قَالَ هَٰذَا رَحۡمَةٞ مِّن رَّبِّيۖ فَإِذَا جَآءَ وَعۡدُ رَبِّي جَعَلَهُۥ دَكَّآءَۖ وَكَانَ وَعۡدُ رَبِّي حَقّٗا
گفت: «این رحمتی از جانب پروردگار من است؛ پس چون وعدهٔ پروردگارم فرا رسد، آن را درهمکوبیده و هموار میسازد، و وعدهٔ پروردگارم همواره حق است.»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۹۴، ۹۸ و ۹۹ با هم
از دیگر موارد، اختلاف روایات در توصیف یأجوج و مأجوج است؛ چنانکه روایت شده است [یادداشت منبع: ۷) در کتاب «الدر المنثور» از ابنمنذر از امام علی (ع)، و از ابنابیحاتم از قتاده؛ و در «نور الثقلین» از «علل الشرائع» از امام عسکری (ع).]: آنان از ترکان و از فرزندان یافث بن نوح بودند که در زمین تباهی میکردند، ازاینرو سد در برابرشان کشیده شد. و روایت شده است [یادداشت منبع: ۸) در «نور الثقلین» از «روضهٔ کافی» از ابنعباس.]: آنان از نژادی جز فرزندان آدم هستند. و در [یادداشت منبع: ۹) طبری از عبدالله بن عمیر و از عبدالله بن سلام؛ و در کتاب «الدر المنثور» از نسائی و ابنمردویه از اوس از پیامبر (ص)، و در همانجا از ابنابیحاتم از سُدی از امام علی (ع).] چندین روایت آمده است که آنان قومی با زادولدِ بسیارند، و هیچیک از آنان — چه مرد و چه زن — نمیمیرد؛ تا آنکه برای او هزار فرزند به دنیا بیاید؛ و اینکه شمار آنان از دیگر آدمیان بسیار بیشتر است، تا آنجا که در برخی روایات [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از عبدالرزاق و دیگران، از عبدالله بن عمر.] نُه برابرِ همهٔ انسانها شمرده شدهاند. و روایت شده است [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از ابناسحاق و دیگران، از وهب.] که آنان در سرسختی و نیرومندی چناناند که از کنار هیچ چهارپا، درنده یا انسانی نمیگذرند مگر آنکه او را میدرند و میخورند، و به هیچ کِشت یا درختی نمیرسند مگر آنکه آن را میچرند (و نابود میکنند)، و به آب هیچ رودی نمیرسند مگر آنکه آن را مینوشند و میخشکانند. و روایت شده است [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از ابنمنذر و ابوالشیخ، از حسان بن عطیه؛ و از ابنابیحاتم و دیگران، از حذیفه، از پیامبر (ص). مبالغهٔ روایات دربارهٔ شمار آنان تا بدانجا رسیده که از پیامبر (ص) روایت شده است: یأجوج و مأجوج هزار برابر مسلمانان هستند («البداية و النهاية» از دو صحیح [بخاری و مسلم] از ابوسعید، از پیامبر (ص))، و هماکنون نیز گفته میشود که مسلمانان یکپنجمِ اهل زمیناند که لازمهاش این است که یأجوج و مأجوج دویست برابر همهٔ مردم زمین باشند.] که آنان دو امتاند که هر یک از آن دو، چهارصد هزار امت است و شمار افراد هر امت را جز خدای پاک و منزه کسی برنمیشمارد.
۲. یادکردِ ذوالقرنین، سد، و یأجوج و مأجوج:
تفسیر آیههای ۸۳، ۹۴، ۹۵، ۹۶، ۹۷ و ۹۸ با هم
در گزارشهای گذشتگان، مورخان کهن در آثار خود به پادشاهی اشاره نکردهاند که در دوران خودش به «ذوالقرنین» یا معادل آن در زبانی غیرعربی نامیده شده باشد، و نه از «یأجوج و مأجوج» با همین دو واژه، و نه از سدّی که به نام او خوانده شده باشد نامی بردهاند. ادامه در متن کامل
۳. ذوالقرنین کیست و سد او کجاست؟
تفسیر آیههای ۸۳ تا ۹۸ با هم
و سوم اینکه در هیچیک از کتابهای تاریخ آنان نیامده است که اسکندر مقدونی سدّ یأجوج و مأجوج را بر پایهٔ آنچه قرآن یاد میکند، ساخته باشد. ادامه در متن کامل
و در کتاب «البداية و النهاية» دربارهٔ خبر ذوالقرنین آمده است: «اسحاق بن بِشر از سعید بن بَشیر، از قَتاده روایت کرده که گفت: اسکندر همان ذوالقرنین است و پدرش نخستینِ قیصرها بود و از فرزندان سام بن نوح به شمار میرفت. ادامه در متن کامل
«و این [اسکندر دوم] حدود سیصد سال پیش از مسیح بود و ارسطاطالیس (ارسطو) فیلسوف، وزیر او بود، و همو بود که دارا پسر دارا (داریوش سوم) را کشت، پادشاهان ایران را خوار ساخت و سرزمینشان را زیر پا نهاد.» ادامه در متن کامل
[نویسندهٔ البدایة و النهایة] میگوید: «تنها از این رو بر این نکته یادآوری کردیم که بسیاری از مردم میپندارند این دو تن یکی بودهاند و کسی که در قرآن یاد شده همان کسی است که ارسطاطالیس وزیرش بود، و از این رهگذر خطایی بزرگ و تباهی و نابسامانیِ فراوانی پدید میآید؛ زیرا اولی بندهای باایمان و شایسته و پادشاهی دادگر بود و وزیرش خضر بود که بر پایهٔ آنچه پیش از این استوار کردیم پیامبر بود؛ اما دومی مشرک بود و وزیرش فیلسوف بود و میان زمان آن دو، بیش از دو هزار سال فاصله بود. ادامه در متن کامل
در این سخن، کنایه و ردی بر امام رازی در گفتار گذشتهاش وجود دارد؛ ولی اگر در آنچه از سخن خودِ او نقل کردیم درنگ کنی و سپس کتابش را در آنچه از داستان ذوالقرنین آورده بازبینی نمایی، درمییابی که او نیز خطایی کمتر از خطای امام رازی مرتکب نشده است؛ چراکه در تاریخ هیچ اثری از پادشاهی نیست که بیش از دو هزار و سیصد سال پیش از مسیح زیسته باشد، بر زمین از دورترین نقطهٔ باختر تا دورترین نقطهٔ خاور و سوی شمال فرمان رانده باشد، سد را ساخته باشد، مؤمنی شایسته بلکه پیامبر بوده و خضر وزیرش باشد و در جستوجوی آب حیات به ظلمات درآمده باشد؛ خواه نامش اسکندر باشد یا هر نام دیگر. ادامه در متن کامل
هـ) گروهی از مورخان یاد کردهاند که ذوالقرنین یکی از تُبَّعها و اَذواءِ یمنی از پادشاهان حِمیَر در یمن بوده است؛ [پاورقی منبع: ۱) قلمرو یمن به هشتاد و چهار «مِخلاف» تقسیم میشد، و مخلاف در اصطلاح امروزی به منزلهٔ بخش و شهرستان است. ادامه در متن کامل
در نام او نیز اختلاف کردهاند؛ گفته شده نامش «مُصعَب بن عبد الله» بوده است؛ و گفته شده: «صَعب بن ذیالمَرائد» که نخستینِ تُبّعها بود، و همو بود که در بئرالسَّبْع به سود ابراهیم داوری کرد؛ و گفته شده: «تُبَّع اَقرَن» بوده و نامش حَسّان است؛ و اصمعی یاد کرده که او «اَسعَد الکامل» (چهارمین تُبّع، فرزند حسّان اقرن… ادامه در متن کامل
نام ذوالقرنین و افتخار به او در شماری از اشعار حِمیَریان و برخی شاعران جاهلیت آمده است؛ چنانکه در «البداية و النهاية» آمده است: ابن هشام بیتی از اَعشی را خواند: ادامه در متن کامل
«و الصعب ذو القرنين أصبح ثاويا» (و صَعب، همان ذوالقرنین، ماندگار شد...) ادامه در متن کامل
«بالجنو في جدث أشم مقيما» (...در سرزمین «جَنو»، در گوری بلند جای گرفت). ادامه در متن کامل
و در بحث رواییِ گذشته آمد که عثمان بن ابیالحاضر این شعرِ یکی از حِمیَریان را برای ابنعباس خواند: ادامه در متن کامل
از ابنعباس دربارهٔ ذوالقرنین پرسیدند: «او از چه تباری بود؟» گفت: «از قبیلهٔ حِمْیَر بود و او همان صعب بن ذیمرائد است که خداوند در زمین به او اقتدار و توانمندی بخشید و از هر چیزی وسیلهای به او ارزانی داشت؛ پس به دو کرانهٔ خورشید (مشرق و مغرب) و انتهای زمین رسید و بر یأجوج و مأجوج سد بست.» به او گفته شد: «پس اسکندر… ادامه در متن کامل
و از کعبالاحبار دربارهٔ ذوالقرنین پرسیدند؛ او گفت: «نزد ما، طبق آنچه از دانشمندان (احبار) و گذشتگانمان رسیده، درست این است که او از قبیلهٔ حِمْیَر و همان صعب بن ذیمرائد بوده است. ادامه در متن کامل
و هَمْدانی در کتاب «الأنساب» گفته است: «کَهلان پسر سَبا صاحب پسری به نام زید شد؛ زید نیز صاحب عریب، مالک، غالب و عَمیکَرِب گردید. ادامه در متن کامل
«فمن ذا يعادونا من الناس معشرا» (چه کسی از میان مردم با ما که گروهی...) ادامه در متن کامل
«كراما فذو القرنين منا و حاتم» (...بزرگواریم دشمنی میورزد، در حالی که ذوالقرنین و حاتم [طایی] از ما هستند؟!) ادامه در متن کامل
و حارثی دربارهٔ او میگوید: ادامه در متن کامل
«سموا لنا واحدا منكم فنعرفه» (یک تن از میان خودتان را برای ما نام ببرید تا او را بشناسیم،) ادامه در متن کامل
«في الجاهلية لاسم الملك محتملا» (که در روزگار جاهلیت، سزاوار و شایستهٔ عنوان پادشاهی بوده باشد؛) ادامه در متن کامل
«كالتبعين و ذي القرنين يقبله» (همچون دو تُبَّع و ذوالقرنین، که او را...) ادامه در متن کامل
«أهل الحجى فأحق القول ما قبلا» (...خردمندان [به پادشاهی] میپذیرند؛ و سزاوارترین سخن آن است که پذیرفته آید.) ادامه در متن کامل
و ابنابیذئب خُزاعی دربارهٔ او میگوید: ادامه در متن کامل
«و منا الذي بالخافقين تغربا» (و از ماست آن کس که در دو افق خاور و باختر به غربت سفر کرد...) ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۹۴ تا ۹۸ با هم
پس اگر این سد همان دیوار بزرگ حائل میان چین و مغولستان باشد، کار او بازسازی بخشهایی از دیوار بوده که با گذشت زمان فروریخته بود؛ وگرنه اصل دیوار را برخی از پادشاهان چین پیش از آن ساخته بودند، و اگر سدی دیگر جز این دیوار بزرگ باشد، دیگر اشکالی وارد نیست. ادامه در متن کامل
۴. معنای کوبیده و هموار شدنِ سد، چنانکه قرآن خبر داده است
تفسیر آیههای ۹۷ تا ۹۹ با هم
اما آنان از بررسی مسئلهٔ سد از جهت خروج یأجوج و مأجوج از آن و گرهگشایی از این مسئله غفلت ورزیدهاند؛ زیرا خدای متعال میفرماید: « فَمَا اسْطٰاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطٰاعُوا لَهُ نَقْباً قٰالَ هٰذٰا رَحْمَهٌ مِنْ رَبِّي فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكّٰاءَ وَ كٰانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وَ تَرَكْنٰا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ » (کهف: ۹۷-۹۹؛ [پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند در آن رخنهای پدید آورند. گفت: «این رحمتی از جانب پروردگار من است؛ پس هنگامی که وعدهٔ پروردگارم فرا رسد، آن را کوبیده و هموار میسازد، و وعدهٔ پروردگارم همواره حق است». و در آن روز، آنان را واگذاشتیم تا موجوار درهم آمیزند])، و این آیات بر پایهٔ تفسیری که خود آنان ارائه دادهاند، ظاهر در این است که این امتِ مفسد در پشت سد محبوس و زندانیاند و تا زمانی که این سد برپا و استوار است، هیچ راه خروجی به دیگر نقاط زمین ندارند، تا آنکه چون وعدهٔ خدای پاک و منزه فرا رسد، آن را کوبیده و هموار (یا ویران) سازد و آنان از پشت آن به میان مردم سرازیر شوند و به فساد و شرارت بپردازند.
تفسیر آیههای ۹۷ و ۹۸ با هم
بنابراین، بر آنان لازم بود که چنین ویژگی و نقشی را برای سد اثبات کنند؛ چرا که اگر امتِ یادشده همان تاتارها باشند که از شمال چین به سوی ایران، عراق، شام، قفقاز و تا آسیای صغیر تاختند، پس آن سدِ توصیفشده در قرآن کجا بود که آنان بر آن گام نهادند و سپس از آنجا به این سرزمینها سرازیر شدند و همهچیز را زیر و رو ساختند؟
تفسیر آیهٔ ۹۸ سورهٔ کهف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۳۶۵ تا ۳۹۸ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/18/98/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « قٰالَ هٰذٰا رَحْمَهٌ مِنْ رَبِّي فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكّٰاءَ وَ كٰانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا » ([ذوالقرنین] گفت: این رحمتی از جانب پروردگار من است، و هنگامی که وعدهٔ پروردگارم فرا رسد، آن را درهمکوبیده و هموار میسازد، و وعدهٔ پروردگارم همواره حق است). واژهٔ «دَکّاء» همان «دَکّ» به معنای سختترین نوع کوبیدن و خرد کردن است، و مصدری است که در معنای اسم مفعول (کوبیدهشده و با زمین یکسانشده) به کار رفته است؛ و گفته شده است: مراد از آن، «ناقهٔ دَكّاء» (شتر مادهٔ بیکوهان و پشتصاف) است که بنا بر این نظر، استعاره خواهد بود؛ و چنانکه مفسران گفتهاند، مراد از آن همان ویرانی و فروریختن سد است.
و این سخن او که: « قٰالَ هٰذٰا رَحْمَهٌ مِنْ رَبِّي »؛ یعنی ذوالقرنین پس از ساختن سد گفت: این — یعنی همین سد — رحمتی از جانب پروردگار من است؛ به این معنا که نعمتی الهی و مایهای از حفاظت است که با آن، گزند یأجوج و مأجوج از گروههایی از مردم دفع میشود.
و این سخن او که: « فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكّٰاءَ »؛ در کلام حذف و ایجاز (کوتاهگویی) به کار رفته و تقدیر سخن چنین است: و این رحمت تا فرا رسیدن وعدهٔ پروردگارم باقی میماند، پس چون وعدهٔ پروردگارم فرا رسد، آن را خرد و کوبیده ساخته و با زمین یکسان میگرداند.
و مراد از «وعده»، یا وعدهای خاص از جانب خدای متعال دربارهٔ سد است؛ مبنی بر اینکه این سد در نزدیکی رستاخیز درهم خواهد شکست، که در این صورت، این سخن پیشگوییِ حادثهای بزرگ (مَلحَمه) است که ذوالقرنین از آن خبر داده است؛ و یا مراد از آن، وعدهٔ عمومیِ خدای متعال دربارهٔ برپایی قیامت است، همان رویدادی که کوهها را درهم میکوبد و جهان را ویران میسازد. و او سخن خویش را با این جمله تأکید کرد: « وَ كٰانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا » (و وعدهٔ پروردگارم همواره حق است).
۴. معنای کوبیده و هموار شدنِ سد، چنانکه قرآن خبر داده است
و اگر این قوم، تاتارها یا اقوام مهاجم دیگر در طول تاریخ نباشند، پس کجاست این سدّ محکمِ آهنین که از ویژگیهایش این است که هزاران سال است امتی بزرگ را از هجوم به دیگر نقاط زمین بازمیدارد و هیچ راهی جز این سد که پیشِ روی آنان کشیده شده به دیگر نقاط جهان ندارند؟ در حالی که امروزه بخشهای گوناگون زمین با خطوط زمینی، دریایی و هوایی به یکدیگر پیوستهاند و هیچ مانع طبیعی مانند کوه یا دریا، یا مانع ساختگی مانند سد، دیوار یا خندق، امتی را از امت دیگر جدا نمیکند؛ پس بسته ماندن راه یک قوم به روی دنیا به وسیلهٔ سدی میان دو کوه—با هر وصفی که توصیف شود و به هر صورتی که فرض گردد—چه معنایی خواهد داشت؟
آنچه در پاسخ به این اشکال به نظر من میرسد—و خدا داناتر است—این است که عبارت « دَكّٰاءَ »، از ریشهٔ «دَكّ» به معنای ذلت و خواری است؛ در لسانالعرب آمده است: «و جبل دك: ذليل.» (پایان نقل). و مقصود از «دَكّاء گردانیدن سد»، بیاثر و بیارزش ساختن آن است؛ به این صورت که با گسترش راههای ارتباطی و تنوع وسایل رفتوآمد و جابهجایی در خشکی، دریا و هوا، دیگر به آن اعتنایی نمیشود و سودی ندارد.
بنابراین، حقیقت این وعده، همان وعدهٔ پیشرفت تمدن جامعهٔ بشری و نزدیک شدن امتهای گوناگون به یکدیگر است؛ تا آنجا که دیگر هیچ سدی مانع جابهجایی انسانها از گوشهای از زمین به گوشهٔ دیگر نمیشود، هیچ دیواری راهشان را نمیبندد، و هیچ چیزی آنان را از هجوم و لشکرکشی به سوی هر قومی که بخواهند بازنمیدارد.
مؤید این معنا، سیاق سخن خدای متعال در جای دیگری است که در آن از هجوم یأجوج و مأجوج یاد میکند: « حَتّٰي إِذٰا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ » («تا آنگاه که [راه] یأجوج و مأجوج گشوده شود و آنان از هر بلندی شتابان سرازیر گردند»)؛ چرا که در اینجا از گشوده شدن یأجوج و مأجوج تعبیر آورده و نامی از سد نبرده است.
برای «دَكّ» معنای دیگری نیز هست و آن، پوشاندن و دفن کردن با خاک است؛ در صحاح آمده است: «دككت الركي-و هو البئر- دفنته بالتراب» (چاه را با خاک پوشاندم و پر کردم؛ پایان نقل). معنای دیگری هم دارد و آن، تبدیل شدن کوه به تپهای از گِل است؛ در صحاح آمده است: «و تدكدكت الجبال أي صارت روابي من طين واحدتها دكاء» (کوهها فرو ریختند و تپههایی گِلی شدند که مفرد آن دَکّاء است؛ پایان نقل). بنابراین ممکن است احتمال داده شود که سد، از جمله بناهای روزگاران کهن بوده که با وزش بادهای سخت زیر خاک دفن گشته یا با جابهجایی دریاها یا گسترش برخی از آنها غرق شده است—همانگونه که پژوهشهای زمینشناسی نیز چنین تغییراتی را اثبات میکند—و بدینگونه اشکال برطرف میگردد؛ با این حال، وجه نخست موجهتر است، و خدا داناتر است.