وَرَفَعَ أَبَوَيۡهِ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ وَخَرُّواْ لَهُۥ سُجَّدٗاۖ وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأۡوِيلُ رُءۡيَٰيَ مِن قَبۡلُ قَدۡ جَعَلَهَا رَبِّي حَقّٗاۖ وَقَدۡ أَحۡسَنَ بِيٓ إِذۡ أَخۡرَجَنِي مِنَ ٱلسِّجۡنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلۡبَدۡوِ مِنۢ بَعۡدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيۡطَٰنُ بَيۡنِي وَبَيۡنَ إِخۡوَتِيٓۚ إِنَّ رَبِّي لَطِيفٞ لِّمَا يَشَآءُۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلۡعَلِيمُ ٱلۡحَكِيمُ
و پدر و مادرش را بر تخت نشاند و همگی برای او به سجده افتادند، و گفت: ای پدر، این است تعبیرِ خوابِ پیشینِ من که پروردگارم آن را به حقیقت رساند، و بهراستی به من نیکی کرد آنگاه که مرا از زندان بیرون آورد، و شما را پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم تباهی و فتنه افکند، از بادیه به اینجا آورد؛ بیگمان پروردگار من بر هرچه بخواهد باریکبین و کارساز است، چرا که او دانای حکیم است.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۱۰۰ و ۱۰۱ با هم
ابوالحسن (ع) پاسخ داد: «امّا سجدهٔ یعقوب و فرزندانش برای یوسف، در حقیقت برای یوسف نبود، بلکه این سجده از سوی یعقوب و فرزندانش فرمانبُرداری از خدا و درودی برای یوسف بود؛ چنانکه سجدهٔ فرشتگان برای آدم نیز برای خودِ آدم نبود، بلکه از سوی آنان فرمانبُرداری از خدا و درودی برای آدم بود. پس یعقوب و فرزندانش، و یوسف نیز همراه آنان، به شکرانهٔ اینکه خداوند پراکندگیشان را به سامان رساند و دور هم گرد آورد، برای خدای متعال سجده کردند. آیا نمیبینی که او [یوسف] در شکرگزاریِ آن هنگام میگوید: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ- وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ-أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً-وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ» (پروردگارا، بهرهای از فرمانروایی به من بخشیدی و از تعبیر خوابها به من آموختی؛ ای پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین، تو در دنیا و آخرت سرپرست منی؛ مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق فرما)؟!»؛ تا پایان حدیث.
میگویم: پیشتر در بیان آیات، سخنانی دربارهٔ سجدهٔ آنان برای یوسف گذشت. ظاهر این حدیث آن است که یوسف نیز همچون آنان سجده کرد و بر این امر، به سخن یوسف در مقام شکرگزاری استدلال شده است که فرمود: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ...» (پروردگارا، بهرهای از فرمانروایی به من بخشیدی...)؛ امّا دلالت این آیه بر چنین مطلبی مبهم است.
گفت: پس از برادرم دربارهٔ آن پرسیدم، و او فرمود: «امّا سجدهٔ یعقوب و فرزندانش برای یوسف، به شکرانهٔ گرد آمدنِ دوبارهشان برای خدای متعال بود؛ آیا نمیبینی که او در شکرگزاریِ آن هنگام میگوید: « رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ- وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ » (پروردگارا، بهرهای از فرمانروایی به من بخشیدی و از تعبیر خوابها به من آموختی...) تا پایان آیه؟».
تفسیر آیههای ۹۹ و ۱۰۰ با هم
و در همان کتاب، از ابوبصیر از امام باقر (ع) در حدیثی روایت است که فرمود: «[یعقوب] نه روز به سوی مصر حرکت کرد. هنگامی که در سرای پادشاهی بر یوسف وارد شدند، یوسف پدرش را در آغوش کشید و بوسید و گریست، و خالهاش را بر تخت شاهی نشاند. سپس به خانهٔ خود رفت و روغن [به موی خود] زد و سرمه کشید و جامههای عزت و پادشاهی پوشید، سپس نزد آنان بازگشت — و در نسخهای: سپس به سوی آنان بیرون آمد — و چون او را دیدند، همگی برای بزرگداشت و سپاسگزاری از خدا سجده کردند؛ در این هنگام [یوسف] گفت: « يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ -إلي قوله -بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي » (ای پدر، این تعبیر خواب پیشین من است... میان من و برادرانم)».
۱. داستان او در قرآن:
تفسیر آیههای ۹۹ و ۱۰۰ با هم
سپس برای سفر به سوی یوسف آماده شدند. یوسف به پیشوازشان آمد، پدر و مادرش را در آغوش کشید، به آنان امنیت بخشید، آنان را به کاخ پادشاهی درآورد و پدر و مادرش را بر تخت نشاند؛ و یعقوب، همسرش و یازده فرزندش همگی برای او به سجده افتادند. یوسف گفت: «يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا» (ای پدر، این است تعبیرِ خواب پیشین من، که پروردگارم آن را محقق و راست گردانید). سپس خدا را بر تدبیر و لطفِ شگفتش در دفع بلاها و مصیبتهای بزرگ از وی و بخشیدن پادشاهی و دانش به او، سپاس گفت.
۳. داستان او در تورات کنونی:
تفسیر آیههای ۹۳ تا ۱۰۲ با هم
اما پروردگار با یوسف بود و لطفش را بر او گسترش داد و او را در چشم رئیس زندان محبوب و گرامی ساخت؛ ازاینرو رئیس زندان، ادارهٔ همهٔ زندانیانی را که در آنجا بودند به دست یوسف سپرد و هر کاری که در آنجا صورت میگرفت، با تدبیر و انجامِ او بود. ادامه در متن کامل
سپس [پاورقی: ۱) فصل ۴۱ از سفر پیدایش (تکوین).] تورات داستان دو یار زندان و خوابهای آن دو و نیز خواب فرعون مصر را بیان میکند؛ خلاصهاش این است که آن دو، رئیس ساقیهای فرعون و رئیس نانوایان او بودند که مرتکب خطایی شدند و فرعون آن دو را در زندانِ رئیس داروغهها نزد یوسف به بند کشید. ادامه در متن کامل
سپس پس از دو سال، فرعون در خواب دید که هفت گاو چاق و خوشسیما از رودی بیرون آمدند و هفت گاو لاغر و زشترو در کرانهٔ رود ایستادند؛ آنگاه گاوهای لاغر، گاوهای چاق را بلعیدند و فرعون از خواب پرید. ادامه در متن کامل
در این هنگام، رئیس ساقیها یوسف را به یاد آورد و او را به فرعون یادآوری کرد و از شگفتیِ تعبیر خواب او سخن گفت. ادامه در متن کامل
هفت گاو نیکو نشاندهندهٔ هفت سالاند و هفت خوشهٔ نیکو نیز هفت سال؛ خوابْ یکی است. ادامه در متن کامل
این همان مطلبی است که به فرعون گفتم؛ خدا آنچه را انجام میدهد به فرعون نشان داده است. ادامه در متن کامل
پس اکنون فرعون باید مردی بینا و کاردان و حکیم بیابد و او را بر ادارهٔ سرزمین مصر بگمارد. ادامه در متن کامل
تورات چنین ادامه میدهد که خلاصهاش این است: فرعون سخن و تعبیر یوسف را بسیار پسندید، او را گرامی داشت و فرمانروایی کشور را در همهٔ امور به او سپرد؛ انگشتریِ پادشاهیاش را به او بخشید، جامههایی از کتان لطیف (بوص) بر تن او کرد، طوقی زرین بر گردنش آویخت، او را بر کالسکهٔ ویژهٔ خود سوار نمود و پیشاپیش او ندا دادند که: «به زانو درآیید و تعظیم کنید!» و یوسف در سالهای فراوانی و سپس در سالهای خشکسالی، امور را به بهترین شیوه تدبیر و اداره کرد. ادامه در متن کامل
سپس [پاورقی: ۱) فصلهای ۴۲ و ۴۳ از سفر پیدایش (تکوین).] تورات چنین آورده است که خلاصهاش این است: هنگامی که خشکسالی و قحطی سراسر سرزمین کنعان را فرا گرفت، یعقوب به فرزندانش فرمان داد به مصر بروند تا آذوقه تهیه کنند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۱۰۰ سورهٔ یوسف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۱، صفحهٔ ۲۴۶ تا ۲۶۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/12/100/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ » (و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگی برای او به سجده درافتادند، و گفت: ای پدر، این است تعبیر خواب پیشینِ من...) تا پایان آیه. «عرش» همان تخت بلند است و بیشتر برای تختی به کار میرود که پادشاه بر آن تکیه میزند و به او اختصاص دارد. «خُرور» به معنای به زمین افتادن است و «بَدْو» به معنای بادیه و صحرانشینی است؛ چرا که یعقوب در بادیه زندگی میکرد.
سخن خدای متعال: « وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ »؛ یعنی یوسف پدر و مادرش را بر تخت شاهی که خود بر آن مینشست بالا برد. سنجش معقول و ظاهر سیاق عبارت نشان میدهد که بالا بردنِ آنان بر تخت، به فرمان یوسف و به دست خدمتکارانش انجام گرفت، نه اینکه شخصِ او این کار را کرده باشد؛ همانطور که عبارت « وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً » (و برای او به سجده افتادند) نیز به این نکته اشاره دارد؛ چرا که ظاهر امر این است که سجده درست در نخستین لحظهای واقع شد که یوسف بر آنان پدیدار گشت. گویی آنان وارد کاخ شدند و بر جای خویش آرام گرفتند، سپس یوسف بر آنان وارد شد و نور الهی که از زیباییِ شگفتانگیزش میدرخشید وجودشان را فراگرفت، چنانکه تاب نیاوردند و بیاختیار در برابر او به سجده افتادند.
و سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً » (و همگی در برابر او به سجده افتادند)، ضمیرِ «لَهُ» چنانکه سیاق نشان میدهد به یوسف بازمیگردد؛ بنابراین، سجدهشونده خودِ اوست. سخن برخی مفسران که گفتهاند ضمیر به خدای پاک و منزه برمیگردد چون سجده بر غیر خدا جایز نیست، از جهت لفظ هیچ دلیلی ندارد؛ درحالیکه نظیر این سجده در قرآن کریم در داستان آدم و فرشتگان نیز آمده است، آنجا که خدای متعال میفرماید: «وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ» (و هنگامی را یاد کن که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید!» پس همگی سجده کردند، جز ابلیس؛ طه: ۱۱۶).
و دلیل اینکه سجدهٔ آنان سجدهٔ عبادت برای یوسف نبوده، این است که در میان آن سجدهکنندگان، یعقوب(ع) حضور داشت؛ و او کسی است که قرآن کریم به صراحت بر «مُخلَص» بودنِ او (به فتح لام، یعنی پاکگردانیده و برگزیده برای خدا) تصریح کرده است که هیچ چیز را شریک او نمیسازد؛ و خودِ یوسف(ع) نیز که برایش سجده شد، به نص قرآن از همین مخلصان است و همان کسی است که در زندان به دو همبند خود گفت:
«ما كان لنا أن نشرك بالله من شيء» (ما را نسزد که چیزی را شریک خدا قرار دهیم)، و با این حال یوسف آنان را [از آن سجده] بازنداشت.
بنابراین، ماجرا جز این نبوده که آنان یوسف را نشانهای از نشانههای الهی دانستند و او را در سجدهٔ خود قبله قرار دادند و با آن سجده تنها خدا را پرستیدند، نه یوسف را؛ درست مانند کعبه که قبله قرار میگیرد و به سوی آن نماز گزارده میشود و بدینوسیله خدا عبادت میشود، نه کعبه. و روشن است که نشانه از آن جهت که نشانه است، هیچ استقلالی از خود ندارد؛ پس در کنار آن نیز معبودی جز خدای پاک و منزه و بلندمرتبه نیست. سخن در این معنا در جلدهای پیشینِ این کتاب بارها گذشت.
از اینجا آشکار میشود توجیههایی که مفسران در تفسیر این آیه آوردهاند هیچیک پذیرفتنی نیست؛ مانند سخن برخی که گفتهاند: درود و تحیتِ مردم در آن روزگار سجده بوده، همانطور که در اسلام سلام است؛ یا سخن کسانی که گفتهاند: رسم بزرگداشت در آن دوران سجده بود و هنوز سجده برای غیر خدا نهی نشده بود، چنانکه در اسلام نهی شد؛ و یا سخن برخی دیگر که گفتهاند: سجدهٔ آنان حالتی شبیه رکوع داشت، همانگونه که غیرعربها چنین میکردند. هیچیک از این توجیهها وجهی ندارد.
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا » (گفت: «ای پدر، این است تعبیر خواب پیشین من که پروردگارم آن را به حقیقت پیوست») تا پایان آیه. هنگامی که یوسف(ع) سجدهٔ پدر و مادر و یازده برادرش را دید، آن خوابی را به یاد آورد که در آن دیده بود یازده ستاره و خورشید و ماه برای او سجده میکنند و در کودکی آن را برای پدرش بازگفته بود و پدرش تعبیرش را به او فرموده بود؛ پس به سجدهٔ آنان در برابر خود اشاره کرد و فرمود: « يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا -أي الرؤيا- رَبِّي حَقًّا » (ای پدر، این است تعبیر خواب پیشین من که پروردگارم آن —یعنی آن خواب— را به حقیقت پیوست).
سپس شکرگزارانه به ستایش پروردگارش پرداخت و فرمود: « وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ » (و به راستی به من نیکی کرد آنگاه که مرا از زندان بیرون آورد)؛ پس نیکیِ پروردگارش را در رهایی از زندان یاد کرد، که گزند و بلایی بود که خدا آن را با تبدیل کردن به آسایش و نعمتی نامنتظره از او دور ساخت؛ چرا که همان را وسیلهای برای رسیدن او به عزت و فرمانروایی قرار داد.
و یوسف رهاییاش از چاه را که پیش از آن بود یاد نکرد، چرا که برادرانش نزد او حاضر بودند و او از روی بزرگواری و جوانمردی نمیخواست چیزی را یاد کند که بازگوییاش آنان را آزرده سازد؛ بلکه به نیکوترین بیانی که ممکن بود و بی آنکه دربردارندهٔ طعنه یا کینهای نسبت به آنان باشد، به آن اشاره کرد و گفت: « وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي » (و شما را از بادیه [به اینجا] آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم تباهی افکند). و «نَزْغ» به معنای وارد شدن در کاری برای تباه کردنِ آن است.
و مقصود این است: و به راستی خدا به من نیکی کرد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم تباهی افکند و پیش آمد آنچه پیش آمد، و آن ماجرا به جدایی میان من و شما انجامید؛ سپس پروردگارم مرا به مصر کشاند و در گواراترین زندگی و والاترین عزت و حکومت جای داد و آنگاه با آوردن شما از بیابان به نزد من در سرزمینی شهرنشین و متمدن، دوباره ما را گرد هم آورد.
یعنی مصیبتهایی بود که در پی تباهکاری شیطان میان من و برادرانم بر من فرود آمد، و از میان آنها آنچه به ویژه یاد میکنم، جدایی میان من و شما و سپس گرفتاری زندان بود؛ اما پروردگارم به من احسان کرد و آن بلایا را یکی پس از دیگری از من دور ساخت. این رخدادها نیز از رنجها و پیشامدهای معمولی نبودند، بلکه مصیبتهایی سخت و گرههایی ناگشودنی به شمار میآمدند؛ با این حال، پروردگارم با لطف و نفوذ قدرتش در آنها کارساز شد و آنها را پس از آنکه اسباب هلاکت و نگونبختی بودند، به اسباب زندگی و نعمت دگرگون ساخت؛ و به سبب همین سه امر اخیر بود که به دنبال سخن خود « وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي » (و به راستی به من نیکی کرد...) بیدرنگ فرمود: « إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمٰا يَشٰاءُ » (همانا پروردگار من بر آنچه بخواهد دقیق و کارساز است).
بنابراین، این سخن او که: « إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمٰا يَشٰاءُ » (بیگمان پروردگار من نسبت به هرچه بخواهد باریکبین، کارساز و نافذ است)، بیان علّتِ آزادیاش از زندان و آمدنِ خانوادهاش از بادیه است. یوسف با این سخن، به عنایت و منّت ویژهای اشاره میکند که خداوند بدو اختصاص داد؛ بدین معنا که بلاهای احاطهکننده او چنان نبود که گرهشان گشوده شود یا از مسیر خود منحرف گردند، امّا خداوند نسبت به آنچه بخواهد، نافذ و باریکبین است و در دلِ همان ماجراها نفوذ کرد؛ در نتیجه، عوامل سختی را به عوامل گشایش و آسایش، و اسباب خواری و بردگی را به وسیلههای عزّت و پادشاهی دگرگون ساخت.
«لطیف» از نامهای خدای متعال است و بر حضور و احاطه او بر درون و باطن چیزها دلالت دارد؛ همان جاهایی که هیچ راهی برای حضور در آنها و احاطه بر آنها برای دیگران وجود ندارد. این صفت، از شاخههای احاطه الهی از طریق نفوذ قدرت و علم اوست؛ خدای متعال میفرماید: «أَ لاٰ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» (آیا آنکه آفریده است نمیداند، در حالی که او باریکبین و آگاه است؟؛ ملک: ۱۴). ریشه معنای این واژه، خردی، ریزبینی و نفوذ است؛ در لغت گفته میشود: «لَطُفَ الشَّيءُ» (به ضم طاء) «يَلْطُفُ لَطافَةً»، هنگامی که چیزی چنان کوچک و ریز شود که در مجاری و روزنههای بسیار تنگ نفوذ کند؛ و از این معنا، برای مدارا، مهربانی و سازگاری کنایه آورده میشود، و اسم مصدر آن «لطف» است.
و سخن او که: « هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ » (او دانای فرزانه است)، بیانگر علّت تمام مطالبی است که پیشتر گذشت؛ یعنی از سخنِ: « يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا » (ای پدر، این است تعبیر خواب پیشینِ من که پروردگارم آن را محقّق ساخت) تا پایان. یوسف (ع) سخن خود را به پیروی و هماهنگی با پدرش علّتیابی کرد و با این دو نام به پایان برد؛ چراکه پدرش نیز هنگام سخن گفتن درباره خواب او فرموده بود: « وَ كَذٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ -إلي أن قال -إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ » (و اینگونه پروردگارت تو را برمیگزیند... -تا آنجا که فرمود- همانا پروردگار تو دانای حکیم است). و بعید نیست که «ال» در « اَلْعَلِيمُ الْحَكِيمُ » (دانای حکیم) برای عهد (اشاره به همان دانای حکیمِ معهود و یادشده) باشد، که در این صورت، نشاندهنده تصدیق سخن پدرش (ع) است؛ با این معنا: «و او همان دانای حکیمی است که روزِ تعبیر کردنِ خوابم برایم وصف کردی».
بحث روایی
میگویم: اینکه همسر یعقوب که همراه او به مصر رفت و مادر بنیامین بود، خالهٔ یوسف بوده نه مادرِ واقعیاش، در روایات متعددی آمده است؛ ولی ظاهر قرآن و برخی روایات نشان میدهد که او مادرِ خودِ یوسف بوده و او و بنیامین برادران مادری بودهاند، هرچند این ظهورِ قرآنی در حدی نیست که بتوان با آن، روایاتِ پیشین را قاطعانه رد کرد.
و در تفسیر قمی آمده است: محمد بن عیسی برایم نقل کرد که یحیی بن اکثم از موسی بن محمد بن علی بن موسی مسائلی پرسید، و او آنها را بر ابوالحسن [امام هادی] (ع) عرضه کرد. یکی از پرسشها این بود: مرا از این سخن خداوند باخبر ساز:
« وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً » (و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگی برای او به سجده درافتادند)؛ آیا یعقوب و فرزندانش برای یوسف سجده کردند، در حالی که پیامبر بودند؟!
و این حدیث را عیاشی نیز در تفسیر خود، از محمد بن سعید ازدی، همراهِ موسی بن محمد بن رضا (ع)، روایت کرده است که [موسی بن محمد] به برادرش [امام هادی (ع)] گفت: یحیی بن اکثم نامهای به او نوشته و مسائلی را پرسیده است: مرا از این سخن خداوند باخبر ساز: « وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً » (و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگی برای او به سجده درافتادند)؛ آیا یعقوب و فرزندانش برای یوسف سجده کردند؟
آنچه عیاشی روایت کرده، با لفظ آیه هماهنگتر و از اشکالْ بهدورتر از روایتی است که قمی نقل کرده است.
و در تفسیر عیّاشی، از ابنابیعمیر از برخی اصحاب ما، از امام صادق (ع) روایت شده است دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ »، فرمود: «عرش همان تخت است»، و دربارهٔ سخن او: « وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً »، فرمود: «آن سجدهشان، عبادتی برای خدا بود».
فرمود: «و یوسف در آن بیست سال، نه روغنی به تن مالید، نه سرمهای کشید، نه عطر زد، نه خندید و نه با زنها نزدیکی کرد، تا آنکه خداوند پریشانی یعقوب را سامان بخشید و میان او و یعقوب و برادرانش گرد هم آورد».
و در تفسیر عیّاشی از محمد بن مسلم روایت شده است که گفت: به امام باقر (ع) عرض کردم: یعقوب پس از آنکه خداوند پریشانیاش را سامان داد و تعبیر رؤیای راستین یوسف را به او نشان داد، چند سال در مصر با یوسف زندگی کرد؟ فرمود:
«دو سال زندگی کرد.» عرض کردم: در آن روزگار چه کسی حجّت خدا بر روی زمین بود، یعقوب یا یوسف؟ فرمود:
«یعقوب حجّت بود و پادشاهی از آنِ یوسف بود. پس هنگامی که یعقوب از دنیا رفت، یوسف پیکر یعقوب را در تابوتی به سرزمین شام برد و او را در بیتالمقدس دفن کرد، سپس یوسف فرزند یعقوب حجّت شد».