وَٱتۡلُ عَلَيۡهِمۡ نَبَأَ ٱلَّذِيٓ ءَاتَيۡنَٰهُ ءَايَٰتِنَا فَٱنسَلَخَ مِنۡهَا فَأَتۡبَعَهُ ٱلشَّيۡطَٰنُ فَكَانَ مِنَ ٱلۡغَاوِينَ
و سرگذشتِ آن کس را بر آنان بخوان که آیات خود را به او عطا کردیم، ولی او از آنها دل برکَند و بهکلی بیرون آمد؛ پس شیطان در پیاش افتاد و از گمراهان شد.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۷۵ تا ۱۷۹ با هم
این سرگذشت، داستان دیگری از سرگذشتهای بنیاسرائیل و ماجرای بَلعَم باعوراست که خداوند به پیامبرش (ص) فرمان داد آن را برای آنان بخواند؛ تا روشن شود که صِرفِ برخورداری از اسباب ظاهری و عادی [مانند کرامات و دانش دینی] برای رستگاری انسان و حتمیشدن سعادت او کافی نیست، مگر آنکه خدا بخواهد. ادامه در متن کامل
بحث روایی
تفسیر آیههای ۱۷۵ و ۱۷۶ با هم
[علی بن ابراهیم قمی] گوید: پدرم از حسین بن خالد و او از حضرت ابوالحسن امام رضا (ع) برایم روایت کرد که فرمود: «به بلعم بن باعورا اسم اعظم داده شده بود و با آن دعا میکرد و برایش مستجاب میشد، ولی به فرعون گرایش پیدا کرد. هنگامی که فرعون در جستوجوی موسی و یارانش حرکت کرد، فرعون به بلعم گفت: خدا را بر ضد موسی و یارانش بخوان تا آنان را برای ما متوقف و حبس کند. بلعم سوار بر مادهالاغش شد تا در پی موسی برود، اما مادهالاغش از حرکت بازایستاد و نافرمانی کرد؛ بلعم شروع کرد به زدن آن. در این هنگام، خدای عزّوجلّ حیوان را به سخن درآورد و گفت: وای بر تو! برای چه مرا میزنی؟ آیا میخواهی همراهت بیایم تا علیه پیامبر خدا و قومی باایمان نفرین کنی؟ بلعم پیوسته آن را زد تا کشتش؛ در نتیجه، اسم اعظم از زبانش زایل شد و فروریخت. و این همان سخن خداوند است که فرمود: « فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ الْغٰاوِينَ، وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا-وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ-فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ » (پس از آن بیرون آمد و تهی گشت، و شیطان او را دنبال کرد و از گمراهان شد. و اگر میخواستیم، او را با آن [آیات] بالا میبردیم، ولی او به زمین چسبید و از هوای نفس خود پیروی کرد؛ پس مَثَل او همچون سگ است که اگر بر او حمله آوری زبان بیرون میآورد، و اگر رهایش کنی باز هم زبان بیرون میآورد) و این مَثَلی است که خداوند زده است.»
میگویم: اینکه امام (ع) فرمود: «و هو مثل ضربه الله» (و این مَثَلی است که خداوند زده است)، ظاهراً به سرگذشت بلعم اشاره دارد. و بهزودی سخن دربارهٔ معنای اسم اعظم در بحث از اسماء حسنی خواهد آمد، انشاءالله.
«لك الحمد و النعماء و الفضل ربنا» (پروردگارا! ستایش و نعمت و بخشش از آنِ توست،)
«و لا شيء أعلى منك جدا و أمجد» (و هیچ چیز در شکوه و عظمت، والاتر و بزرگوارتر از تو نیست؛)
«مليك على عرش السماء مهيمن» (فرمانروایی که بر عرش آسمان مسلط و مراقب است،)
«لعزته تعنو الوجوه و تسجد» (و چهرهها در برابر عزتش خوار و فروتن میشوند و سجده میگزارند).
[این ابیات بخشی] از قصیدهای طولانی بود که او آن را تا پایان خواند.
سپس قصیدهاش را برای پیامبر خواند که در آن میگوید: «وقف الناس للحساب جميعا.فشقي معذب و سعيد.» (همهٔ مردم برای حسابرسی ایستادند؛ پس دستهای بدفرجام و عذابکشیدهاند و گروهی نیکبخت).
و نیز قصیدهای را خواند که در آن آمده است:
«عند ذي العرش يعرضون عليه» (در پیشگاه صاحب عرش بر او عرضه میشوند؛)
«يعلم الجهر و السرار الخفيا» (همان که سخن آشکار و رازِ پنهان را میداند؛)
«يوم يأتي الرحمن و هو رحيم» (روزی که خداوند رحمان میآید، در حالی که مهربان است؛)
«إنه كان وعده مأتيا» (بیگمان وعدهٔ او حتماً فرارسیدنی و تحققیافتنی است).
«رب إن تعف فالمعافاه ظني» (پروردگارا! اگر ببخشایی، بخشایش همان گمان من به توست)،
«أو تعاقب فلم تعاقب بريا» (و اگر کیفر دهی، بیگناهی را کیفر ندادهای).
پس پیامبر خدا (ص) فرمود: «شعر برادرت ایمان آورده، ولی دلش کفر ورزیده است»؛ و خدای متعال این آیه را فرو فرستاد.
میگویم: این داستان برگرفته از چند روایت است؛ و در «مجمعالبیان» چکیدهٔ داستان آمده و یاد شده که نزول آیه دربارهٔ او، از عبدالله بن عمر، سعید بن مسیّب، زید بن اسلم و ابورَوق روایت شده است. و ظاهر این است که آیات، مکی است و همراه با نزول سوره در مکه نازل شده است، و آنچه نقل کردهاند از باب تطبیق (انطباق آیه بر مصداق) است.
و در «مجمعالبیان» آمده است: و گفته شده که او ابوعامر بن نعمان بن صیفیِ راهب است؛ همان کسی که پیامبر خدا (ص) او را «فاسق» نامید. او در روزگار جاهلیت راهب شده بود و پلاس (جامهٔ خشن پشمین) میپوشید. پس به مدینه آمد و به پیامبر (ص) گفت: «این چیست که آوردهای؟» فرمود: «آیین حنیفیت (یکتاپرستیِ پاک)، دین ابراهیم را آوردهام.» گفت: «من نیز بر همان دینم.» پیامبر (ص) فرمود: «بر آن نیستی، بلکه چیزهایی در آن وارد کردهای که از آن نیست.» ابوعامر گفت: «خداوند دروغگوی ما را تنها و راندهشده بمیراند!»
«پس به سوی اهل شام رفت و برای منافقان پیام فرستاد که سلاح آماده کنید؛ سپس نزد قیصر رفت و لشکری آورد تا پیامبر (ص) را از مدینه بیرون کند؛ سرانجام در شام تنها و راندهشده درگذشت.» [روایت] از سعید بن مسیّب است.
میگویم: اشکالِ مکی بودنِ سوره در جای خود باقی است، و در اینباره داستانهایی روایت شده که پیگیری تفصیلیِ آنها سودی ندارد.
و در همان کتاب آمده است: امام باقر (ع) فرمود: «اصل در این داستان بلعم [باعورا] است، سپس خداوند آن را مثَلی برای هر کس از اهل قبله قرار داده است که هوای نفس خود را بر هدایت الهی ترجیح میدهد.»
تفسیر آیهٔ ۱۷۵ سورهٔ اعراف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۸، صفحهٔ ۳۳۲ تا ۳۳۹ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/7/175/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا » تا آخر آیه. معنای «دادنِ آیات» آنگونه که سیاق کلام نشان میدهد، آراستهشدن به نشانههای درونی و کراماتِ ویژهٔ باطنی است؛ بهطوریکه راه شناختِ خدا برای او روشن گردد و حقایقی بر وی کشف شود که دیگر هیچ شکی در حقانیتِ آن برایش نماند. «انسلاخ» بهمعنای بیرونآمدن و کنده شدن چیزی از پوست خود است، و کنایهای استعاری از این است که این نشانهها همچون پوست با او پیوسته بود، اما بهخاطر پلیدی نهادش، خود را از آنها جدا کرد و بیرون کشید. واژهٔ «إِتْباع» نیز مانند «تَبَع» و «اتِّباع» بهمعنای در پیِ کسی رفتن و تعقیبکردن است؛ گفته میشود: «تَبِعَ»، «أَتْبَعَ» و «اتَّبَعَ» که همگی به یک معنا هستند. «غَیّ» و «غَوایَت» نوعی گمراهی است؛ گویی انحراف از راه است بهخاطر ناتوانی در بهخاطر سپردن مقصدی که راه به آن میرسد، ازاینرو در آن، فراموشکردن مقصد و هدف نهفته است؛ پس کسی که در مسیر مانده و در کار خود سرگردان است «غَویّ» (سرگشته) است، و کسی که از راه بیرون رفته ولی مقصدش را به یاد دارد «ضالّ» (گمراه) نام دارد. این معنا با موردِ آیه سازگارتر است؛ زیرا صاحب این سرگذشت، پس از آنکه از آیات خدا تهی شد و شیطان در پیاش افتاد، راهِ هدایت از چشمش نهان گردید و نتوانست خود را از گرداب هلاکت نجات دهد. البته گاهی هر دو واژهٔ غوایت و ضلالت به یک معنا بهکار میروند که همان بیرونرفتن از راهِ رساننده به هدف است.
مفسران در تعیین اینکه صاحب این سرگذشت در آیه چه کسی بوده است، دیدگاههای گوناگونی دارند که بهخواست خدا به بیشتر یا همهٔ آنها در بحث روایی آینده اشاره خواهیم کرد.
آیه — همانطور که میبینید — نام او را پوشیده گذاشته و تنها به بیان اجمالی داستانش بسنده کرده است؛ ولی با این حال، ظاهر آیه نشان میدهد که این ماجرا گزارشی از یک رخداد واقعی است، نه صرفاً یک مَثَل و تمثیل داستانی. بنابراین، سخن کسانی که گفتهاند این آیه فقط یک تمثیل است و حقیقتِ خارجی ندارد، هیچ اعتباری ندارد.
معنای آیه چنین است: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ »؛ یعنی بر بنیاسرائیل یا بر مردم، خبری از ماجرایی بزرگ را بخوان و آن « نَبَأَ » (سرگذشتِ بزرگِ) مردی است « اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا » (که نشانههای خود را به او عطا کردیم) و برای باطن او نشانهها و آثار بزرگ الهی را آشکار ساختیم تا حقیقت برایش روشن شود؛ « فَانْسَلَخَ مِنْهٰا » (اما او از آن آیات بیرون آمد) و با آنکه ملازمش بودند، رهایشان کرد؛ « فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ الْغٰاوِينَ » (پس شیطان در پیاش افتاد و او از گمراهانِ سرگردان شد) و نتوانست خود را از هلاکت نجات دهد.
بحث روایی
در تفسیر قمی، دربارهٔ سخن خدای متعال: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا » (و سرگذشت کسی را که نشانههای خود را به او دادیم، بر آنان بخوان) تا آخر آیه، آمده است:
در کتاب «الدر المنثور»، فریابی، عبدالرزاق، عبد بن حمید، نسائی، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابیحاتم، ابوالشیخ، طبرانی و ابن مردویه از عبدالله بن مسعود روایت آوردهاند. وی دربارهٔ سخن خداوند: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا » (و سرگذشت کسی را که نشانههای خود را به او دادیم ولی از آن بیرون آمد، بر آنان بخوان) گفت: او مردی از بنیاسرائیل بود که به وی «بلعم بن اَبَر» میگفتند.
و در همان کتاب آمده است که عبد بن حُمَید، ابن جریر، ابو الشیخ و ابن مَردویه از چند طریق از ابنعباس روایت کردهاند که گفت: «هو بلعم بن باعوراء -و في لفظ: بلعام بن عامر- الذي أوتي الاسم كان في بني إسرائيل» (او بلعم بن باعورا — و در بیانی دیگر: بلعام بن عامر — است؛ همان کسی که اسم اعظم به او داده شده بود و از بنیاسرائیل بود).
میگویم: اینکه نامش «بلعم» و از بنیاسرائیل بوده، از غیر ابنعباس نیز روایت شده است، و از خود ابنعباس نیز جز این نقل کردهاند.
و در «روحالمعانی»، هنگام یادکرد این سخن که آیه دربارهٔ امیّة بن ابیالصَّلْت ثقفیِ شاعر نازل شده، آمده است: او کتابهای کهن را خوانده بود و میدانست که خدای متعال پیامبری خواهد فرستاد؛ ازاینرو امید داشت که خودْ همان پیامبر باشد. چنین پیش آمد که او به بحرین رفت و پیامبر خدا (ص) مبعوث شد؛ پس امیّه هشت سال در آنجا ماند و سپس بازگشت. او پیامبر خدا (ص) را در جمعی از یارانش دیدار کرد؛ پیامبر او را به اسلام فراخواند و سورهٔ «یس» را بر او خواند. همین که تلاوت پیامبر پایان یافت، امیّه از جا جست و در حالی که پاهایش را به زمین میکشید رفت. قریش در پی او آمدند و گفتند: «ای امیّه، چه میگویی؟» گفت: «[صبر کنید] تا دربارهٔ کار او بنگرم.»
سپس به سوی شام رفت و پس از جنگ بدر بازگشت در حالی که میخواست اسلام بیاورد؛ اما چون از واقعهٔ بدر باخبر شد، اسلام را رها کرد و گفت: «اگر او پیامبر بود، خویشاوندانش را نمیکشت!» پس به طائف رفت و در همانجا درگذشت.
پس خواهرش «فارعه» نزد پیامبر خدا (ص) آمد. پیامبر از درگذشت او پرسید و او برای حضرت بازگفت که امیّه هنگام مرگش چنین سرود:
«كل عيش و إن تطاول دهرا» (هر خوشی و زندگی، هرچند روزگاری دراز بپاید،)
«صائر مرة إلى أن يزولا» (سرانجام روزی پایان میپذیرد و رو به زوال میرود.)
«ليتني كنت قبل ما قد بدا لي» (کاش پیش از آنچه برایم آشکار شد،)
«في قلال الجبال أرعى الوعولا» (بر فراز چکادِ کوهها، بزهای کوهی را میچراندم!)
«إن يوم الحساب يوم عظيم» (بهراستی روز حساب، روزی بسیار بزرگ است؛)
«شاب فيه الصغير يوما ثقيلا» (روزی سخت و سنگین که کودک در آن پیر و سپیدموی میشود.)
سپس پیامبر (ص) به او فرمود: «از شعر برادرت برایم بخوان»، و او این شعر را خواند: