وَٱعۡبُدۡ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأۡتِيَكَ ٱلۡيَقِينُ
و پروردگارت را بندگی کن تا آنکه تو را مرگ (یقین) فرا رسد.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۹۸ و ۹۹ با هم
خدای متعال میفرماید: « فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السّٰاجِدِينَ وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ » (پس با ستایش پروردگارت او را تسبیح گوی و از سجدهکنندگان باش، و پروردگارت را بندگی کن تا یقین به سراغت آید). خدای پاک و منزه او را به تسبیح (پیراسته دانستن خدا)، ستایش، سجده و عبادت، یا تداوم بندگی سفارش فرموده و این فرمان را بر دلتنگی او از گفتار مشرکان مترتب ساخته است؛ زیرا در این امور، یاری جستن در برابر اندوه و مصیبت نهفته است. در آیات پیشین نیز او را به گذشت و شکیبایی فرمان داده بود؛ و همچنین از فرمودهٔ او: « وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ » (و پروردگارت را بندگی کن تا یقین به سراغت آید) امر به صبر فهمیده میشود، چراکه ظاهر آن، فرمان به شکیبایی بر بندگی تا زمانی معین است؛ و بدین ترتیب مضمون سخن، نزدیک به این کلام خدای متعال برای دفع سختیها و پایداری در برابر تلخیِ حوادث میشود:
«اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰهِ» (از صبر و نماز یاری جویید) (بقره: ۱۵۳).
بحث روایی
تفسیر آیههای ۹۸ و ۹۹ با هم
در کتاب «الدر المنثور»، ابنمردویه و دیلمی از ابودرداء روایت کردهاند که گفت: از پیامبر خدا (ص) شنیدم که میفرمود: «ما أوحي إلي أن أكون تاجرا-و لا أجمع المال متكاثرا و لكن أوحي إلي:» (به من وحی نشده است که بازرگان باشم و نه اینکه مال را برای فزونطلبی گرد آورم، بلکه به من وحی شده است:
«أن فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ- وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» (حجر: ۹۸-۹۹)؛ که: «پروردگارت را همراه با ستایش تسبیح گوی و از سجدهگزاران باش، و پروردگارت را بندگی کن تا آنکه یقین (مرگ) به سراغت آید».)
میگویم: روایتی هممعنای این نیز از ابنمردویه از ابنمسعود از آن حضرت (ص) روایت شده است.
تفسیر آیهٔ ۹۹ سورهٔ حجر، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۲، صفحهٔ ۱۹۵ تا ۲۰۰ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/15/99/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
اما فرمودهٔ خدای متعال: « وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ » (و پروردگارت را بندگی کن تا یقین به سراغت آید)؛ اگر مقصود از آن فرمان به عبادت باشد، گویا مفسّر آیهٔ پیشین خواهد بود؛ و اگر مراد از آن در پیش گرفتن بندگی باشد — چنانکه ظاهر سیاق، بهویژه سیاق آیات گذشته که به گذشت و رویگردانی فرمان میدادند و لازمهشان شکیبایی است، همین را اقتضا میکند — به قرینهٔ مقید شدنش به « حَتّٰي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ » (تا یقین به سراغت آید)، فرمانی خواهد بود به پیمودن راه تسلیم و اطاعت و عمل به لوازم بندگی.
بر این پایه، مراد از آمدن یقین، فرا رسیدن اجل و فرود آمدن مرگ است؛ همان مرگی که با آن، غیب به شهود دگرگون میشود و خبر به عیان بدل میگردد. مؤید این معنا آن است که پیشتر فرمودهٔ خدای متعال: « فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ » (پس به نیکی گذشت کن) مترتب شده بود بر این کلام او که: « وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السّٰاعَهَ لَآتِيَهٌ » (و ما آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است را جز به حق نیافریدیم، و بیگمان قیامت آمدنی است)؛ زیرا این سخن در حقیقت امر به عفو و شکیبایی در برابر گفتههای مشرکان است، چراکه آنان روزی دارند که خدا از ایشان انتقام میگیرد و به کیفر اعمالشان میرساند. بنابراین معنای آیه چنین میشود: بر بندگی پایدار بمان، و بر طاعت، در برابر معصیت، و بر تلخیِ سخنان آنان شکیبا باش تا مرگ تو را فرا گیرد و عالم یقین بر تو فرود آید، و آنگاه ببینی که پروردگارت با آنان چه میکند.
در تعبیری همچون « حَتّٰي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ » (تا یقین به سراغت آید) نیز به این نکته اشاره است؛ زیرا نکته و عنایت در آن بر این است که گویا یقین در پیِ اوست و به او خواهد رسید، پس باید پروردگارش را بندگی کند تا یقین به او برسد و او را دریابد. این همان عالم آخرت است که جهانِ یقینِ همگانی به حقایقِ پشت پرده است، نه باور یقینی که چه بسا با استدلال و اندیشه یا با عبادت به دست میآید.
از همین جا نادرستیِ این سخن آشکار میشود که چه بسا گفتهاند: آیه بر برداشتهشدن تکلیف با رسیدن به یقین دلالت دارد؛ زیرا مخاطبِ این آیه، پیامبر (ص) است و آیههای فراوانی از کتاب خدا دلالت کردهاند بر اینکه ایشان از اهل یقین، دارای بصیرت، بر حجتی روشن از پروردگارش، معصوم و رهیافته به هدایت خدای پاک و منزه است و ویژگیهایی از این دست. افزون بر این، پیشتر بیان کردیم که آیه دلالت دارد بر اینکه مراد از یقین، همان مرگ است.
و بهخواست خدای متعال، پس از فراغت از بحث روایی، بحثی عقلی را به همیشگیبودنِ تکلیف اختصاص خواهیم داد.
بحث روایی
و در همان کتاب، بخاری و ابنجریر از امعلاء روایت کردهاند: «أن رسول الله ص دخل علي عثمان بن مظعون و قد مات فقلت:رحمه الله عليك أبا السائب-فشهادتي عليك لقد أكرمك الله فقال:و ما يدريك أن الله أكرمه؟أما هو فقد جاءه اليقين إني لأرجو له الخير.» (پیامبر خدا (ص) بر عثمان بن مظعون در حالی که از دنیا رفته بود وارد شد؛ پس من گفتم: رحمت خدا بر تو باد ای اباسائب، گواهی من دربارهٔ تو این است که بیگمان خداوند گرامیات داشته است. پس آن حضرت فرمود: تو از کجا میدانی که خدا او را گرامی داشته است؟ اما او، بیتردید یقین (مرگ) به سراغش آمده است و من برای او امید خیر دارم).
بحثی فلسفی دربارهٔ چگونگی وجود تکلیف و دوام آن
پیشتر در خلال مباحث نبوت و چگونگی پیدایش شریعتهای آسمانی در این کتاب گذشت که هر نوعی از انواع موجودات، غایتی کمالی دارد که با حرکتی وجودی و متناسب با هستیاش، رو به سوی آن دارد، به سویش میکوشد و آن را میطلبد؛ و تا به آن نرسد از حرکت بازنمیایستد، مگر آنکه مانعی مزاحم او را از آن بازدارد و پیش از رسیدن به غایتش ناکام و تباه شود؛ مانند درختی که به سبب آفتهایی که بدان میرسد، پیش از رسیدن به غایتش از رشد و بالندگی بازمیماند. و نیز گذشت که محروم ماندن از رسیدن به غایات تنها در افراد خاصی از انواع رخ میدهد، اما در نوع به عنوان یک کلیت، چنین امری تصورپذیر نیست.
و نیز [گذشت] که انسان، که خود نوعی وجودی است، غایتی وجودی دارد که جز از راه زندگی اجتماعی به آن دست نمییابد؛ چنانکه ساختار وجودیاش به چیزهایی که او را از دیگر همنوعانش بینیاز نمیسازد گواهی میدهد؛ اموری مانند نرینگی و مادینگی، عواطف و احساسات، و فراوانی و انباشتگی نیازها.
و نیز [گذشت] که تحقق این اجتماع و شکلگیری جامعهٔ انسانی، افراد جامعه را نیازمند احکام و قوانینی میسازد که با رعایت و عمل به آنها، امور پراکندهشان سامان مییابد، اختلافات ناگزیرشان برطرف میشود، هر یک از آنان در جایگاه شایستهٔ خویش قرار میگیرد و به سعادت و کمال وجودی خود دست مییابد. و این احکام و قوانین عملی در حقیقت برخاسته از نیازهایی است که ویژگی وجود انسان و آفرینش ویژهٔ او—با همهٔ ابزارها و توانمندیهای بدنی و روحیاش—آنها را فریاد میزند؛ همانطور که ویژگی وجود و آفرینش او با ویژگیهای علتها و اسبابی پیوند دارد که در نظام عمومی جهان هستی، وجود انسان را پدید میآورند.
معنای فطریبودن دین نیز همین است؛ بدین معنا که دینْ مجموعهای از احکام و قوانین است که ساختار وجودی انسان بر حسب آفرینش (تکوین) بدان راهنمایی میکند، یا اگر خواستی بگو: سنتها و قوانینی است که نظام فراگیر جهان هستی آن را اقتضا دارد. پس اگر این احکام برپا شوند، جامعه را اصلاح میکنند و افراد را به نهایت هدفِ وجودی و کمال مطلوبشان میرسانند، و اگر وانهاده و باطل گردند، جهان انسانی را به تباهی میکشند و نظم عمومی جهان آفرینش را دچار اختلال میسازند.
همچنین این احکام و قوانین، چه از احکام مربوط به معاملات و روابط اجتماعی باشند که کارِ جامعه با آنها سامان میپذیرد و پراکندگیاش به همبستگی بدل میشود، و چه از احکام عبادی باشند که انسان را در جامعهای شایسته به نهایت کمالش در شناخت و درستکاری میرسانند، همگی باید حتماً تنها از راه نبوت الهی و وحی آسمانی دریافت شوند، نه از هیچ راه دیگری.
با این اصولِ پیشگفته روشن میشود که تکلیف الهی تا زمانی که انسان در این نشئهٔ دنیوی زندگی میکند، همواره همراه اوست؛ خواه در وجود خود هنوز ناقص باشد و به کمال نرسیده باشد، و خواه از نظر علم و عمل به کمال رسیده باشد. اگر ناقص باشد، نیاز او به تکلیف آشکار است؛ و اگر کامل باشد نیز تکلیف همچنان لازم است، زیرا معنای کمالش این است که در هر دو جنبهٔ علم و عمل، ملکات فاضلهای (صفات پایدار روحی) برای او پدید آمده که از آن ملکات، رفتارهای معاملاتی و اجتماعیِ سازگار با جامعه و اصلاحکنندهٔ آن سر میزند، و او به کمال معرفت و انجام اعمال عبادیِ متناسب با آن معرفت دست مییابد؛ همانگونه که عنایت الهی—که راهنمای انسان بهسوی سعادتش است—چنین اقتضا میکند.
روشن است که جایز دانستنِ برداشتهشدن تکلیف از انسان کامل، مستلزم جایز دانستنِ سرپیچی او از احکام و قوانین است؛ و این سرپیچی در آنچه به معاملات و روابط اجتماعی مربوط میشود موجب فساد جامعه میگردد، در حالی که عنایت الهی هرگز آن را برنمیتابد. در آنچه به عبادات مربوط میشود نیز موجب تخلّف و جداییِ ملکات از آثارشان میشود؛ زیرا اعمال، تا زمانی که ملکات حاصل نشدهاند، مقدماتی زمینهساز برای پیدایش آنهایند، و چون ملکات پدید آمدند، همان اعمال آثاری برای آن ملکات میشوند که بدون هیچ جدایی و تخلّفی از آنها صادر میگردند.
از همین جا بطلان این پندار آشکار میشود که چه بسا گمان شود هدف از تکلیف، کاملکردن انسان و رساندن او به نهایتِ وجودش است، پس هنگامی که کامل شد، دیگر باقیماندنِ تکلیف معنایی ندارد!
دلیل نادرستیِ این سخن آن است که سرپیچی انسان از تکلیف الهی، حتی اگر کامل باشد، در امور معاملاتی جامعه را تباه میسازد و این امر موجب بیاثر شدنِ عنایت الهی نسبت به نوع انسان است؛ در امور عبادی نیز مستلزم جداشدنِ ملکات از آثار خود است و چنین چیزی ناممکن است؛ چراکه اگر ممکن بود، موجب باطلشدنِ آن ملکه میشد و عنایت الهی نیز باطل میگشت. آری، میان انسان کامل و غیر او در سرزدنِ اعمال تفاوتی هست؛ و آن اینکه شخص کامل به سبب دارا بودنِ ملکهای راسخ، از مخالفت مصون است، بر خلاف انسان ناکامل؛ و خداست که یاریگر است.