قَالُواْ يَٰذَا ٱلۡقَرۡنَيۡنِ إِنَّ يَأۡجُوجَ وَمَأۡجُوجَ مُفۡسِدُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَهَلۡ نَجۡعَلُ لَكَ خَرۡجًا عَلَىٰٓ أَن تَجۡعَلَ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَهُمۡ سَدّٗا
گفتند: «ای ذوالقرنین! همانا یأجوج و مأجوج در این سرزمین تباهی میکنند؛ آیا برای تو هزینهای قرار دهیم تا میان ما و آنان سدی بسازی؟»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۹۴ و ۹۵ با هم
با این معنا روشن میشود که مقصود آنان از هزینهای که پیشنهاد کردند، دستمزدِ ساختن سد بوده است.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۹۳ تا ۹۷ با هم
از دیگر موارد، اختلاف روایات در جایگاه سدی است که او ساخت؛ در برخی از آنها آمده که آن سد در [یادداشت منبع: ۴) در کتاب «الدر المنثور» از ابناسحاق و دیگران، از وهب.] مشرق است، و در برخی دیگر آمده [یادداشت منبع: ۵) در کتاب «الدر المنثور» از ابنمنذر، از ابنعباس.] که در شمال واقع شده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۹۴، ۹۸ و ۹۹ با هم
از دیگر موارد، اختلاف روایات در توصیف یأجوج و مأجوج است؛ چنانکه روایت شده است [یادداشت منبع: ۷) در کتاب «الدر المنثور» از ابنمنذر از امام علی (ع)، و از ابنابیحاتم از قتاده؛ و در «نور الثقلین» از «علل الشرائع» از امام عسکری (ع).]: آنان از ترکان و از فرزندان یافث بن نوح بودند که در زمین تباهی میکردند، ازاینرو سد در برابرشان کشیده شد. و روایت شده است [یادداشت منبع: ۸) در «نور الثقلین» از «روضهٔ کافی» از ابنعباس.]: آنان از نژادی جز فرزندان آدم هستند. و در [یادداشت منبع: ۹) طبری از عبدالله بن عمیر و از عبدالله بن سلام؛ و در کتاب «الدر المنثور» از نسائی و ابنمردویه از اوس از پیامبر (ص)، و در همانجا از ابنابیحاتم از سُدی از امام علی (ع).] چندین روایت آمده است که آنان قومی با زادولدِ بسیارند، و هیچیک از آنان — چه مرد و چه زن — نمیمیرد؛ تا آنکه برای او هزار فرزند به دنیا بیاید؛ و اینکه شمار آنان از دیگر آدمیان بسیار بیشتر است، تا آنجا که در برخی روایات [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از عبدالرزاق و دیگران، از عبدالله بن عمر.] نُه برابرِ همهٔ انسانها شمرده شدهاند. و روایت شده است [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از ابناسحاق و دیگران، از وهب.] که آنان در سرسختی و نیرومندی چناناند که از کنار هیچ چهارپا، درنده یا انسانی نمیگذرند مگر آنکه او را میدرند و میخورند، و به هیچ کِشت یا درختی نمیرسند مگر آنکه آن را میچرند (و نابود میکنند)، و به آب هیچ رودی نمیرسند مگر آنکه آن را مینوشند و میخشکانند. و روایت شده است [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از ابنمنذر و ابوالشیخ، از حسان بن عطیه؛ و از ابنابیحاتم و دیگران، از حذیفه، از پیامبر (ص). مبالغهٔ روایات دربارهٔ شمار آنان تا بدانجا رسیده که از پیامبر (ص) روایت شده است: یأجوج و مأجوج هزار برابر مسلمانان هستند («البداية و النهاية» از دو صحیح [بخاری و مسلم] از ابوسعید، از پیامبر (ص))، و هماکنون نیز گفته میشود که مسلمانان یکپنجمِ اهل زمیناند که لازمهاش این است که یأجوج و مأجوج دویست برابر همهٔ مردم زمین باشند.] که آنان دو امتاند که هر یک از آن دو، چهارصد هزار امت است و شمار افراد هر امت را جز خدای پاک و منزه کسی برنمیشمارد.
۱. داستان ذوالقرنین در قرآن:
تفسیر آیههای ۹۳ تا ۹۷ با هم
پنجم آنکه سدّی (ردم) که او ساخت، نه در محل غروب خورشید بود و نه در محل طلوع آن؛ زیرا او پس از رسیدن به خاستگاه خورشید، راهی دیگر را پی گرفت تا به میان دو کوه رسید. ادامه در متن کامل
۲. یادکردِ ذوالقرنین، سد، و یأجوج و مأجوج:
تفسیر آیههای ۸۳، ۹۴، ۹۵، ۹۶، ۹۷ و ۹۸ با هم
در گزارشهای گذشتگان، مورخان کهن در آثار خود به پادشاهی اشاره نکردهاند که در دوران خودش به «ذوالقرنین» یا معادل آن در زبانی غیرعربی نامیده شده باشد، و نه از «یأجوج و مأجوج» با همین دو واژه، و نه از سدّی که به نام او خوانده شده باشد نامی بردهاند. ادامه در متن کامل
۳. ذوالقرنین کیست و سد او کجاست؟
تفسیر آیههای ۸۳ تا ۹۸ با هم
و سوم اینکه در هیچیک از کتابهای تاریخ آنان نیامده است که اسکندر مقدونی سدّ یأجوج و مأجوج را بر پایهٔ آنچه قرآن یاد میکند، ساخته باشد. ادامه در متن کامل
و در کتاب «البداية و النهاية» دربارهٔ خبر ذوالقرنین آمده است: «اسحاق بن بِشر از سعید بن بَشیر، از قَتاده روایت کرده که گفت: اسکندر همان ذوالقرنین است و پدرش نخستینِ قیصرها بود و از فرزندان سام بن نوح به شمار میرفت. ادامه در متن کامل
«و این [اسکندر دوم] حدود سیصد سال پیش از مسیح بود و ارسطاطالیس (ارسطو) فیلسوف، وزیر او بود، و همو بود که دارا پسر دارا (داریوش سوم) را کشت، پادشاهان ایران را خوار ساخت و سرزمینشان را زیر پا نهاد.» ادامه در متن کامل
[نویسندهٔ البدایة و النهایة] میگوید: «تنها از این رو بر این نکته یادآوری کردیم که بسیاری از مردم میپندارند این دو تن یکی بودهاند و کسی که در قرآن یاد شده همان کسی است که ارسطاطالیس وزیرش بود، و از این رهگذر خطایی بزرگ و تباهی و نابسامانیِ فراوانی پدید میآید؛ زیرا اولی بندهای باایمان و شایسته و پادشاهی دادگر بود و وزیرش خضر بود که بر پایهٔ آنچه پیش از این استوار کردیم پیامبر بود؛ اما دومی مشرک بود و وزیرش فیلسوف بود و میان زمان آن دو، بیش از دو هزار سال فاصله بود. ادامه در متن کامل
در این سخن، کنایه و ردی بر امام رازی در گفتار گذشتهاش وجود دارد؛ ولی اگر در آنچه از سخن خودِ او نقل کردیم درنگ کنی و سپس کتابش را در آنچه از داستان ذوالقرنین آورده بازبینی نمایی، درمییابی که او نیز خطایی کمتر از خطای امام رازی مرتکب نشده است؛ چراکه در تاریخ هیچ اثری از پادشاهی نیست که بیش از دو هزار و سیصد سال پیش از مسیح زیسته باشد، بر زمین از دورترین نقطهٔ باختر تا دورترین نقطهٔ خاور و سوی شمال فرمان رانده باشد، سد را ساخته باشد، مؤمنی شایسته بلکه پیامبر بوده و خضر وزیرش باشد و در جستوجوی آب حیات به ظلمات درآمده باشد؛ خواه نامش اسکندر باشد یا هر نام دیگر. ادامه در متن کامل
هـ) گروهی از مورخان یاد کردهاند که ذوالقرنین یکی از تُبَّعها و اَذواءِ یمنی از پادشاهان حِمیَر در یمن بوده است؛ [پاورقی منبع: ۱) قلمرو یمن به هشتاد و چهار «مِخلاف» تقسیم میشد، و مخلاف در اصطلاح امروزی به منزلهٔ بخش و شهرستان است. ادامه در متن کامل
در نام او نیز اختلاف کردهاند؛ گفته شده نامش «مُصعَب بن عبد الله» بوده است؛ و گفته شده: «صَعب بن ذیالمَرائد» که نخستینِ تُبّعها بود، و همو بود که در بئرالسَّبْع به سود ابراهیم داوری کرد؛ و گفته شده: «تُبَّع اَقرَن» بوده و نامش حَسّان است؛ و اصمعی یاد کرده که او «اَسعَد الکامل» (چهارمین تُبّع، فرزند حسّان اقرن… ادامه در متن کامل
نام ذوالقرنین و افتخار به او در شماری از اشعار حِمیَریان و برخی شاعران جاهلیت آمده است؛ چنانکه در «البداية و النهاية» آمده است: ابن هشام بیتی از اَعشی را خواند: ادامه در متن کامل
«و الصعب ذو القرنين أصبح ثاويا» (و صَعب، همان ذوالقرنین، ماندگار شد...) ادامه در متن کامل
«بالجنو في جدث أشم مقيما» (...در سرزمین «جَنو»، در گوری بلند جای گرفت). ادامه در متن کامل
و در بحث رواییِ گذشته آمد که عثمان بن ابیالحاضر این شعرِ یکی از حِمیَریان را برای ابنعباس خواند: ادامه در متن کامل
از ابنعباس دربارهٔ ذوالقرنین پرسیدند: «او از چه تباری بود؟» گفت: «از قبیلهٔ حِمْیَر بود و او همان صعب بن ذیمرائد است که خداوند در زمین به او اقتدار و توانمندی بخشید و از هر چیزی وسیلهای به او ارزانی داشت؛ پس به دو کرانهٔ خورشید (مشرق و مغرب) و انتهای زمین رسید و بر یأجوج و مأجوج سد بست.» به او گفته شد: «پس اسکندر… ادامه در متن کامل
و از کعبالاحبار دربارهٔ ذوالقرنین پرسیدند؛ او گفت: «نزد ما، طبق آنچه از دانشمندان (احبار) و گذشتگانمان رسیده، درست این است که او از قبیلهٔ حِمْیَر و همان صعب بن ذیمرائد بوده است. ادامه در متن کامل
و هَمْدانی در کتاب «الأنساب» گفته است: «کَهلان پسر سَبا صاحب پسری به نام زید شد؛ زید نیز صاحب عریب، مالک، غالب و عَمیکَرِب گردید. ادامه در متن کامل
«فمن ذا يعادونا من الناس معشرا» (چه کسی از میان مردم با ما که گروهی...) ادامه در متن کامل
«كراما فذو القرنين منا و حاتم» (...بزرگواریم دشمنی میورزد، در حالی که ذوالقرنین و حاتم [طایی] از ما هستند؟!) ادامه در متن کامل
و حارثی دربارهٔ او میگوید: ادامه در متن کامل
«سموا لنا واحدا منكم فنعرفه» (یک تن از میان خودتان را برای ما نام ببرید تا او را بشناسیم،) ادامه در متن کامل
«في الجاهلية لاسم الملك محتملا» (که در روزگار جاهلیت، سزاوار و شایستهٔ عنوان پادشاهی بوده باشد؛) ادامه در متن کامل
«كالتبعين و ذي القرنين يقبله» (همچون دو تُبَّع و ذوالقرنین، که او را...) ادامه در متن کامل
«أهل الحجى فأحق القول ما قبلا» (...خردمندان [به پادشاهی] میپذیرند؛ و سزاوارترین سخن آن است که پذیرفته آید.) ادامه در متن کامل
و ابنابیذئب خُزاعی دربارهٔ او میگوید: ادامه در متن کامل
«و منا الذي بالخافقين تغربا» (و از ماست آن کس که در دو افق خاور و باختر به غربت سفر کرد...) ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۹۳ تا ۹۷ با هم
سپس بهسوی شمال متمایل شد تا به مدار رأسالسرطان رسید، و چه بسا این همان سفری باشد که بر زبانها افتاده که او به تاریکیها (ظلمات) پای نهاده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۹۴ تا ۹۸ با هم
پس اگر این سد همان دیوار بزرگ حائل میان چین و مغولستان باشد، کار او بازسازی بخشهایی از دیوار بوده که با گذشت زمان فروریخته بود؛ وگرنه اصل دیوار را برخی از پادشاهان چین پیش از آن ساخته بودند، و اگر سدی دیگر جز این دیوار بزرگ باشد، دیگر اشکالی وارد نیست. ادامه در متن کامل
و اما ساختن سد:
تفسیر آیههای ۹۳ تا ۹۶ با هم
سدی که در تنگهٔ کوههای قفقاز (کشیدهشده از دریای خزر تا دریای سیاه) وجود دارد و این تنگه «داریال» نامیده میشود [پاورقی: ۱) و شاید دگرگونشدهٔ «داریول» به معنای تنگه در زبان ترکی باشد، و سد در زبان محلی «دَمیر قاپو» نامیده میشود که معنایش درِ آهنین است]، میان شهر «تفلیس» و میان «ولادیقفقاز» (ولادیکیوکز) واقع است. ادامه در متن کامل
تاریخنگاران باستان، چون هرودوت یونانی، سفر کوروش به شمال ایران را برای فرونشاندن شعلههای فتنههای برافروخته در آنجا گزارش کردهاند؛ و ظاهر امر این است که او در این سفر، به درخواست و دادخواهیِ مردمِ آن سامان، این سد را در تنگهٔ داریال ساخت؛ و آن را با سنگ و آهن برپا کرد، و این تنها سد و دیواری (رَدْمی) است که در آن… ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۹۴ و ۹۶ با هم
از اموری که این مدعا را تأیید میکند، وجود رودی در نزدیکی آن به نام «سایروس» است که نام کوروش نزد غربیان است، و رودی دیگر که از تفلیس میگذرد و «کُر» نامیده میشود؛ و «یوسفوس» تاریخنگار یهودی نیز هنگام یادکردِ سفرش به شمال قفقاز، این سد را ذکر کرده است. این سد، آن دیواری نیست که در دربند (بابالأبواب) بر کرانهٔ دریای خزر قرار دارد؛ زیرا تاریخ، ساختِ آن را به کسری انوشیروان نسبت میدهد و یوسفوس پیش از او میزیست [پاورقی: ۱) زیرا چنانکه گفته شده، او در سدهٔ اول میلادی زندگی میکرده است].
تفسیر آیهٔ ۹۴ سورهٔ کهف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۳۶۳ تا ۳۹۵ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/18/94/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « قٰالُوا يٰا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ » تا آخر آیه؛ ظاهر این است که گویندگان، همان مردمی هستند که ذوالقرنین در نزدیکی آن دو کوه یافت. یأجوج و مأجوج نیز دو گروه از انسانها بودند که از پشت آن دو کوه میآمدند، بر آنان شبیخون میزدند و با کشتار، اسارت و چپاول هستیشان را تباه میکردند. دلیل بر انسان بودنشان، سیاقِ آیه با به کار بردن ضمیرهای ویژهٔ خردمندان، ساختن سد میان دو کوه و شواهد دیگر است.
و سخن آنان: « فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً »؛ «خَرج» مالی است که از دارایی پرداخت میشود تا در نیازی هزینه گردد. آنان پیشنهاد کردند که مالی به او بپردازند تا در برابر آن، میان ایشان و یأجوج و مأجوج سدی بسازد که مانع تجاوز و دستاندازیشان شود.
بحث روایی
و روایت شده است [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از ابنمنذر و ابنابیحاتم، از کعبالاحبار.] که آنان سه دستهاند: دستهای مانند درخت «ارز» (سدر کوهی) هستند که درختی بسیار بلند است؛ دستهای قد و پهنایشان برابر است: چهار ذراع در چهار ذراع (حدود دو متر در دو متر)؛ و دستهای که سرسختترین آنهایند، هر یک دو گوش دارند که یکی را زیر خود میگسترند و دیگری را روکش خود میسازند، در زمستان یکی از آنها را میپوشند که پشت و رویش کُرکدار است و در تابستان دیگری را میپوشند که پشت و رویش پُرزدار و نرم است؛ و بدنهایی سخت و محکم دارند و موهایی بر تنشان است که آن را میپوشاند. و روایت شده است که قد هر یک از آنان [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از ابنمنذر، حاکم و دیگران، از ابنعباس.] یک وجب، دو وجب یا سه وجب است؛ و نیز روایت شده است [پاورقی: در کتاب «الدر المنثور» از گروهی، از عقبة بن عامر، از پیامبر (ص).] کسانی که با آنان میجنگیدند، چهرههایشان مانند چهرهٔ سگها بود.
۲. یادکردِ ذوالقرنین، سد، و یأجوج و مأجوج:
و نام «مأجوج» و «جوج و مأجوج» در جاهایی از کتابهای عهد عتیق (تورات و بخشهای وابسته به آن) آمده است؛ چنانکه در باب دهم [پاورقی: کتابهای عهدین (تورات و انجیل)، چاپ بیروت، سال ۱۸۷۰ میلادی؛ و دیگر نقلهای این بخشها نیز از همین چاپ آمده است.] از سفر پیدایش (تکوین) در تورات آمده است: «و هذه مواليد بني نوح: سام و حام و يافث- و ولد لهم بنون بعد الطوفان. بنو يافث جومر و مأجوج- و ماداي و بأوان و نوبال و ماشك و نبراس.»؛ «و این است تبارنامهٔ فرزندان نوح: سام و حام و یافث؛ و پس از طوفان، فرزندانی برای آنان زاده شدند. فرزندان یافث عبارتاند از: جومِر، مأجوج، مادای، یاوان (در متن: بأوان)، توبال (در متن: نوبال)، ماشِک و تیراس (در متن: نبراس).»
و در کتاب حزقیال [پاورقی: و او در روزگار اسارت بابلیان در میان یهودیان حضور داشت.] در باب سی و هشتم آمده است: «و كان إلي كلام الرب قائلا:»؛ «و کلام پروردگار بر من نازل شد و فرمود:»
«يا بن آدم اجعل وجهك على جوج أرض مأجوج رئيس- روش ماشك و نوبال، و تنبأ عليه و قل: هكذا- قال السيد الرب: ها أنا ذا عليك يأجوج رئيس روش و ماشك- و نوبال و أرجعك و أضع شكائم في فكيك- و أخرجك أنت و كل جيشك خيلا و فرسانا-»؛ «ای پسر انسان! روی خود را به سوی جوج، در سرزمین مأجوج، فرمانروای روش، ماشک و توبال (نوبال) بگردان، و بر ضد او نبوت کن و بگو: پروردگار، خداوندگار چنین میفرماید: هان، من بر ضد تو برخاستهام ای جوج، فرمانروای روش، ماشک و توبال! تو را بازمیگردانم و در دهانت لگامها مینهم، و تو و همهٔ سپاهت، اسبان و سوارانت را بیرون میکشم،» «كلهم لابسين أفخر لباس جماعة عظيمة مع أتراس و مجان- كلهم ممسكين السيوف.»؛ «همگی آراسته به فاخرترین جامهها، جماعتی انبوه با سپرهای کوچک و بزرگ، که همگی شمشیرها به دست دارند؛»
«فارس و كوش و فوط معهم كلهم بمجن و خوذة، و جومر و كل جيوشه و بيت نوجرمة من أقاصي الشمال- مع كل جيشه شعوبا كثيرين معك».»؛ «فارس و کوش و فوط همراه آناناند که همگی با سپر و کلاهخود مجهزند؛ و جومر و تمامی لشکریانش، و خاندان توجَرمه (نوجرمه) از دورترین کرانههای شمال با همهٔ لشکریانش، و ملتهای فراوانی که با تو همراهند.»
سپس فرمود: «لذلك تنبأ يا بن آدم و قل لجوج: هكذا- قال السيد الرب في ذلك اليوم عند سكنى شعب إسرائيل آمنين- أ فلا تعلم و تأتي من موضعك من أقاصي الشمال» إلخ؛ «از این رو ای پسر انسان، نبوت کن و به جوج بگو: خداوندْ پروردگار چنین میفرماید: در آن روز هنگامی که قومِ من اسرائیل در آسایش و امنیت ساکناند، آیا پی نخواهی برد و از جایگاهت در دوردستهای شمال نخواهی آمد...؟» تا پایان سخن.
و در باب سی و نهم در ادامهٔ همان سخن میفرماید: «و أنت يا بن آدم تنبأ على جوج و قل هكذا- قال السيد الرب ها أنا ذا عليك يأجوج رئيس روش ماشك- و نوبال و أردك و أقودك و أصعدك من أقاصي الشمال. و آتي بك على جبال إسرائيل و أضرب قوسك من يدك اليسرى- و أسقط سهامك من يدك اليمنى- فتسقط على جبال إسرائيل أنت و كل جيشك و الشعوب الذين معك- أ بذلك مأكلا للطيور الكاسرة من كل نوع و لوحوش الحفل، على وجه الحفل تسقط لأني تكلمت بقول السيد الرب، و أرسل نارا على مأجوج و على الساكنين في الجزائر آمنين - فيعلمون أني أنا الرب» إلخ؛ «و تو ای پسر انسان، علیه جوج نبوت کن و بگو: خداوندْ پروردگار چنین میفرماید: هان، من علیه تو برخاستهام ای جوج، فرمانروای روش، ماشک و توبال! تو را برمیگردانم و به جلو میرانم و از دوردستهای شمال بالا میآورم، و تو را بر کوههای اسرائیل وارد میسازم، و کمانت را از دست چپت میاندازم و تیرهایت را از دست راستت فرومیریزم. آنگاه تو و تمامی سپاهت و ملتهایی که با تو هستند، بر کوههای اسرائیل سرنگون خواهید شد؛ تو را خوراک پرندگان شکاری از هر گونه و جانوران دشت و صحرا خواهم گردانید؛ بر روی دشت سرنگون خواهی شد، زیرا من به سخن خداوندْ پروردگار چنین گفتهام؛ و آتشی بر مأجوج و بر ساکنان جزیرهها که در آسودگی به سر میبرند میفرستم، تا بدانند که من همان پروردگارم...» تا پایان سخن.
و در مکاشفهٔ یوحنا، در باب بیستم آمده است: «و رأيت ملاكا نازلا من السماء معه مفتاح الهاوية- و سلسلة عظيمة على يده فقبض على التنين الحية القديمة- الذي هو إبليس و الشيطان، و قيده ألف سنة، و طرحه في الهاوية و أغلق عليه- و ختم عليه لكيلا يضل الأمم فيما بعد حتى تتم الألف سنة، و بعد ذلك لا بد أن يحل زمانا يسيرا.»؛ «و فرشتهای را دیدم که از آسمان فرود میآمد و کلید ورطهٔ هولناک (پرتگاه بیانتها) با او بود و زنجیری بزرگ بر دست داشت؛ پس اژدها، همان مار کهنسال را که ابلیس و شیطان است گرفت و او را هزار سال در بند کشید، و او را به ورطه افکند و در را بر رویش بست و مُهر کرد تا پس از آن دیگر امتها را گمراه نسازد تا هزار سال سپری شود؛ و پس از آن ناگزیر است برای اندک زمانی رها شود.»
میفرماید: «ثم متي تمت الألف سنه لن يحل الشيطان من سجنه-و يخرج ليضل الأمم الذين في أربع زوايا الأرض جوج و مأجوج-ليجمعهم للحرب الذين عددهم مثل رمل البحر- فصعدوا علي عرض الأرض،و أحاطوا بمعسكر القديسين و بالمدينه المحبوبه-فنزلت نار من عند الله من السماء و أكلتهم،و إبليس الذي كان يضلهم طرح في بحيره النار و الكبريت- حيث الوحش و النبي الكذاب-و سيعذبون نهارا و ليلا إلي أبد الآبدين».؛ «سپس هنگامی که هزار سال به پایان رسد، شیطان از زندانش رها میشود [در متن عربی: لن یحل] و بیرون میآید تا ملتهایی را که در چهار گوشهٔ زمیناند، یعنی جوج و مأجوج را گمراه کند و آنان را برای جنگ گرد آورد؛ کسانی که شمارشان همچون ریگ دریاست. پس در پهنهٔ زمین بالا آمدند و اردوگاه مقدسان و شهرِ محبوب را محاصره کردند؛ آنگاه آتشی از سوی خدا از آسمان فرود آمد و آنان را سوزاند، و ابلیس که فریبشان میداد در دریاچهٔ آتش و گوگرد افکنده شد، جایی که جانور وحشی و پیامبر دروغین قرار دارند؛ و روز و شب تا ابدالآباد عذاب خواهند کشید.»
و اما ساختن سد:
در آن روزگاران، اقوامی شرور از ساکنان شمال شرقی آسیا، از تنگهٔ کوههای قفقاز به مناطق مجاور در جنوب حمله میکردند و به سرزمینهای پایینتر از آن مانند ارمنستان و سپس ایران و حتی آشور و کَلدِه شبیخون میزدند و غارت میکردند؛ و در حدود سدهٔ هفتم پیش از میلاد هجوم آوردند و سراسر این سرزمینها را به کشتار و اسارت و چپاول کشیدند، تا آنجا که به نینوا، پایتخت آشور، رسیدند، و این رویداد تقریباً در سدهٔ پیش از روزگارِ کوروش بود.
و اما یأجوج و مأجوج:
بررسی دگرگونیهای حاکم بر زبانها ما را بدین رهنمون میشود که آنان همان مغولان هستند؛ زیرا این واژه در گویش چینی «مَنگوک» یا «مَنجوک» است، و دو واژهٔ «یأجوج» و «مأجوج» گویی نقلِ عبریِ آن هستند، و این دو در ترجمههای یونانی و دیگرِ ترجمههای عهد عتیق «گوگ» (کوک) و «ماگوگ» (مأکوک) آمدهاند؛ و شباهت کامل میان «ماگوگ» و «منگوک» اقتضا میکند که این واژه دگرگونشده از تلفظ چینیِ «منگوک» باشد، همانگونه که «منغول» و «مغول» نیز از آن اشتقاق یافته است؛ و برای این موضوع، در باب تطورات واژگان، نمونههای بیشماری وجود دارد.