عَلَّمَهُ ٱلۡبَيَانَ
به او بیان (آشکارساختن مقصود با سخن) را آموخت.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۳ و ۴ با هم
خدای متعال میفرماید: « خَلَقَ الْإِنْسٰانَ عَلَّمَهُ الْبَيٰانَ » (انسان را آفرید، به او بیان آموخت). در اینجا آفرینش انسان را یادآور شده و بهزودی ویژگیِ آفرینش او را در این سخن بازگو خواهد کرد: « خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ كَالْفَخّٰارِ » (انسان را از گِلی خشکیده و سفالمانند آفرید). انسان از شگفتانگیزترین آفریدههای خدای متعال یا شگفتترینِ آنهاست؛ این نکته با مقایسهٔ وجود انسان با دیگر آفریدگان و تأمل در مسیری که برای کمال او در ظاهر و باطن، و در دنیا و آخرتش ترسیم شده است، آشکار میگردد. خدای متعال میفرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ» (تین: ۶) (بهراستی ما انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم، سپس او را به پستترینِ پستان بازگرداندیم، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند).
این همان معنای آشکار و متبادِری (پیشرسیدهای) است که از این دو آیه فهمیده میشود؛ ولی مفسران در معنای آن دو دیدگاههایی دارند: گفته شده انسان، آدم (ع) است و بیان، همان نامهایی است که خداوند به او آموخت؛ و گفته شده انسان، پیامبر اسلام (ص) است و بیان، قرآن یا آموختن قرآن به مؤمنان است؛ و گفته شده بیان، خیر و شر است که خدا هر دو را به انسان آموخت؛ و گفته شده راه هدایت و راه ضلالت است؛ و سخنانی دیگر از این قبیل که از درک درست آیه دورند.
تفسیر آیههای ۳ تا ۵ با هم
و او دربارهٔ علت خالی بودن آیههای پیشین — «خَلَقَ الْإِنْسٰانَ * عَلَّمَهُ الْبَيٰانَ * الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ» (انسان را آفرید، بیان را به او آموخت، خورشید و ماه با حسابی روانند) — از حرف عطف، سخنی آورده که خلاصهاش چنین است: این جملههای نخستین بر شیوهٔ برشمردنِ نعمتها آمدهاند تا هر یک از این جملهها در توبیخ کسانی که خدای رحمان و نعمتهایش را انکار کردند نقشی مستقل داشته باشد؛ درست همانطور که با برشمردن نعمتهای احسانکننده به رخِ انکارکننده، او را محکوم و بیپاسخ میسازند و به او گفته میشود: «زید تو را پس از نداری توانگر ساخت، پس از خواری عزت بخشید، پس از اندک بودن فزونی داد، و در حق تو رفتاری کرد که هیچکس با دیگری نکرده است؛ پس با این حال چگونه احسان او را انکار میکنی؟!».
تفسیر آیهٔ ۴ سورهٔ رحمن، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۹، صفحهٔ ۹۴ تا ۹۷ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/55/4/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
و سخن خدا که میفرماید: « عَلَّمَهُ الْبَيٰانَ » (به او بیان آموخت)؛ «بیان» آشکار کردنِ چیزی است و مراد از آن، کلامی است که از مافیالضمیر (آنچه در درون و دل انسان میگذرد) پرده برمیدارد. سخن گفتن از شگفتترین نعمتهاست و آموختنش به انسان، از عنایت بزرگ الهی به او سرچشمه میگیرد؛ چراکه سخن گفتن تنها ایجاد صدایی ساده با بهکارگیری شش، نای و گلو نیست، و صرفاً تنوعی هم نیست که در صدای برآمده از حلق، بر اثر تکیه بر مخارج گوناگون حروف در دهان پدید میآید.
بلکه انسان با الهامی باطنی از سوی خدای پاک و منزه، هر یک از این صداها را که بر مخرجی از مخارج دهان تکیه دارد و «حرف» نامیده میشود، یا ترکیبی از چند حرف است، نشانهای قرار میدهد که به مفهومی از مفاهیم اشاره میکند؛ نشانهای که با آن، هرچه را از حس و ادراک شنونده غایب است مجسم میسازد. از این رو میتواند هر وضعیتی از وضعیتهای جهانِ مشهود را حاضر کند، هراندازه که بزرگ باشد یا هرچقدر خرد و باریک، خواه موجود باشد یا معدوم، و گذشته باشد یا آینده؛ سپس میتواند هر وضعیتی از وضعیتهای معانی غیرمحسوس را که آدمی با اندیشهٔ خود به آن دست مییابد و حس را به آن راهی نیست، همه را نزد شنونده حاضر کند و چنان پیش روی حس او به نمایش بگذارد که گویی خودِ آن حقایق را پیش چشمش مجسم کرده است.
و زندگی اجتماعی و مدنی انسان شکل نمیگرفت و حیات او به این پیشرفت خیرهکننده نمیرسید، مگر با توجه یافتن به وضعِ کلام (قرارداد کردن واژهها) و گشودن باب تفهیم و تفهم (فهماندن و فهمیدن) به واسطهٔ آن؛ و اگر این نبود، انسان و حیوانِ زبانبسته در جمود و رکود زندگی یکسان میبودند.
از محکمترین دلایل بر اینکه راهیابی انسان به بیان با الهامی الهی و دارای ریشهای تکوینی است، اختلاف زبانها به سبب اختلاف امتها و طوایف در ویژگیهای روحی و اخلاق نفسانی، و نیز بر حسب اختلاف مناطق طبیعی محل سکونت آنهاست؛ خدای متعال میفرماید: «وَ مِنْ آيٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ» (روم: ۲۲؛ و از نشانههای او آفرینش آسمانها و زمین، و تفاوت زبانها و رنگهای شماست).
مراد از سخن خدا که فرمود: « عَلَّمَهُ الْبَيٰانَ »، این نیست که خدای پاک و منزه خود زبانها را وضع کرده و سپس با وحی به پیامبری از پیامبران یا با الهام، آن را به انسان آموخته باشد؛ زیرا انسان به واسطهٔ قرار گرفتن در ظرف اجتماع، فطرتاً برانگیخته میشود تا با اشارهها و صداها به فهماندن و فهمیدن روی آورد—که همان سخن گفتن و نطق است—و زندگی اجتماعی و مدنی بدون آن سامان نمیپذیرد.
گذشته از اینکه کار خدای متعال، تکوین و آفرینشِ وجودی است، در حالی که پیوندِ میان لفظ و معنای لغوی، امری وضعی و اعتباری (قراردادی) است، نه حقیقی و خارجی. بلکه خدای پاک و منزه، انسان را آفرید و سرشتش را چنان قرار داد که او را به زندگی اجتماعی و سپس به وضع زبان رهنمون شود، با این کار که لفظ را نشانهای برای معنا قرار دهد، به گونهای که هرگاه لفظ را به شنونده القا کند، گویی معنا را به او القا کرده است؛ و سپس او را به وضع خط رساند، با قرار دادن شکلهایی ویژه به عنوان نشانههایی برای الفاظ. بنابراین، خط کاملکنندهٔ غرضِ کلام است و همانگونه که کلام، معنا را مجسم میکند، خط نیز کلام را مجسم میسازد.
کوتاه سخن اینکه بیان از بزرگترین نعمتها و بخششهای پروردگار است که جایگاه انسانیِ نوع بشر را پاس میدارد و او را به سوی هر خیری هدایت میکند.