وَرَفَعۡنَٰهُ مَكَانًا عَلِيًّا
و او را به جایگاهی بلند برکشیدیم.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۵۶ و ۵۷ با هم
خدای متعال میفرماید: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتٰابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كٰانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا » (و در این کتاب از ادریس یاد کن؛ همانا او بسیار راستگفتار و پیامبر بود) تا پایان دو آیه. مفسران گفتهاند: نام ادریس پیامبر «اَخنوخ» بود و بر پایهی آنچه در سِفر پیدایش تورات آمده، او از نیاکان نوح (ع) است؛ و تنها به این سبب به «ادریس» شهرت یافت که بسیار به درس و فراگیری دانش میپرداخت.
داستان ادریس پیامبر (ع
تفسیر آیههای ۵۶ و ۵۷ با هم
۱- نام ادریس (ع) در قرآن جز در این دو آیه از سورهٔ مریم نیامده است: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتٰابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كٰانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا وَ رَفَعْنٰاهُ مَكٰاناً عَلِيًّا» (مریم: ۵۶-۵۷: و در کتاب، ادریس را یاد کن؛ همانا او بسیار راستگو و پیامبری بود، و او را به جایگاهی بلند فرا بردیم)، و در سخن خدای متعال: «وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّٰابِرِينَ وَ أَدْخَلْنٰاهُمْ فِي رَحْمَتِنٰا إِنَّهُمْ مِنَ الصّٰالِحِينَ» (انبیاء: ۸۵-۸۶): «و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل [را یاد کن] که همگی از شکیبایان بودند، و آنان را در رحمت خود درآوردیم؛ چرا که بیتردید از شایستگان بودند.»
و در این آیات، ستایشی زیبا از سوی خداوند متعال برای او آمده است؛ چرا که او را پیامبر، بسیار راستگو (صدیق)، از شکیبایان و از شایستگان به شمار آورده و خبر داده که او را به جایگاهی بلند برکشیده است.
۲-
از جمله روایات واردشده دربارهٔ داستان او، روایتی است در کتاب «كمالالدين و تمامالنعمة» با سند خود از ابراهیم بن ابیبلاد از پدرش، از امام باقر (ع) — و این حدیث طولانی است که خلاصهاش را آوردهایم — که آغاز پیامبری ادریس (ع) چنین بود: در زمان او پادشاهی سرکش و ستمگر حکومت میکرد. روزی او برای گردش سوار شد و از کنار زمینی سرسبز و خرم گذشت که شگفتزدهاش ساخت و دوست داشت مالک آن شود. آن زمین به بندهای باایمان تعلق داشت، پس شاه دستور داد او را حاضر کنند و بر سر خرید زمین با او چانه زد، اما او نفروخت و به فروش رضایت نداد. پادشاه در حالی که اندوهگین و درمانده بود به شهر بازگشت و با همسرش — که در کارهای مهم با او مشورت میکرد — رایزنی نمود. همسرش به او پیشنهاد داد گواهانی بر ضد او اقامه کند که از آیین شاه خارج شده است، تا او را بکشد و زمینش را تصاحب کند. پادشاه نیز به پیشنهاد او عمل کرد و زمین را غصب نمود.
پس خداوند به ادریس وحی فرمود که نزد آن پادشاه برود و از سوی پروردگار بگوید: «آیا به این خشنود شدی که بندهٔ مؤمن مرا از روی ستم کشتی تا زمینش را به انحصار خود درآوری، و پس از او خانوادهاش را محتاج و گرسنه گذاشتی؟ هان، به عزتم سوگند که بیگمان در آخرت انتقام او را از تو خواهم گرفت و در همین دنیا نیز سلطنتت را سلب خواهم کرد، شهرت را ویران میسازم، شوکتت را به خواری میکشانم و گوشت همسرت را خوراک سگان خواهم کرد؛ زیرا ای فریبخوردهٔ گرفتار، بردباریِ من در برابرت تو را مغرور ساخته است.»
ادریس پیام خدا را برای او آورد و در جمع یاران شاه آن را به او ابلاغ کرد. پادشاه ادریس را از مجلس خود بیرون راند و سپس با اشارهٔ همسرش گروهی را فرستاد تا او را بکشند. برخی از یاران ادریس از این توطئه آگاه شدند و به او پیشنهاد خروج و هجرت دادند. ادریس در همان روز با شماری از یارانش از آنجا بیرون رفت و سپس با پروردگارش به مناجات پرداخت و از رفتاری که در ابلاغ رسالتش از پادشاه دیده بود، به درگاه خدا شکایت برد. پس به او وحی شد که از آن آبادی بیرون رود، و خداوند به زودی فرمان خود را دربارهٔ پادشاه اجرا خواهد کرد و سخنش را دربارهٔ او تحقق خواهد بخشید. آنگاه ادریس درخواست کرد که آسمان بر آن آبادی و پیرامونش نبارد تا زمانی که خود او باران بخواهد؛ و این خواسته اجابت شد.
ادریس این موضوع را به یاران مؤمنش خبر داد و به آنان فرمان داد از آنجا خارج شوند. آنان نیز خارج شده و در سرزمینها پراکنده گشتند و شمارشان بیست مرد بود؛ و خبر وحی و هجرت ادریس در میان مردم پیچید، و خود او نیز بیرون رفت و به غاری در کوهی بلند کناره گرفت و در آنجا به عبادت خدا پرداخت؛ روزها روزه میگرفت و فرشتهای هر شامگاه برایش غذایی میآورد که با آن افطار میکرد.
خداوند آنچه را به ادریس وحی فرموده بود دربارهٔ پادشاه، همسرش و شهرش عملی ساخت و سرکشی گناهکارِ دیگر در آن شهر آشکار شد. آسمان نیز بیست سال بارش خود را از آنان دریغ کرد تا اینکه به سختی افتادند و حالشان وخیم شد. چون رنج به اوج خود رسید، برخی به دیگران یادآور شدند این سختی و مشقتی که به آن دچار شدهاند، تنها به دلیل نفرین ادریس است که خواسته بود بر آنان نبارد تا خود او درخواست کند، و همچنین به خاطر رفتن او از میانشان است در حالی که نمیدانند او کجاست. پس چنین مصلحت دیدند که بازگردند و به درگاه خدا توبه کنند و از او باران بخواهند، چرا که او از ادریس به آنان مهربانتر است؛ از این رو بر دعا و زاری همداستان شدند.
پس خداوند به ادریس وحی فرمود: «این قوم با توبه، استغفار، گریه و زاری به درگاه من نالیدهاند و من به آنان رحم آوردهام، و چیزی مرا از باراندن بر آنان بازنمیدارد جز پایبندی به درخواستی که از من کردی که باران بر آنان نبارم تا خودت بخواهی؛ پس از من باران بخواه تا به فریادشان برسم.» ادریس گفت: «بار خدایا، من از تو چنین درخواستی نمیکنم.»
پس خداوند به فرشتهای که برای او غذا میآورد وحی فرمود که از رساندن غذا به او خودداری کند. آن فرشته سه روز غذا نیاورد تا گرسنگی بر او سخت شد؛ پس ندا داد: «بار خدایا، پیش از آنکه جانم را بستانی، روزیام را از من بازداشتی؟» خداوند به او وحی فرمود: «ای ادریس، از اینکه غذایت را سه روز از تو بازداشتم بیتاب شدی، اما از گرسنگی و رنج اهل آبادیات در این بیست سال بیتاب نشدی! سپس از تو خواستم از من بخواهی بر آنان ببارم، اما بخل ورزیدی و نخواستی، پس با گرسنگی ادبت کردم. اکنون از جایگاهت فرود آی و خودت در پی روزی برو، چرا که تو را در به دست آوردن آن به تدبیر و چارهاندیشی خودت واگذار کردهام.»
ادریس به روستایی در آن حوالی فرود آمد و به خانهای نگریست که از آن دودی برمیخاست؛ پس بدانسو شتافت. در آنجا پیرزنی کهنسال بود که با مدارا دو قرص نان خود را روی تابهای میپخت. ادریس از او خوراکی خواست، زیرا گرسنگی سخت بر او فشار آورده بود. زن گفت: «ای بندهٔ خدا، نفرین ادریس چیزی برای ما باقی نگذاشته تا به کسی بخورانیم!» و سوگند خورد که جز آن دو نان چیزی ندارد و گفت: «روزیات را از غیر اهالی این روستا بجوی.» ادریس به او گفت: «چیزی به من بخوران که جانم را با آن نگه دارم و پایم استوار ماند تا به جستوجوی روزی بروم.» زن گفت: «تنها دو قرص نان است؛ یکی برای من و دیگری برای پسرم؛ اگر خوراکم را به تو بدهم میمیرم و اگر خوراک پسرم را به تو بدهم او میمیرد، و هیچ چیز اضافهای در اینجا نیست.» ادریس گفت: «پسرت خردسال است و نیمی از یک قرص نان برای او بس است؛ پس به هر کدام از ما نیمی بده تا توشهای برای زنده ماندنمان باشد.» زن خشنود شد و چنین کرد.
چون پسر آن زن ادریس را دید که از سهم نان او میخورد، چندان بیتابی و اضطراب کرد تا جان باخت. مادرش گفت:
«ای بندهٔ خدا، از شدت بیتابی بر سر خوراکش پسرم را به کشتن دادی!» ادریس گفت: «بیتابی مکن که من همین ساعت به اذن خدا او را برایت زنده میکنم.» سپس دو بازوی کودک را گرفت و گفت: «أيتها الروح الخارجه عن بدنه بأمر الله-ارجعي إلي بدنه بإذن الله و أنا إدريس النبي» (ای روحی که به فرمان خدا از پیکرش بیرون رفتهای، به اذن خدا به بدنش بازگرد، و من ادریسِ پیامبرم.) پس روح آن پسر به بدنش بازگشت.
چون مادرش سخن ادریس و این گفتهاش را شنید که «أنا إدریس؛ من ادریسم» و پسرش را زنده دید، گفت:
«أشهد أنك إدريس النبي» (گواهی میدهم که تو ادریسِ پیامبری!) و بیرون رفت و با بلندترین صدایش در روستا بانگ زد: «أبشروا بالفرج فقد دخل إدريس في قريتكم» (مژدهٔ گشایش باد بر شما، که ادریس به روستایتان آمده است!) پس ادریس رفت تا بر جایگاه شهر آن ستمگر نخستین نشست، در حالی که آن شهر به تپهای از خاک بدل شده بود. گروهی از مردم روستایش گرد او جمع شدند و از او طلب ترحم کردند و خواستند برایشان دعا کند تا باران بر آنان ببارد. ادریس فرمود: «نه، مگر آنکه این ستمگرِ شما و همهٔ اهالی روستایتان پیاده و پابرهنه نزد من بیایند و این را از من بخواهند.»
این خبر به آن حاکم ستمگر رسید؛ پس چهل مرد را بهسوی ادریس فرستاد و دستور داد او را نزدش بیاورند. هنگامی که نزد او آمدند و از وی خواستند همراهشان برود، ادریس بر آنان نفرین کرد و همگی تا آخرین نفر جان سپردند. سپس ستمگر پانصد مرد فرستاد؛ چون نزد ادریس آمدند، از او خواستند که همراهشان بیاید و با التماس از او طلب ترحم کردند. ادریس قتلگاه یارانشان را به آنان نشان داد و گفت: «ما أنا بذاهب إليه- و لا سائل حتي يأتيني هو و جميع أهل القريه مشاه حفاه-و يسألوني الدعاء للمطر» (من هرگز نزد او نمیروم و دعایی نمیکنم تا آنکه خودِ او و همهٔ اهالی روستا پیاده و پابرهنه نزد من بیایند و از من بخواهند که برای باران دعا کنم.)
آنان بهسوی ستمگر رفتند و سخن ادریس را به او بازگفتند و از او خواستند که خود و همهٔ اهالی روستا پیاده و پابرهنه نزد ادریس بروند و از او بخواهند تا از خدا بطلبد که آسمان بر آنان ببارد. پس نزد ادریس آمدند و با فروتنی و خواری در برابرش ایستادند و درخواست کردند از خدا بخواهد که آسمان بر آنان باران ببارد. در این هنگام ادریس دعا کرد که آسمان بر آنان ببارد؛ پس ابری از آسمان بر آنان سایه افکند و در همان دم رعد و برق زد و بارانی پیاپی و تند بارید، چندانکه پنداشتند غرق میشوند، و تا به خانههای خود بازگردند از فراوانیِ آب سخت نگران و بیمناک شدند.
و در «الكافي» به اسنادش از عبدالله بن اَبان از امام صادق (ع) روایت شده است در حدیثی که در آن از مسجد سهله یاد میشود: «أ ما علمت أنه موضع بيت إدريس النبي-الذي كان يخيط فيه» (آیا ندانستهای که آنجا جایگاه خانهٔ ادریس پیامبر است، همانجا که در آن خیاطی میکرد؟)
میگویم: میان اهل تاریخ و سیرهنگاران مشهور است که آن حضرت (ع) نخستین کسی بود که با قلم نوشت و نخستین کسی بود که جامه دوخت.
خداوند بر فرشتهای از فرشتگان خشم گرفت و بالش را قطع کرد و او را در جزیرهای از جزایر دریا افکند؛ پس او تا زمانی که خدا میخواست در آنجا ماند. هنگامی که خداوند ادریس را به پیامبری برانگیخت، آن فرشته نزد او آمد و درخواست کرد به درگاه خدا دعا کند تا از او خشنود شود و بالش را به وی بازگرداند. ادریس برای او دعا کرد و خداوند بالش را به او بازگرداند و از وی خشنود شد.
آن فرشته به ادریس گفت: آیا خواستهای داری؟ گفت: آری، دوست دارم مرا به آسمان ببری تا به ملکالموت (فرشتهٔ مرگ) بنگرم؛ زیرا با یاد او زندگی بر من گوارا نیست. فرشته او را بر بال خود سوار کرد تا به آسمان چهارم رساند؛ ناگاه دید که فرشتهٔ مرگ از روی شگفتی سر میجنباند. ادریس بر او سلام کرد و به او گفت:
چرا سرت را میجنبانی؟ گفت: پروردگارِ باعزت به من فرمان داد که جانت را میان آسمان چهارم و پنجم بستانم، و من گفتم: پروردگارا! چگونه چنین چیزی ممکن است در حالی که میان من و او چهار آسمان فاصله است، و ضخامت هر آسمان پانصد سال راه و فاصلهٔ میان هر دو آسمان نیز پانصد سال راه است؟! سپس جانش را میان آسمان چهارم و پنجم ستاند، و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید: «وَ رَفَعْنٰاهُ مَكٰاناً عَلِيًّا » (مریم: ۵۷) (و او را به جایگاهی بلند برکشیدیم).
این حدیث را علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود از پدرش، از ابنابیعمیر، از کسی که برایش بازگو کرده، از امام صادق (ع) روایت کرده است؛ و شبیه به معنای آن در کتاب کافی از علی بن ابراهیم، از پدرش، از عمرو بن عثمان، از مفضل بن صالح، از جابر، از امام باقر (ع)، از پیامبر (ص) روایت شده است.
این دو روایت، گذشته از ضعف سندی که در هر دو و بهویژه در روایت دوم هست [پاورقی: به دلیل وجود مفضل بن صالح که بسیار دروغگو بود و حدیث جعل میکرد.]، قابل اعتماد نیستند؛ زیرا با ظاهر قرآن مخالفت دارند، چرا که قرآن بر عصمت فرشتگان و پیراستگی آنان از هر گناه و خطا تصریح کرده است.
ثعلبی در کتاب «العرائس» از ابنعباس و دیگران روایتی نقل کرده که خلاصهاش این است: ادریس روزی راه میرفت و گرمای سوزان آفتاب به او رسید؛ پس گفت: من یک روز زیر آفتاب راه رفتم و آزار دیدم، پس حال آن کس که آفتاب را در یک روز به اندازهٔ پانصد سال راه حمل میکند چگونه است! خدایا، سنگینیِ آن را بر او سبک گردان و گرمایش را از او بردار. پس خداوند دعایش را مستجاب کرد و فرشتهای که خورشید را حمل میکرد این سبکی را احساس نمود؛ از خداوند در اینباره پرسید و خدا او را از دعای ادریس و استجابت آن آگاه ساخت. آن فرشته از خدای متعال درخواست کرد که میان او و ادریس دیداری فراهم آورد و میانشان پیوند دوستی برقرار سازد، و خدا به او اجازه داد.
پس ادریس از او پرسشهایی میکرد و از جمله پرسشهایش این بود: تو خبر دادی که گرامیترین و نزدیکترین فرشته نزد ملکالموت هستی، پس نزد او برای من شفاعت کن تا اجل (زمان مرگ) مرا به تأخیر اندازد تا بر شکر و عبادتم بیفزایم. فرشته گفت: خداوند اجل هیچکس را چون فرا رسد به تأخیر نمیاندازد. ادریس گفت: میدانم، ولی این کار مایهٔ آرامش خاطر من است. فرشته گفت: من برای تو با او سخن خواهم گفت، و هر کاری را که بتواند برای یکی از آدمیان انجام دهد برای تو خواهد کرد.
سپس آن فرشته، ادریس را بر بال خود سوار کرد و به آسمان برد و نزد طلوعگاه خورشید (مطلع شمس) نهاد. سپس نزد ملکالموت آمد و خواستهٔ ادریس را برایش بازگفت و برای او شفاعت کرد. ملکالموت گفت: این کار در اختیار من نیست، ولی اگر دوست داری اجلش را به او خبر دهم. فرشته گفت: آری. پس ملکالموت به دیوان (دفتر ثبت عمرها) خود نگریست و از نام او آگاه شد و گفت: گمان ندارم او هرگز بمیرد، زیرا در دفتر میبینم که او در مطلع شمس میمیرد! فرشته گفت: من نزد تو آمدم در حالی که او را در همانجا نهادهام. ملکالموت به او گفت: برگرد، که گمان دارم او را جز مرده نخواهی یافت؛ به خدا سوگند چیزی از اجل او باقی نمانده است! پس آن فرشته بهسویش بازگشت و او را مرده یافت.
و در کتاب «الدر المنثور» این روایت از ابنابیشیبه و ابنابیحاتم، از ابنعباس، از کعب نقل شده است:
با این تفاوت که در آن روایت آمده است: فرشتهای که بر ادریس فرود آمد، همان فرشتهای بود که اعمالش بهسوی او بالا برده میشد؛ و از ادریس چندان عمل بالا میرفت که با عمل همهٔ اهل زمین در روزگارش برابری میکرد. این امر سبب شگفتی آن فرشته شد و از خداوند درخواست کرد تا نزد او فرود آید؛ پس خدا به او اجازه داد و او نزد ادریس آمد و با وی همراه شد... تا آخر حدیث. و ابنابیحاتم به طریقی دیگر این حدیث را از ابنعباس روایت کرده و در آن آمده است: ادریس میان دو بال آن فرشته جان سپرد.
و در کتاب «الدر المنثور» آمده است: ابنمنذر از عمر، مولای غَفْره، بهصورت مرفوع از پیامبر (ص) روایت کرده است: «از ادریس بهتنهایی عملی بالا برده میشد که با عمل همهٔ اهل زمین برابری میکرد. این امر موجب شگفتی ملکالموت شد؛ پس از خداوند اجازه خواست تا به زمین فرود آید و همنشین او شود. خدا به او اجازه داد و او نزد ادریس فرود آمد و با او همراه گشت. آن دو در زمین سیر و سفر میکردند و به عبادت خدا میپرداختند. ادریس از عبادتی که از همراهش میدید — که بدون هیچ سستی و خستگی انجام میشد — شگفتزده شد و دربارهٔ آن از وی پرسید و در پرسش پافشاری ورزید تا آنکه ملکالموت خود را به او شناساند و داستان فرود آمدن و همراهیاش را برای او بازگفت.»
چون ادریس او را شناخت، سه حاجت از او خواست: نخست اینکه روحش را ساعتی قبض کند و سپس به او بازگرداند؛ پس فرشته از خدا اجازه خواست و چنین کرد. دوم اینکه او را به آسمان ببرد و آتش دوزخ را به او نشان دهد؛ پس اجازه خواست و انجام داد. و سوم اینکه بهشت را به او نشان دهد؛ پس اجازه گرفت و چنین کرد. ادریس وارد بهشت شد، از میوههایش خورد و از آبش نوشید. آنگاه ملکالموت به او گفت:
«ای پیامبر خدا، بیرون بیا که به خواستهات رسیدی.» اما ادریس از بیرون آمدن سر باز زد و به درختی در آنجا چنگ زد، و با ملکالموت به مخالفت و استدلال پرداخت و گفت: خداوند فرموده است: «كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَهُ الْمَوْتِ » (هر جانی چشندهٔ مرگ است)، و من آن را چشیدهام؛ و فرموده است:
«وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا » (و هیچکس از شما نیست مگر اینکه به آن وارد میشود)، و من به آتش دوزخ وارد شدهام؛ و فرموده است: «وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِينَ » (و هرگز از آن بیرون رانده نمیشوند)، و من پس از ورود به بهشت، از آن بیرون نخواهم رفت. پس خداوند به ملکالموت وحی فرستاد: «بندهام در استدلال بر تو چیره شد؛ پس او را واگذار و با او کاری نداشته باش.» از این رو، ادریس در بهشت ماند.
و ثعلبی در کتاب «العرائس» این روایت را از وهب نقل کرده و در پایانش آمده است: «پس او در آنجا زنده است؛ گاهی خداوند را در آسمان چهارم عبادت میکند و گاهی در بهشت متنعم است.»
و در «مستدرک» حاکم از سَمُره روایت شده است: «ادریس سپیدپوست، بلندقامت، درشتاندام و سینهفراخ بود؛ موی تنش کم و موی سرش بسیار بود، یکی از چشمانش بزرگتر از دیگری بود، و در سینهاش لکهای سپید، بیآنکه بیماریِ پیسی (بَرَص) باشد، وجود داشت. پس چون خداوند ستم اهل زمین و دستاندازیِ آنان را در فرمان خدا دید، او را به آسمان ششم بالا برد؛ و این همان سخنِ خداوند است که میفرماید: «وَ رَفَعْنٰاهُ مَكٰاناً عَلِيًّا » (و او را به جایگاهی والا برکشیدیم).»
میگویم: نقّادِ ژرفاندیش تردید نمیکند که این روایات از اسرائیلیات (روایات ساختگیِ راهیافته از اهل کتاب) است که دستهای جعل با آنها بازی کرده است، و معیارهای علمی و اصولِ مسلّمِ دین نیز آنها را رد میکند.
۳- و آن حضرت (ع) هرمس نیز نامیده میشود. قفطی در کتاب «إخبار العلماء بأخبار الحكماء»، در شرححال ادریس آورده است: حکیمان دربارهٔ زادگاه و محل پرورش او و اینکه پیش از نبوت از چه کسی دانش آموخته است، اختلاف نظر دارند. گروهی گفتند: او در مصر زاده شد و او را «هرمسالهرامسه» نامیدند و زادگاهش شهر «مَنف» بود؛ و گفتند: نام او به یونانی «اِرمیس» بوده که به صورت «هرمس» معرّب (عربیشده) است، و معنای ارمیس «عطارد» است. و گروهی دیگر گفتند: نام او به زبان یونانی «طَرمیس» است، و نزد عبرانیان «خَنوخ» است که به «اَخنوخ» معرّب شده است، و خداوند عزّوجلّ در کتابِ عربی و روشنگر خود او را «ادریس» نامیده است.
و این گروه گفتند: استاد او «الغوثاذیمون» و به قولی «إغثاذیمونِ مصری» نام داشته است، و یاد نکردهاند که این مرد چه کسی بوده است؛ جز آنکه گفتهاند او یکی از پیامبران یونانیان و مصریان بوده است. نیز او را «اورینِ دوم» نامیدهاند و ادریس نزد آنان «اورینِ سوم» است، و معنای غوثاذیمون «نیکبخت» (خوشاقبال) است. و گفتند: هرمس از مصر بیرون رفت و سراسر زمین را درنوردید، سپس به مصر بازگشت و خداوند در همانجا او را بهسوی خویش بالا برد؛ و این پس از هشتاد و دو سال از عمرش بود.
و گروهی دیگر گفتند: ادریس در بابل به دنیا آمد و در همانجا رشد یافت، و در آغاز زندگیاش به فراگیری دانش پرداخت، یعنی دانش شیث بن آدم که جدِّ جدِّ پدرش بود؛ زیرا ادریس، فرزند یارد، فرزند مهلائیل، فرزند قینان، فرزند اَنوش، فرزند شیث است. شهرستانی گفته است: اغثاذیمون همان شیث است.
و چون ادریس بزرگ شد، خداوند به او نبوت بخشید. پس تباهکارانِ بنیآدم را از مخالفت با شریعت آدم و شیث بازداشت، اما اندکی از آنان فرمانش را بردند و بیشترشان با او مخالفت کردند. از این رو، تصمیم گرفت از میانشان کوچ کند و پیروانش را نیز به آن فرمان داد. کوچیدن از وطن بر آنان گران آمد، پس به او گفتند: «اگر کوچ کنیم، کجا سرزمینی مانند بابل خواهیم یافت؟» — و «بابل» در زبان سریانی به معنای «رود» است، و گویا مرادشان دجله و فرات بود — ادریس گفت: «اگر برای خدا هجرت کنیم، سرزمینی دیگر روزیِ ما خواهد کرد.»
پس او و همراهانش بیرون رفتند و به راه افتادند تا به این سرزمینی رسیدند که «بابلیون» نامیده شد. در آنجا رود نیل و سرزمینی خالی از سکنه را دیدند؛ پس ادریس بر کرانهٔ نیل ایستاد، خدا را تسبیح گفت و به یارانش گفت:
«بابلیون»؛ و دربارهٔ معنای آن اختلاف شده است: گفتهاند یعنی «رود بزرگ»، و گفته شده «رودی مانند رود شما»، و گفته شده «رود مبارک»، و نیز گفته شده که «یون» در زبان سُریانی مانند وزن «أَفْعَل» برای مبالغه در کلام عرب است و معنایش «بزرگترین رود» است. از این رو، این سرزمین نزد همهٔ امتها «بابلیون» نام گرفت و همهٔ اقوام بر همین نام بودند، جز عربها که آن را بهخاطر «مِصْر بن حام» ــ که پس از طوفان در آن فرود آمد ــ سرزمین مصر نامیدند؛ و خدا به همهٔ اینها داناتر است.
و ادریس و همراهانش در مصر اقامت گزیدند؛ او مردم را به امر به معروف و نهی از منکر و طاعت خدای عزّوجلّ فرا میخواند. مردم در روزگار او به هفتاد و دو زبان سخن میگفتند و خدای عزّوجلّ زبانهای آنان را به او آموخت تا هر گروهی را با زبان خودش آموزش دهد. او نقشهٔ شهرنشینی و ساختن شهرها را برایشان ترسیم کرد و دانشپژوهانِ هر شهری را نزد او گرد آوردند و او سیاستِ مدنی (مدیریت امور شهرها) را به آنان شناساند و قواعدش را برایشان مقرر داشت. بدین ترتیب هر گروه از امتها در سرزمین خود شهرهایی ساختند و شمار شهرهایی که در زمان او ساخته شد به ۱۸۸ شهر رسید که کوچکترین آنها «رُها» بود؛ و ادریس دانشها را به آنان آموزش داد.
او نخستین کسی بود که حکمت و دانش نجوم را استخراج و پایهگذاری کرد؛ چراکه خدای عزّوجلّ راز افلاک و ترکیب آن و نقاط تلاقی ستارگان در آن را به او فهماند و شمار سالها و حساب را به او آموخت؛ و اگر چنین نبود، اندیشهها با بررسی و کاوش تجربیِ خود به آن دست نمییافتند.
او برای امتها در هر سرزمینی آیینها و سنّتهایی شایستهٔ مردم همان دیار برپا داشت؛ و زمین را به چهار بخش تقسیم کرد و بر هر بخشی پادشاهی گمارد تا امور آبادیهای آن بخش را اداره کند. او به هر پادشاهی فرمان داد که مردم بخش خود را به شریعتی پایبند سازد که برخی از آنها را یاد خواهم کرد. و نامهای آن چهار پادشاه که فرمانروایی یافتند عبارت بود از: نخست، «ایلاوس» که معنای آن «رحیم» (بخشاینده) است، دوم «اوس»، سوم «سَقلَبیوس» و چهارم «اوس آمون»؛ و گفته شده: «ایلاوس آمون» و نیز گفته شده: «یسیلوخس» که همان «آمونِ پادشاه» است. [پایان نقلِ سخن در اندازهٔ نیاز].
اینها روایات و گزارشهایی است که به پیش از تاریخ بازمیگردد و چندان نمیتوان بر آنها تکیه کرد؛ جز اینکه زنده ماندنِ یاد و نام او میان فیلسوفان و اهل دانش نسل پس از نسل، و بزرگداشت و احترامِ آنان به ساحت وی و بازگرداندن اصول علوم به او، نشان میدهد که وی از کهنترین پیشوایان علم بوده که جهان انسانی را به عرصهٔ تفکر استدلالی و ژرفاندیشی در جستوجوی معارف الهی راهبری کرده است، یا خود نخستینِ آنان (ع) بوده است.
تفسیر آیهٔ ۵۷ سورهٔ مریم، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۴، صفحهٔ ۶۳ تا ۷۳ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/19/57/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
و دربارهی سخن خداوند: «وَ رَفَعْنٰاهُ مَكٰاناً عَلِيًّا » (و او را به جایگاهی بلند فرا بردیم)، از سیاق داستانهای بیانشده در این سوره که نعمتهای نبوت و ولایت را برمیشمارد و اینها مقاماتی الهی و معنوی هستند، میتوان چنین برداشت کرد که مراد از «جایگاه بلند»، مرتبهای از مراتب قرب و نزدیکی به خداست؛ چرا که در بلندی مادی و صعود به دوردستهای فضا، بهخودیخود هیچ فضیلتی وجود ندارد، هر جا که باشد.
و برخی گفتهاند مراد از آن ـ چنانکه در حدیث آمده ـ این است که خداوند او را به برخی از آسمانها بالا برد و در همانجا جانش را گرفت؛ و در این رخداد، نمایاندن معجزهای شگفت و قدرتی الهی و رسا وجود دارد که خود بهتنهایی فضیلتی بسنده است.
داستان ادریس پیامبر (ع
میگویم: در برخی روایات دربارهٔ معنای این سخن خدای متعال در حق ادریس (ع) آمده است: «وَ رَفَعْنٰاهُ» (و او را بالا بردیم) «مَكٰاناً عَلِيًّا » (به جایگاهی بلند [مریم: ۵۷]).