قَالَ رَبِّ إِنِّي لَآ أَمۡلِكُ إِلَّا نَفۡسِي وَأَخِيۖ فَٱفۡرُقۡ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡفَٰسِقِينَ
[موسی] گفت: «پروردگارا، من جز بر خود و برادرم تسلط و اختیاری ندارم؛ پس میان ما و این قومِ نافرمان جدایی بینداز.»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۲۰ تا ۲۶ با هم
این آیات با آیات پیشین بیارتباط نیستند؛ زیرا دربردارندهٔ نقض برخی از پیمانهاییاند که از بنیاسرائیل گرفته شده بود، یعنی همان پیمانِ شنیدن و اطاعتکردن از موسی (ع). ادامه در متن کامل
در برخی روایات نیز نشانههایی هست که این آیات پیش از غزوهٔ بدر در اوایل هجرت نازل شدهاند، چنانکه انشاءالله در بحث رواییِ آینده به آن اشاره خواهد شد. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۲۵ و ۲۶ با هم
همچنین عبارت « اَلْقَوْمِ الْفٰاسِقِينَ» (قوم نافرمان) که دو بار تکرار شده است، بر وقوع مخالفتها و نافرمانی از پیامبر دلالت دارد؛ نافرمانیهایی که پیش از این ماجرا بارها و بارها از آنان سر زده بود، تا آنجا که به سبب آن، وصف فسق بر وجودشان نشست و به آن متصف شدند.
تفسیر آیههای ۲۰ تا ۲۶ با هم
اینها قرینههایی است که نشان میدهد این ماجرا — یعنی داستان سرگردانی در بیابان (تیه) — در نیمهٔ پایانی دوران حضور موسی (ع) در میانشان، پس از آنکه خداوند او را به سویشان برانگیخت، رخ داده است؛ و بیشتر داستانهایی که در قرآن دربارهٔ آنان بازگو شده، پیش از این واقعه روی داده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۲۵ و ۲۶ با هم
همچنین بر این معنا گواهی میدهد سخن خدای متعال که میفرماید: « فَلاٰ تَأْسَ عَلَي الْقَوْمِ الْفٰاسِقِينَ» (پس بر این قوم نافرمان اندوه مخور)؛ زیرا این سخن آشکار میسازد که موسی (ع) نگران آنان بود که مبادا خشم الهی بر ایشان فرود آید، و این انتظار میرفت که به سبب گرفتار شدنشان به عذاب سرگردانی در بیابان، غمگین شود.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۲۱ تا ۲۵ با هم
و در امالی شیخ مفید، به سند او از ابوحمزه از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که موسی با بنیاسرائیل به نزدیکی سرزمین مقدس رسید، به آنان گفت: « اُدْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَهَ الَّتِي كَتَبَ اللّٰهُ لَكُمْ-وَ لاٰ تَرْتَدُّوا عَليٰ أَدْبٰارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِينَ» (به سرزمین مقدسی که خداوند برای… ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۲۵ سورهٔ مائده، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۵، صفحهٔ ۲۸۶ تا ۲۹۶ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/5/25/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ رَبِّ إِنِّي لاٰ أَمْلِكُ إِلاّٰ نَفْسِي وَ أَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفٰاسِقِينَ» (گفت: پروردگارا! من جز بر خود و برادرم اختیاری ندارم، پس میان ما و این قوم نافرمان جدایی بینداز). سیاق سخن نشان میدهد که این گفتهٔ او: « إِنِّي لاٰ أَمْلِكُ إِلاّٰ نَفْسِي وَ أَخِي» (من جز بر خود و برادرم اختیاری ندارم)، کنایه از ناتوانی بر واداشتنِ کسی جز خود و برادرش بر پذیرش دعوتی است که برایشان آورده بود؛ زیرا او تنها میتوانست خود را بر اجرای آنچه بدان فرامیخواند وادارد، و برادرش هارون را که پیامبری فرستادهشده و در دوران زندگیاش جانشین او بود و از فرمان خدای پاک و منزه سرپیچی نمیکرد. یا اینکه مقصود این است: او جز بر خود توانی ندارد و برادرش نیز جز بر خویش اختیاری ندارد.
مقصود او نفیِ مطلقِ توانایی و اختیار نیست، حتی از این جهت که کسی به خواستهاش برای ایمان و مانند آن پاسخ دهد، تا گفته شود این سخن با ظاهرِ سیاق آیه ناسازگار است؛ زیرا سیاق نشان میدهد آن دو مرد از کسانی که از خدا پروا داشتند و افراد دیگری جز آن دو، به او مؤمن بودند و دعوتش را پاسخ میدادند. دلیل این امر آن است که او در میان کسانی که بر آنان اختیار دارد، حتی خانوادهٔ خود و خانوادهٔ برادرش را هم نام نبرد، با اینکه آشکارا آنان هرگز از دستورهایش سرپیچی نمیکردند.
این بدان سبب است که موقعیت جز این اقتضایی نداشت؛ چراکه او آنان را به کاری شایسته و مشروع فراخواند و پیام را به کمال رساند و راه هر عذری را بست (اتمام حجت کرد)، اما جامعهٔ بنیاسرائیل دعوتش را به زشتترین و ناپسندترین صورت ممکن رد کرد. پس مقتضای چنین وضعیتی آن بود که بگوید:
پروردگارا! من پیام را رساندم و اتمام حجت کردم، و در برپایی فرمان تو جز بر خود اختیاری ندارم و برادرم نیز چنین است. ما وظیفهای را که بر عهده داشتیم به انجام رساندیم، اما این قوم با سرسختانهترین نافرمانی با ما روبهرو شدند. ما اکنون از آنان ناامیدیم و راه بسته شده است؛ پس تو خود این گره را بگشای و با پروردگاریات، راه دستیابی به آنچه را به آنان وعده دادی — از کامل کردن نعمت، وارثِ زمین ساختنشان و جانشین کردن آنان در آن — هموار ساز، و میان ما و این فاسقان (نافرمانان) داوری و جدایی کن.
این مورد برخلاف همهٔ مواردی که بنیاسرائیل در آنها از فرمان موسی نافرمانی کردند — مانند ماجرای درخواست دیدن خدا، گوسالهپرستی، ورود به دروازهٔ شهر، گفتن سخنِ «حطه» (آمرزش) و دیگر موارد — ویژگیاش این بود که جامعهٔ بنیاسرائیل بهصراحت و بدون هیچگونه نرمش و سازگاری فرمانش را رد کرد. و اگر موسی آنان را به حال خود وامیگذاشت و از دستور خود چشمپوشی میکرد، دعوت از ریشه باطل میشد و پس از آن هیچ امر و نهیای برایش پیش نمیرفت و ارکان وحدتی که در میانشان بنیان نهاده بود فرو میپاشید.
با این بیان، نخست این نکته روشن میشود که مقتضای این موقعیت آن بود که موسی (ع) در شکایت خود به درگاه پروردگار، به شرح حال خود و برادرش بپردازد — که هر دو رسانندهٔ پیام از سوی خدای متعال بودند — و به حال دیگر مؤمنان، هرچند سرکشی نکرده بودند، نپردازد؛ زیرا آنان شأن و نقشی در تبلیغ و دعوت نداشتند، و این موقعیت تنها اقتضا میکرد که به وضعیت رساننده و ابلاغکنندهٔ حکم الهی پرداخته شود، نه فرد عملکنندهای که آن را پذیرفته و به آن پاسخ مثبت داده است.
دوم اینکه این موقعیت اقتضا میکرد موسی (ع) با شکایت به پروردگارش روی آورد، و این کار در حقیقت از سوی او طلبِ یاری برای اجرای فرمان الهی بود.
سوم اینکه عبارت « وَ أَخِي» معطوف بر ضمیر «یاء» در « إِنِّي» است و معنایش این است: «و برادرم نیز مانند من جز بر خودش اختیاری ندارد»، نه اینکه بر « نَفْسِي» عطف شده باشد؛ زیرا این برداشت بر خلاف اقتضای سیاق است، هرچند معنا در هر دو فرض درست باشد؛ چراکه همانگونه که هر یک از موسی و هارون بر اطاعت و فرمانبرداری خود اختیار داشتند، موسی بر اطاعتِ هارون نیز تسلط داشت، زیرا هارون در زمان حیاتش جانشین او بود. همچنین آن دو بر اطاعت و پیرویِ مؤمنانِ مخلص برای خدا نیز اختیار داشتند.
چهارم اینکه سخن موسی (ع): « فَافْرُقْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفٰاسِقِينَ» (پس میان ما و این قوم نافرمان جدایی بینداز)، نفرینی از سوی او بر ضد بنیاسرائیل برای داوریِ قاطعی که در پی آن عذاب بر آنان فرود آید، نبوده است؛ و نیز به معنای جدایی افکندن میان خود و آنان با بیرون بردن این دو پیامبر از میان قوم یا با گرفتن جانشان نیست؛ چراکه موسی (ع) آنان را به همان کمال نعمتی فرامیخواند که خدا برایشان مقدر کرده بود، و او همان کسی بود که خداوند منتنهادن بر بنیاسرائیل را با نجات دادن و حاکم ساختنشان در زمین به دست وی مقرر فرموده بود؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: « وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ» (و میخواستیم بر کسانی که در زمین به زبونی کشیده شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم):
(قصص: ۵).
و بنیاسرائیل نیز این حقیقت را از او میدانستند، چنانکه از سخن آنان بر اساس آنچه خدا حکایت کرده است برمیآید: « قٰالُوا أُوذِينٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا» (گفتند: پیش از آنکه نزد ما بیایی و پس از آنکه بهسویمان آمدی، آزار دیدهایم) تا آخر آیه (اعراف: ۱۲۹).