فَٱنطَلَقَا حَتَّىٰٓ إِذَا لَقِيَا غُلَٰمٗا فَقَتَلَهُۥ قَالَ أَقَتَلۡتَ نَفۡسٗا زَكِيَّةَۢ بِغَيۡرِ نَفۡسٖ لَّقَدۡ جِئۡتَ شَيۡـٔٗا نُّكۡرٗا
پس باز به راه افتادند تا آنکه با نوجوانی برخوردند و [آن بنده] او را کشت. [موسی] گفت: «آیا انسان پاک و بیگناهی را بیآنکه کسی را کشته باشد به قتل رساندی؟! به راستی کاری بس ناپسند و زشت انجام دادی!»
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
«بحث روایی»
تفسیر آیههای ۷۱، ۷۴، ۷۷ و ۸۲ با هم
و از جملهٔ آنها، اختلاف روایات در چگونگی سوراخکردن کشتی، چگونگی کشتن آن نوجوان، چگونگی برپا داشتن دیوار و در ماهیت گنجِ زیر آن است؛ با این حال در بیشتر روایات آمده است که آن گنج، لوحی زرین بود که بر آن نوشته شده بود پندها و موعظههایی [نوشته شده بود]؛ و دربارهٔ «پدر شایسته» نیز ظاهر بیشتر روایات آن است که او پدر بیواسطه و نزدیک آن دو [یتیم] بود، و در برخی روایات آمده که پدر دهم آنها بود، و در برخی پدر هفتم، و در برخی میان آن دو و او هفتاد پدر فاصله بود، و در برخی دیگر آمده است که میان آنان هفتصد سال فاصله بود؛ گذشته از دیگر موارد اختلاف. ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۷۴ سورهٔ کهف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۳۴۴ تا ۳۵۶ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/18/74/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
خدای متعال میفرماید: « فَانْطَلَقٰا حَتّٰي إِذٰا لَقِيٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ قٰالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّهً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً » (پس به راه افتادند تا اینکه به نوجوانی برخوردند و [خضر] او را کشت. [موسی] گفت: آیا فرد بیگناهی را بدون آنکه کسی را کشته باشد، کشتی؟! به راستی کار بسیار ناپسندی مرتکب شدی!).
در این سخن برای کوتاهیِ کلام، بخشی حذف شده است و عبارت در تقدیر چنین است: «پس از کشتی پیاده شدند و به راه افتادند».
در سخن خدای متعال: « حَتّٰي إِذٰا لَقِيٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ قٰالَ » تا آخر آیه (تا هنگامی که به نوجوانی برخوردند و او را کُشت، [موسی] گفت...)، عبارت « فَقَتَلَهُ » (پس او را کُشت) با حرف «فاء» تفریع بر جملهٔ شرط عطف شده و بنا بر ظاهر کلام، «قٰالَ» (گفت) جواب «إِذٰا» است. از این ساختار آشکار میشود که مقصود اصلی در کلام، بیان اعتراض موسی است نه صرفِ ذکر کُشتن. نظیر این آیه، آیهٔ بعدی است: « فَانْطَلَقٰا حَتّٰي إِذٰا أَتَيٰا أَهْلَ قَرْيَهٍ -إلي قوله- قٰالَ لَوْ شِئْتَ » تا آخر آیه (پس به راه افتادند تا وقتی که نزد اهل آبادیای آمدند... تا آنجا که فرمود: گفت اگر میخواستی...)، بر خلاف آیهٔ پیشین: « فَانْطَلَقٰا حَتّٰي إِذٰا رَكِبٰا فِي السَّفِينَهِ خَرَقَهٰا قٰالَ » (پس به راه افتادند تا هنگامی که در کشتی سوار شدند، آن را سوراخ کرد، [موسی] گفت)؛ زیرا در آنجا جواب «إِذٰا»، عبارتِ « خَرَقَهٰا » (آن را سوراخ کرد) است و عبارت «قٰالَ» (گفت) کلامی جداگانه و ازسرگرفته (مستأنفه) است.
بر این اساس، آیات در قالب داستانی یگانه بیان شدهاند که در آن موسی بر خضر (ع) سه بار پیاپی اعتراض میکند، نه به صورت سه داستان جداگانه با سه اعتراض؛ گویی چنین بیان شده است: فلان ماجرا رخ داد و موسی به او اعتراض کرد، سپس اعتراض کرد و بار دیگر اعتراض نمود. پس این ماجرا، داستانِ اعتراضهای موسی است و داستانی واحد به شمار میآید، نه داستانِ کارهای خضر و اعتراضهای موسی تا سه داستان مستقل باشد.
از همینجا جهتِ تفاوت میان این سه آیه روشن میشود؛ زیرا در آیهٔ نخست، « خَرَقَهٰا » (آن را سوراخ کرد) جوابِ «إذا» قرار داده شده است، اما در آیهٔ دوم و سوم، « فَقَتَلَهُ » (او را کُشت) و « فَوَجَدٰا » (یافتند) یا « فَأَقٰامَهُ » (آن را برپا داشت) جواب قرار نگرفته، بلکه بخشی از شرط و معطوف به آن دانسته شده است؛ پس این نکته را دریاب.
و عبارت « أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّهً » (آیا انسانی پاک و بیگناه را کُشتی؟)؛ «زکیّه» به معنای پاک است و مقصود، پاکیِ او از گناهان به سبب نابالغ بودن است، همانگونه که تعبیر « غُلاٰماً » (نوجوانی را) نیز به آن اشاره دارد. این پرسش برای انکار و سرزنش است و گویندهاش موسی است.
و عبارت « بِغَيْرِ نَفْسٍ » یعنی بدون آنکه او کسی را کُشته باشد تا کُشتنش از باب قصاص و مجازات مشروع باشد؛ چراکه از شخص نابالغ قتلی که موجب قصاص شود سر نمیزند. چه بسا از عبارت « بِغَيْرِ نَفْسٍ » چنین استفاده شود که او جوانی بالغ بوده است، و به کار رفتن واژهٔ «غلام» برای او نیز دلیلی بر نابالغ بودنش نیست؛ زیرا «غلام» هم بر فرد بالغ و هم نابالغ اطلاق میشود. بنابراین معنا چنین است: «آیا بدون قصاص، انسانی پاک را که از گناهانِ موجبِ قتل مبرّاست کُشتی؟» چراکه از آن نوجوان چیزی که سبب قتل باشد برای آن دو آشکار نگشته بود.
و عبارت « لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً » یعنی بهراستی کاری ناپسند انجام دادی؛ کاری که طبع انسان آن را زشت میشمارد و جامعه آن را نمیپذیرد. در داستان پیشین، سوراخ کردن کشتی «إمراً» یعنی حادثهای سهمگین شمرده شد که مصیبتهایی در پی دارد ولی هنوز رخ نداده است؛ اما کُشتن انسان «نُکراً» (کاری بس زشت و ناپسند) خوانده شد؛ و این کار نزد مردم بسیار هولناکتر و جانگدازتر از سوراخ کردنی است که معمولاً مایهٔ هلاک جانها میشود، هرچند نه به صورت بیواسطه و در همان لحظه.