۞ قَالَتۡ رُسُلُهُمۡ أَفِي ٱللَّهِ شَكّٞ فَاطِرِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ يَدۡعُوكُمۡ لِيَغۡفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمۡ وَيُؤَخِّرَكُمۡ إِلَىٰٓ أَجَلٖ مُّسَمّٗىۚ قَالُوٓاْ إِنۡ أَنتُمۡ إِلَّا بَشَرٞ مِّثۡلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعۡبُدُ ءَابَآؤُنَا فَأۡتُونَا بِسُلۡطَٰنٖ مُّبِينٖ
پیامبرانشان گفتند: «آیا در خدایی که پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین است شکی هست؟! او شما را فرا میخواند تا گناهانتان را بیامرزد و [مرگِ] شما را تا زمانی معین به تأخیر اندازد.» [آنان در پاسخ] گفتند: «شما جز بشری مانند ما نیستید؛ میخواهید ما را از آنچه پدرانمان میپرستیدند بازدارید، پس برای ما دلیلی روشن بیاورید!»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۶ تا ۱۸ با هم
این آیات دربردارندهٔ یادآوری بخشی از نعمتها و عذابهای الهی در روزهای ویژهٔ خدا (ایامالله) است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۱۰ سورهٔ ابراهیم، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۲، صفحهٔ ۲۱ تا ۳۱ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/14/10/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي » (پیامبرانشان گفتند: آیا در خدا، پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین شکی هست؟! او شما را فرا میخواند تا از گناهانتان بیامرزد و شما را تا سرآمدی معین مهلت دهد). به گفتهٔ راغب، ریشهٔ «فَطْر» شکافتن در راستای طول است؛ گفته میشود: «فطرت الشيء فطرا» یعنی آن را از درازا شکافتم، و نیز «أفطر الشيء فطورا» و «انفطر». «انفطارا»، یعنی شکافتهشدن را پذیرفت؛ و این واژه در قرآن، در آنچه به خدای متعال نسبت داده شده، با نوعی باریکبینی و عنایت به معنای «ایجاد» به کار رفته است؛ گویی خدای متعال عدم را به کلی شکافت و از درون آن موجودات را پدیدار ساخت. از این رو، پدیدهها تا زمانی آشکارند که او دو پارهٔ عدم را نگهداشته باشد، و تا وقتی وجود دارند که او نگاهدارندهشان باشد، و اگر این نگهداری را رها کند، یکسره نیست و نابود میشوند؛ همانگونه که خدای متعال میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ يُمْسِكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْ تَزُولٰا وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَكَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ» (فاطر: ۴۱) (بیگمان خدا آسمانها و زمین را نگه میدارد تا تباه و ناپدید نشوند، و اگر تباه شوند، هیچکس پس از او نمیتواند آن دو را نگه دارد).
بنابراین، تفسیر «فَطْر» به «خلق» ـ که گردآوری اجزا و بخشهاست، آنگونه که در سخن برخی آمده ـ چندان پسندیده و درست نیست. مؤید این نکته آن است که اگر فطر به معنای خلق بود، برهانی که با عبارت « فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » بدان اشاره شده، برای اثبات وجود آفریدگار آورده میشد و با مقتضای مقام پیوندی نداشت؛ زیرا بتپرستان وجود آفرینندهای برای جهان را که همان «الله» بزرگنام است، انکار نمیکردند، بلکه توحید در ربوبیت و عبادت را منکر بودند؛ یعنی این را که خدای پاک و منزه یگانه پروردگار و معبود باشد و جز او معبودی نباشد، نمیپذیرفتند؛ و اقامهٔ برهان بر اینکه خدای متعال آفرینندهٔ آسمانها و زمین است، در این باره هیچ فایدهای نمیبخشید.
به هر حال، سخن پروردگار که: « قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللّٰهِ شَكٌّ » (پیامبرانشان گفتند: آیا در خدا شکی هست؟...)، کلامی است که در پاسخ و رویارویی با این سخن آنان آمده است:
« وَ قٰالُوا إِنّٰا كَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنّٰا لَفِي شَكٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَيْهِ مُرِيبٍ » (و گفتند: ما به آنچه شما بدان فرستاده شدهاید کافریم، و نسبت به آنچه ما را بدان فرا میخوانید در شکی سخت تردیدافکنیم). و دانستی که این سخنِ کافران متضمن دو انکار بود: انکار رسالت، و تردید در توحید ربوبیت. از این رو، سخن پیامبران نیز که در رویارویی با گفتار آنان به عنوان پاسخ آورده شده، دربردارندهٔ دو بخش است:
سخن نخست آنان که گفتند: « أَ فِي اللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » (آیا در خدایی که پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین است شکی هست؟!)، برهانی بر توحید ربوبیت است؛ چراکه اگر این سخن تنها برای انکار و توبیخ کافران، بدون اشاره به برهان آورده شده بود، نیازی به ذکر وصفِ « فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » (پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین) نبود؛ پس یادکردِ این وصف دلالت دارد بر اینکه خودِ این ویژگی، زدایندهٔ هرگونه شک و تردید از ساحت خدای متعال است.
و توضیح آن این است که ما در نخستین نگاه عقلانی درمییابیم این جهانِ مشهود که از موجودات فراوان فراهم آمده و هر یک از آنها در ذات خود محدود و در هستیاش از دیگران جداست، دارای وجود است؛ و نه وجود خود جهان و نه وجود هیچیک از اجزای آن، از خودِ آنها نبوده و به ذات خویش استوار نیست، وگرنه دگرگون نمیشد و از میان نمیرفت. بنابراین، وجود جهان و وجود اجزای آن و همچنین هر آنچه از صفات و آثار که به وجود بازمیگردد، از آنِ دیگری و برای دیگری است؛ و این «دیگری» همان است که او را «الله» عزّ اسمه (که نامش گرامی باد) مینامیم.
پس خدای متعال است که جهان و تکتک اجزای آن را پدید میآورد و برای آن حد و مرز میگذارد و از دیگران متمایزش میسازد. از این رو، خود او در ذات خویش موجودی نامحدود است، وگرنه نیازمند دیگری بود تا برایش حد و اندازه تعیین کند؛ پس خدای متعال یگانهای است که کثرت نمیپذیرد، زیرا آنچه به هیچ حد و مرزی محدود نمیشود کثرتپذیر نیست.
و او با همان یگانگیِ خود، هر کاری را تدبیر و اداره میکند، همانگونه که آن را پدید میآورد؛ زیرا او یگانه مالک هستیِ موجودات است و همهٔ امور به هستیِ آنها بازمیگردد. و هیچ موجود دیگری در چیزی با او شریک نیست؛ چراکه هیچ موجودی جز او، نه مالک چیزی برای خود است و نه برای دیگری. پس خدای متعال پروردگار همه چیز است و پروردگاری جز او نیست، همانطور که او پدیدآورندهٔ همه چیز است و پدیدآورندهای جز او وجود ندارد.
و این برهانی کامل است که فهمیدنش حتی برای ذهنهای ساده نیز آسان است؛ انسانی به آن دست مییابد که با فطرت خویش اعتراف دارد که این جهانِ پیشِ رو، حقیقت و واقعیتی عینی دارد، بیآنکه صرفاً پندار و توهمی محض باشد—آنچنان که در سفسطه و شکگرایی مطرح میشود—. با این برهان، یگانگیِ الوهیت (معبود بودن) و ربوبیت (پروردگاری و تدبیر) اثبات میشود و به همین جهت در این جایگاه—که مقام مجادله و رویارویی با بتپرستان است—به آن تمسک شده است.
از اینجا بطلانِ گمان کسانی آشکار میشود که پنداشتهاند سخنِ پیامبران: « أَ فِي اللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » (آیا در خدایی که آفرینندهٔ آسمانها و زمین است شکی هست؟) دلیلی است که برای اثباتِ آفریدگاری برای جهان اقامه شده است؛ و نیز نادرستیِ سخن کسی که گفته است: این آیه، دلیلِ پیوستگیِ تدبیر برای اثباتِ توحید در ربوبیت است. بلکه این آیه، برهانی بر خدای متعال از این جهت است که وجودِ هر چیز و تمامِ آثارِ هستیاش از هر سو به او وابسته و قائم است؛ در نتیجه یگانگیِ او را در پروردگاری اثبات میکند و با آن، شکی که بتپرستان با این گفتارشان تأیید میکردند، از میان میرود که میگفتند:
« وَ إِنّٰا لَفِي شَكٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَيْهِ مُرِيبٍ » (و ما دربارهٔ آنچه ما را به سوی آن فرامیخوانید، در تردیدی سخت و بدگمانکنندهایم). [یادداشت منبع: ۱) پس این برهان نزدیک به مضمون سخن خدای متعال است که میفرماید: «قل أ فاتخدتم من دونه أولياء لا يملكون لأنفسهم نفعا و لا ضراً» (بگو: آیا به جای او سرپرستانی گرفتهاید که مالکِ هیچ سودی و زیانی برای خود نیستند؟) رعد: [۱۶]؛ و پیش از این گذشت.]
سپس سخن پیامبران که گفتند: « يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي » (او شما را فرامیخواند تا از گناهانتان ببخشاید و شما را تا زمانی معین مهلت دهد)، اشاره به برهانِ نبوت دارد؛ نبوتی که کافران آن را انکار کرده و گفته بودند: « إِنّٰا كَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ » (ما به آنچه بدان فرستاده شدهاید کافریم)؛ و مقصودشان از آن، دینِ پیامبران و شریعتِ آسمانی بود که از طریق وحی آمده است.
و توضیح آن این است که از سنتهای جاری و همیشگیِ خدای متعال، هدایت هر موجودی به سوی کمال و سعادتِ نوعیِ ویژهٔ خودش است؛ و انسان نیز یکی از همین انواع است که مشمولِ هدایتِ الهی قرار میگیرد. بنابراین بر اساس عنایتِ الهی واجب و ضروری است که به سوی سعادتِ زندگیاش هدایت شود. اما انسان زندگیِ جاودانهای دارد که نه به دنیا محدود میشود و نه با مرگ پایان میپذیرد. سعادتِ او در زندگی این است که در دنیا، با اعتدال بخشیدن به قوای وجودیاش در بهرهمندی از لذتها و امکاناتِ زندگی—مانند خوراک، نوشیدنی، پوشاک، ازدواج و جز آن—زندگیِ آرام و مطمئنی داشته باشد که این همان اعمالِ شایسته است؛ و در آخرت نیز بر پایهٔ باورهای حق و کارهای شایستهای که اندوخته است زندگی کند.
و انسان هرچند به فطرتی مجهز است که باورِ حق و عملِ شایسته را به یادش میآورد، اما از سوی دیگر بر زندگیِ اجتماعی سرشته شده است؛ زندگیای که او را به پیروی از هوا و هوس، ستمگری و گناه فرامیخواند. از این رو، یادآوریِ صرفِ فطرت برای واداشتنِ او به روشی حق و عادلانه که استواری در عقیده و عمل را برایش به همراه آورد کافی نیست؛ وگرنه هرگز جامعهٔ انسانی و هیچیک از افرادش فاسد نمیشدند، در حالی که همگی به فطرت مجهزند.
بنابراین بر پایهٔ عنایتِ الهی واجب و ضروری است که نوعِ انسان، با وجود برخورداری از فطرتی که او را به صلاح و سعادت فرامیخواند، با عاملِ دیگری یاری شود تا از آن طریق هدایت الهی را دریافت کند؛ و آن همان نبوت است. نبوت، مرتبهای پاک و انسانی است که در آن، باورِ حق و عملِ شایسته از راه وحیِ الهی و همکلامی با عالم غیب برای پیامبر آشکار میگردد؛ امری که پیروی از آن، سعادت فرد و جامعه را در دنیا و آخرت تضمین میکند.
اما سعادتِ دنیا از آن رو تضمین میشود که چنانکه بارها گذشت، میان نافرمانیها و ستمها از یکسو، و کیفر و عذاب الهی که به نابودی میانجامد از سوی دیگر، پیوندی ناگسستنی برقرار است. پس اگر جامعه تباه نمیشد و بر صلاح و پاکیِ فطری پایدار میماند، هلاکت دامنگیرشان نمیگشت، عذابِ الهی غافلگیرشان نمیکرد و به اندازهای که برایشان مقدر شده بود، عمرِ طبیعی خود را سپری میکردند
و از زندگیای پر از خیر و مایهٔ غبطه برخوردار میشدند.
و اما سعادتِ آخرت به این سبب است که پیروی از دعوت الهی—به بیان دیگر، ایمان و تقوا—جانِ آدمی را به حالتی شایسته و زیبا میآراید و به میزان این پیروی، آلودگی و زنگارِ نفس را که همان گناهان است، میزداید.
بنابراین، پروردگاریِ خدای متعال نسبت به هر چیز—که مقتضی بهترین تدبیر برای آنها و هدایت هر نوعی به سوی هدف سعادتمندش است—ایجاب میکند که با فرستادن پیامبرانی از جنس خودِ مردم به سوی آنان، به انسانها عنایت ورزد و با زبان فرستادگانش، مردم را به ایمان و کار شایسته فراخواند تا بدینوسیله سعادتشان در دنیا و آخرت کامل گردد؛ اما در دنیا با رهایی از شکنجه و کیفرِ نابودکنندهای که بر آنان مقرر میشود رقم میخورد، و در آخرت نیز با آمرزش الهی به اندازهٔ بهرهای که از ایمان و عمل صالح داشتهاند تحقق مییابد.
هنگامی که آنچه را یادآور شدیم دانستی، برایت روشن میشود که سخن خدای متعال به نقل از پیامبران که میفرماید: « يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي » (شما را فرا میخواند تا از گناهانتان برایتان بیامرزد و تا سرآمدی معین به شما مهلت دهد)، اشارهای از سوی آن بزرگواران (ع) به برهان نبوت عامه است؛ و عبارت « لِيَغْفِرَ لَكُمْ » (تا برایتان بیامرزد...) اشاره به هدف اخرویِ این دعوت، و عبارت « وَ يُؤَخِّرَكُمْ » (و به شما مهلت دهد...) اشاره به هدف دنیویِ آن است. و هدف اخروی بر هدف دنیوی پیش داشته شده است؛ زیرا آخرت مقصود اصلی و سرای پایداری است.
پیامبران در سخن خود دعوت را به خدای پاک و منزه نسبت دادند تا حقیقتِ امر را در برابر سخن کافران که گفتند: « تَدْعُونَنٰا إِلَيْهِ » (ما را بدان میخوانید)—و در آن، دعوت را به پیامبران نسبت دادند—روشن سازند. و عبارت « مِنْ ذُنُوبِكُمْ » (از گناهانتان) در تبعیض (بخشی از گناهان) ظهور دارد؛ و چه بسا برای دلالت بر این است که آمرزش به اندازهٔ فرمانبرداری است، و جامعهٔ بشری قطعاً از نافرمانیای که موجب بازخواست است خالی نمیماند؛ بنابراین در هر حال، آنچه آمرزیده میشود بخشی از گناهان جامعه است نه همهٔ آنها، پس این نکته را دریاب.
و چه بسا برخی گفتهاند: مراد این است که خدا حقوق الهی را میآمرزد نه حقوق مردم را؛ اما این سخن رد شده است، زیرا از پیامبر (ص) به سند معتبر نقل شده است: «الإسلام يجب ما قبله» (اسلام آوردن، گناهان و کاستیهای پیش از خود را از میان برمیدارد).
و چه بسا گفته شده که حرف «مِنْ» زاید است و این سخن به کلام دیگرِ خدای متعال تأیید شده است که بدون «مِن» فرمود: « يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ » (گناهانتان را برای شما میآمرزد). اما این سخن نادرست است؛ زیرا «مِنْ» فقط در کلام منفی برای تأکید اضافه میشود نه در کلام مثبت، مانند این گفتارشان: «ما جاءني من رجل» (هیچ مردی نزد من نیامد)، و همانگونه که گفتهاند بر سر اسم نکره (ناشناس) وارد میشود نه معرفه (شناختهشده). گذشته از این، موردِ این دو آیه متفاوت است؛ زیرا سخن حقتعالی: « يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ » که ظاهر در آمرزش همهٔ گناهان است، در مورد ایمان و جهاد آمده و آن، این سخن است: «تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ -إلي أن قال- يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ» (به خدا و پیامبرش ایمان میآورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد میکنید... تا آنجا که فرمود: گناهانتان را برای شما میآمرزد؛ صف: ۱۲)، در حالی که آنچه خدا از نوح (ع) در مقامی نظیر این مقام حکایت کرده—و او نخستین پیامبر از میان این فرستادگانِ یادشده در آیه است—این سخن اوست: «أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي» (که خدا را بپرستید و از او پروا بدارید و از من اطاعت کنید تا از گناهانتان برای شما بیامرزد و شما را تا سرآمدی معین مهلت دهد؛ نوح: ۴)، و این تعبیر با آیهٔ مورد بحث ما هماهنگ است؛ بنابراین در ظاهر از پذیرش تبعیض گریزی نیست.
و از جمله سخنانی که در توجیه آیه گفتهاند این است که مراد از «بعض»، از باب توسعه در تعبیر (مجاز)، همان «کل» (همهٔ گناهان) است؛ و از آن جمله اینکه مراد، آمرزش گناهان پیش از ایمان است و نسبت به گناهان پس از آن سکوت شده است؛ و دیگر اینکه مراد، آمرزش گناهان کبیره است که بخشی از گناهان به شمار میروند، و توجیهاتی دیگر از این دست؛ اما اینها وجوهی سست و بیارزشاند.
و زمخشری در کشاف گفته است: «اگر بگویی: معنای تبعیض در عبارت « مِنْ ذُنُوبِكُمْ » چیست؟ میگویم: تا آنجا که میدانم، این تعبیر جز در خطاب به کافران نیامده است، مانند سخن او که میفرماید: « وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ » (و از او پروا بدارید و از من اطاعت کنید تا از گناهانتان بر شما ببخشاید) و « يٰا قَوْمَنٰا أَجِيبُوا دٰاعِيَ اللّٰهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ » (ای قوم ما! دعوتکنندهٔ خدا را پاسخ گویید و به او ایمان آورید تا از گناهانتان برای شما بیامرزد)؛ در حالی که در خطاب به مؤمنان فرموده است: « هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ تِجٰارَهٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ -إلي أن قال- يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ » (آیا شما را به تجارتی راه نمایم که شما را از عذابی دردناک برهاند؟... تا آنجا که فرمود: گناهانتان را برای شما میآمرزد) و نمونههای دیگری که جستوجو در آیات، تو را بر آن آگاه میکند؛ و این تفاوت به سبب فرق نهادن میان این دو خطاب است، تا در وعدهای که داده میشود، میان این دو گروه یکسانی برقرار نگردد.» پایان سخن زمخشری.
گویی مقصود او این است که گناهان آمرزیدهشده در هر دو گروه (مؤمنان و کافران) یکی است و آن همگیِ گناهان است؛ جز اینکه بزرگداشتِ مقام ایمان اقتضا کرده است که دربارهٔ مؤمنان به آمرزش همهٔ گناهان تصریح شود، و در وعده به کافران، به آمرزش برخی از آنها بسنده شود و دربارهٔ بقیه سکوت گردد؛ و آمرزش پارهای از گناهان با آمرزش پارهٔ دیگر منافاتی ندارد. پس شایسته است مقصودش همین باشد؛ وگرنه صرفِ تفاوت نهادن میان دو خطاب هرگز مجوزی برای سخن گفتن بر خلاف واقع نیست.
و این سخن او: « وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي »؛ یعنی شما را با کیفر و هلاکت زودهنگام نابود نمیکند و تا سرآمدی معین که به تأخیر نمیافتد و برایتان نام برده و مشخص ساخته است مهلت میدهد، و سخن در پیشگاه او دگرگون نمیشود. در تفسیر آغاز سورهٔ انعام گذشت که اجل دو گونه است: اجل موقوف و معلق (مشروط)، و اجل مسمّی (حتمی و مشخص) که به تأخیر نمیافتد.
از جمله دلایل بر این نکتهای که یاد کردیم، سخن نوح به قومش در همین جایگاه است، چنانکه خدای پاک و منزه حکایت کرده است: «وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي إِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ إِذٰا جٰاءَ لاٰ يُؤَخَّرُ» (نوح: ۴)؛ (و شما را تا سرآمدی معیّن مهلت دهد؛ بهراستی اجل الهی چون فرا رسد، به تأخیر نمیافتد).
خدای متعال میفرماید: «قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ»؛ (گفتند: شما جز بشری مانند ما نیستید؛ میخواهید ما را از آنچه پدرانمان میپرستیدند بازدارید؛ پس دلیلی روشن برای ما بیاورید). در مباحث نبوت در جلد دوم این کتاب گذشت که معجزه، دلیلی همگانی و خردپذیر بر نبوت پیامبر است، نه حجتی عامیانه و سطحی. ویژگیِ وحی و نبوت، که گونهای پیوند با غیب است، پدیدهای خارقالعاده و بیرون از روال جاری میان انسانهاست که افراد در خود نمییابند؛ بنابراین بر عهدهٔ مدعیِ آن است که ادعایش را اثبات کند، و راهی برای اثبات آن جز آوردنِ پدیدهای خارقالعادهٔ دیگر نیست، که بر درستی این پیوند غیبی دلالت کند؛ زیرا حکم مواردِ همگون یکسان است، و هرگاه خرق عادت (شکستن روال عادیِ طبیعت) با پدیدهای ممکن باشد، با پدیدهای همگون با آن نیز ممکن خواهد بود.
و پیامبران (ع) هنگامی که با این سخن خود بر کافرانِ امتهایشان در باب نبوت عامه استدلال کردند:
« يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي »؛ (شما را فرامیخواند تا از گناهانتان ببخشاید و تا سرآمدی معین مهلتتان دهد)، کافران بار دیگر از آنان برای نبوتی که برای خود ادعا میکردند دلیل خواستند و در این باره عذر آوردند و گفتند: « إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا »؛ (شما جز بشری مانند ما نیستید)؛ سپس دلیلی را که میخواستند و همان آیه و معجزه بود، آشکارا بیان کرده و گفتند:
« فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ »؛ (پس دلیلی روشن برای ما بیاورید).
پس معنا چنین است: پذیرفتیم که مقتضای عنایت الهی این است که ما را به سوی آمرزش و رحمت فراخواند، اما این را از شما نمیپذیریم که این دعوت به واسطهٔ شما برپا شده باشد، آنچنانکه ادعا میکنید؛ زیرا شما نیز بشری مانند ما هستید و برتری و امتیازی بر ما ندارید، و اگر صرفِ بشر بودن چنین چیزی را در پی میداشت، ما نیز آن را در خود مییافتیم، چون ما هم بشریم. پس اگر در این ادعای خود راستگویید، برای ما برهانی روشن بیاورید، یعنی برهانی قاطع که بر عقلهای ما چیره شود و ما را به تسلیم و اقرار به پیامبری شما ناگزیر سازد؛ و آن نشانهای معجزهآسا و غیبی است که عادت را میشکند، همانگونه که آنچه شما ادعا میکنید نیز خرق عادتی همانند آن است.
با این بیان نخست روشن میشود که این سخن آنان از قبیل انکار و ردّ ادعاست، و سخنشان که: « إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا »؛ (شما جز بشری مانند ما نیستید) مبنا و دلیل این انکار است، و سخنشان: « فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ »؛ (پس دلیلی روشن برای ما بیاورید) تصریح به درخواست دلیل و برهان است.
و دوم آنکه سخنشان: « تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا كٰانَ يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا »؛ (میخواهید ما را از آنچه پدرانمان میپرستیدند بازدارید) از قبیل اشکال و اعتراضی است که میان انکار و مبنای آن آمده است، و معنایش این است: چون شما بشری همانند ما هستید و هیچ فضل و برتری بر ما ندارید، دلیلی ندارد چیزی را از شما بپذیریم که در خود نمییابیم و در امثال خود نیز سراغ نداریم؛ و آنچه از امثال اینگونه امور سراغ داریم این است که تنها برخاسته از انگیزهها و طمعهای دنیوی و مادی است، پس انگیزهای جز این ندارید که میخواهید ما را از سنّت نیاکان و آیین برترمان برگردانید.