حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ مَغۡرِبَ ٱلشَّمۡسِ وَجَدَهَا تَغۡرُبُ فِي عَيۡنٍ حَمِئَةٖ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوۡمٗاۖ قُلۡنَا يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمۡ حُسۡنٗا
تا آنگاه که به غروبگاه خورشید رسید؛ دید که خورشید در چشمهای گلآلود و تیره غروب میکند، و نزد آن قومی را یافت. گفتیم: ای ذوالقرنین! یا آنان را [به کیفر شرکشان] مجازات میکنی، و یا شیوهای نیکو در میانشان در پیش میگیری.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۸۶ و ۹۰ با هم
از دیگر موارد، اختلاف روایات در سفرِ او به مغرب و مشرق است که در آن شدیدترین اختلافها دیده میشود؛ چنانکه روایت شده است [یادداشت منبع: ۱) در چند روایت از عامه و خاصه (اهلسنت و شیعه) که در کتاب «الدر المنثور»، «البرهان»، «نور الثقلین» و «بحار الأنوار» آمده است.]: ابرها برایش رام شده بود، بهگونهای که بر ابر سوار میشد و در زمین به سوی غرب و شرق حرکت میکرد. و روایت شده است [یادداشت منبع: ۲) در «البرهان» از جمیل، از امام صادق (ع) و در کتاب «الدر المنثور» از عبد بن حمید و دیگران، از عکرمه.]: او به کوه قاف رسید، و آن کوهی سبز است که جهان را فرا گرفته و سبزیِ آسمان از رنگ آن است. و روایت شده است [یادداشت منبع: ۳) در «تفسیر القمی» از امام علی (ع)، در «تفسیر العیاشی» از هشام از برخی از آل محمد (ع)، و در کتاب «الدر المنثور» از ابنابیحاتم و دیگران از امام باقر (ع).]: او در پی چشمهٔ حیات (آب زندگانی) برآمد و به او گفته شد که آن چشمه در ظلمات (تاریکیها) است؛ پس وارد آن شد در حالی که خضر پیشاپیش او حرکت میکرد، ولی روزیِ ذوالقرنین نشد که از آن بنوشد، اما خضر از آن نوشید و در آن غسل کرد، ازاینرو بقای جاودانه یافت؛ و در این روایات آمده که ظلمات در سمت مشرق قرار دارد.
۳. ذوالقرنین کیست و سد او کجاست؟
تفسیر آیههای ۸۳ تا ۹۸ با هم
و سوم اینکه در هیچیک از کتابهای تاریخ آنان نیامده است که اسکندر مقدونی سدّ یأجوج و مأجوج را بر پایهٔ آنچه قرآن یاد میکند، ساخته باشد. ادامه در متن کامل
و در کتاب «البداية و النهاية» دربارهٔ خبر ذوالقرنین آمده است: «اسحاق بن بِشر از سعید بن بَشیر، از قَتاده روایت کرده که گفت: اسکندر همان ذوالقرنین است و پدرش نخستینِ قیصرها بود و از فرزندان سام بن نوح به شمار میرفت. ادامه در متن کامل
«و این [اسکندر دوم] حدود سیصد سال پیش از مسیح بود و ارسطاطالیس (ارسطو) فیلسوف، وزیر او بود، و همو بود که دارا پسر دارا (داریوش سوم) را کشت، پادشاهان ایران را خوار ساخت و سرزمینشان را زیر پا نهاد.» ادامه در متن کامل
[نویسندهٔ البدایة و النهایة] میگوید: «تنها از این رو بر این نکته یادآوری کردیم که بسیاری از مردم میپندارند این دو تن یکی بودهاند و کسی که در قرآن یاد شده همان کسی است که ارسطاطالیس وزیرش بود، و از این رهگذر خطایی بزرگ و تباهی و نابسامانیِ فراوانی پدید میآید؛ زیرا اولی بندهای باایمان و شایسته و پادشاهی دادگر بود و وزیرش خضر بود که بر پایهٔ آنچه پیش از این استوار کردیم پیامبر بود؛ اما دومی مشرک بود و وزیرش فیلسوف بود و میان زمان آن دو، بیش از دو هزار سال فاصله بود. ادامه در متن کامل
در این سخن، کنایه و ردی بر امام رازی در گفتار گذشتهاش وجود دارد؛ ولی اگر در آنچه از سخن خودِ او نقل کردیم درنگ کنی و سپس کتابش را در آنچه از داستان ذوالقرنین آورده بازبینی نمایی، درمییابی که او نیز خطایی کمتر از خطای امام رازی مرتکب نشده است؛ چراکه در تاریخ هیچ اثری از پادشاهی نیست که بیش از دو هزار و سیصد سال پیش از مسیح زیسته باشد، بر زمین از دورترین نقطهٔ باختر تا دورترین نقطهٔ خاور و سوی شمال فرمان رانده باشد، سد را ساخته باشد، مؤمنی شایسته بلکه پیامبر بوده و خضر وزیرش باشد و در جستوجوی آب حیات به ظلمات درآمده باشد؛ خواه نامش اسکندر باشد یا هر نام دیگر. ادامه در متن کامل
هـ) گروهی از مورخان یاد کردهاند که ذوالقرنین یکی از تُبَّعها و اَذواءِ یمنی از پادشاهان حِمیَر در یمن بوده است؛ [پاورقی منبع: ۱) قلمرو یمن به هشتاد و چهار «مِخلاف» تقسیم میشد، و مخلاف در اصطلاح امروزی به منزلهٔ بخش و شهرستان است. ادامه در متن کامل
در نام او نیز اختلاف کردهاند؛ گفته شده نامش «مُصعَب بن عبد الله» بوده است؛ و گفته شده: «صَعب بن ذیالمَرائد» که نخستینِ تُبّعها بود، و همو بود که در بئرالسَّبْع به سود ابراهیم داوری کرد؛ و گفته شده: «تُبَّع اَقرَن» بوده و نامش حَسّان است؛ و اصمعی یاد کرده که او «اَسعَد الکامل» (چهارمین تُبّع، فرزند حسّان اقرن… ادامه در متن کامل
نام ذوالقرنین و افتخار به او در شماری از اشعار حِمیَریان و برخی شاعران جاهلیت آمده است؛ چنانکه در «البداية و النهاية» آمده است: ابن هشام بیتی از اَعشی را خواند: ادامه در متن کامل
«و الصعب ذو القرنين أصبح ثاويا» (و صَعب، همان ذوالقرنین، ماندگار شد...) ادامه در متن کامل
«بالجنو في جدث أشم مقيما» (...در سرزمین «جَنو»، در گوری بلند جای گرفت). ادامه در متن کامل
و در بحث رواییِ گذشته آمد که عثمان بن ابیالحاضر این شعرِ یکی از حِمیَریان را برای ابنعباس خواند: ادامه در متن کامل
از ابنعباس دربارهٔ ذوالقرنین پرسیدند: «او از چه تباری بود؟» گفت: «از قبیلهٔ حِمْیَر بود و او همان صعب بن ذیمرائد است که خداوند در زمین به او اقتدار و توانمندی بخشید و از هر چیزی وسیلهای به او ارزانی داشت؛ پس به دو کرانهٔ خورشید (مشرق و مغرب) و انتهای زمین رسید و بر یأجوج و مأجوج سد بست.» به او گفته شد: «پس اسکندر… ادامه در متن کامل
و از کعبالاحبار دربارهٔ ذوالقرنین پرسیدند؛ او گفت: «نزد ما، طبق آنچه از دانشمندان (احبار) و گذشتگانمان رسیده، درست این است که او از قبیلهٔ حِمْیَر و همان صعب بن ذیمرائد بوده است. ادامه در متن کامل
و هَمْدانی در کتاب «الأنساب» گفته است: «کَهلان پسر سَبا صاحب پسری به نام زید شد؛ زید نیز صاحب عریب، مالک، غالب و عَمیکَرِب گردید. ادامه در متن کامل
«فمن ذا يعادونا من الناس معشرا» (چه کسی از میان مردم با ما که گروهی...) ادامه در متن کامل
«كراما فذو القرنين منا و حاتم» (...بزرگواریم دشمنی میورزد، در حالی که ذوالقرنین و حاتم [طایی] از ما هستند؟!) ادامه در متن کامل
و حارثی دربارهٔ او میگوید: ادامه در متن کامل
«سموا لنا واحدا منكم فنعرفه» (یک تن از میان خودتان را برای ما نام ببرید تا او را بشناسیم،) ادامه در متن کامل
«في الجاهلية لاسم الملك محتملا» (که در روزگار جاهلیت، سزاوار و شایستهٔ عنوان پادشاهی بوده باشد؛) ادامه در متن کامل
«كالتبعين و ذي القرنين يقبله» (همچون دو تُبَّع و ذوالقرنین، که او را...) ادامه در متن کامل
«أهل الحجى فأحق القول ما قبلا» (...خردمندان [به پادشاهی] میپذیرند؛ و سزاوارترین سخن آن است که پذیرفته آید.) ادامه در متن کامل
و ابنابیذئب خُزاعی دربارهٔ او میگوید: ادامه در متن کامل
«و منا الذي بالخافقين تغربا» (و از ماست آن کس که در دو افق خاور و باختر به غربت سفر کرد...) ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۸۴ تا ۸۶ با هم
او مسلمانی یکتاپرست، دادگر، نیکرفتار و قدرتمند با هیبت و شوکت بود. وی با سپاهی گران بهسوی باختر لشکر کشید و بر مصر و سرزمینهای پس از آن مسلط شد، و پیوسته در امتداد سواحل دریا پیش میرفت، یعنی دریای مدیترانه، تا به ساحل اقیانوس غربی رسید و خورشید را چنین یافت که در چشمهای گلآلود یا گرم غروب میکند.
تفسیر آیهٔ ۸۶ سورهٔ کهف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۳۶۰ تا ۳۹۴ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/18/86/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « حَتّٰي إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَهٍ وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً » (تا چون به غروبگاه خورشید رسید، دید که در چشمهای گلآلود و تیره فرومیرود، و در نزدیکی آن قومی را یافت). کلمهٔ « حَتّٰي » بر فعلی در تقدیر دلالت دارد که عبارت است از: «فسارَ حتّی إذا بلغ» (پس راه پیمود تا هنگامی که رسید). مراد از «مغرب خورشید» در آن روزگار، پایان آبادیهای زمین از سمت غرب است؛ به دلیل این سخن که میفرماید: « وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً » (و نزد آن قومی را یافت).
مفسران یادآور شدهاند که مراد از «عین حمئه»، چشمه یا آبگیری است دارای «حمأه» (گل و لجن سیاه)؛ و مراد از «عین» ممکن است دریا باشد، چراکه این واژه گاه بر دریا نیز اطلاق میشود. همچنین مقصود از اینکه خورشید را دید که در چشمهای گلآلود غروب میکند، ایستادن بر ساحل دریایی است که امیدی به وجود خشکی در ورای آن نمیرفت؛ از این رو چون افق بر سطح دریا منطبق میشد، خورشید چنان به نظر میرسید که گویی در دریا فرومیرود. گفتهاند این چشمهٔ گلآلود بر اقیانوس اطلس (دریای محیط غربی) منطبق است، که در آن «جزایر خالدات» قرار دارد؛ همان جزایری که در گذشته مبدأ طول جغرافیایی به شمار میرفت و سپس به زیر آب رفت.
و «في عين حامية» (در چشمهای داغ) نیز قرائت شده است، یعنی چشمهای گرم؛ و این معنا با نقاط نزدیک به خط استوا از اقیانوس اطلس (اقیانوس غربی) که همجوار قارهٔ آفریقاست منطبق است، و چه بسا ذوالقرنین در سفر غربیاش به سواحل آفریقا رسیده باشد.
خدای متعال میفرماید: « قُلْنٰا يٰا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً » (گفتیم: ای ذوالقرنین! یا [آنان را] عذاب میکنی و یا در میانشان شیوهای نیکو در پیش میگیری). سخن منسوب به خدای متعال در قرآن، هم در وحیِ پیامبری و ابلاغ بهواسطهٔ وحی به کار میرود؛ مانند این سخن خدای متعال: «وَ قُلْنٰا يٰا آدَمُ اسْكُنْ» (بقره: ۳۵؛ و گفتیم: ای آدم! سکونت گزین) و سخن دیگرش: «وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هٰذِهِ الْقَرْيَهَ» (بقره: ۵۸؛ و آنگاه که گفتیم: به این شهر درآیید)؛ و هم در الهامی به کار میرود که از سنخ نبوت نیست، مانند این سخن: «وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ أُمِّ مُوسيٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ» (قصص: ۷؛ و به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر بده).
از همین جا روشن میشود که سخن خدای متعال: « قُلْنٰا يٰا ذَا الْقَرْنَيْنِ » تا آخر آیه، دلالت نمیکند بر اینکه او پیامبری بوده که به وی وحی میشده است؛ زیرا کلام خدای متعال عامتر از وحیِ ویژهٔ نبوت است. همچنین این سخن که « ثُمَّ يُرَدُّ إِليٰ رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ » تا آخر، از آنجا که دربارهٔ خدای متعال در سیاق غایب آورده شده، خالی از این اشاره نیست که گفتوگو با او بهواسطهٔ پیامبری بوده که همراهش حضور داشته است؛ بنابراین فرمانرواییاش همانند پادشاهی طالوت در میان بنیاسرائیل بوده که با راهنمایی و اشارهٔ پیامبرشان صورت پذیرفت.
و سخن خدای متعال: « إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً » یعنی یا این قوم را عذاب میکنی و یا در میانشان رویهای نیکو در پیش میگیری. پس «حُسْناً» مصدری به معنای فاعل است که جانشین موصوف خود شده (کاری نیکو)، یا صفتی برای مبالغه است. و گفته شده است: قرار گرفتن در پیش گرفتن نیکی در برابر عذاب، اشاره به برتری دادن آن دارد؛ و این سخن، تردیدی خبری به انگیزهٔ مباح دانستن و اختیار دادن است، پس در واقع انشایی در قالب خبر به شمار میآید، و معنایش چنانکه گفتهاند این است: اختیار داری عذابشان کنی و اختیار داری از آنان درگذری. اما ظاهر آیه این است که پرسش و جویا شدن از کاری است که او در آینده با آنان در پیش خواهد گرفت، اعم از مجازات یا عفو؛ و این معنا با سیاق پاسخ ذوالقرنین که دربردارندهٔ تفصیل میان عذاب و احسان است سازگارتر است: « أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ » تا آخر آیه؛ زیرا اگر سخن خدای متعال: « إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ » تا آخر، حکمی تخییری (اختیار دادن میان دو گزینه) میبود، سخن ذوالقرنین: « أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ » تا آخر، صرفاً تأیید آن و اعلام پذیرش به شمار میآمد و فایدهٔ چندانی در آن نبود.
حاصل معنا این است: از او جویا شدیم که اکنون که بر آنان چیره شده و تسلط یافتهای، چه رفتاری، از مجازات یا احسان، میخواهی با آنان در پیش بگیری؟ پس گفت: ستمکارانشان را عذاب میکنیم و سپس بهسوی پروردگارش بازگردانده میشود و او وی را عذابی سخت و بیسابقه خواهد کرد؛ و به مؤمنِ درستکار نیکی میکنیم و تکلیفی آسان بر عهدهاش میگذاریم.
و در عبارت « إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ » (یا عذاب میکنی) بر خلاف عبارت « إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً » (یا در میانشان شیوهای نیکو در پیش میگیری)، مفعول ذکر نشده است؛ زیرا همهٔ آنان ستمکار نبودند، و جایز نیست عذاب به قومی تعمیم داده شود که وضعیتشان چنین است؛ بر خلاف تعمیم احسان و نیکی به قومی که در میانشان هم انسان درستکار هست و هم بدکار.
بحث روایی
و در کتاب «احتجاج» طبرسی، از امام صادق (ع) در حدیثی طولانی آمده است که در آن، پرسشکننده گفت: «أخبرني عن الشمس أين تغيب؟ قال: إن بعض العلماء قال: إذا انحدرت أسفل القبة دار بها الفلك-إلى بطن السماء صاعدة أبدا إلى أن تنحط إلى موضع مطلعها»؛ مرا از خورشید باخبر کن که در کجا غروب میکند؟ فرمود: همانا یکی از دانشمندان گفته است: چون خورشید به زیر گنبد آسمان فرود آید، فلک آن را میچرخاند—پیوسته درون آسمان بالا میرود تا آنکه به جایگاه طلوعش فرود آید.
«يعني أنها تغيب في عين حمئة-ثم تخرق الأرض راجعة إلى موضع مطلعها-فتحير تحت العرش حتى يؤذن لها بطلوع-و يسلب نورها كل يوم و تتجلل نورا أحمر»؛ یعنی خورشید در چشمهای گلآلود غروب میکند، سپس زمین را میشکافد و به جایگاه طلوعش بازمیگردد، پس زیر عرش سرگردان میماند تا به او اجازهٔ طلوع داده شود؛ و هر روز نورش گرفته میشود و پوششی از نور سرخ بر خود میگیرد.
میگویم: سخن آن حضرت که فرمود: «إذا انحدرت أسفل القبة-إلى قوله: مطلعها» (چون به زیر گنبد آسمان فرود آید... تا آنجا که فرمود: جایگاه طلوعش)، بیانگر حرکت خورشید از هنگام غروب تا زمان طلوع در مدار آسمانیاش، بر اساس هیئت بطلمیوسیِ رایج در آن روزگار است؛ هیئتی که بر سکون کرهٔ زمین و حرکت اجرام آسمانی به دور آن استوار بود. از همین رو، امام (ع) آن را به «برخی از دانشمندان» نسبت داد.
و این سخن که: «يعني أنها تغيب في عين حمئه ثم تخرق الأرض راجعه إلي موضع مطلعها» (یعنی خورشید در چشمهای گلآلود غروب میکند، سپس زمین را میشکافد و به جایگاه طلوعش بازمیگردد)، از کلام برخی راویان خبر است، نه سخنِ خود امام (ع). راوی به سبب نارسایی در فهم خود، این سخن را که خدای متعال میفرماید: « تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَهٍ » (در چشمهای گلآلود غروب میکند [کهف: ۸۶])، چنین تفسیر کرده است که قرص خورشید در چشمه میافتد و در آن ناپدید میشود؛ سپس مانند ماهی در آب شنا میکند و زمین را میشکافد تا به مشرق برسد؛ آنگاه به زیر عرش میرود—عرشی که به گمان او آسمانی فراتر از آسمانهای هفتگانه یا جسمی نورانی و بسیار بزرگ نهادهشده بر فراز آسمان هفتم است—و خورشید در آنجا میماند تا به آن اجازهٔ طلوع داده شود، و آنگاه با نوری سرخ پوشانده میشود و طلوع میکند.
و راوی با این سخنِ خود: «فتحير تحت العرش حتى يؤذن لها إلخ» (پس زیر عرش سرگردان میماند تا به او اجازه داده شود...)، به روایت دیگری اشاره میکند که از پیامبر (ص) نقل شده است مبنی بر اینکه فرشتگان، خورشید را پس از غروبش میبرند و آن را بدون نور در زیر عرش نگه میدارند؛ خورشید در آنجا درنگ میکند در حالی که نمیداند فردا به چه چیزی امر میشود، تا آنکه نوری بر تن آن پوشانده شود و به طلوع فرمان یابد (تا آخر روایت). فهمِ او در تفسیر «عرش» در آن روایت نیز همانند برداشتی بود که در تفسیر «غروب» در اینجا مرتکب شد، و بدینگونه از حق فرسنگها دورتر و دورتر گشت.
تفسیر عرش به «فلک نهم» یا «جسمی نورانی و آسمانی به شکل تخت»—که برساختهٔ فهمِ خود اوست—نه در کتابی آسمانی آمده و نه در سنّتی قابل اعتماد؛ و ما پیشتر بیشترِ روایات عرش را در اوایل جلد هشتم این کتاب آوردیم.
و در این نامگذاری، یعنی سخن امام (ع) که فرمود: «قال بعض العلماء» (یکی از دانشمندان گفته است)، اشارهای است به اینکه این سخن نزد آن حضرت پسندیده و مورد قبول نبوده است؛ با این حال برایشان امکان نداشت که سخن حق و درست را در این مسئله آشکار فرمایند؛ چگونه ممکن بود؟
زیرا وقتی سادگیِ فهم و سطحینگریِ آنان، در یک فرضیهٔ آسان و قابل تصور برای اهلِ آن روزگار، آنان را به چنین پندارهایی کشاند، پس چه گمانی میبری اگر واقعیتی به آنان گفته میشد که نه ظاهر حسشان آن را باور میکرد و نه ظرفیت فکرشان گنجایش آن را داشت؟!
و در کتاب «الدر المنثور»، عبدالرزاق، سعید بن منصور، ابنجریر، ابنمنذر و ابنابیحاتم از طریق عثمان بن ابیحاضر روایت کردهاند: عثمان گفت ابنعباس برای او بازگو کرد که معاویة بن ابیسفیان، آیهای را که در سورهٔ کهف است چنین خواند: «تغرب في عين حاميه» (در چشمهای گرم و داغ غروب میکند). ابنعباس گفت:
«به معاویه گفتم: ما آن را جز «حَمِئَة» نمیخوانیم.» پس معاویه از عبدالله بن عمر پرسید: «تو آن را چگونه میخوانی؟» عبدالله گفت: «همانگونه که تو خواندی.»
ابنعباس گفت: به معاویه گفتم: «قرآن در خانهٔ من فرود آمده است!» پس معاویه نزد کعب فرستاد و به او گفت:
«غروب خورشید را در تورات در کجا مییابی؟» کعب به او گفت: «از اهل زبان عربی بپرس، چرا که آنان بدان داناترند؛ و اما من، در تورات چنین مییابم که خورشید در آب و گل غروب میکند»، و با دستش به سوی مغرب اشاره کرد. ابن ابیحاضر گفت: [به ابنعباس گفتم:] «اگر من نزد شما دو نفر بودم، با سخنی تأییدت میکردم که بینش و آگاهیات دربارهٔ «حَمِئَة» افزون شود.» ابنعباس گفت:
«آن سخن چیست؟» گفتم: «از جمله روایاتی که بازگو میکنیم، سخن تُبَّع است؛ در آنجا که از ذوالقرنین و شیفتگیاش به دانش و پیرویاش از آن یاد کرده و سروده است:
«قد كان ذو القرنين عمر مسلما» (بهراستی ذوالقرنین عمری دراز یافت، در حالی که مسلمان بود)
«ملكا تدين له الملوك و تحشد» (پادشاهی که شاهان دیگر در برابرش گردن مینهادند و برایش لشکر گرد میآوردند)
«فأتى المشارق و المغارب يبتغي» (پس به خاورها و باخترها درآمد، در حالی که میجست)
«أسباب ملك من حكيم مرشد» (ابزارهای پادشاهی را از سوی پروردگاری حکیم و راهنما)
«فرأى مغيب الشمس عند غروبها» (پس فرورفتن خورشید را به هنگام غروبش دید)
«في عين ذي خلب و ثأط حرمد» (در چشمهای دارای گلِ چسبنده و لجنِ سیاه و بویناک)
پس ابنعباس گفت: «خَلَب چیست؟» گفتم: «در زبانِ آنان به معنای گِل است.» گفت: «پس ثَأْط چیست؟» گفتم:
«لجنِ سياه (حَمْأَه).» گفت: «پس حَرْمَد چیست؟» گفتم: «سیاه.» آنگاه ابنعباس نوجوانی را فراخواند و به او گفت: «آنچه را این مرد میگوید بنویس.»
میگویم: این حدیث با آنچه در باب تواتر قرائتها بدان معتقدند آنچنان سازگار نیست. در کتاب «التیجان» تألیف ابنهشام نیز این حدیث آمده و در آن نقل شده است که ابنعباس این اشعار را برای معاویه خواند و معاویه معنای «الْخَلْب»، «الثَّأْط» و «الْحَرْمَد» را از او پرسید؛ ابنعباس گفت: «الخلب» همان لجن و گل سیاه است، «الثأط» گل و لای زیر آن، و «الحرمد» سنگریزه و سنگهای زیرِ آن. ابنهشام تمام قصیده را هم آورده است؛ و این اختلاف نشان میدهد که در این روایت اشکال و تزلزلی وجود دارد.
و اما نامیده شدنش به «ذوالقرنین»
و اما لشکرکشی او به سوی مغرب و مشرق: حرکت او به سوی مغرب برای دفع سرکشیِ حاکم «لیدی» بود؛ چراکه او با سپاهیانش ستمکارانه و سرکشانه، بدون هیچ توجیه و عذر موجهی به سوی قلمرو کوروش تاخته بود. پس کوروش به سوی او شتافت، با او جنگید و شکستش داد، سپس او را تعقیب کرد تا در پایتخت حکومتش محاصرهاش نمود؛ آنگاه شهر را فتح کرد و او را به اسارت درآورد، ولی پس از آن، او و همهٔ یارانش را بخشید، آنان را گرامی داشت و به ایشان نیکی نمود، در حالی که این اختیار را داشت که مجازاتشان کند یا نابودشان سازد. این سرگذشت بر این سخن منطبق است که خدای متعال میفرماید: « حَتّٰي إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَهٍ -و لعلها الساحل الغربي من آسيا الصغري- وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً قُلْنٰا يٰا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً » (کهف: ۸۶)؛ «تا آنگاه که به غروبگاه خورشید رسید، دید که در چشمهای گلآلود و تیره غروب میکند -و شاید منظور، ساحل غربی آسیای صغیر باشد- و در کنار آن قومی را یافت؛ گفتیم: ای ذوالقرنین، یا [این قوم را بهخاطر سرکشیشان] کیفر میکنی یا در حقشان شیوهای نیکو در پیش میگیری.» و این اختیار، از آن رو بود که آنان بهسبب طغیان، ستم و فسادشان سزاوار عذاب بودند.