وَٱلَّذِينَ كَذَّبُواْ بِـَٔايَٰتِنَا صُمّٞ وَبُكۡمٞ فِي ٱلظُّلُمَٰتِۗ مَن يَشَإِ ٱللَّهُ يُضۡلِلۡهُ وَمَن يَشَأۡ يَجۡعَلۡهُ عَلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ
و کسانی که آیات ما را تکذیب کردند، کران و لالانی در تاریکیها هستند؛ خدا هر کس را بخواهد گمراه میگذارد و هر کس را بخواهد بر راهی راست قرار میدهد.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۳۷ تا ۵۵ با هم
استدلالهای گوناگون بر ضد مشرکان دربارهٔ مسئلهٔ توحید و نشانهٔ پیامبری (معجزه). ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۳۹ سورهٔ انعام، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۷، صفحهٔ ۷۰ تا ۱۰۷ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/6/39/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُمٰاتِ » (و کسانی که آیات ما را تکذیب کردند، کران و لالانی در تاریکیها هستند) تا پایان آیه. خدای متعال در پی بیان این است که تکذیبکنندگانِ آیاتش از نعمت شنوایی، سخن گفتن و بینایی بیبهرهاند، چراکه در تاریکیهایی به سر میبرند که بینایی در آن کارساز نیست؛ ازاینرو آنان به سبب ناشنواییشان توانِ شنیدن سخن حق و پاسخ دادن به آن را ندارند، و به سبب گنگ بودنشان نمیتوانند سخن حق بر زبان آورند و به توحید و رسالت گواهی دهند. و به سبب احاطهٔ تاریکیها بر آنان، برایشان ممکن نیست که راه حق را ببینند و آن را مسیر خویش برگزینند.
و در این کلام خدای متعال که میفرماید: « مَنْ يَشَأِ اللّٰهُ يُضْلِلْهُ » (هر که را خدا بخواهد، گمراهش میسازد)، دلالتی است بر اینکه این ناشنوایی، گنگی و فرو افتادن در تاریکیها، در حقیقت عذابی است که از جانب خدای متعال به کیفر تکذیب آیات خدا بر آنان فرود آمده است؛ زیرا خدای پاک و منزه گمراه ساختنی را که به خودش نسبت میدهد از سنخ کیفر قرار داده است، چنانکه میفرماید: «وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ» (بقره: ۲۶: «و جز نافرمانان را با آن گمراه نمیکند»).
بنابراین، تکذیب آیات خدا معلولِ کر و لال بودنشان در تاریکیها نیست، بلکه امر برعکس است؛ و بر این اساس، مراد از گمراه کردن با توجه به انطباق بر این مورد، همان قرار دادنِ آنان به صورت کران و لالانی در تاریکیهاست، و مراد از کسی که خدا گمراهیاش را بخواهد، همان کسانی هستند که آیاتش را تکذیب کردهاند.
در مقابل آشکار میشود که مراد از قرار دادن بر صراط مستقیم (راه راست) آن است که به او شنوایی عطا کند تا با آن بشنود و با زبانش دعوتگر خدا را پاسخ دهد و با دیدهٔ خویش حقیقت را ببیند، و این پاداش کسی است که آیات خدای پاک و منزه را تکذیب نکند؛ پس هر که را خدا بخواهد گمراه میسازد و گمراهی را جز برای کسی که سزاوار آن است نمیخواهد، و هر که را بخواهد بر راه راست قرار میدهد و این را جز برای کسی که خود را در معرض رحمت او قرار داده باشد نمیخواهد.
پیشتر دربارهٔ حقیقت معنای اوصافی چون کری، لالی، کوری و صفات مشابهی که خدای متعال آنان را بدانها توصیف میکند، بحث شد. در این آیه به نکتهٔ دیگری عنایت شده و آن، فایدهٔ وصل (عطف کردن) و فصل (جدا آوردن بدون عطف) در این سخن اوست: « صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُمٰاتِ » (کران و لالانند در تاریکیها)؛ زیرا نخست «کری» را که از اوصاف آنان است ذکر کرد، سپس «لالی» را که صفت دوم است بر آن عطف نمود، و آنگاه بودنشان در تاریکیها را که صفت سوم است بدون عطف آورد؛ کوتاه سخن آنکه برخی از این صفات را پیوند داد و برخی را جدا آورد. در آیهای هممعنا با این آیه [صفات را] با فصل آورده است، یعنی سخنش دربارهٔ منافقان: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ» (کران، لالان و کورانند) (بقره: ۱۸)، و در آیهٔ دیگری همانند آن، با عطف آورده و آن سخنش دربارهٔ کافران است: «خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَليٰ سَمْعِهِمْ وَ عَليٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَهٌ» (خداوند بر دلهایشان و بر گوششان مهر نهاده، و بر چشمانشان پردهای است) (بقره: ۷).
و شاید نکته در آیهٔ مورد بحث ما یعنی: «صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُمَاتِ» (کران و لالانند در تاریکیها)، اشاره به این باشد که کَران غیر از لالان هستند؛ پس کران همان نادانانِ مقلدی هستند که از بزرگانِ خود پیروی میکنند و همین امر برای آنان گوشی باقی نگذاشته است تا با آن ندای حق را بشنوند، و لالان، همان سران و پیشوایانی هستند که به درستیِ دعوت به توحید و بطلان شرک آگاهی دارند، ولی به سبب سرکشی و ستمگریشان لال شدهاند، زبانشان به اعتراف به کلمهٔ حق و گواهی دادن به آن باز نمیشود. هر دو گروه در این امر مشترکند که در تاریکیای گرفتار آمدهاند که در آن، راهی به سوی بصیرت و دیدن حق وجود ندارد و برای دیگران نیز ممکن نیست با هیچ اشارهای آنان را بینا سازند؛ زیرا در تاریکیهایی فرورفتهاند که هیچ اشارهای در آن کارگر نمیافتد.
مؤید این مطلب آن است که سخنِ پیوسته در این آیات، هر دو گروه را در بر میگیرد؛ چنانکه خدای متعال در آیات پیشین نیز به آن اشاره میکند: «وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ» (و آنان [مردم را] از آن بازمیدارند و [خود نیز] از آن دوری میگزینند) (آیه: ۲۶)، و نیز سخن او:
«وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ» (ولی بیشترشان نمیدانند)
(آیه: ۳۷).
این دربارهٔ آیهٔ مورد بحث ما بود؛ اما در آیهٔ منافقان: « صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ » (کران، لالان و کورانند)، عنایت بر گرد آمدن همهٔ این اوصاف در آنان در یک زمان است، چرا که از هر جهت از رحمت خدا بریدهاند. و اما در آیهٔ کافران: « خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَليٰ سَمْعِهِمْ وَ عَليٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَهٌ » (خداوند بر دلهایشان و بر گوششان مهر نهاده، و بر چشمانشان پردهای است)، توجه به این نکته بوده است که مهر نهادن بر گوش از جنس مهر نهادن بر دلها نیست؛ همانگونه که از زبان خودِ آنان نقل کرده و میفرماید: «وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِي أَكِنَّهٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَيْهِ وَ فِي آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنٰا وَ بَيْنِكَ حِجٰابٌ» (و گفتند: دلهای ما از آنچه ما را به سوی آن میخوانی در پوششهایی است و در گوشهای ما سنگینی است و میان ما و تو پردهای وجود دارد) (حم سجده: ۵)؛ و چه بسا این آیه به وجوه دیگری نیز توجیه شده باشد.
بحث روایی
در تفسیر قمی آمده است: احمد بن محمد برایم روایت کرد، گفت: جعفر بن محمد برایم روایت کرد، گفت: کثیر بن عیاش از ابیالجارود از امام باقر (ع) نقل کرد که دربارهٔ سخن خداوند: « وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا صُمٌّ وَ بُكْمٌ » (و کسانی که آیات ما را تکذیب کردند، کر و لال هستند) فرمود: کر از هدایتاند و لالهایی هستند که به نیکی سخن نمیگویند؛ « فِي الظُّلُمٰاتِ » یعنی در تاریکیهای کفر؛ « مَنْ يَشَأِ اللّٰهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ » (هر که را خدا بخواهد گمراه میسازد و هر که را بخواهد بر راه راست قرار میدهد)، و این ردی بر قدریهٔ این امت است. خداوند در روز قیامت آنان را همراه [در نسخه: از] صابئین، نصرانیها و مجوس محشور میسازد، پس میگویند: «رَبِّنٰا مٰا كُنّٰا مُشْرِكِينَ» (پروردگارا! ما مشرک نبودیم؛ انعام: ۲۳) خداوند میفرماید: « اُنْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ-وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ » (بنگر چگونه بر خود دروغ بستند و آنچه برمیبافتند از دستشان رفت؛ انعام: ۲۴). فرمود: پس پیامبر خدا (ص) فرمود: «هان که برای هر امتی مجوسی است، و مجوسِ این امت کسانی هستند که میگویند: تقدیری در کار نیست، و میپندارند خواست و توانایی در اختیار خودشان و از آنِ خودشان است».
مؤلف «البرهان» هنگام نقل این حدیث گفته است: در نسخهای دیگر از تفسیر علی بن ابراهیم، این حدیث چنین آمده است: فرمود: پس فرمود: «هان که برای هر امتی مجوسی است، و مجوس این امت کسانی هستند که میگویند: تقدیری در کار نیست، و میپندارند خواست و توانایی به سودشان و به زیانشان نیست»، و در نسخهٔ سومی آمده است: «میگویند: تقدیری در کار نیست، و میپندارند خواست و توانایی در اختیارشان و از آنِ خودشان نیست»، پایان.
میگویم: مسئلهٔ قدر (تقدیر) از مسائلی است که در صدر اسلام دربارهٔ آن گفتوگو شد؛ پس گروهی «قدر» را — که عبارت است از تعلق داشتنِ ارادهٔ خدای پاک و منزه به کارهای بندگان — انکار کردند و خواست و قدرتی مستقل برای انسان در کارش قائل شدند و معتقد شدند که خودِ انسان، آفرینندهٔ مستقلِ کارِ خویش است، و «قدریه» (یعنی بحثکنندگان در مسئلهٔ قدر) نامیده شدند.
و هر دو گروه (شیعه و اهل سنت) از پیامبر (ص) روایت کردهاند که فرمود: «الْقَدَرِيَّةُ مَجُوسُ هٰذِهِ الْأُمَّةِ» (قدریه مجوس این امتند)، و انطباق این حدیث بر آنان روشن است؛ زیرا آنان برای کارهای انسان آفرینندهای جز خدا یعنی خودِ انسان قائلند و برای دیگر پدیدهها آفریدگاری را که خدای پاک و منزه است اثبات میکنند، و این همان سخن ثنویه (دوگانهپرستان) یعنی مجوس است که به دو خدا باور دارند: آفرینندهٔ خیر و آفرینندهٔ شر.
و روایات دیگری نیز از پیامبر (ص) و از امامان اهل بیت او (ع) وجود دارد که روایت را به همان معنای یادشده تفسیر میکند و اثبات مینماید که تقدیری در کار است و خداوند در کارهای بندگانش خواست و مشیتی دارد، چنانکه قرآن نیز آن را اثبات میکند.
معتزله که منکران قدر هستند، روایت را اینگونه توجیه و تأویل کردهاند که مقصود از قدریه، اثباتکنندگانِ قدر (جبریها) هستند، و آنان مانند مجوساند از این جهت که همهٔ خیر و شر را به آفریدگاری غیر از انسان نسبت میدهند. بخشی از سخن در این باره پیشتر گذشت و بحث کامل آن به خواست خدای متعال خواهد آمد.
از آنچه گفتیم روشن میشود که جمع کردن میان این سخن که «تقدیری در کار نیست» و این سخن که «خواست و قدرت از آنِ انسان و در اختیار او نیست»، جمع میان دو امر متناقض و ناسازگار است؛ زیرا قول به نفی قدر، ملازم با اعتقاد به استقلال انسان در خواست و توانایی است، و قول به اثبات قدر، ملازم با نفی استقلال او در خواست و قدرت است.
بنابراین، آنچه در آن دو نسخه آمده و میان سخنِ «تقدیری در کار نیست» و سخنِ «خواست و قدرت از آنِ آنان و در اختیارشان نیست» جمع بسته، چیزی جز تحریف برخی از نسخهنویسان نیست؛ چرا که معنا بر او مشتبه شده است، به گونهای که عبارت «لا قدر» (تقدیری نیست) را حفظ کرده، ولی بقیهٔ عبارت را دگرگون ساخته است.