۞ وَإِذَا رَأَيۡتَهُمۡ تُعۡجِبُكَ أَجۡسَامُهُمۡۖ وَإِن يَقُولُواْ تَسۡمَعۡ لِقَوۡلِهِمۡۖ كَأَنَّهُمۡ خُشُبٞ مُّسَنَّدَةٞۖ يَحۡسَبُونَ كُلَّ صَيۡحَةٍ عَلَيۡهِمۡۚ هُمُ ٱلۡعَدُوُّ فَٱحۡذَرۡهُمۡۚ قَٰتَلَهُمُ ٱللَّهُۖ أَنَّىٰ يُؤۡفَكُونَ
و هنگامی که آنان را میبینی، ظاهر و تنومندیشان تو را به شگفت میآورد و اگر سخن بگویند، به گفتارشان گوش فرا میدهی؛ گویی چوبهای خشکی هستند که به دیوار تکیه داده شدهاند! هر فریادی را بر ضدّ خود میپندارند؛ آنان همان دشمن [واقعی]اند، پس از آنان برحذر باش! خدا نابودشان کند، چگونه [از حق] بازگردانده میشوند؟!
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۱ تا ۸ با هم
در مجمعالبیان آمده است: این آیات دربارهٔ عبدالله بن اُبَیِّ منافق و یارانش نازل شد؛ و ماجرا چنین بود که به پیامبر خدا (ص) خبر رسید قبیلهٔ بنیالمُصطَلِق برای جنگ با آن حضرت گرد آمدهاند و فرماندهِ آنان حارث بن ابیضِرار — پدر جُوَیریه، همسر پیامبر (ص) — است. ادامه در متن کامل
چون پیامبر خدا (ص) این خبر را شنید، به سوی آنان حرکت کرد تا در کنار یکی از آبگیرهایشان به نام «مُرَیسیع» — در حوالی قُدَید به سمت ساحل — به آنان رسید. ادامه در متن کامل
در همان حال که مردم کنار آن آبگیر بودند، کاروان آبآورِ مردم از راه رسید. همراه عمر بن خطاب، مزدوری از قبیلهٔ بنیغِفار به نام جَهجاه بن سعید بود که اسب او را هدایت میکرد. ادامه در متن کامل
ابناُبی خشمگین شد، در حالی که گروهی از قومش نزد او بودند و زید بن ارقم نیز که نوجوانی کمسنوسال بود در میانشان حضور داشت. ادامه در متن کامل
زید بن ارقم گفت: «به خدا سوگند، تو خودْ همان فرد خوار، بیمقدار و منفور در میان قوم خویش هستی، در حالی که محمد (ص) در عزتی از جانب خدای رحمان و در محبت مسلمانان به سر میبرد! ادامه در متن کامل
پس از پایان جنگ، زید بن ارقم نزد پیامبر خدا (ص) رفت و ماجرا را به اطلاع آن حضرت رساند. ادامه در متن کامل
پس پیامبر خدا (ص) عذر او را پذیرفت، و سرزنشِ انصار نسبت به زید بالا گرفت. ادامه در متن کامل
هنگامی که پیامبر خدا (ص) بر مَرکب نشست و به راه افتاد، اُسَید بن حُضَیر به دیدارش آمد و به سلام نبوت بر او درود فرستاد، سپس عرض کرد: ادامه در متن کامل
«ای پیامبر خدا، در ساعتی ناخوشایند و نامناسب حرکت کردی که معمولاً در چنین وقتی به راه نمیافتادی!» پیامبر خدا (ص) فرمود: ادامه در متن کامل
زید بن ارقم میگوید: چون پیامبر خدا (ص) به مدینه رسید، من به خاطر اندوه و شرمی که داشتم در خانه نشستم. ادامه در متن کامل
میگویم: آنچه [در اینجا] از این داستان آورده شد، برگرفته از روایتهای گوناگونی است که از زید بن ارقم، ابنعباس، عِکرمه، محمد بن سیرین، ابناسحاق و دیگران نقل شده، و سخنان برخی با برخی دیگر درآمیخته است. ادامه در متن کامل
و اَنَس بن سَیّار همپیمانِ انصار بود و جَهْجاه بن سعیدِ غِفاری کارمزدِ (مزدورِ) عمر بن خطّاب بود. ادامه در متن کامل
«این دلوِ من است!» پس جهجاه به صورتِ سیّار ضربهای زد و خون از آن جاری شد. سیّار، قبیلهٔ خزرج را به یاری خواند و جهجاه، قریش را به فریاد طلبید؛ و مردم سلاح برگرفتند و نزدیک بود فتنهای برپا شود. ادامه در متن کامل
عبدالله بن اُبَیّ این فریاد را شنید و گفت: «این چه غوغایی است؟» ماجرا را برایش بازگفتند و او سخت خشمگین شد؛ سپس گفت: «من از آغاز، رفتن به این سفر را خوش نمیداشتم؛ همانا من خوارترینِ عربم! ادامه در متن کامل
سپس رو به یارانِ خود کرد و گفت: «این کارِ خودِ شماست! آنان را در خانههایتان جای دادید و در اموالتان شریک ساختید، و با جانهایتان از آنان پاسداری کردید و سینههای خود را آماجِ کشتهشدن ساختید؛ تا آنجا که زنانتان بیوه و کودکانتان یتیم شدند. ادامه در متن کامل
در میان آن جمع، زید بن اَرقَم حضور داشت که نوجوانی نزدیک به بلوغ بود. پیامبر خدا (ص) در گرمای نیمروز در سایهٔ درختی نشسته بودند و گروهی از یارانشان از مهاجران و انصار نزد ایشان بودند. ادامه در متن کامل
پس پیامبر خدا به شُقران، آزادکردهشان، فرمودند: «شتر را جهاز ببند.» او شترِ سواریِ آن حضرت را بست و ایشان سوار شدند. ادامه در متن کامل
«ای پیامبر خدا، مگر ما جز شما همدم و رهبری داریم؟» فرمودند: «عبدالله بن اُبَیّ چنین پنداشته است که اگر به مدینه بازگردد، بیگمان آنکه عزیزتر است، خوارتر را از آن بیرون خواهد کرد!» سعد گفت: «ای پیامبر خدا، بیگمان شما و یارانتان عزیزترید و او و یارانش خوارترینند.» ادامه در متن کامل
پیامبر خدا (ص) تمام آن روز را حرکت کردند و کسی با ایشان سخن نگفت. در این میان، قبیلهٔ خزرج به سرزنشِ عبدالله بن اُبَیّ پرداختند؛ امّا عبدالله سوگند یاد کرد که چیزی از این سخنان را نگفته است. ادامه در متن کامل
چون شب فرا رسید، پیامبر خدا (ص) همهٔ شب را پیمودند و تنها برای نماز فرود آمدند. بامدادان، پیامبر خدا (ص) و یارانشان فرود آمدند؛ در حالی که از خستگیِ آن سفر، زمین برایشان خوابگاهی نرم شده بود و به خواب رفتند [یادداشت منبع: «أمهدهم الأرض»: یعنی زمین برایشان همچون بستر شد و خوابیدند]. ادامه در متن کامل
هنگامی که پیامبر خدا (ص) دوباره کوچ کردند، زید همراه ایشان بود و میگفت: «خدایا، تو خود میدانی که من به عبدالله بن اُبَیّ دروغ نبستهام!» پیامبر جز اندکی نپیموده بودند که همان حالتِ سنگینِ وحی (بُرَحاء) [یادداشت منبع: «البرحاء»: حالتی شبیه به بیهوشی بود که هنگام نزول وحی به پیامبر (ص) دست میداد] هنگام نزولِ وحی ایشان را فرا گرفت؛ و چنان سنگین شد که نزدیک بود شترِ سواریِ آن حضرت از سنگینیِ وحی بر زمین زانو بزند. ادامه در متن کامل
«یا غلام صدق قولک و وعی قلبک-و أنزل الله فیما قلت قرآنا: ای نوجوان، گفتارت راست از آب درآمد و قلبت [حقیقت را خوب] به یاد سپرد، و خداوند دربارهٔ آنچه گفتی، آیاتی از قرآن نازل کرد.» ادامه در متن کامل
پس چون [پیامبر خدا (ص) به منزلگاه] فرود آمد، یارانش را گرد آورد و سورهٔ منافقین را بر آنان تلاوت فرمود: « بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ إِذٰا جٰاءَكَ الْمُنٰافِقُونَ -إلي قوله- وَ لٰكِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ » (به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۴ سورهٔ منافقون، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۹، صفحهٔ ۲۸۰ تا ۲۸۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/63/4/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ إِذٰا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسٰامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ » تا آخر آیه (و چون آنان را ببینی، جسم و ظاهرشان تو را به شگفت میآورد و اگر سخن بگویند، به گفتارشان گوش میسپاری...). ظاهر آن است که خطاب در « رَأَيْتَهُمْ » و « تَسْمَعْ »، خطابی عام است و هر کس را که آنان را ببیند و سخنشان را بشنود در بر میگیرد؛ چراکه آنان دارای جامههایی زیبا و کلامی بلیغ بودند، و این خطابی ویژهٔ پیامبر (ص) نیست. مقصود این است که آنان دارای چهرهای زیبا و اندامی متناسب بودند که هرگاه بینندهای آنان را میدید، جسم و قامتشان او را به شگفت میآورد، و چندان فصاحت و بلاغتی در گفتار داشتند که هرگاه شنوندهای سخنشان را میشنید، به سبب شیرینی ظاهر و نظم زیبایش، به گوش فرا دادن به گفتارشان مایل میشد.
و سخن او: « كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ » (گویی چوبهایی تکیهدادهشده هستند)، نکوهش آنان از حیث باطنشان است؛ و «خُشُب» (با دو ضمه)، جمعِ «خشبه» (تکه چوب) است، و «تسنید» به معنای برپا داشتن چیزی با تکیه دادن آن به چیزی دیگر، مانند دیوار و نظیر آن است.
و این جمله برای نکوهش آنان آورده شده و کاملکنندهٔ جملهٔ پیش از خود است؛ و مقصود این است که آنان اندامهایی زیبا و شگفتانگیز و سخنی گیرا و شیرین دارند، ولی همچون چوبهای تکیهدادهشده، کالبدهایی بیروحاند که هیچ خیری در آنها نیست و فایدهای عایدشان نمیشود، زیرا اهل فهم و درک نیستند.
و سخن او: « يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَهٍ عَلَيْهِمْ » (هر بانگی را علیه خود میپندارند)، نکوهش دیگری برای آنان است؛ یعنی آنان به سبب پنهان داشتن کفر در باطن و پوشاندن آن از مؤمنان، همواره در ترس و بیم و وحشت به سر میبرند؛ از آشکار شدن راز خود و آگاهی مردم از باطن خویش میترسند و گمان میکنند هر فریادی که بشنوند، علیه آنان است و خودْ هدف آن هستند.
و سخن او: « هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ » (آنان همان دشمنند، پس از آنان برحذر باش)؛ یعنی آنان در دشمنی به کمال رسیدهاند و به نهایتِ آن دست یافتهاند؛ چراکه سرسختترین دشمنت کسی است که با تو دشمنی میورزد، در حالی که تو او را دوست خود میپنداری.
و سخن او: « قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰي يُؤْفَكُونَ » (خدا آنان را بکشد! چگونه [از حق] برگردانده میشوند؟)، نفرین به کشته شدن علیه آنان است، و این سختترین گرفتاری دنیاست؛ و به کار رفتن واژهٔ «مقاتله» به جای «قتل»، برای دلالت بر شدت و سختی است.
و گفته شده است: مقصود از آن رانده شدن و دور ماندن از رحمت است؛ و گفته شده است: مقصود از آن خبر دادن است نه نفرین، و معنایش این است که در بر گرفتنِ لعنت و طرد برای آنان حتمی و ثابت است؛ و گفته شده است: این واژه برای تعجب است، چنانکه گفته میشود:
«قاتله الله ما أشعره» (خدا او را بکشد، چقدر خوب شعر میگوید!)، و ظاهر سیاق همان وجهی است که پیشتر گذشت.
و سخن خدای متعال: « أَنّٰي يُؤْفَكُونَ » (چگونه [از حق] منصرف میشوند؟) برای شگفتی آمده است؛ یعنی چگونه از حق بازگردانده میشوند؟ و گفته شده است: این تعبیر، توبیخ و سرزنش است و استفهام [واقعی] نیست.
بحث روایی
و در تفسیر قمی نیز در روایتی از ابیالجارود از امام باقر (ع) آمده است که دربارهٔ کلام الهی: « كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ » فرمود: یعنی نه میشنوند و نه میاندیشند؛ و دربارهٔ « يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَهٍ عَلَيْهِمْ » فرمود: یعنی هر صدایی را [علیه خود میپندارند]؛ « هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰي يُؤْفَكُونَ » (آنان دشمنِ [واقعی] هستند، پس از ایشان برحذر باش! خدا نابودشان کند، چگونه [از حق] منحرف میشوند؟).
گفتاری دربارهٔ نفاق در صدر اسلام
این هشدارها چیزی نیست مگر به سبب شدت مصیبتهایی که از نیرنگ، مکر و انواع دسیسههای آنان به اسلام و مسلمانان رسید؛ تا آنجا که حتی مشرکان و یهود و نصاری به اندازهٔ منافقان به دین خدا آسیب نزدند. در نشان دادن خطر آنان، همین بس که خدای متعال با اشاره به منافقان به پیامبرش (ص) میفرماید: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (آنان دشمنِ [حقیقی] هستند، پس از ایشان برحذر باش!) (منافقون: ۴).