ٱذۡهَبُواْ بِقَمِيصِي هَٰذَا فَأَلۡقُوهُ عَلَىٰ وَجۡهِ أَبِي يَأۡتِ بَصِيرٗا وَأۡتُونِي بِأَهۡلِكُمۡ أَجۡمَعِينَ
«این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهرهٔ پدرم بیندازید تا بینا شود، و همهٔ کسان و خانوادهتان را نزد من بیاورید.»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بحث روایی
تفسیر آیههای ۹۲ تا ۹۴ با هم
در تفسیر عیاشی، از ابوبصیر از امام باقر (ع) در حدیثی طولانی روایت شده است که فرمود: یوسف به برادرانش گفت: « لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّٰهُ لَكُمْ اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هٰذٰا » (امروز هیچ سرزنشی بر شما نیست، خدا شما را میآمرزد؛ این پیراهن مرا ببرید)؛ همان پیراهنی که اشک دیدگانم آن را تر کرده است؛ « فَأَلْقُوهُ عَليٰ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً » (پس آن را بر چهرۀ پدرم بیفکنید تا بینا شود) اگر بوی مرا پراکنده سازد، «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ » (و همۀ کسان خود را نزد من بیاورید). و یوسف در همان روز آنان را بهسوی یعقوب بازگرداند و به هر آنچه نیاز داشتند مجهزشان ساخت. پس چون کاروانشان از مصر بیرون آمد، یعقوب بوی یوسف را احساس کرد و به فرزندانی که نزدش حاضر بودند گفت: «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ» (همانا من بوی یوسف را میشنوم، اگر مرا به نادانی و بیخردی نسبت ندهید).
تفسیر آیههای ۹۳ و ۹۴ با هم
میگویم: در روایات متعددی از طریق عامه (اهل سنت) و خاصه (شیعه) آمده است که پیراهنی که یوسف برای یعقوب (ع) فرستاد از بهشت فرود آمده بود؛ و آن همان پیراهنِ ابراهیم بود که جبرئیل هنگام افکنده شدنِ ابراهیم در آتش برایش آورد و بر تن او پوشاند تا آتش بر او سرد و سلامت شود؛ سپس اسحاق آن را به ارث برد و پس از او به یعقوب رسید، و یعقوب آن را تعویذی (حرز و دعای محافظت) ساخت و هنگام ولادتِ یوسف بر گردنش آویخت و همواره بر گردن او بود تا آنکه یوسف آن را از درون تعویذ بیرون آورد و بوی بهشت برخاست و یعقوب آن را احساس کرد. اینها گزارشهایی است که راهی برای صحیح دانستنِ آنها نداریم، افزون بر اینکه سندهایشان نیز ضعیف است.
۱. داستان او در قرآن:
تفسیر آیههای ۹۳ تا ۹۸ با هم
سپس به آنان فرمان داد نزد خانوادههایشان بازگردند و پیراهن او را ببرند و بر چهرهٔ پدرش بیفکنند تا بینا گردد. ادامه در متن کامل
۳. داستان او در تورات کنونی:
تفسیر آیههای ۹۳ تا ۱۰۲ با هم
اما پروردگار با یوسف بود و لطفش را بر او گسترش داد و او را در چشم رئیس زندان محبوب و گرامی ساخت؛ ازاینرو رئیس زندان، ادارهٔ همهٔ زندانیانی را که در آنجا بودند به دست یوسف سپرد و هر کاری که در آنجا صورت میگرفت، با تدبیر و انجامِ او بود. ادامه در متن کامل
سپس [پاورقی: ۱) فصل ۴۱ از سفر پیدایش (تکوین).] تورات داستان دو یار زندان و خوابهای آن دو و نیز خواب فرعون مصر را بیان میکند؛ خلاصهاش این است که آن دو، رئیس ساقیهای فرعون و رئیس نانوایان او بودند که مرتکب خطایی شدند و فرعون آن دو را در زندانِ رئیس داروغهها نزد یوسف به بند کشید. ادامه در متن کامل
سپس پس از دو سال، فرعون در خواب دید که هفت گاو چاق و خوشسیما از رودی بیرون آمدند و هفت گاو لاغر و زشترو در کرانهٔ رود ایستادند؛ آنگاه گاوهای لاغر، گاوهای چاق را بلعیدند و فرعون از خواب پرید. ادامه در متن کامل
در این هنگام، رئیس ساقیها یوسف را به یاد آورد و او را به فرعون یادآوری کرد و از شگفتیِ تعبیر خواب او سخن گفت. ادامه در متن کامل
هفت گاو نیکو نشاندهندهٔ هفت سالاند و هفت خوشهٔ نیکو نیز هفت سال؛ خوابْ یکی است. ادامه در متن کامل
این همان مطلبی است که به فرعون گفتم؛ خدا آنچه را انجام میدهد به فرعون نشان داده است. ادامه در متن کامل
پس اکنون فرعون باید مردی بینا و کاردان و حکیم بیابد و او را بر ادارهٔ سرزمین مصر بگمارد. ادامه در متن کامل
تورات چنین ادامه میدهد که خلاصهاش این است: فرعون سخن و تعبیر یوسف را بسیار پسندید، او را گرامی داشت و فرمانروایی کشور را در همهٔ امور به او سپرد؛ انگشتریِ پادشاهیاش را به او بخشید، جامههایی از کتان لطیف (بوص) بر تن او کرد، طوقی زرین بر گردنش آویخت، او را بر کالسکهٔ ویژهٔ خود سوار نمود و پیشاپیش او ندا دادند که: «به زانو درآیید و تعظیم کنید!» و یوسف در سالهای فراوانی و سپس در سالهای خشکسالی، امور را به بهترین شیوه تدبیر و اداره کرد. ادامه در متن کامل
سپس [پاورقی: ۱) فصلهای ۴۲ و ۴۳ از سفر پیدایش (تکوین).] تورات چنین آورده است که خلاصهاش این است: هنگامی که خشکسالی و قحطی سراسر سرزمین کنعان را فرا گرفت، یعقوب به فرزندانش فرمان داد به مصر بروند تا آذوقه تهیه کنند. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۹۳ سورهٔ یوسف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۱، صفحهٔ ۲۴۳ تا ۲۶۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/12/93/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَليٰ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ » (این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهرهٔ پدرم بیفکنید تا بینا شود، و همهٔ کسانِ خود را نزد من آورید). این سخن، ادامهٔ کلام یوسف (ع) است که در آن به برادرانش فرمان میدهد پیراهن او را نزد پدرش ببرند و بر صورتش بیندازند تا خداوند به واسطهٔ آن چشمانش را شفا دهد و دوباره بینا شود، پس از آنکه از شدت اندوه و گریه نابینا گشته بود و جایی را نمیدید.
این آخرین عنایت شگفتانگیزی است که خدای پاک و منزه در این سوره دربارهٔ یوسف (ع) حکایت میکند؛ عنایاتی که در آنها خداوند بر اسباب و علل چیره شد و آنها را درست برعکس جهتی که به سویش پیش میرفتند، دگرگون ساخت. برادران یوسف به او حسادت ورزیدند، او را خوار شمردند و با انداختنش در چاه و فروختنش به بهایی ناچیز به کاروانیان، او را از وطنش دور و آواره کردند؛ اما خدای پاک و منزه همین سبب را عیناً مایهٔ آرامش و استقرار او در خانهٔ عزیز مصر و در گرامیترین جایگاه قرار داد. سپس او را بر تخت عزتی نشاند که برادرانش در برابر آن زاریکنان گفتند: « يٰا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَهٍ مُزْجٰاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنٰا إِنَّ اللّٰهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ » (ای عزیز، به ما و خانوادهمان سختی و قحطی رسیده است و با سرمایهای اندک و ناچیز آمدهایم؛ پس پیمانه را برای ما کامل کن و بر ما بخشش نما، که خداوند بخشندگان را پاداش میدهد).
سپس همسر عزیز و زنان مصر شیفتهٔ او شدند و با کامجویی از او خواستند پایبندیاش را بشکنند تا او را به ورطهٔ گناه بکشانند، اما خداوند او را حفظ کرد و همان ماجرا را سببی برای آشکار شدن پاکیِ دامن و کمالِ عفت او قرار داد. پس از آن او را خوار شمردند و به زندانش افکندند، ولی خداوند همان زندان را سببی برای عزت و پادشاهی او ساخت.
و روزی که او را در نهانگاه چاه انداختند، برادرانش با پیراهن آغشته به خونش نزد پدر آمدند و به دروغ از مرگ او خبر دادند. در نتیجه آن پیراهن سببی شد برای اندوه پدر و گریستنش در فراق فرزند، تا آنجا که چشمانش سفید گشت و بیناییاش از دست رفت؛ اما خدای پاک و منزه با همان پیراهن، بیناییاش را به او بازگرداند. خلاصه آنکه همهٔ اسباب و انگیزهها دستبهدست هم دادند تا او را به فرودستی کشانند، اما خدای پاک و منزه سربلندیاش را خواست؛ پس آنچه خدا خواست واقع شد، نه آنچه اسباب ظاهری در پی آن بودند؛ و خداوند بر کار خویش چیره و تواناست.
و سخن یوسف که فرمود: « وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ » (و همهٔ کسان و خانوادهتان را نزد من بیاورید)، دستوری از سوی او بود تا تمام خاندان یعقوب—از خود یعقوب، همسرش، فرزندان و همهٔ نوادگانش—از بادیهنشینی (صحرانشینی) به مصر کوچ کنند و در آنجا فرود آیند و ساکن شوند.