وَإِذَآ أَنۡعَمۡنَا عَلَى ٱلۡإِنسَٰنِ أَعۡرَضَ وَنَـَٔا بِجَانِبِهِۦ وَإِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ كَانَ يَـُٔوسٗا
و هرگاه به انسان نعمت بخشیم، روی برمیتابد و متکبرانه پهلو تهی کرده دور میشود، و هنگامی که گزندی به او برسد، بسیار ناامید میگردد.
تفسیر آیهٔ ۸۳ سورهٔ اسراء، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۱۸۵ تا ۱۸۷ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/17/83/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَي الْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأيٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ كٰانَ يَؤُساً » (و چون به انسان نعمت ارزانی داریم، روی برمیتابد و متکبرانه پهلو تهی میکند، و چون آسیبی به او رسد، بسیار ناامید میشود). در المفردات گفته است: «العرض خلاف الطول و أصله أن يقال في الأجسام ثم يستعمل في غيرها» (عَرض در برابر طول است و در اصل دربارهٔ اجسام گفته میشود و سپس در غیر اجسام به کار میرود) — تا آنجا که میگوید: — «و أعرض أظهر عرضه أي ناحيته فإذا قيل: أعرض لي كذا أي بدا عرضه فأمكن تناوله، و إذا قيل: أعرض عني فمعناه ولى مبديا عرضه» (و «أعرض» یعنی عَرض و پهلوی خود را نشان داد؛ پس هنگامی که گفته شود: «أعرضَ لي كذا»، یعنی پهلویش پدیدار شد و دستیافتن به آن ممکن گردید؛ و هنگامی که گفته شود: «أعرضَ عنّي»، معنایش این است که روی گرداند در حالی که پهلوی خود را نشان میداد). بخشِ مورد نیاز از سخن او پایان یافت.
«النأي» به معنای دوری است و «نأى بجانبه» یعنی سمتی دور از ما را برای خود در پیش گرفت؛ و در مجموع، فرمودهٔ خدای متعال:
« أَعْرَضَ وَ نَأيٰ بِجٰانِبِهِ » (روی برتافت و پهلو تهی کرد)، بیانگر حال انسان در دوریگزینی و گسستن از پروردگارش به هنگامِ نعمتیافتن است؛ همانند کسی که چهره از همنشین خود برمیگرداند و جایگاهی دور از او در پیش میگیرد. و چه بسا برخی از مفسران یادآور شدهاند که عبارت « نَأيٰ بِجٰانِبِهِ » کنایه از استکبار و خودبزرگبینی است.
و سخن پروردگار: « وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ كٰانَ يَؤُساً » بدین معناست که هرگاه شری ناچیز—در حد تماسی سبک—به او برسد، از خیر (که همان نعمت است) ناامید و یکسره نومید میشود. در اینجا بر خلاف نعمت، شر به خدای متعال نسبت داده نشده است، تا ساحت قدس او از نسبتدادهشدنِ شر پیراسته بماند، و نیز از آن رو که وجود شر امری نسبی است نه ذاتی و فینفسه؛ بنابراین آنچه از شرور در جهان رخ میدهد—مانند مرگ، بیماری، تنگدستی، کاستی و جز آن—تنها نسبت به خودِ آن موردْ شر به شمار میآید، اما نسبت به غیر آن و بهویژه نسبت به نظام کلی جاری در جهان هستی، خیری است که در تدبیر عمومی گزیری از آن نیست؛ پس آنچه از سنخ خیر باشد، همان است که خودْ متعلقِ مستقیمِ عنایت الهی قرار گرفته و مقصود بالذات است؛ و آنچه از سنخ شر باشد، چیزی است که عنایت الهی به سبب امری دیگر به آن تعلق یافته و بالعرض (تبعاً) مقدّر گردیده است.
بنابراین معنا چنین است: ما هرگاه به انسان—این موجودی که در بستر اسباب و علل طبیعی قرار دارد—نعمت ارزانی داریم، به ظاهرِ اسباب سرگرم میشود و به آنها دل میبندد و ما را از یاد میبرد، تا آنجا که نه یادی از ما میکند و نه سپاسمان میگزارد؛ و هرگاه گزندی اندک به او برسد که نعمت را از او برباید و اسبابِ آن را از میان ببرد و او این زوال را ببیند، از خیر بهشدت ناامید میشود؛ زیرا دلبستهٔ همان اسباب بوده است و اکنون تباهی اسبابش را میبیند، در حالی که برای پروردگارش هیچ نقشی در این میان قائل نیست.
این آیه حال انسان عادی را توصیف میکند؛ انسانی که در بطن جامعهٔ روزمره به سر میبرد و عرف و عادت بر او حکمفرماست. چنین کسی هرگاه نعمتهای الهی همچون مال، مقام، فرزندان و جز آن پیاپی بر او فرود آید و اسباب ظاهری نیز با او همراهی کند، به آنها سرگرم میشود و دل میبازد، چندانکه مجالی برایش باقی نمیگذارند تا به یاد پروردگارش باشد و بر نعمتهای او شکر گزارد؛ و چون گزند و شری به او برسد و پارهای از نعمتهای ارزانیشده از دستش برود، از خیر ناامید میگردد و با امیدواری آرامش نمییابد؛ چراکه برای دستیابی به خیر، راهی جز همان اسباب ظاهری نمیشناسد، در حالی که در آن لحظه نشانی از آن اسباب در جهان پیرامونش نمییابد.
این حال (سرگرمی به اسباب ظاهری و فراموشی پروردگار)، غیر از حالِ انسانِ فطری است؛ انسانی که ذهنش به رسمها و آداب ساختگی آلوده نشده و عرف و عادت بر او چیره نگشته است؛ چه به سبب توفیق و تأییدی الهی که همواره همراه اوست و استوارش میدارد، و چه به دلیل پیشآمدن اضطراری که اسباب ظاهری را از یادش میبرد، تا در نتیجه به پاکی و سادگی فطرتش بازگردد، پروردگارش را بخواند و برطرفشدن گرفتاریاش را از او بخواهد. پس برای انسان دو حال وجود دارد: یک حال فطری که هنگام گرفتاری و فرودآمدن گزند، او را به بازگشت بهسوی پروردگارش راهنمایی میکند؛ و یک حال عادی (برآمده از عادت و سرگرمی به دنیا) که در آن، اسباب ظاهری میان او و پروردگارش پرده میافکنند، او را سرگرم میسازند و از رویآوردن به خدا با یادآوری و سپاسگزاری بازمیدارند؛ و این آیه، حال دوم او را وصف میکند، نه حال اول را.
از اینجا روشن میشود که میان این آیه و آیاتی که بیان میکنند انسان هرگاه گزندی به او برسد بهسوی پروردگارش بازمیگردد، هیچ ناسازگاریای نیست؛ مانند اینکه خدای متعال در آیهای که پیشتر گذشت میفرماید: « وَ إِذٰا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّٰ إِيّٰاهُ » (و هنگامی که در دریا گزندی به شما برسد، هر که را جز او میخوانید گم و ناپدید میشود؛ اسراء: ۶۷) تا آخر آیه، و این سخن دیگرش: «وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ الضُّرُّ دَعٰانٰا لِجَنْبِهِ أَوْ قٰاعِداً أَوْ قٰائِماً» (و چون به انسان گزندی رسد، ما را به پهلو خفته یا نشسته یا ایستاده میخواند؛ یونس: ۱۲) تا آخر آیه، و دیگر آیاتی از این قبیل.
همچنین وجهِ پیوند این آیه با آیهٔ پیشین روشن میشود، و معلوم میگردد که این آیه از جهت بخش پایانیِ آیهٔ قبل به آن پیوسته است؛ یعنی از جهتِ سخن خدای متعال: « وَ لاٰ يَزِيدُ الظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً » (و ستمکاران را جز زیان نمیافزاید؛ اسراء: ۸۲)؛ و حاصلِ معنا این است که بروز چنین زیانی از آنان دور از انتظار نیست؛ زیرا از ویژگیهای انسان این است که هنگام فرودآمدن نعمتهای الهی، اسباب ظاهری او را به خود مشغول میسازد، در نتیجه از پروردگارش روی برمیتابد، اعراض میکند و خودبینانه کناره میگیرد، و هنگام رسیدن گزند و بدی، سخت نومید میشود.