قَٰتِلُوهُمۡ يُعَذِّبۡهُمُ ٱللَّهُ بِأَيۡدِيكُمۡ وَيُخۡزِهِمۡ وَيَنصُرۡكُمۡ عَلَيۡهِمۡ وَيَشۡفِ صُدُورَ قَوۡمٖ مُّؤۡمِنِينَ
با آنان بجنگید تا خدا به دستهای شما عذابشان کند و رسوایشان سازد و شما را بر آنان پیروز گرداند و دلهای گروهی از مؤمنان را شفا و آرامش بخشد،
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۴ و ۱۵ با هم
خدای متعال میفرماید: « قٰاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ » (با آنان بجنگید تا خدا به دست شما عذابشان کند) تا پایان دو آیه [توبه: ۱۴-۱۵]. فرمان پیکار را دوباره تکرار فرمود؛ زیرا به جهت ترغیب و تشویقی که پیش از این گذشت، پذیرش آن استوارتر و مؤثرتر گشته بود؛ چراکه فرمان نخست، ابتدایی و بدون مقدمهچینی و زمینهسازیِ قبلی بود، به خلاف فرمان دوم که پس از افزایش آمادگی و آمادگیِ کاملِ مأموران صادر شد.
علاوه بر این، عباراتی که در پی این فرمان آمده، یعنی از کلام او: « يُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ » (خدا به دست شما عذابشان کند و خوارشان سازد) تا سخن او:
« وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ » (و خشم دلهایشان را بزداید)، فرمان را تأکید میکند و مأموران را بر اطاعت از آن و اجرای آن بر مشرکان برمیانگیزد؛ زیرا یادآوریِ اینکه کشتن مشرکان عذابی الهی برای آنان به دست مؤمنان است، و اینکه مؤمنان مجریان ارادهٔ خدای پاک و منزهاند، و اینکه در این کار خواریِ مشرکان، یاریِ خدا به مؤمنان در برابر آنان، درمان سینههای گروهی از مؤمنان و برطرفشدن خشم دلهایشان نهفته است، آنان را برای اقدام جسور میسازد، نشاط میبخشد و ارادهشان را خالص و مصمم میگرداند.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۱ تا ۱۶ با هم
پس ابوبکر نزد پیامبر (ص) آمد، در حالی که از این پیشامد ترسی در دلش افتاده بود مبادا چیزی [از نکوهش] دربارهاش نازل شده باشد. ادامه در متن کامل
میگویم: روایات دیگری نیز به همان معنای پیشگفته وجود دارد. ادامه در متن کامل
در تفسیر البرهان از ابنشهرآشوب نقل شده است که طبرسی، بلاذری، ترمذی، واقدی، شعبی، سُدّی، ثعلبی، واحدی، قرطبی، قشیری، سمعانی، احمد بن حنبل، ابنبَطّه، محمد بن اسحاق، ابویعلی موصلی، اعمش و سِماک بن حَرب این روایت را در کتابهای خود از عروة بن زبیر، ابوهریره، انس، ابورافع، زید بن نُفَیع، ابنعمر و ابنعباس روایت کردهاند… ادامه در متن کامل
[راوی] گفت: هنگامی که ابوبکر نزد پیامبر (ص) بازگشت، بیتابی کرد و گفت: «يَا رَسُولَ اللَّهِ- إِنَّكَ أَهَّلْتَنِي لِأَمْرٍ طَالَتِ الْأَعْنَاقُ فِيهِ- فَلَمَّا تَوَجَّهْتُ إِلَيْهِ رَدَدْتَنِي مِنْهُ؟» (ای پیامبر خدا، مرا شایستهٔ کاری دانستی که همگان به آن چشم دوخته بودند، اما چون بدان سو رفتم، مرا از آن بازگرداندی؟). ادامه در متن کامل
در روایاتی که نقل کردیم و آنهایی که ناگفته گذاشتیم — و شمارِ ناگفتهها بیشتر است — و نیز در روایاتی که در این باب خواهد آمد، دو نکتهٔ اساسی وجود دارد: ادامه در متن کامل
نخست آنکه فرستادنِ علی (ع) با آیات برائت و برکنار کردنِ ابوبکر از سوی پیامبر (ص)، تنها به فرمان پروردگارش با فرود آمدن جبرئیل بود که گفت: «أنه لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك» (همانا از سوی تو کسی ابلاغ نمیکند مگر خودت یا مردی از خودت). ادامه در متن کامل
نکتهٔ دوم آنکه علی (ع) همانطور که [آیات] برائت را با صدای بلند اعلام میکرد، حکم دیگری را نیز ندا میداد و آن اینکه: هر کس [از مشرکان] مدتی [مشخص در پیمانش] دارد، پیمانش تا پایان همان مدت محترم است، و هر کس مدتی ندارد، مهلتش چهار ماه خواهد بود؛ و این نیز از چیزهایی است که آیات برائت بر آن دلالت دارد. ادامه در متن کامل
و نیز حکم دیگری را اعلام میفرمود و آن اینکه هیچ برهنهای نباید گرد خانهٔ خدا طواف کند. ادامه در متن کامل
و حکم دیگر آنکه پس از امسال هیچ مشرکی نباید گرد خانهٔ خدا طواف کند یا حج بگزارد؛ و این مقتضای سخن خدای متعال است که میفرماید: « يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاٰ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، جز این نیست که مشرکان ناپاکند؛ پس… ادامه در متن کامل
مطلب پنجمی نیز هست که در برخی روایات این باب ذکر شده که آن حضرت (ع) با صدای بلند اعلام میکرد، و آن اینکه: «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مُؤْمِنٌ» (جز مؤمن کسی به بهشت درنمیآید). ادامه در متن کامل
و در کتاب «الدر المنثور»، ترمذی (که حدیث را نیکو دانسته)، ابن ابیحاتم، حاکم (که آن را صحیح شمرده)، ابن مردویه و بیهقی در «دلائل» از ابنعباس نقل کردهاند که: پیامبر خدا (ص) ابوبکر را روانه کرد و به او فرمان داد این سخنان را ندا دهد؛ سپس علی (ع) را در پی او فرستاد و دستور داد که او آنها را جار بزند. ادامه در متن کامل
میگویم: مضمون این روایت به آنچه از روایات پیشین به دست آوردیم، نزدیک است. ادامه در متن کامل
و در همان کتاب، عبدالرزاق، ابن منذر و ابن ابیحاتم از طریق سعید بن مسیب از ابوهریره نقل کردهاند که: ابوبکر در سفر حج خود، به او (ابوهریره) دستور داد [آیات] برائت را اعلام کند. ادامه در متن کامل
ابوهریره گفت: سپس پیامبر (ص) علی (ع) را از پی ما فرستاد و به او دستور داد برائت را اعلام کند، در حالی که ابوبکر همچنان بر سرپرستی مراسم حج باقی بود - یا گفت: بر همان موقعیت و هیئت خود بود -. ادامه در متن کامل
میگویم: در شماری از طرق اهل سنت آمده است که پیامبر در آن سال ابوبکر را به سرپرستی حج گماشت؛ بنابراین او امیر کاروان حج بود و علی آیات برائت را ندا میداد. ادامه در متن کامل
در تفسیر عیاشی از حسن از علی (ع) آمده است که: هنگامی که پیامبر (ص) او را با [آیات] برائت فرستاد، [علی (ع)] گفت: «ای پیامبر خدا، من چندان زبانآور و سخنور نیستم.» پیامبر (ص) فرمود: «خداوند جز این را نمیپذیرد که یا من خودم آن را ببرم یا تو ببری.» علی (ع) گفت: «اگر ناگزیر چنین است، من میروم.» پیامبر فرمود: «برو که خدا… ادامه در متن کامل
میگویم: این مضمون از طرق اهل سنت نیز روایت شده است؛ ادامه در متن کامل
چنانکه در کتاب «الدر المنثور» از ابوالشیخ از علی (ع) روایت است که گفت: پیامبر خدا (ص) مرا با [آیات] برائت بهسوی یمن فرستاد. ادامه در متن کامل
اما وجود کلمهٔ «یمن» در این روایت مایهٔ بدگمانی به آن است؛ زیرا از متن آیات برائت بهروشنی پیداست که این آیات در روز حج اکبر در مکه برای اهل مکه خوانده شده است، و یمن و اهل آن کجا و این ماجرا کجا! ادامه در متن کامل
و در کتاب «الدر المنثور»، احمد، نسائی، ابن منذر و ابن مردویه از ابوهریره نقل کردهاند که گفت: هنگامی که پیامبر خدا (ص) علی (ع) را فرستاد، من با او بودم؛ پیامبر علی را با چهار پیام فرستاد: ادامه در متن کامل
آری، برخی از مفسران مانند ابنکثیر و همتایانش در اینجا توجیهی نو درانداختهاند تا به پشتیبانی از این روایات برخیزند، و آن اینکه گفتهاند: سخن پیامبر (ص) که فرمود: «لا يؤدي عني إلا أنا أو رجل مني» (از سوی من [پیامی] ادا نمیشود مگر بهوسیلهٔ خودم یا مردی از من) تنها ویژهٔ ابلاغ برائت است، بدون آنکه سایر احکامی را که… ادامه در متن کامل
آنان گفتهاند: معنای سخن پیامبر (ص) نیز همین است، آن هنگام که ابوبکر از ایشان پرسید: «يا رسول الله هل نزل في شيء؟» (ای پیامبر خدا، آیا دربارهٔ من چیزی نازل شده است؟) و فرمود: «لا و لكن لا يؤدي عني إلا أنا أو رجل مني» (نه، ولی از سوی من [پیامی] ادا نمیشود مگر بهوسیلهٔ خودم یا مردی از من)؛ و معنایش این است که من تو را برکنار کردم و علی را برای این کار برگماشتم تا این رسمِ رایج عربی را نقض نکرده باشم. ادامه در متن کامل
به همین دلیل ابوبکر از موقعیت خود برکنار نشد، چرا که پیامبر او را به امارت حاج (سرپرستی حاجیان) گماشته بود و ابوبکر هم مأمورانی داشت که این احکام را ندا میدادند، همچون ابوهریره و دیگر مردانی که نامشان در روایات نیامده است، و علی نیز یکی از همراهان او برای این کار بود؛ از همین رو در برخی از این روایات آمده است که ابوبکر در مِنا خطبه خواند و چون از خطبهاش فارغ شد، رو به علی کرد و گفت: «ای علی، برخیز و پیام پیامبر خدا (ص) را برسان». ادامه در متن کامل
این است آنچه آنان گفتهاند و روایات را بدان توجیه کردهاند. ادامه در متن کامل
اما پژوهشگر ژرفاندیش هرگاه به این آیات و روایات مراجعه کند و سپس در کشمکشهای کلامی میان دو مذهب اهل سنت و شیعه در باب افضلیت (برتری) درنگ نماید، تردید نخواهد کرد که آنان میان سه مبحث خَلط کردهاند: نخست، بحث تفسیری که رسالتش دستیابی به مفاهیم و دلالتهای آیات قرآن است؛ دوم، بحث روایی که وظیفهاش نقد معانی احادیث و بازشناختن سره از ناسرهٔ آنهاست؛ و سوم، بحث کلامی که در پی این است که آیا ابوبکر از علی برتر است یا علی از ابوبکر؟ ادامه در متن کامل
کاش میدانستم از کجا مسلّم انگاشتهاند جملهای که جبرئیل با آن نازل شد: «أنه لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك» (از سوی تو [پیامی] ادا نمیشود مگر خودت یا مردی از تو)، مقید به شکستن پیمان است و بر بیش از آن دلالت ندارد، در حالی که هیچ دلیل نقلی یا عقلی بر این تقیید وجود ندارد! ادامه در متن کامل
و این متفاوت است با دیگر گونههای پیامرسانی از سوی پیامبر (ص) که رساندنِ آن بر عهدهٔ شخص ایشان نبود؛ مانند نامههایی که برای دعوت به اسلام به پادشاهان، ملتها و اقوام فرستاد، و نیز دیگر مأموریتهایی که مردانی از مؤمنان را برای اموری در پیوند با دین مردم، فرمانداریها، ولایتها و مانند آن به سوی مردم روانه میکرد. ادامه در متن کامل
بنابراین، تفاوت روشنی میان این امور با سورهٔ برائت و مانند آن وجود دارد؛ زیرا آنچه آیات برائت در بر دارد و اموری چون نهی از طوافِ برهنه و نهی مشرکان از حجگزاردن پس از آن سال، احکام اولیهٔ الهی بود که هنوز ابلاغ نشده و به کسانی که باید ابلاغ میشد—یعنی مشرکان مکه و حاجیانِ مشرک—نرسیده بود، و هیچ پیامی از سوی خدا در این باره جز به پیامبرش داده نشده بود. ادامه در متن کامل
پژوهشگر باانصاف باید در این سخن بیندیشد که فرمود: «لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك» (از سوی تو [پیامی را] ادا نمیکند مگر خودت یا مردی از خودت)؛ زیرا فرموده است: «لا يؤدي عنك إلا أنت» (از سوی تو جز خودت ادا نمیکند) و نفرموده است: «لا يؤدي إلا أنت أو رجل منك» (هیچکس ادا نمیکند مگر تو یا مردی از تو) تا معنای اشتراک در… ادامه در متن کامل
سپس ای کاش میدانستم چه چیزی آنان را بر آن داشت که سخن وحی را—که کلام خدا بود و جبرئیل بر پیامبر (ص) فرود آورد: «لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك» (از سوی تو ادا نمیکند مگر خودت یا مردی از خودت)—نادیده بگیرند و به جای آن بگویند: «كانت السنه الجاريه عند العرب أن لا ينقض العهد إلا عاقده أو رجل من أهل بيته» (سنت جاری در میان عرب این بود که پیمان را نمیشکند مگر کسی که آن را بسته است یا مردی از اهل بیت او)؛ همان سنت عربی که نه در تاریخِ روزگارشان و جنگهایشان خبری از آن هست و نه اثری، مگر آنچه ابنکثیر یاد کرده و هنگام بحث دربارهٔ آیات برائت، به دانشمندان نسبت داده است! ادامه در متن کامل
سپس بر فرض که چنین سنت جاهلی عربی وجود میداشت، جایگاه آن در اسلام چه بود و چه ارزشی نزد پیامبر (ص) داشت؟ ادامه در متن کامل
و حال آنکه پیامبر (ص) در روز فتح مکه کنار کعبه، بنا بر آنچه سیرهنویسان روایت کردهاند، فرمود: ادامه در متن کامل
«إلا كل مأثره أو دم أو مال يدعي-فهو تحت قدمي هاتين-إلا سدانه البيت و سقايه الحاج» (هان! ادامه در متن کامل
سپس بر فرض که این سنت، سنتی عربی و غیرنکوهیده بوده باشد، آیا پیامبر خدا (ص) هنگام سپردن آیات به ابوبکر و فرستادن او از آن غفلت کرد و آن را از یاد برد، و ابوبکر به سوی مکه رهسپار شد تا اینکه وقتی در میان راه بود، پیامبر (ص) آنچه را فراموش کرده بود به یاد آورد یا برخی از اطرافیانش مسئلهای را که رعایتش واجب بود و او نادیده گرفته و از یاد برده بود به او یادآوری کردند؟! ادامه در متن کامل
و آیا این کار به وحی الهی به آن حضرت بود مبنی بر اینکه واجب است این سنت پسندیدهٔ عربی را ملغی نکند و این یکی از احکام شرعی در این باب است و بر ولیامر مسلمانان حرام است که پیمانی را بشکند مگر خودش یا به دست یکی از اهل بیتش؟ ادامه در متن کامل
یا اینکه حکمی اخلاقی و عرفی بود که پیامبر به رعایت آن ناچار شد؛ چون مشرکان این نقض پیمان را نمیپذیرفتند مگر آنکه آن را از زبان خود پیامبر (ص) یا یکی از اهل بیتش بشنوند؟! ادامه در متن کامل
یا اینکه مؤمنانی که مخاطبِ سخن خدا بودند: « عٰاهَدْتُمْ » (پیمان بستهاید [توبه: ۱]) و سخن او: « وَ أَذٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّٰاسِ » (و اعلامی است از سوی خدا و پیامبرش به مردم [توبه: ۳]) و سخن او: « فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ » (پس مشرکان را بکشید [توبه: ۵])، این لغو پیمان را نقض به شمار نمیآوردند… ادامه در متن کامل
و اما این سخن او که: «و الحق أن عليا كان مكلفا بتبليغ أمر خاص و كان في تلك الحجة...» (و حق این است که علی مأمور ابلاغ امری خاص بود و در آن حج) پیرو ابوبکر در امارتش بود)، تا آخر سخنش؛ شکی نیست که احکامی که پیامبر (ص) علی (ع) را برای ابلاغ آنها فرستاد، امری ویژه بود و آن تلاوت آیات برائت و دیگر امور چهارگانهای بود که پیشتر گذشت. ادامه در متن کامل
و اما این سخن او که: «و در آن حج پیرو بود...»، مطلبی است که آن را از سخن ابوهریره و مانند آن برداشت کرده است، و تو دیدگاه و سخن ما را دربارهٔ آن شناختی. ادامه در متن کامل
و در کتاب «الدر المنثور»، ابن ابیشیبه، احمد، ترمذی (و آن را نیکو شمرده)، ابوالشیخ و ابن مردویه از انس (رضی الله عنه) روایت کردهاند که گفت: پیامبر (ص) [آیات] برائت را همراه ابوبکر (رضی الله عنه) فرستاد، سپس او را فراخواند و فرمود: «لا يَنْبَغي لِأَحَدٍ أَنْ يُبَلِّغَ هذا-إِلّا رَجُلٌ مِنْ أَهْلي» (شایسته نیست کسی این [پیام] را ابلاغ کند مگر مردی از خاندانم)؛ آنگاه علی را فراخواند و آن را به او سپرد. ادامه در متن کامل
میگویم: نویسندهٔ المنار در بخشی از سخنانش آورده است: سخن پیامبر (ص) که «أَوْ رَجُلٌ مِنّي» (یا مردی از من) در روایت سُدّی، بهوسیلهٔ دیگر روایتها نزد طبری و غیر او با عبارتِ پیامبر (ص) که: «أو رجل من أهل بيتي» (یا مردی از اهلبیت من) تفسیر شده است؛ و این متن صریح، تأویل کلمهٔ «مِنّي» (از من) را به اینکه معنایش این باشد که جانِ علی همچون جانِ پیامبر خدا (ص) است و او همانند او و برتر از همهٔ یاران اوست، باطل میکند -پایان سخن او-. ادامه در متن کامل
و روایتی که او به آن اشاره کرده، همان است که پیش از این با این عبارت نقل کرده بود: احمد با سندی نیکو از انس روایت کرده که پیامبر (ص) [آیات] برائت را با ابوبکر فرستاد، و چون به ذوالحلیفه رسید فرمود: «لا يُبَلِّغُها إِلّا أَنا أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتي» (آن را جز من یا مردی از اهلبیتم ابلاغ نمیکند)؛ پس آن را همراه علی فرستاد. ادامه در متن کامل
و چنانکه پوشیده نیست، این دقیقاً همان روایت پیشین است که ما از انس آوردیم، و در آن عبارتِ «أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلي» (یا مردی از خاندانم) آمده بود، گرچه لفظِ این دو روایت بهخاطر نقل به معنا اندکی تفاوت دارد. ادامه در متن کامل
نخستین اشکال بر سخن او این است که لفظ «أَوْ رَجُلٌ مِنّي» (یا مردی از من) تنها در یک روایت موقوف (روایتی که سندش به معصوم نمیرسد و به صحابی ختم میشود) یعنی روایت سُدّی آمده که خودِ او اندکی پیش آن را ضعیف شمرد؛ بلکه اصل در این موضوع، کلام وحی است که بیشتر روایات صحیح با وجود فراوانیشان آن را اثبات کردهاند. ادامه در متن کامل
دوم اینکه: چنانکه برایت روشن شد، روایت به معنا نقل شده است؛ و با این حال، برخی از الفاظی که در آن آمده، شایستگی آن را ندارد که آنچه را بیشترِ روایاتِ صحیحِ واردشده از طریق دو مذهب از لفظِ وحی در آن اتفاقنظر دارند، تفسیر کند. ادامه در متن کامل
افزون بر اینکه اگر تعبیرِ «مِنْ أَهْلِ بَيْتي» در این روایت میتوانست عبارتِ «رَجُلٌ مِنْكَ» (مردی از تو) یا «رَجُلٌ مِنّي» (مردی از من) در دیگر روایات را تفسیر کند، عبارتی هم که در روایتِ پیشینِ ابوسعید خُدری از فرمودهٔ پیامبر (ص) آمده بود که: «يا علي إنه لا يؤدي عني إلا أنا أو أنت» (ای علی، بهراستی از جانب من [پیام… ادامه در متن کامل
در این صورت، این الفاظ کنایه از شخص علی (ع) میگردد، بلکه کنایه با معنایی که دارد اشاره میکند به اینکه او از جانِ پیامبر (ص)، از خاندان او و از اهلبیت او، همه با هم است؛ و این دقیقاً همان چیزی است که صاحب المنار از آن گریخته و حتی فراتر از آن است. ادامه در متن کامل
سوم اینکه: برداشتِ اینکه علی (ع) به منزلهٔ جان پیامبر (ص) است، صرفاً مستند به فرمودهٔ پیامبر (ص) که «رَجُلٌ مِنّي» (مردی از من) نیست، آنگونه که او پنداشته است؛ زیرا صرفِ اینکه گویندهای بگوید: «فلانی از من است»، دلالت نمیکند بر اینکه او را در همهٔ شئونِ وجودیاش به منزلهٔ خود نشانده و همانند خویش قرار داده است، بلکه… ادامه در متن کامل
بلکه این معنا از عبارتِ «رَجُلٌ مِنّي» (مردی از من) یا «رَجُلٌ مِنْكَ» (مردی از تو) به کمکِ این سخن پیامبر برداشت شده است که: ادامه در متن کامل
و در کتاب «الدر المنثور»، ابناسحاق و بیهقی در «دلائل» از مروان بن حکم و مِسوَر بن مَخْرَمه روایت کردهاند که گفتند: در صلح پیامبر خدا (ص) در روز حدیبیه میان آن حضرت و قریش چنین آمد که هرکس بخواهد در پیمان و عهد پیامبر (ص) درآید، در آن درآید، و هرکس بخواهد در عهد و پیمان قریش درآید، در آن درآید. ادامه در متن کامل
و قبیلهٔ بنیبَکر شتافتند و گفتند: ما در پیمان و عهد قریش وارد میشویم. پس در آن دورانِ آتشبس، نزدیک به هفده یا هجده ماه به سر بردند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۱۳ و ۱۴ با هم
«وَ نَقَضُوا مِيثَاقَكَ الْمُؤَكَّدَا» (و پیمان محکم و استوار تو را شکستند)،
«وَ جَعَلُوا لِي فِي كَدَاءٍ رَصَدَا» (و در گردنهٔ «كَدَاء» برای من کمینگاهی نهادند)،
«وَ زَعَمُوا أَنْ لَسْتُ أَدْعُو أَحَداً» (و پنداشتند که من کسی را به یاری نخواهم خواند)،
«وَ هُمْ أَذَلُّ وَ أَقَلُّ عَدَدَا» (در حالی که خودشان خوارتر و کمشمارترند)،
«هُمْ بَيَّتُونَا بِالْوَتِيرِ هُجَّدَا» (آنان شبهنگام در «وَتير» بر سر ما که خوابیده بودیم شبیخون زدند)،
«وَ قَتَلُونَا رُكَّعاً وَ سُجَّداً» (و ما را در حال رکوع و سجود کشتند) [پاورقی: این بیتها طبق نسخهٔ «سیرهٔ ابنهشام» نقل شده است، زیرا در نسخهٔ «الدر المنثور» غلطهای فراوانی وجود دارد].
پس پیامبر خدا (ص) فرمود: «ای عمرو بن سالم، یاری شدی!» او هنوز در جای خود بود که ابری در آسمان گذشت. پیامبر خدا (ص) فرمود: «این ابر به یاری بنیکعب گواهی میدهد [پاورقی: در نسخهٔ سیرهٔ نبوی: «لَتَسْتَهِلُّ» (باریدن آغاز میکند) آمده است].» و پیامبر خدا (ص) مردم را به جهاد فرمان داد و مقصدِ حرکتش را از آنان پوشیده داشت، و از خداوند خواست که خبر حرکتش را بر قریش بپوشاند تا در سرزمینشان ناگهان بر سر آنان فرود آید.
میگویم: سیوطی این روایت را در کتاب «الدر المنثور» آورده است، پس از آنکه با چند طریق از مجاهد و عِکرمه روایت کرده که ماجرای نقض پیمان حدیبیه از سوی قریش و یاری رساندن آنان به قبیلهٔ بنیبکر علیه خُزاعه (همپیمانان پیامبر خدا (ص))، سبب نزول این سخن خدای متعال بوده است: « أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً » (چرا با گروهی نمیجنگید...) تا آنجا که خدای متعال میفرماید: « وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ » (و دلهای گروهی از مؤمنان را شفا دهد و آرام بخشد؛ توبه: ۱۳-۱۴)؛ و مقصود از آن گروه باایمان، همان قبیلهٔ خُزاعه است.
تفسیر آیههای ۱۳ تا ۱۶ با هم
و اگر ماجرا چنان میبود که آنان گفتهاند، بر پایهٔ آنچه سیاق آیات نشان میدهد، آیهٔ « أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ » (چرا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند نمیجنگید...) تا پایان سه یا چهار آیه [توبه: ۱۳-۱۶]، از آیاتی میبود که پیش از فتح مکه نازل شده است؛ بنابراین ناگزیر پیش از آیات آغازین برائت نازل شده بود. ادامه در متن کامل
اما داستانی که ابناسحاق و بیهقی روایت کردهاند، با وجود اعتبارش به سبب حضور مِسوَر بن مَخرَمه در سند، به نزول این آیات در آن ماجرا تصریح نمیکند؛ و روایتی هم که مجاهد و عِکرمه آوردهاند، به دلیل موقوف و منقطع بودن سندش قابل اعتماد نیست؛ و چنانکه پوشیده نیست، سیاق آیات مانع از آن نیست که این آیات همراه با آیات پیشین و پیوسته به آنها نازل شده باشد. ادامه در متن کامل
و بدان که از طریق اهلبیت (ع) روایتهای پراکندهای هست که این آیات را بر ظهور حضرت مهدی (ع) تطبیق میدهند، و این از باب «جَری» (تطبیق مفاهیم کلی قرآن بر مصادیق در طول زمان) است. ادامه در متن کامل
گفتاری دربارهٔ معنای عهد، اقسام آن و احکامش [در چهار فصل
تفسیر آیههای ۱ تا ۱۶ با هم
و بر همین اساس، سیره و روش جوامع بشری بر پایهٔ تاریخی که از امتها و اقوام گذشته در دست داریم و آنچه از ملتهای امروزی میشنویم یا میبینیم، همواره چنین بوده و خواهد بود که هر جامعهای از جوامع انسانی پیوسته نیازمند آن است که با دیگری در برخی از شئون زندگی سیاسی و اقتصادیاش پیمان ببندد، یا در زمینههای فرهنگی و جز آن؛ چراکه فضا برای اقدام در راستای هیچیک از مقاصد زندگی یا پیشرفت در هیچیک از خواستههای آن هموار نمیشود مگر با تکیه بر یاوران و آسودگی از رویارویی با موانع. ادامه در متن کامل
۳. اسلام از آنجا که همچون فرد به امور جامعه نیز پرداخته و همانگونه که به اصلاح زندگی فردی اهمیت میدهد به سامانبخشی زندگی عمومی مردم نیز اهتمام ورزیده است، کلیات و اصولِ مربوط به شئون زندگی اجتماعی را قانونگذاری کرده است؛ مانند جهاد، دفاع، نبرد با سرکشان (اهل بَغی) و پیمانشکنان (اهل نَکث)، صلح، سازش، پیمانها، معاهدات و جز آن. ادامه در متن کامل
و پیمانی که دربارهاش سخن میگوییم، اسلام آن را کاملاً معتبر دانسته و چنان استوارش ساخته که شکستن آن از سوی پایبندانش از بزرگترین گناهان شمرده میشود، مگر آنکه طرفِ معاهده آن را بشکند که در این صورت مقابلهبهمثل میشود؛ چراکه خدای پاک و منزه به وفای به پیمانها و قراردادها فرمان داده و شکستن عهدها و میثاقها را در آیات بسیار زیادی بهشدت نکوهش کرده است. ادامه در متن کامل
« وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كٰانَ مَسْؤُلاً» (اسراء: ۳۴؛ و به پیمان وفا کنید، چراکه از پیمان بازخواست میشود) و آیاتی دیگر از این دست. ادامه در متن کامل
و شکستن عهدها و پیمانها را روا نشمرد مگر در جایی که حقِ عدالت آن را روا میدارد، و آن زمانی است که طرف مقابل، پیمان را از سرِ ستمگری و سرکشی بشکند، یا به سبب از دست رفتن اعتبارش، از پیمانشکنی او ایمنی نباشد؛ و این از اموری است که هیچ معترضی بر آن ایرادی ندارد و ملامتگری را بر آن جای نکوهش نیست. ادامه در متن کامل
اما اسلام، زندگی مادی انسان را زندگی حقیقی او به شمار نیاورده و بهرهمندی از امتیازهای آن را سعادت واقعیاش ندانسته است؛ بلکه زندگی حقیقی او را حیاتی میداند که میان ماده و معنا (جهان مادی و معنوی) جمع کرده باشد، و سعادت حقیقیای را که دستیابی به آن لازم است، چیزی میداند که انسان را در دنیا و آخرتش سعادتمند سازد. ادامه در متن کامل
این نگرش اقتضا میکند که اسلام قوانین زندگی را بر پایهٔ فطرت و آفرینش بنا نهد، نه بر آنچه خودِ انسان برای حال خویشتن شایسته میپندارد؛ و دعوتِ برحق خود را بر پیروی از حق و هدایتیافتن به آن پایهگذاری کند، نه بر پیروی از هوای نفس و نه بر پیروی از آنچه اکثریت با عواطف و احساسات درونیشان به آن گرایش دارند. ادامه در متن کامل
(روم: ۳۰)، و فرمود: « هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ [يادداشت منبع: 1) ظاهر الآيه كون الإضافه حقيقيه لا من إضافه الموصوف إلي صفته. ] الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» (اوست که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همهٔ آیینها پیروز گرداند، هرچند… ادامه در متن کامل
« وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ» (و اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد، قطعاً آسمانها و زمین و هر که در آنهاست تباه میشد؛ مؤمنون: ۷۱). ادامه در متن کامل
از لوازم این نگرش آن است که حقِ باور، فضیلت اخلاق و شایستگی کردار همگی با هم رعایت شوند؛ چراکه ماده بینیاز از معنا نیست و معنا نیز بینیاز از ماده نمیباشد. ادامه در متن کامل
از همین جاست که میبینیم خدای پاک و منزه پیمان مشرکان را به دلیل پیمانشکنی خودشان لغو میکند، اما با مهلت دادنِ چهارماهه به آنان، رحمت را به کار میگیرد؛ و در حق آن دسته از مشرکان که بر سر پیمان خود استوار ماندند، به پایداری و وفاداری فرمان میدهد، هرچند حوادث روزگار در آن زمان آنان را خوار ساخته و در برابر شوکت اسلام ناتوان شده بودند. ادامه در متن کامل
گفتاری دربارهٔ نسبت دادن کارها به اسباب در سلسلهمراتب طولی
تفسیر آیههای ۱ تا ۱۶ با هم
در بخشهایی از این کتاب گذشت که دستاوردِ بررسیهای عقلی این است که رخدادها، همانگونه که با اسباب نزدیک و پیوسته به خود نسبت دارند، با اسباب دورترشان نیز — که سببسازِ همین اسباب هستند — نسبت دارند. ادامه در متن کامل
پس فعل با فاعل خود نسبتی دارد و با فاعلِ فاعلِ خود نیز دقیقاً با همین نسبت پیوند دارد، نه با نسبتی دیگر که جداگانه و به خودیِ خود مستقل باشد؛ جز اینکه وقتی فعل به فاعلِ فاعل نسبت داده میشود، فاعلِ نزدیک در مقایسه با فاعلِ فاعل بهمنزلهٔ ابزار درمیآید؛ یعنی واسطهای صِرف که هیچ استقلالی در انجام کار ندارد؛ به این معنا که در تأثیرگذاریِ خود از فاعلِ فاعل بینیاز نیست، زیرا فرض نبودِ فاعلِ فاعل مساوی با نابودیِ فاعلِ نزدیک و از میان رفتن اثر آن است. ادامه در متن کامل
شرط واسطه بودن این نیست که از کارِ خود بیخبر باشد یا از خود اختیاری نداشته باشد؛ زیرا شعوری که فاعلِ باآگاهی به واسطهٔ آن در کارش اثر میگذارد، چیزی نیست که خودش برای خود پدید آورده باشد، بلکه فاعلِ او که خودِ این فاعل و شعورش را پدید آورده، آن را در وجودش نهاده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۱۴ و ۱۵ با هم
این همان نتیجهای است که بررسی عقلی به دست میدهد و انسان نیز با درک فطریِ خود بر همان روش حرکت میکند؛ و قرآن کریم نیز این معنا را به روشنترین وجه تصدیق مینماید؛ چنانکه خدای متعال در آیات پیشین میفرماید: « قٰاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ » (توبه: ۱۴-۱۵: با آنان بجنگید تا خداوند آنان را به دست شما عذاب کند و خوارشان سازد و شما را بر ایشان پیروز گرداند و سینههای گروهی از مؤمنان را شفا بخشد و خشمِ دلهایشان را بزداید). در این آیات، عذابی را که مستقیماً با دستهای مؤمنان انجام میگیرد، با قرار دادنِ دستهای آنان به منزلهٔ ابزار، به خود نسبت داده است.
تفسیر آیهٔ ۱۴ سورهٔ توبه، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۹، صفحهٔ ۱۶۰ تا ۱۹۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/9/14/
تفسیر این آیه در المیزان
گفتاری دربارهٔ نسبت دادن کارها به اسباب در سلسلهمراتب طولی
و نزدیک به این است سخن خدای متعال که میفرماید: « وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعٰامِ مٰا تَرْكَبُونَ» (زخرف: ۱۲: و برای شما از کشتیها و چهارپایان مرکبهایی قرار داد که بر آنها سوار میشوید). (زخرف: ۱۲)؛ در این آیه، آفرینش به کشتی نسبت داده شده، در حالی که کشتی از دستساختههای انسان است.
این در مواردی بود که آفرینش به کارهایی نسبت داده شده که از آگاهی و اراده سرچشمه میگیرند؛ اما کارهایی که پیدایش آنها وابسته به آگاهی و اراده نیست، مانند پدیدههای طبیعی، نسبتدادن آنها به خدای پاک و منزه در آیات بسیار زیادی آمده است که نیازی به شمردن آنها نیست؛ مواردی مانند زنده کردن زمین، رویاندن گیاه، بیرون آوردن دانهها، باراندن آسمان، روان ساختن نهرها و به حرکت درآوردن کشتیهایی که به فرمان او در دریا روان میشوند، و مانند اینها.
در تمام این موارد، میان نسبتدادنِ کار به خدای متعال و نسبتدادن آن به دیگر اسباب و علتهای طبیعی و غیرطبیعی، هیچ منافاتی نیست؛ چراکه این دو نسبت در عرض هم (همتراز و در رقابت با یکدیگر) نیستند تا با هم تزاحم کنند و یکی مانع دیگری شود، بلکه نسبتی طولی دارند (در امتداد و سلسلهمراتب یکدیگرند)، و در نسبتهای طولی هیچ مانعی ندارد که یک کار به بیش از یک عامل وابسته باشد.
پیش از این در لابهلای مباحث گذشته، این اشتباهِ مادیگرایان را پاسخ دادیم؛ آنان با دستیافتن به علتهای طبیعیِ حوادث عمومی مانند سیل، زلزله، خشکسالی، وبا و طاعون در روزگار کنونی، در نسبتدادن این حوادث به خدای پاک و منزه دچار شبهه و اشتباه شدند؛ چراکه میان علتها و اسبابِ عرضی (همتراز) و طولی (سلسلهمراتبی) خلط کردند و پنداشتند که استناد این رویدادها به علتهای طبیعیشان، آنچه را کتاب عزیز اثبات کرده و خداپرستان به آن باور دارند — یعنی استناد حوادث به مسبّبالاسباب (سرچشمهٔ همهٔ سببها) که بازگشت همهٔ امور به سوی اوست — باطل میسازد.
اشاعره و معتزله دربارهٔ آیهٔ گذشته: « قٰاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ » (با آنان بجنگید تا خدا به دست شما عذابشان دهد) و آیاتِ نظیر آن، بحث شگفتی دارند که رازی آن را در تفسیر خود آورده است و ما چکیدهٔ آن را بازگو میکنیم.
او میگوید: اشاعره به سخن خدای متعال: « قٰاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ » (با آنان بجنگید تا خدا به دست شما عذابشان دهد) تا پایان آیه، چنین استدلال کردهاند که کارهای بندگان، آفریدهٔ خداست و مردم در کارهایشان مجبورند و اختیاری ندارند؛ چراکه خدای پاک و منزه در این آیه خبر میدهد که او خود، مشرکان را با کشتهشدنِ گروهی و زخمیشدنِ گروهی دیگر، به دست مؤمنان عذاب میکند؛ و این دلالت دارد بر اینکه دستهای مؤمنان نیز همانند شمشیرها و نیزههایشان، ابزارهایی محضاند که اصلاً تأثیری از خود ندارند و کار تنها کارِ خدای پاک و منزه است؛ و اینکه «کسب» (تحصیل کار توسط بنده) که ملاک تکلیف شمرده میشود، نامی بیمسمّا و بدون حقیقت است.
و دلالت این آیه بر این مقصود، از دلالت آیهای چون سخن خدای متعال: « وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ رَميٰ » (و آنگاه که تیر انداختی، تو نینداختی بلکه خدا انداخت) قویتر است؛ زیرا در آن آیه، تیراندازی هم برای پیامبر (ص) اثبات شده — هرچند از سویی دیگر از او نفی شده است — و هم اسنادش به خدای پاک و منزه تثبیت گردیده است؛ اما این آیه، یعنی سخن خداوند: « قٰاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ » (با آنان بجنگید تا خدا به دست شما عذابشان دهد)، عذابکردن را تنها برای خدای پاک و منزه اثبات مینماید و دستهای مؤمنان را که متعلق به ایشان است، ابزارهایی قرار میدهد، ابزارهایی در انجام کار که به هیچ روی اثری از خود ندارند و هیچ تأثیری در آنها نیست.
جبّائی، از بزرگان معتزله، در پاسخ به آن گفته است: اگر روا باشد گفته شود خدا کافران را به دست مؤمنان عذاب میکند — بدان معنای حقیقی که ادعا شده است — پس باید جایز باشد که گفته شود: او مؤمنان را به دست کافران عذاب میکند، و پیامبرانش را با زبانِ کافران تکذیب مینماید، و مؤمنان را با دهانِ آنان لعنت میکند و ناسزا میگوید؛ چراکه خدای متعال آفرینندهٔ همهٔ اینهاست! و چون این سخنان جایز نیست، درمییابیم که خدای متعال کارهای بندگان را نیافریده، بلکه کارهایشان آفریده و ساختهٔ خودِ آنهاست.
از این رو دانسته میشود که نسبتدادنِ عذاب در آیه به خدای متعال، با نوعی توسّع (مجاز و گستردگی در تعبیر) است؛ چراکه این عذاب به سبب فرمان و لطف او تحقق یافته است؛ همانگونه که خدای متعال همهٔ طاعتها و نیکیها را به خود نسبت میدهد، به این دلیل که به فرمان و توفیق او واقع شدهاند.
رازی در پاسخ او گفته است: هممسلکان ما (اشاعره) به تمام پیامدهایی که جبّائی و یارانش بر شمردهاند — یعنی لزوم نسبتدادنِ زشتیها به خدای متعال — پایبندند و در باطن به آن معتقدند، گرچه به سبب رعایت ادب در پیشگاه خدای پاک و منزه، آن را بر زبان نمیآورند؛ (پایان خلاصهٔ سخن رازی).
بررسیهایی که پیش از این در این کتاب پیرامون این معانی آوردیم، برای روشنساختنِ حق، روشنگری در این مقام، و پرده برداشتن از لغزشی که هر دو گروه در آن افتادهاند، بسنده است.
پس اینان در سخن خود میان دو نسبت خَلط کردهاند؛ یعنی نسبت وجوبیِ (ضروریِ) فعل به تمام اجزای علت تامهاش را بهجای نسبت امکانیِ فعل به بخشی از اجزای علت تامهاش قرار دادهاند؛ همان نسبتی که در انسان، با نوعی عنایت (تسامح در تعبیر)، «اختیار» نامیده میشود.
و اما آنچه معتزله مطرح کردهاند مبنی بر اینکه اگر روا باشد خدای متعال فاعلِ کاری دانسته شود که مؤمنان انجام دادهاند — یعنی همان عذابکردن [کافران] — و برای مؤمنان جز جایگاه ابزار محض و بدون اثر بهرهای نباشد، در این صورت باید جایز باشد که شکنجهدادن مؤمنان بهدست کافران، تکذیبکردن پیامبران و لعنکردن مؤمنان بهدست آنان نیز به خدا نسبت داده شود، در حالی که این بهیقین باطل است؛ پس افعال بندگان آفریدهٔ خودِ آنهاست و خدای متعال هیچ نقشی در پدیدآوردن آنها ندارد؛
در پاسخ باید گفت: این ملازمه (پیوند شرط و جزا) درست است، اما بطلان تالی (نادرستیِ پیامد) هرگز مستلزم آن نیست که افعال تنها آفریدهٔ خودِ بندگان باشد و هیچ نسبتی با خدای پاک و منزه نداشته باشد؛ چرا که ممکن است فعل با همان نسبتی که به انسانها وابسته است، به خدای متعال نیز منسوب باشد، زیرا انسانها فاعلِ فعلاند و او فاعلِ فاعلهاست. بدین ترتیب، فعل از آن جهت که از فاعلِ مستقیم صادر شده، به انسانها منتسب میشود و از آن جهت که از فاعلی صادر شده که خود آفریدهٔ خداست، به خداوند نسبت مییابد. این دو نسبت در حقیقت یک نسبت بیش نیستند که بر پایهٔ دوری و نزدیکی و داشتن و نداشتنِ واسطه تفاوت یافتهاند؛ و این امر، مستلزمِ گردآمدن دو فاعلِ مستقل بر یک فعل نیست، چرا که این دو در طول یکدیگرند نه در عرض هم (یکی برتر و پدیدآورندهٔ دیگری است، نه همرتبهٔ او).
اگر بگویی: پس اشکالِ استنادِ نیکیها و بدیها، و ایمان و کفر به خدای متعال همچنان به جای خود باقی میماند؛
در پاسخ میگویم: هرگز چنین نیست! بلکه تنها اصلِ هستیِ این افعال به خدا منتسب است؛ اما عنوانِ فعل، که به چگونگیِ قائمبودنِ حرکت و سکون به فاعلِ متحرک اشاره دارد — مانند نکاح و زنا، یا خوردنِ حرام و حلال — تنها به انسان نسبت داده میشود، زیرا او همان موضوعِ مادی است که این حرکتها را پدید میآورد. اما کسی که این متحرک را میآفریند — متحرکی که حرکت از جمله آثار اوست — خود به این حرکتها متحرک نمیشود، بلکه هرگاه شرایط و اسبابِ آن حرکت فراهم آید، آن را هستی میبخشد؛ ازاینرو، به اینگونه حرکتها متصف نمیشود تا به کارِ نکاح یا زنا یا هر فعل دیگری که قائم به انسان است وصف گردد.
آری، در این میان عنوانهای عامی هست که معنای حرکت و ماده را به دنبال ندارند؛ ازاینرو اگر مستلزم محذوری نباشد، نسبت دادنِ آنها به انسان و به خدای سبحان مانعی ندارد، مانند هدایت و گمراهکردن (در صورتی که گمراهسازیِ ابتدایی نباشد)، و مانند عذابکردن و آزمودن؛ بنابراین، کشتهشدنِ کافر بهدست مؤمن، عذابی الهی برای آن کافر است؛ و کشتهشدنِ مؤمن بهدست کافر، آزمایشی نیکو برای مؤمن است که بهواسطهٔ آن سزاوار پاداشی نیک در پیشگاه خدا میگردد، و دیگر امور نیز بر همین قیاس است.
افزون بر این، باور معتزله آنان را در همان ورطهای میاندازد که اشاعره در آن افتادهاند، و آن بسته شدن راهِ اثبات آفریدگار بر روی آنان است؛ زیرا اگر روا باشد پدیدهای در جهان از سببِ خویش هستی یابد و از آنچه فراتر از آن سبب است بهطور کامل بگسلد — بهگونهای که آن علت فراتر هیچ اثری در آن نداشته باشد — جایز خواهد بود که هر پدیدهٔ فرضی تنها به سببِ بیواسطهاش تکیه کند، بیآنکه به چیزی فراتر از آن پیوند یابد. از سوی دیگر، ممکن است فاعل از میان برود ولی اثرش باقی بماند؛ پس جایز خواهد بود که هر معلولِ فرضی به فاعلی غیر از واجبالوجود مستند باشد و هر جهان فرضی به جهانی پیش از خود نسبت یابد که پدیدآورندهاش بوده و پیش از آن از میان رفته است، درست همانگونه که در رویدادهای این جهان میبینیم که پارهای پدیدآورندهٔ پارهای دیگر و برخی زادهٔ برخی دیگرند؛ و اشکال تسلسل (زنجیرهٔ بیپایانِ علل) نیز پیش نمیآید، چرا که چنین زنجیرهای از اجزا در هیچ زمانی در خارج تحقق نیافته است، مگر در ذهن.
و در سخن معتزله پیامدهای نادرست فراوان دیگری هست که در جای مناسبِ خود بیان شده است، و در جلد هفتم این کتاب، در بحث از نسبتِ آفرینش به خدای متعال، نکاتی گذشت که در اینجا نیز سودمند است.
و چگونه برای مسلمانی یکتاپرست ممکن است که در کنار خدای پاک و منزه، آفریدگار دیگری را به معنای حقیقیِ آفرینش و پدیدآوردن اثبات کند، در حالی که خدای پاک و منزه فرموده است: « ذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» (مؤمن: ۶۲؛ «این است خداوند، پروردگار شما، آفرینندهٔ هر چیز، هیچ معبودی جز او نیست») و این حقیقت را بارها در کلام خویش تکرار فرموده است؟ در برابر این آیه، چیزی جز نسبتدادنِ کارهای انسان به خودِ او نیست، بیآنکه پیوندِ آن کارها با خدای متعال گسسته شود؛ بلکه به دلیلِ آیات تقدیر و حکم عقل بر اینکه کارِ هر فاعل به فاعلِ فاعلش نیز — بهگونهای که درخورِ ساحت قدسی او باشد — نسبت دارد، این انتساب ثابت و استوار است.