنابراین واجب بود پاسخی به آنان داده شود که ریشهٔ شبهه را نسبت به تکتک سورههای قرآن برکَند، و هماوردطلبی باید به گونهای باشد که این مقصود را برآورده سازد؛ در حالی که ناتوانی آنان از آوردن ده سورهٔ ساختگیِ بلند که همهٔ فنون قرآنی را در خود گرد آورده باشد، ثابت نمیکند که همهٔ سورهها—حتی سورههای کوتاهی مانند کوثر و عصر—از جانب خداست؛ مگر با توضیحی دیگر که بدان ضمیمه شود، در حالی که لفظ آیه از چنین بیانی خالی است.
سوم اینکه در عبارت « بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ » (ده سوره مانند آن)، اگر ضمیر به قرآن بازگردد—همانگونه که ظاهر سخن این گوینده است—افاده میکند که هماوردطلبی به آوردن ده سورهٔ ساختگی مانند قرآن، بهطور مطلق است؛ چه سورههای بلند باشد و چه کوتاه. بنابراین، محدود کردن هماوردطلبی به ده سورهٔ بلند و جامع، مقید کردنِ لفظ آیه بدون هیچ دلیل و قیدکنندهای است و ادعایی نامدلل به شمار میآید؛ و نامدللتر از آن، این سخن است که بگوییم مقصود از «مانند آن»، همانندِ آن ده سورهای است که او برشمرده است.
و اگر ضمیر به سورهٔ هود بازگردد، سخنی بسیار ناپسند و دور از ذهن خواهد بود؛ زیرا چگونه درست است به کسی که میگوید: «سورهٔ کوثر و معوذتین (فلق و ناس) افترایی به خداست»، گفته شود: «ده سورهٔ ساختگی مانند سورهٔ هود بیاور» و به همین بسنده شود؟! مگر آنکه یاوهسرایی کنند و بگویند تنها سورهٔ هود افترایی به خدای متعال است، که در این صورت تحدی میشود تا مانند آن را بیاورند؛ در حالی که از هیچیک از آنان نشنیدهایم که چنین سخنی بر زبان آورده باشد.
دربارهٔ وجهِ اختلافی که از ظاهرِ آیاتِ تحدی (همآوردخواهی) برمیآید، میتوان گفت ــ مانند این فرمودهاش:
«فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ» (یونس: ۳۸؛ «پس سورهای مانند آن بیاورید») که در ظاهر، همآوردخواهی با یک سوره است؛ و این فرمودهاش: « فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ » («پس ده سورهٔ بربافته مانند آن بیاورید») که در ظاهر، همآوردخواهی با عددی معین و بیش از یکی است؛ و این فرمودهاش: «فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ» (طور: ۳۴؛ «پس سخنی مانند آن بیاورند») که در ظاهر، همآوردخواهی با سخنی همانند قرآن است هرچند کمتر از یک سوره باشد؛ [حقیقت این است] که هر یک از این آیات در همآوردخواهی، هدفِ ویژهای را دنبال میکند.
توضیح مطلب اینکه: جنبهها و شئون قرآن که حقیقت آن را به عنوان کتابی الهی قوام میبخشند ــ افزون بر فصاحتِ الفاظ و بلاغتِ نظم و چینش آن ــ به معانی و مقاصدش بازمیگردد. مقصود من از «معنا»، آن چیزی نیست که دانشمندان بلاغت در این سخنشان اراده میکنند که: «إن البلاغه من صفات المعني و الألفاظ مطروحه في الطريق» («بلاغت از ویژگیهای معناست و الفاظ در کوچه و بازار ریخته است»)؛ و از آن، صرفِ مفاهیم را از جهت چینشِ طبیعیشان در ذهن در نظر دارند؛ زیرا معنایی که مد نظر آنهاست، در دروغِ آشکار، سخنان بیهوده (هزل)، ناسزا، هجو و تهمت و افترا نیز ــ چنانچه بر شیوهٔ بلاغت جاری شوند ــ وجود دارد؛ و در آثار برجامانده از بزرگانِ بلاغت، چه در شعر و چه در نثر، موارد فراوانی از این دست یافت میشود.
بلکه مراد از معنا و مقصد قرآن، اوصافی است که خدای متعال آن را بدانها توصیف میکند: اینکه کتابی حکیم (استوار و حکمتآمیز)، نوری روشنگر، قرآنی بس بزرگ، و فرقان (جداکنندهٔ حق از باطل) است؛ راهنمایی است که بهسوی حق و راهی راست هدایت میکند؛ سخنی قاطع و فیصلهبخش است و شوخی و بیهوده نیست؛ کتابی شکستناپذیر و نفوذناپذیر است که باطل نه از پیش رو و نه از پسِ سر به آن راه ندارد؛ ذکر (یادآوری) است و میان مردم در آنچه اختلاف دارند داوری میکند؛ برای مؤمنان شفا و رحمت است و بر ستمکاران جز زیان نمیافزاید؛ روشنگرِ هر چیز است و جز پاکشدگان به حقیقتِ آن دسترسی ندارند.
پس روشن است که اینها همگی، اوصافِ معنای قرآن است، نه اوصافِ آن چیزی که عالمان بلاغت از «معنای بلیغ» اراده میکنند؛ معنایی که چه بسا سخن باطل نیز آن را در بر دارد؛ همان سخنانی که قرآن کریم آنها را بیهوده (لغو) و گناه میخواند و انسان را از پرداختن به آنها و بر زبان راندنشان بازمیدارد، هرچند دارای بلاغت باشند. بلکه معنایی که به این اوصاف آراسته است، بخشی از مقاصد الهی است که بر مدار حقیقتی عاری از هرگونه باطل جریان دارد و در صراط هدایت قرار میگیرد؛ و کلامی که دربردارندهٔ معنایی با این وصف و هدفی با این جایگاه باشد، همان است که عنایت الهی به فرود آوردن آن و قرار دادنش به عنوان رحمتی برای مؤمنان و یادآوری برای جهانیان تعلق گرفته است.
و این همان چیزی است که تحدی با آن در آیاتی مانند این فرموده صحیح است که: « فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ » («پس سخنی مانند آن بیاورند»)؛ زیرا ما کلامی را «حدیث» (سخنِ دارای پیام) نمینامیم مگر زمانی که مشتمل بر هدفی بااهمیت باشد که شایستهٔ بازگویی باشد و از سینهای به سینهای دیگر منتقل شود. و همچنین است این فرموده که: « فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ » («پس سورهای مانند آن بیاورید»)؛ چرا که خداوند مجموعهای از آیاتِ کتابش را ــ هرچند دارای شمار و تعدادی باشند ــ «سوره» نمینامد مگر آنکه مشتمل بر هدفی الهی باشد که به سبب آن از غیر خود متمایز گردد.
و اگر چنین نبود، تحدی با آیات قرآنی به سرانجام نمیرسید؛ و هماوردِ مخالف میتوانست از میان تکتکِ آیات، شمار زیادی را برگزیند؛ مانند اینکه خدای متعال میفرماید: « وَ الضُّحيٰ » (سوگند به روشنایی روز)، « وَ الْعَصْرِ » (سوگند به عصر)، « وَ الطُّورِ » (سوگند به کوه طور)، « فِي كِتٰابٍ مَكْنُونٍ » (در کتابی نهفته)، « مُدْهٰامَّتٰانِ » (دو باغ سبزِ پررنگ)، « اَلْحَاقَّهُ» (آن روز راستینِ رخدادنی)، « مَا الْحَاقَّهُ وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا الْحَاقَّهُ » (چیست آن روز رخدادنی؟ و چه دانی که آن روز رخدادنی چیست؟)، « اَلرَّحْمٰنُ » (خدای بخشاینده)، « مَلِكِ النّٰاسِ» (فرمانروای مردم)، « إِلٰهِ النّٰاسِ » (معبودِ مردم)، « وَ خَسَفَ الْقَمَرُ » (و ماه بینور شود)، « كَلاّٰ وَ الْقَمَرِ » (نه چنین است، سوگند به ماه)، « سَنَدْعُ الزَّبٰانِيَهَ » (بهزودی مأموران دوزخ را فرامیخوانیم) و نمونههای دیگری از تکآیات؛ و آنگاه در برابر هر یک از آنها سخنی مشابه از کلام عرب بیاورد، بدون آنکه ارتباطی میان آنها تضمین کند یا هدف و مقصودی در آنها باشد که گردشان آورد و در قالب یک مجموعهٔ واحد عرضه دارد.
بنابراین، آنچه هماوردِ مخالف در این تحدیها بدان مکلف شده، این است که علاوه بر بلاغتِ الفاظ، کلامی همانند قرآن در بیان برخی از مقاصد الهی بیاورد که دربردارندهٔ اهدافی با همان اوصافی باشد که خدای پاک و منزه یاد کرده است.
سخن الهی، در هماوردجوییهایی که در آیات تحدی با آن صورت گرفته، بر حسب ویژگیِ نمایانش در هر مرتبه تفاوت دارد: مجموع قرآن کریم این ویژگی را دارد که کتابی است دربردارندهٔ تمام نیازهای نوع انسان تا روز قیامت، از معارف بنیادین و اخلاق والا گرفته تا احکام فرعی؛ و یک سوره از قرآن به بیان جامعِ هدفی از اهداف الهیِ مربوط به هدایت و دین حق اختصاص دارد، همراه با بلاغتی خارقالعاده؛ و این ویژگی، غیر از ویژگیِ مخصوصِ کل قرآن کریم است. تعدادی از سورهها نیز مانند ده یا بیست سوره، ویژگی دیگری دارند که همان بیان انواع گوناگونی از مقاصد و اهداف و تنوعبخشیدن به آنهاست؛ زیرا چنین تنوعی، از احتمال تصادف و اتفاق دورتر است. توضیح آنکه اگر هماورد و منکر از آوردن یک سوره ناتوان میشد، ممکن بود به خاطرش خطور کند که ناتوانی او از آوردن آن، تنها بر ناتوانی انسانها از آوردن مانندش دلالت دارد، نه بر اینکه آن سوره از سوی خدا نازل شده و به علم او وحی گشته است؛ چراکه ممکن است این توانایی نیز مانند دیگر صفتها و کارهای بشری باشد که در هر یک از آنها، به صورت اتفاقی و بر اثر پیوستن اسباب پدیدآورندهاش، فردی از میان افراد این نوع یگانه و بیهمتا شود؛ همانند انسانی که به عنوان بلندقدترینِ افراد، درشتجثهترین، شجاعترین، بخشندهترین، ترسوترین یا بخیلترینِ آنان شناخته میشود.
هرچند این احتمال دربارهٔ یک سوره از قرآن نیز ــ که هماورد قصد مقابله با آن را دارد ــ منتفی و مردود است؛ زیرا سوره، کلامی بلیغ و دربردارندهٔ معانی حق، همراه با ویژگیهایی والا و پیراسته از هرگونه دروغ است، و سخنی که شأن و جایگاهش چنین است، هرگز از روی تصادف و اتفاقِ صِرف پدید نمیآید، بی آنکه فینفسه مقصود گوینده بوده و هدف و ارادهای بدان تعلق گرفته باشد.
با این حال، این احتمالِ یادشده ــ یعنی تصادف و اتفاقی بودن ــ دربارهٔ چند سوره بسیار دورتر است؛ زیرا آوردن سورهای پس از سورهٔ دیگر، و بیان هدفی در پی هدف دیگر، و پرده برداشتن از رازی نهفته پس از رازی دیگر، مجالی برای احتمال تصادف و اتفاق باقی نمیگذارد، و این امری آشکار است.
با روشن شدن آنچه گفتیم، آشکار میشود که ممکن است هماوردجویی با آیهای مانند سخن او: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَليٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً» (اسراء: ۸۸) ــ «بگو: اگر انس و جن گرد هم آیند تا مانند این قرآن را بیاورند، هرگز مانندش را نخواهند آورد، هرچند برخی از آنان پشتیبان برخی دیگر باشند» ــ دربارهٔ تمام قرآن وارد شده باشد؛ به سبب اهداف الهیِ فراوانی که در آن گرد آمده، و به این جهت که ویژه و جامعِ تمام نیازهای مردم تا روز قیامت است. و سخن دیگرش: « قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ » ــ «بگو: پس سورهای مانند آن بیاورید» ــ به سبب ویژگی آشکار یک سوره باشد؛ یعنی اینکه در آن، هدفی کامل و فراگیر از اهداف هدایت الهی، با بیانی قاطع و جداکنندهٔ حق از باطل، بی هیچ شوخی و بیهودگی بیان شده است. و سخن دیگرش: « قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ » ــ «بگو: پس ده سوره بیاورید» ــ هماوردجویی با ده سوره از سورههای قرآن باشد، به سبب شیوههای گوناگونِ بیان و تنوع در اهداف از جهت پرشمار بودن؛ و عدد ده، مانند صد و هزار، از واژههای بیانگر کثرت است. خدای متعال میفرماید: «يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَهٍ» (بقره: ۹۶)؛ «هر یک از آنان دوست دارد کاش هزار سال عمر داده شود».
پس مراد از ده سوره ــ و خدا داناتر است ــ سورههای پرشماری است که دارای مرتبهای از مراتبِ کثرتِ شناختهشده میان مردم باشد؛ گویی فرموده است: تعدادی از سورههای آن را بیاورید و بگذارید ده سوره باشد، تا بدین وسیله آشکار گردد که تنوع اهداف قرآنی در این بیان اعجازآمیز، جز از جانب خدا نیست.
و اما سخن خدای متعال: « فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ » ــ «پس سخنی مانند آن بیاورند» ــ گویی هماوردجویی با چیزی است که هر سه تحدیِ پیشین را در بر میگیرد؛ زیرا «حدیث» (سخن)، هم یک سوره، هم ده سوره و هم کل قرآن را شامل میشود. از این رو، هماوردجویی با اصلِ ویژگی قرآن (صرفنظر از مقدار آن) است، و این مطلبی آشکار است.
در اینجا دو نکته باقی میماند: نخست اینکه در هیچیک از آیاتِ یادشدهٔ تحدی، کلامی که از هماورد خواسته شده، به افترا (سخن بربافته و ساختگی) توصیف نشده است مگر در همین آیه، که در آن فرمود: « فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ » ــ «پس ده سورهٔ بربافته مانند آن بیاورید»؛ بر خلاف سخن دیگرش: « فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ » ــ «پس سورهای مانند آن بیاورید» ــ که در آن نفرمود: «فأتوا بسوره مثله مفتراه» (پس سورهای بربافته مانند آن بیاورید)، و در دیگر آیات تحدی نیز چنین وصفی نیامده است.
دوم: معنای هماوردطلبی به «مثل» (همانند)، آنجا که فرموده است: « بِمِثْلِ هٰذَا الْقُرْآنِ » (مانند این قرآن)، «بِحَدِيثٍ...» (سخنی) مِثْلِهِ» (سخنی مانند آن)، « بِسُورَهٍ مِثْلِهِ » (سورهای مانند آن) و « بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ » (ده سوره مانند آن)؛ وجهِ آشکار در این تعبیر آن است که چون این کلام نشانهای اعجازآمیز (معجزه) است، چنانچه انسانی همانندِ آن را میآورد، برای باطل ساختنِ اعجازش کافی بود و نیازی نبود چیزی بیاورد که در ویژگیهایش بر آن بچربد و در اوصافش از آن برتر باشد.
و چه بسا بر این سخن اشکال شود که ناتوانیِ دیگران جز پیامبر (ص) از آوردنِ مانند آن، دلیلی بر این نیست که قرآن معجزهای ناوابسته به خودِ او باشد؛ چراکه کمالاتِ نوعِ انسان، همچون بلاغت، نویسندگی، شجاعت، بخشندگی و مانند اینها، مراتبِ گوناگون و متفاوتی دارد که برخی بر برخی دیگر برتری مییابد؛ و چون چنین است، بیگمان مرتبهای وجود دارد که بالاتر از همهٔ مراتب است و آن نهایت درجهای است که جانِ آدمی میتواند بدان اوج گیرد.
بنابراین در هر یک از صفات کمال، در میان دارندگان آن صفت کسی یافت میشود که دارندهٔ والاترین درجه و واپسین حدِ آن است، بهگونهای که هیچکس با او برابری نمیکند و هماوردی با او نمیتواند. پس به ناچار در میان همهٔ افراد انسان کسی هست که از همه بلیغتر، یا ماهرترین نویسنده، یا شجاعترین و یا بخشندهترین است؛ همانگونه که در میانشان کسی بلندقامتترین و تنومندترین است. پس چرا روا نباشد که پیامبر (ص) فصیحترین و بلیغترینِ همهٔ مردم باشد و قرآن نیز سخنِ خودِ او باشد که هیچکس را توان هماوردی با آن نیست؛ زیرا او در جایگاهی ایستاده که دیگری را در آن جای پایی نیست؟ در این صورت، ناتوانیِ دیگران از آوردنِ مانند آن، دلیل بر الهی و غیربشری بودنش نخواهد بود؛ زیرا ممکن است کلامی بشری و ویژهٔ شخص او (ص) باشد که دیگران از رسیدن به آن محروم ماندهاند. این حاصلِ اشکال است.
پاسخ این اشکال آن است که: صفات انسانی که برتری و تفاوت مراتب در آنها راه دارد، هرچند همانگونه باشد که یاد شد، اما به هر حال این صفات از اموری هستند که طبیعتِ انسانی به سببِ استعدادی که خداوند در نهادش به ودیعت گذارده، امکان تحقق آنها را میدهد؛ بدون اینکه تصادفی و بدون سببی پدید آمده باشد که فرد را قادر به آراستگی به آن صفت سازد.
و چون چنین باشد، اگر فردی از انسان فرض شود که به صفتِ برتری اختصاص یافته که هیچکس همتای او نیست و برتر از او یافت نمیشود، برای دیگران نیز ممکن خواهد بود که راهِ هموارشده به دست او را بپیمایند و با تمرین، مهارتآموزی و ممارست در اموری که از صفت کمالِ او سرچشمه میگیرد، به پارهای از همان کمالِ ویژه دست یابند و در بخشی از کارهایش از او پیروی کنند؛ هرچند نتوانند در همهٔ امور با او رقابت کنند و در تمام جهات مانند او شوند؛ و برای آن فرد نابغهٔ یادشده نیز جایگاه اصالت، پیشگامی و پیشتازی محفوظ بماند. برای نمونه، هرچند حاتم [طایی] در بخشندگی و سخاوت یگانه و بیهماورد است و کسی نمیتواند بر او پیشی بگیرد، با این حال ممکن است فردی در مسیر او ریاضت بکشد، تمرین کند و مهارت یابد و کاری همجنسِ بخشندگی و سخاوت او پدید آورد، هرچند نتواند در همهٔ ابعاد و در اصلِ جایگاهش با او رقابت کند. همهٔ کمالات انسانی که سرچشمهٔ کارها هستند نیز چنین وضعی دارند؛ انسان با تمرین و ممارست میتواند در مسیر پیشگامان و نوآوران در آن کمالات گام بردارد و بخشی از کارهای آنان را بیاورد، هرچند نتواند در اصلِ جایگاه والایشان با آنان همپایی کند.
بنابراین اگر قرآن سخن پیامبر (ص) میبود ــ با این فرض که ایشان رساترین و شیواترین انسان باشد ــ ممکن بود شخص دیگری همّت کند، بر شیوهٔ سبک و نظمِ نوآورانهای که او در کلامش پدید آورده تمرین نماید، و بدینگونه بتواند در بخشی از کلام از او تقلید کند و سخنی مانند یک سوره از آن بیاورد؛ هرچند نتواند از همهٔ قرآن تقلید کند و کلّ آن را بیاورد.
قرآن در هماوردخواهیِ خود نفرموده است: «سخنی رساتر یا زیباتر از آن بیاورند» یا «سورهای بیاورند که رساتر و زیباتر باشد»، تا کسی بگوید: «قرآن، رساترین یا زیباترین سخن بشری است و چیزی فراتر از آن وجود ندارد تا کسی بیاورد؛ پس ناتوانی از آوردنِ چنان سخنی، دلیلی بر غیربشریبودنِ آن نیست.» بلکه تنها فرموده است: « فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ » (پس اگر راست میگویند سخنی مانند آن بیاورند [طور: ۳۴]) و « قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ » (بگو: پس سورهای مانند آن بیاورید [یونس: ۳۸]) و مانند اینها؛ و در توان بشر هست که مانندِ سخنِ انسانی دیگر را بیاورد، حتی اگر فرض شود آن فرد در سخنوری جایگاهی دارد که هیچکس با او برابری نمیکند؛ چنانکه پیشتر بیان کردیم. ازاینرو، این شبهه با تعبیرِ خدای متعال یعنی « مِثْلِهِ » (مانند آن) برطرف میشود.