[سورهٔ بقره (۲): آیههای ۴۷ تا ۴۸]
اشاره
يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتِيَ ٱلَّتِيٓ أَنۡعَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ وَأَنِّي فَضَّلۡتُكُمۡ عَلَى ٱلۡعَٰلَمِينَ
ای بنیاسرائیل! نعمتم را که به شما ارزانی داشتم و اینکه شما را بر جهانیان برتری دادم، یاد کنید.
وَٱتَّقُواْ يَوۡمٗا لَّا تَجۡزِي نَفۡسٌ عَن نَّفۡسٖ شَيۡـٔٗا وَلَا يُقۡبَلُ مِنۡهَا شَفَٰعَةٞ وَلَا يُؤۡخَذُ مِنۡهَا عَدۡلٞ وَلَا هُمۡ يُنصَرُونَ
و از روزی پروا کنید که هیچکس چیزی از عذاب دیگری را دفع نمیکند، و از کسی شفاعتی پذیرفته نمیشود، و تاوان و فدیهای از کسی گرفته نخواهد شد، و یاری هم نمیشوند.
(بیان آیات)
خدای متعال میفرماید: «وَ اتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي» (و از روزی پروا کنید که هیچکس کیفر دیگری را عهدهدار نمیشود).
فرمانروایی و سلطنت دنیایی با همهٔ انواع و بخشها و شئونش، و با نیروهای قانونگذار، داور و مجریاش، بر پایهٔ نیازهای زندگی استوار است؛ هدف آن هم برطرفکردن نیاز، به اندازهای است که عوامل زمان و مکان اجازه میدهند. از این رو چه بسا کالایی با کالایی، سودی با سودی، یا حکمی با حکمی دیگر عوض شود، بیآنکه معیار کلیِ مشخصی بر آن حکمفرما باشد. این وضعیت در باب مجازات هم جریان دارد؛ زیرا جرم و جنایت از نظر آنان کیفر در پی دارد، اما چه بسا حاکم به دلیلی کیفر را دگرگون کند؛ مثلاً محکومی که در انتظار مجازات است به قاضی التماس کند و دلش را بسوزاند، یا به او رشوه دهد و قاضی در داوریاش منحرف شود و بر خلاف حق حکم کند؛ یا مجرم شفیعی بفرستد تا میان او و حاکم یا مجری حکم میانجیگری کند؛ یا اگر نیاز حاکمِ خواستار مجازات به چیزی بیشتر از نیازش به کیفر آن مجرم باشد، فدیه و جایگزینی بپردازد؛ یا از قوم و قبیلهاش یاری بخواهد و آنان یاریاش کنند و بدینگونه از پیامد کیفر رهایی یابد؛ و مانند اینها.
این روشی پیوسته و عادتی رایج در میان آنان بود. ملتهای کهن از بتپرستان و دیگران نیز میپنداشتند که زندگیِ آخرت هم گونهای از زندگی دنیایی است که قانون اسباب و رابطهٔ تأثیر و تأثرِ مادی و طبیعی در آن نیز جاری است؛
از این رو برای خدایان ساختگیشان انواع قربانیها و هدایا پیشکش میکردند تا از گناهانشان درگذرند یا در نیازهایشان مدد رسانند؛ یا از آنان شفاعت میطلبیدند، یا چیزی را فدیه و تاوانِ جرمی میدادند، و یا از فرد یا اسلحهای یاری میخواستند؛ تا جایی که همراه مردگان انواع زیورآلات و وسایل زینتی به خاک میسپردند تا در آخرتشان چیزی برای برخورداری و لذت داشته باشند، و انواعی از اسلحه میگذاشتند تا با آن از خود دفاع کنند؛ و چه بسا همراه مرده، کنیزانی را به خاک میسپردند تا با آنان مأنوس باشد، و دلاورانی را خاک میکردند تا مرده از آنان یاری بجوید. امروزه نیز در موزهها میان اشیای باستانی زیرخاکی، عتیقههای بسیاری از این دست یافت میشود. همچنین میان ملل اسلامی با زبانها و رنگهای گوناگونشان نیز باورهای گوناگونی شبیه به همین پندارها وجود دارد که به ارث در میانشان مانده و شاید نسل به نسل رنگ عوض کرده باشد. با این حال، قرآن تمام این پندارهای واهی و سخنان نادرست را باطل دانسته است؛ چنانکه خدای مقتدر فرموده است: «وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ» (انفطار: ۱۹؛ و در آن روز فرمان تنها از آنِ خداست)، و فرمود: «وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ» (بقره: ۱۶۶؛ و عذاب را ببینند و همهٔ پیوندها و اسباب میانشان بریده شود)، و فرمود: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰاديٰ كَمٰا خَلَقْنٰاكُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍ وَ تَرَكْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاكُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِكُمْ وَ مٰا نَريٰ مَعَكُمْ شُفَعٰاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكٰاءُ،لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مٰا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (انعام: ۹۴؛ و بیگمان تک و تنها بهسوی ما آمدید، همانگونه که نخستین بار شما را آفریدیم، و آنچه را به شما بخشیده بودیم پشت سر خود نهادید، و شفیعانتان را که گمان میکردید در [سرنوشت] شما شریکاند با شما نمیبینیم؛ به یقین پیوند میان شما گسیخته شد و آنچه گمان میکردید از دسترستان گم گشت)، و فرمود: «هُنٰالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَي اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ» (یونس: ۳۰؛ آنجاست که هر کس آنچه را از پیش فرستاده میآزماید، و به سوی خدا، مولای حقیقی خویش بازگردانده میشوند، و آنچه به دروغ میساختند از نظرشان ناپدید میگردد)؛ تا دیگر آیاتی که در آنها روشن شده است آن جهان از اسباب دنیوی خالی و از پیوندهای مادی برکنار است. این قاعدهای بنیادین است که بطلانِ تکتک آن سخنان و توهمات بهطور کلی بر آن مترتب میشود. سپس خداوند برای ابطال یکایک آنها به تفصیل سخن گفته و فرموده است: «وَ اتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَهٌ وَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ» (بقره: ۴۸؛ و از روزی پروا کنید که هیچ کس کمترین تاوانی از دیگری پرداخت نمیکند، و از او شفاعتی پذیرفته نمیشود، و هیچ فدیه و بدلی از او نمیگیرند، و یاری هم نخواهند شد)، و فرمود: «يَوْمٌ لاٰ بَيْعٌ فِيهِ،وَ لاٰ خُلَّهٌ،وَ لاٰ شَفٰاعَهٌ» (بقره: ۲۵۴؛ روزی که نه در آن خرید و فروشی هست، نه پیوند دوستی، و نه شفاعتی)، و فرمود: «يَوْمَ لاٰ يُغْنِي مَوْلًي عَنْ مَوْلًي شَيْئاً» (دخان: ۴۱؛ روزی که هیچ خویشاوند و دوستی به کار دوست و خویشاوند خود نمیآید)، و فرمود: «يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مٰا لَكُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ» (مؤمن: ۳۳؛ روزی که رویگردان فرار میکنید و در برابر خدا هیچ نگهدارندهای برای شما نیست)، و فرمود: «مٰا لَكُمْ لاٰ تَنٰاصَرُونَ بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ» (صافات: ۲۵-۲۶؛ شما را چه شده که به یکدیگر یاری نمیرسانید؟ بلکه آنان امروز تسلیمشدگاناند)، و فرمود: «وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللّٰهَ بِمٰا لاٰ يَعْلَمُ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِي الْأَرْضِ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰاليٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ» (یونس: ۱۸؛ و به جای خدا چیزهایی را میپرستند که نه زیانی به آنان میرساند و نه سودی میبخشد، و میگویند: «اینان شفیعان ما نزد خدایند!» بگو: «آیا به خدا چیزی را خبر میدهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد؟» منزه و برتر است او از آنچه شریک میآورند)، و فرمود: «مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ» (مؤمن: ۱۸؛ ستمکاران را نه خویشاوندی دلسوز هست و نه شفاعتگری که سخنش شنیده و پذیرفته شود)، و فرمود: «فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِينَ وَ لاٰ صَدِيقٍ حَمِيمٍ» (شعراء: ۱۰۰-۱۰۱؛ پس اکنون نه برای ما شفاعتگرانی هست و نه دوستی مهربان)؛ تا دیگر آیات شریفی که وقوع شفاعت و کارآمدی وسایط و اسبابِ مادی را در روز قیامت نفی میکنند.
این یک دسته از آیات بود.
با این حال، قرآن شفاعت را از ریشه و بهطور مطلق نفی نمیکند، بلکه تا اندازهای آن را اثبات مینماید؛ خدای متعال میفرماید: «اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فِي سِتَّهِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اسْتَويٰ عَلَي الْعَرْشِ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ» (سجده: ۴؛ خدا کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست در شش روز آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت؛ برای شما جز او هیچ یاور و شفاعتکنندهای نیست، آیا پند نمیگیرید؟)، و خدای متعال میفرماید: «لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لاٰ شَفِيعٌ» (انعام: ۵۱؛ برای آنان جز او هیچ یاور و شفاعتکنندهای نیست)، و خدای متعال میفرماید: «قُلْ لِلّٰهِ الشَّفٰاعَهُ جَمِيعاً» (زمر: ۴۴؛ بگو شفاعت یکسره از آنِ خداست)، و خدای متعال میفرماید: «لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ،يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ» (بقره: ۲۵۵؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آنِ اوست؛ کیست آنکه جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند؟ آنچه پیش رویشان است و آنچه پشت سرشان است میداند)، و خدای متعال میفرماید: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّهِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اسْتَويٰ عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مٰا مِنْ شَفِيعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ» (یونس: ۳؛ پروردگار شما خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت و کار جهان را تدبیر میکند؛ هیچ شفاعتکنندهای جز پس از اذن او وجود ندارد)، و خدای متعال میفرماید: «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ لاٰ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» (انبیاء: ۲۶-۲۸؛ و گفتند: خدای رحمان فرزندی برای خود گرفته است؛ منزه است او! بلکه آنان بندگانی گرامیاند که در گفتار بر او پیشی نمیگیرند و به فرمانش عمل میکنند؛ آنچه پیش رویشان است و آنچه پشت سرشان است میداند و جز برای کسی که او بپسندد شفاعت نمیکنند و از بیم او هراسانند)، و میفرماید:
و میفرماید: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (زخرف: ۸۶: و کسانی که به جای او میخوانند مالک و صاحب شفاعت نیستند، مگر کسی که به حق گواهی داده باشد و آنان بدانند)، و میفرماید: «لاٰ يَمْلِكُونَ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً» (مریم: ۸۷: آنان مالک شفاعت نیستند، مگر کسی که نزد خدای رحمان پیمانی گرفته باشد)، و خدای متعال میفرماید: «يَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً، يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» (طه: ۱۰۹-۱۱۰: در آن روز، شفاعت سودی نمیبخشد مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه داده و گفتارش را پسندیده باشد؛ او آنچه را پیش روی آنان است و آنچه را پشت سرشان است میداند و آنان به او احاطهٔ علمی ندارند)، و خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ» (سبأ: ۲۳: و شفاعت در پیشگاه او سودی ندارد مگر برای کسی که به او اجازه داده باشد)، و خدای متعال میفرماید: «وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمٰاوٰاتِ لاٰ تُغْنِي شَفٰاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّٰهُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْضيٰ» (نجم: ۲۶: و چه بسیار فرشتگانی در آسمانها که شفاعتشان هیچ سودی نمیبخشد، مگر پس از آنکه خداوند برای هر کس که بخواهد و بپسندد اجازه دهد).
این آیات، همانطور که میبینی، دستهای از آنها شفاعت را ویژهٔ خداوندِ والانام میداند—مانند سه آیهٔ نخست—و دستهای دیگر آن را با اجازه و رضایت خدا و مانند آن، به دیگران هم گسترش میدهد. در هر حال، این آیات بدون تردید اصل شفاعت را ثابت میکنند؛ جز آنکه برخی آیات، شفاعت را بهصورت اصیل و بدون هیچ شریکی ویژهٔ خداوند یکتا میدانند، و برخی دیگر آن را با اذن و رضایت خدا برای غیر او اثبات میکنند. و پیشتر دانستی که آیاتی هم وجود دارد که شفاعت را بهکلّی نفی میکند؛ بنابراین نسبت میان این آیات، درست مانند نسبت میان آیاتی است که علم غیب را از غیر خدا نفی میکنند و آن را بهطور اختصاصی برای خداوند، و با رضایت او برای دیگران اثبات مینمایند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «قُلْ لاٰ يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ» (نمل: ۶۵: بگو هیچکس در آسمانها و زمین غیب نمیداند)، و خدای متعال میفرماید: «وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ» (انعام: ۵۹: و کلیدهای غیب تنها نزد اوست و جز او کسی آن را نمیداند)، و خدای متعال میفرماید:
«عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَليٰ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضيٰ مِنْ رَسُولٍ» (جن: ۲۶-۲۷؛ او دانای نهان است و هیچکس را بر غیب خود آگاه نمیسازد، مگر پیامبری را که بپسندد). همچنین آیاتی که دربارهٔ گرفتن جانها، آفرینش، روزیدادن، اثرگذاری، داوری و فرمانروایی، و مانند اینها سخن میگویند نیز بر همین منوالاند.
این شیوه در سبک بیانی قرآن بسیار رواج دارد؛ به این صورت که ابتدا هر کمالی را از غیر خدای متعال نفی میکند، سپس آن را برای ذات خودش اثبات میفرماید و در نهایت، آن کمال را با اذن و مشیت الهی برای غیر خود نیز ثابت میداند. نتیجه این شیوه آن است که موجودات دیگر در این کمالات از خود استقلالی ندارند، بلکه تنها با تملیک و بخشش الهی به آن دست یافتهاند. تا جایی که قرآن حتی در اموری که حکم قطعی و قضای حتمی دربارهشان رانده، باز هم نوعی مشیت الهی را اثبات میکند؛ مانند کلام خدای متعال: «فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النّٰارِ لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ خٰالِدِينَ فِيهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّكَ،إِنَّ رَبَّكَ فَعّٰالٌ لِمٰا يُرِيدُ وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّهِ خٰالِدِينَ فِيهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّكَ عَطٰاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ» (هود: ۱۰۶-۱۰۸؛ اما تیره بختان در آتشند و در آنجا ناله و فریادی دارند؛ تا آسمانها و زمین برپاست، در آن ماندگارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد؛ بیگمان پروردگار تو هر چه را بخواهد انجام میدهد. و اما نیکبختان، تا آسمانها و زمین برپاست، در بهشت ماندگارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد؛ این بخششی ناگسستنی است). در این آیات، جاودانگی به مشیت پروردگار پیوند خورده است؛ بهویژه در جاودانگی بهشت با آنکه حکم فرموده این بخشش قطعنشدنی است. این نکته برای یادآوری آن است که حکم قطعیِ خدای متعال به جاودانگی، مهار کار را از دست او بیرون نمیبرد و پادشاهی و چیرگیاش را باطل نمیسازد؛ همانگونه که این سخنش بر آن گواهی میدهد: «إِنَّ رَبَّكَ فَعّٰالٌ لِمٰا يُرِيدُ» (هود: ۱۰۷؛ همانا پروردگارت هر چه را اراده کند، انجام میدهد). باری، هیچ بخششی در آنجا نیست که کار را از اختیار خدا خارج سازد و او را نیازمند گرداند، و هیچ بازداشتنی هم نیست که او را ناچار از حفظِ آنچه دریغ کرده بنماید و قدرتش را تباه سازد.
[بحثهایی دربارهٔ شفاعت]
اشاره
از اینجا روشن میشود آیاتی که شفاعت را نفی میکنند، اگر ناظر به روز قیامت باشند، آن را از غیر خداوند متعال به معنای استقلال در مالکیت و اراده نفی میکنند. آیاتی هم که شفاعت را ثابت میدانند، آن را برای خدای سبحان به صورت اصیل و ذاتی، و برای دیگران تنها به اذن و بخشش او اثبات میکنند. بنابراین، شفاعت برای غیر خدا با اجازهٔ او ثابت است. اکنون باید ببینیم کلام الهی دربارهٔ حقیقتِ شفاعت و متعلقِ آن چه معنایی به دست میدهد؟ شفاعت دربارهٔ چه کسانی جاری میشود؟ از چه کسانی پذیرفته است؟ چه زمانی رخ میدهد؟ و چه نسبتی با گذشت و بخشش الهی دارد؟ و پرسشهایی از این دست.
۱. شفاعت چیست؟
شفاعت بر پایهٔ معنایی که به طور اجمالی از ذوق و فهم به دست آمده از زندگی اجتماعی و همکاری میان انسانها میشناسیم ــ و آن از ریشهٔ «شفع» یعنی جفت، در برابر «وتر» یعنی تک است؛ گویی شفاعتکننده به ابزار و وسیلهٔ ناقصی که نزد خواهندهٔ شفاعت است میپیوندد و به واسطهٔ او جفت میشود، در حالی که پیش از آن تک و تنها بود، و بدین ترتیب توانایی مییابد به آنچه میخواهد برسد، در حالی که اگر به تنهایی اقدام میکرد، به سبب نقص، ناتوانی و کوتاهیِ وسیلهاش به آن دست نمییافت ــ از اموری است که ما برای پیشبرد هدفها به کار میگیریم و برای برآوردن نیازهای زندگی از آن کمک میجوییم. بیشتر مواردی هم که شفاعت را در آنها به کار میبریم، یا جایی است که جلب منفعت و خیری هدف باشد، یا جایی که دفع زیان و بدی درخواست شود؛ البته نه هر سود و زیانی،
زیرا ما در خیر و شر و سود و زیانی که در اسباب طبیعی و پیشامدهای جهان ریشه دارد ــ مانند گرسنگی، تشنگی، گرما، سرما، تندرستی و بیماری ــ به شفاعت متوسل نمیشویم؛ بلکه برای آنها به اسباب طبیعیِ خودشان روی میآوریم و از راههای مناسبشان کمک میگیریم، مانند غذا خوردن، آب نوشیدن، لباس پوشیدن، پناه گرفتن در سایه و مسکن، و درمان کردن. ما تنها در خیرها و شرها و سودها و زیانهایی شفاعت میجوییم که پیامدِ قراردادها و قوانینِ اجتماعی است؛ قوانینی که حکومتهای بشری، چه بهطور خاص و چه عمومی، وضع، اعتبار، تصویب و اجرا کردهاند. در قلمرو مولویّت و بندگی (رابطهٔ حاکم و فرمانبردار) و در نزد هر حاکم و محکومی، احکامی از جنس امر و نهی وجود دارد که اگر مکلّف به آنها عمل کند و فرمان برد، نتیجهاش پاداشِ مدح و ستایش، یا سودی از جنس مقام یا مال خواهد بود؛ و اگر مخالفت ورزد و سرپیچی کند، پیامدش کیفرِ سرزنش و نکوهش، یا زیانی مادی یا معنوی خواهد بود. پس اگر مولا به بندهٔ خود، یا به هر کس که تحت فرمانروایی و حکومت اوست، فرمانی دهد یا نهی کند و او اطاعت نماید، پاداشِ شایستهای خواهد داشت؛ و اگر نافرمانی کند، به مجازات یا عذاب خواهد رسید. بنابر این، در اینجا دو گونه وضع و اعتبار (قرارداد اجتماعی) وجود دارد: وضع اصلِ حکم، و وضع پیآمدهای حکم که پیامد موافقت و مخالفت را مشخص میکند.
بر پایهٔ همین اصل، همهٔ حکومتهای عمومی در میان ملتها و همچنین روابط ویژهٔ ریاستی و زیردستی میان هر انسان با افراد تحت فرمانش میچرخد و اداره میشود.
بنابراین، اگر انسان بخواهد به کمال و خیرِ مادّی یا معنوی برسد، درحالیکه بر اساس معیارهای جامعه و ملاکهای شایستگی، چیزی برای رسیدن به آن ندارد؛ یا اگر بخواهد شرّی را که از کیفرِ نافرمانی متوجه اوست از خود دور کند، درحالیکه وسیلهای برای دفع آن ندارد—یعنی همان فرمانبرداری و ادای وظیفه—یا به بیانی روشنتر، اگر بخواهد بدون فراهمآوردن اسباب به پاداش برسد یا بدون انجام تکلیفی که بر عهدهاش بوده از مجازات رهایی یابد، چنین جایی جایگاه شفاعت است و شفاعت در همینجا اثر میگذارد. البته این تأثیر به صورت مطلق و بیقیدوشرط نیست؛ زیرا کسی که هیچگونه شایستگی برای آراستهشدن به کمالی را ندارد یا هیچ پیوندی او را به پیشگاه شفاعتپذیر (مشفوععنده) وصل نمیکند، شفاعت برایش سودی ندارد؛ مانند فرد بیسوادِ عامی که بخواهد جایگاهی علمی به دست آورد، یا سرکشِ انکارکنندهای که اصلاً در برابر مولایش سر فرود نمیآورد. پس شفاعت فقط کاملکنندهٔ سبب است، نه اینکه خود بهتنهایی و مستقل اثر بگذارد.
افزون بر این، اثرگذاری شفاعتکننده نزد حاکمی که شفاعت پیش او برده میشود، بیپایه، گزاف و بدون سببی که آن را ایجاب کند نیست؛ بلکه ناگزیر باید عاملی را واسطه کند که در حاکم اثر بگذارد و رسیدن به پاداش را در پی داشته باشد،
یا رهایی از کیفر را در پی داشته باشد. بنابراین، شفیع مثلاً هرگز از مولا نمیخواهد که سروریِ خودش و بندگیِ بندهاش را باطل کند تا او را کیفر ندهد؛ و نیز از او نمیخواهد که دست از حکم و تکلیفِ وضعشدهاش بردارد یا آن را بهطور کلی یا در خصوص این پیشامد نسخ کند (از اعتبار بیندازد) تا در نتیجه بندهاش را کیفر نکند؛ و نیز از او نمیخواهد که قانونِ مجازات را بهطور کلی یا موردی از بین ببرد تا از اساس یا در خصوص این پیشامد، کیفری در کار نباشد. پس شفیع نه در سروریِ مولا و بندگیِ بنده نفوذ و اثری دارد، نه در حکم او، و نه در جزایِ آن حکم. بلکه شفیع، پس از پذیرش و گردننهادن به تمام این جهاتِ سهگانه، به یکی از این امور دست میآویزد: یا به صفاتی در وجودِ خودِ مولایِ حاکم که بخشش و گذشت را ایجاب میکند؛ مانند بزرگواری، کَرَم، بخشندگی، و اصالتِ شرف و ریشهاش؛ یا به صفاتی در وجودِ بنده که برانگیزانندهٔ مهر و دلسوزی است و انگیزههای آمرزش را بیدار میکند؛ مانند خواری، بیچارگی، ناچیزی، و پریشانیِ حالش؛ یا به صفاتی در وجودِ خودش، یعنی همان خودِ شفیع؛ از قبیل نزدیکی به مولا، گرامیبودن و بلندیِ جایگاهش نزد او. پس چنین میگوید: از تو نمیخواهم که سروریِ خودت و بندگیِ او را باطل کنی، و نمیخواهم که حکم یا جزایت را بیهوده سازی؛ بلکه تنها گذشتِ از او را میطلبم، از این رو که تو را بزرگواری و مهر و کَرَمی است، نه از کیفر دادنش سودی میبری و نه بخشیدنِ گناهش به تو زیانی میرساند؛ یا از این رو که او نادانی ناچیز و بیچاره است که بزرگی چون تو، به شأن او اعتنایی نمیکند و به کارش اهمیت چندانی نمیدهد؛ یا از این رو که من نزد تو چنان جایگاه و احترامی دارم که برآوردنِ خواسته و نیازم در رهایی و عفوِ او را ایجاب میکند.
از اینجا برای کسی که دقت کند روشن میشود که شفاعتکننده، برخی از عواملِ مربوط به آن موضوع را که در برطرف شدنِ کیفر اثر دارند ــ مانند صفاتِ کسی که شفاعت نزد او برده شده یا مانند آن ــ بر عاملِ دیگر، یعنی همان عاملی که سببِ پیدایشِ حکم و پیامدِ کیفر به خاطر سرپیچی از آن است، حاکم میکند. مراد ما از «حکومت» این است که با درآوردنِ موضوع به زیر چترِ حکمی دیگر، آن را از موضوعِ حکمِ نخست بیرون ببرد؛ در نتیجه، حکمِ نخست دیگر او را در بر نمیگیرد، چون دیگر از مصداقهای آن نیست؛ نه اینکه ابتدا او را در بر بگیرد و سپس با ضدیت حکمش را باطل سازد، همانگونه که در طبیعت، علتهای ناهمساز با اثرگذاری و غلبه بر یکدیگر، اثر هم را خنثی میکنند. بنابراین، حقیقتِ شفاعت عبارت است از میانجیگری برای رساندن سودی یا دور کردن زیانی به شیوهٔ حکومت، نه با شیوهٔ تقابل و ضدیت.
از همین جا نیز روشن میشود که شفاعت، یکی از مصادیق سببیت (علت و معلولی) است؛ یعنی واسطه قرار دادنِ یک سببِ میانی و نزدیک، میان سبب نخستین و دور با معلول آن. این همان چیزی است که از تحلیل معنای شفاعتِ مرسوم در میان ما به دست میآید.
سپس باید دانست که خدای پاک و منزه را در موضوع سببیت (علت و معلول بودنِ پدیدهها) میتوان از دو جهت مورد توجه و بررسی قرار داد:
نخست اینکه اثرگذاری از او آغاز میشود و زنجیرهٔ علتها به او پایان میپذیرد؛ بنابراین، او بیهیچ قید و شرطی، مالکِ آفرینش و هستیبخشیدن است و همهٔ علتها و سببها، تنها واسطهها و میانجیهایی در این میاناند تا رحمت بیپایان و نعمتهای بیشمارش را به آفریدگان و ساختههایش برسانند.
جهت دوم این است که خدای متعال، در عین برتری و والاییاش، با نزدیک شدن به ما لطف فرمود؛ پس دین را تشریع کرد و در آن احکامی چون امرها، نهیها و مانند آن را نهاد، و نیز پیامدهایی چون پاداش و کیفر در سرای آخرت تعیین کرد. او پیامبرانی مژدهبخش و بیمرسان فرستاد و آنان نیز دین را به بهترین شیوه رساندند. بدینسان، حجت بر همگان تمام شد و «و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته» (و پیام و وعدهٔ پروردگارت با راستی و عدالت به کمال رسید و کلماتش دگرگونیناپذیر است) (انعام: ۱۱۵).
اما از جهت نخست، یعنی نگاه به شفاعت از جهت تکوین (نظام آفرینش): انطباق معنای شفاعت بر جایگاه اسباب و علتهای واسطه در هستی، کاملاً روشن است و پوشیده نیست؛ چراکه این اسباب، فیض رساندن انواع نعمتها و بخششها به هر آفریدهٔ نیازمند و تهیدست را از صفات والای الهی، مانند رحمت، آفرینش، زندهکردن، روزیدادن و جز آن بهره میگیرند. کلام خدای متعال نیز این معنا را برمیتابد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ» (آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آنِ اوست؛ کیست که در نزد او جز به اجازهاش شفاعت [و میانجیگری] کند؟) [بقره: ۲۵۵] و این سخن او: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّهِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اسْتَويٰ عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مٰا مِنْ شَفِيعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ» (همانا پروردگار شما خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت و کار جهان را تدبیر میکند؛ هیچ شفاعتکنندهای جز پس از اذن او وجود ندارد) [یونس: ۳]. بنابراین، شفاعت در زمینهٔ تکوین چیزی جز واسطهشدن علتها و اسباب میان پروردگار و پدیدهها در تدبیر کارشان و ساماندادن به هستی و ماندگاری آنها نیست، و این همان «شفاعت تکوینی» است.
اما از جهت دوم، یعنی نگریستن به شفاعت از جنبهٔ تشریع (قوانین و هدایت دینی)، آنچه سزاوار است گفته شود این است که:
مفهوم شفاعت، بر پایهی تحلیلی که گذشت، در جایگاه خود بهدرستی صادق است و هیچ مانع و اشکالی در آن وجود ندارد. بر همین اساس است که خدای متعال میفرماید: «يَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً» (طه: ۱۰۹؛ در آن روز شفاعت سودی ندارد، مگر برای کسی که خدای رحمان به او اجازه داده و سخنش را پسندیده باشد)، و میفرماید: «لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ» (سبأ: ۲۳؛ شفاعت در پیشگاه او سودی نمیبخشد، مگر برای کسی که به او اجازه داده باشد)، و میفرماید: «لاٰ تُغْنِي شَفٰاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّٰهُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْضيٰ» (نجم: ۲۶؛ شفاعتشان هیچ دردی را دوا نمیکند، مگر پس از آنکه خدا برای هر کس که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد)، و میفرماید: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ» (انبیاء: ۲۸؛ و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که خدا از او راضی باشد)، و میفرماید: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (زخرف: ۸۶؛ و کسانی را که جز او میخوانند مالک شفاعت نیستند، مگر کسانی که از روی آگاهی به حق شهادت دادهاند). همانطور که میبینید، این آیات شفاعت را به معنای شفیع بودن، پس از اذن و رضایت الهی، برای گروهی از بندگانش اعم از فرشتگان و انسانها اثبات میکند. بنابراین، این شفاعت یک واگذاری و تملیک از سوی خداست، در حالی که پادشاهی و فرمان تنها از آنِ اوست؛ از این رو آنان حق دارند به رحمت، گذشت،
آمرزش الهی و صفات والای دیگری مانند اینها دست بیاویزند تا این صفات، بندهای از بندگان خدا را فراگیرد که گناه حالش را تباه ساخته و گرفتاریِ کیفر بر او سایه افکنده است. بدینگونه، آن بنده دیگر مصداقی برای آن حکم فراگیرِ کیفر و گناهِ اثرگذار نخواهد بود؛ همانطور که پیشتر دانستی اثرگذاریِ شفاعت از راه حکومت (حاکم ساختن صفتی والاتر مانند رحمت بر حکم مجازات) است، نه از راه ناسازگاری و ضدیت با ارادهٔ خدا. و خودِ خداوند بزرگوار فرموده است:
«فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ» (فرقان: ۷۰: پس آنان کسانی هستند که خداوند بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند). بنابراین برای خدای متعال رواست که کرداری را به کرداری دیگر بدل سازد، همانگونه که این حق و توانایی را دارد که عملِ موجود را نابود کند؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «وَ قَدِمْنٰا إِليٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً» (فرقان: ۲۳: و به سراغ هر کاری که انجام داده بودند رفتیم و آن را غباری پراکنده ساختیم)، و خدای متعال میفرماید: «فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ» (محمد: ۹ [در متن: ۱۰]: پس اعمالشان را تباه و بیاثر ساخت)، و خدای متعال میفرماید: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» (نساء: ۳۱: اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید دوری کنید، بدیهایتان را از شما میپوشانیم و میبخشاییم)، و خدای متعال میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» (نساء: ۴۸: بهراستی خداوند شرک ورزیدن به خود را نمیآمرزد و فروتر از آن را برای هر کس که بخواهد میآمرزد)؛ و این آیه بهطور قطع در جایی غیر از ایمان و توبه است، چرا که با ایمان و توبه، شرک نیز مانند دیگر گناهان آمرزیده میشود. همچنین برای اوست که عمل اندک را افزون گرداند؛ خدای متعال میفرماید: «أُولٰئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ» (قصص: ۵۴ [در متن: ۶۵]: آنان پاداش خود را دو بار داده میشوند)، و میفرماید: «مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا» (انعام: ۱۶۰: هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابرش برای او خواهد بود). و باز برای خدای سبحان است که عمل ناکرده را موجود سازد؛ خدای متعال میفرماید: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ كُلُّ امْرِئٍ بِمٰا كَسَبَ رَهِينٌ» (طور: ۲۱: و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان در ایمان از آنان پیروی کردند، فرزندانشان را به آنان ملحق ساختیم و از پاداش عملشان چیزی نکاستیم؛ هر کسی در گرو دستاورد خویش است)؛ و این همان پیوستن و ملحقکردن است. باری، برای خدای متعال است که هر چه میخواهد انجام دهد و هر حکمی اراده میکند جاری سازد.
آری، خداوند این کارها را بر پایهٔ مصلحتی بایسته و به سبب واسطهای در میان میآورد و انجام میدهد؛ و یکی از همین واسطهها میتواند شفاعتِ شفاعتکنندگان باشد—از میان پیامبران، اولیای الهی و بندگان مقرّبش—بیآنکه گزافهگویی، بیهودگی یا ستمی در کار باشد.
از همین جا روشن میشود که شفاعت به معنای شفیعبودن، در حقیقت دربارهٔ خدای متعال نیز صادق است؛ زیرا هر یک از صفات او در بخششِ خیر و عطا کردنِ هستی، میان او و آفریدگانش واسطه است، پس شفیعِ حقیقی و مطلق، خود اوست. خدای متعال میفرماید: «قُلْ لِلّٰهِ الشَّفٰاعَهُ جَمِيعاً» (زمر: ۴۴؛ بگو شفاعت یکسره از آنِ خداست)، و خدای متعال میفرماید: «مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ» (سجده: ۴؛ برای شما جز او هیچ سرپرست و شفاعتکنندهای نیست)، و خدای متعال میفرماید:
«لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لاٰ شَفِيعٌ» (انعام: ۵۱؛ برای آنان جز او هیچ سرپرست و شفاعتکنندهای نیست). و اگر دیگری شفیع باشد، تنها به اذن او و از آنروست که خداوند این مقام را به او بخشیده است. پس با آنچه گذشت، درستی و امکان تحقق شفاعت نزد خداوند متعال فیالجمله (در برخی موارد و با شرایط خاص) در مواردی که پیامد ناپسندی ناسازگار با ساحت کبریاییاش نداشته باشد، ثابت شد.
۲. اشکالهای وارد بر شفاعت
دانستی که شفاعت بهطور فیالجمله (در برخی موارد و با شرایط خاص) ثابت است، نه بالجمله (بهصورت فراگیر و بیقیدوشرط). بهزودی خواهی دانست که قرآن و همچنین سنت نیز بیش از این را اثبات نمیکنند؛ بلکه تنها تأمل در معنای خود شفاعت نیز همین حکم را میرساند. زیرا شفاعت، همانطور که گذشت، از نظر معنا به میانجیگری در سببسازی و اثرگذاری بازمیگردد، و مطلق بودن در سببیت و اثرگذاری هیچ معنایی ندارد؛ نه هیچ سببی بدون قید و شرط میتواند سببِ هر پدیدهای شود، و نه هیچ معلولی میتواند بیهیچ قیدی پدیدهٔ هر سببی باشد، چراکه چنین پنداری به از میان رفتنِ اصلِ علیت و سببیت میانجامد، و بطلانِ این امر بدیهی است. از همینجا حقیقت بر منکرانِ شفاعت پوشیده ماند؛ زیرا آنان شفاعت را مطلق و بدون هیچ شرطی گمان کردند و به همین سبب، اشکالهایی بر آن وارد ساختند و بدون تدبر در آنچه سخن خدای متعال افاده میکند، بطلانِ این حقیقت قرآنی را بر همان اشکالها بنا نهادند. اکنون بخشی از آن اشکالها را بخوان:
اشکال نخست: برداشتهشدن عذاب از گناهکار در روز قیامت، پس از آنکه خداوند با تهدید به کیفر آن را مقرر فرموده، از دو حال بیرون نیست: یا عدل است یا ظلم. اگر عدل باشد، پس خودِ حکم اولیهای که کیفر را در پی داشته، ظلم بوده است؛ چیزی که هرگز شایستهٔ پیشگاه پاک و والای الهی نیست. و اگر برداشتن عذابْ ظلم باشد، شفاعتِ پیامبران مثلاً، در واقع درخواستِ انجام کاری ظالمانه از خداوند خواهد بود، و این نادانی است که هرگز روا نیست به ساحت پیامبران (صلواتاللهعلیهم) نسبت داده شود.
پاسخ نخست به این اشکال، نقض است؛ زیرا این اشکال با «دستورهای آزمایشی» (اوامری که هدف از آنها فقط آزمودن است، نه اجرای همیشگیِ عمل) نقض میشود. در این دستورها، هم برقرار ساختنِ نخستینِ حکم عادلانه است و هم برداشتنِ بعدیِ آن؛ و حکمت در آنها آزمودن باطنِ مکلف، آشکار کردن نهانِ او یا به فعلیت رساندنِ استعدادها و توانمندیهای درونی اوست. دربارهٔ شفاعت نیز میتوان گفت: ممکن است رهایی و نجات از آغاز برای همهٔ اهل ایمان مقدر و نوشته شده باشد، سپس احکام الهی و انواع کیفرها برای نافرمانی از آنها مقرر گردد تا کافران به سبب کفرشان هلاک شوند؛ اما در میان مؤمنان، نیکوکاران با فرمانبرداری درجاتشان بالا رود و بدکارانشان نیز با شفاعت به همان نجاتی که برایشان رقم خورده برسند؛ هرچند این رهایی نسبت به برخی عذابها یا پارهای از آنها باشد و در عین حال، سختیهای دیگری مانند گرفتاریهای برزخ و هولوهراسهای روز رستاخیز را بچشند. با این نگاه، هم وضعِ نخستینِ اصلِ حکم و کیفرش عادلانه خواهد بود و هم برداشتنِ بعدیِ کیفر آن عدل شمرده میشود.
و دوم از راه حلِ ریشهای مسئله: برداشتهشدنِ عذاب به واسطهٔ شفاعت، تنها زمانی با حکم نخست دربارهٔ عدل و ستم ناسازگار درمیآمد که رفع عذاب با شفاعت، نقض حکم نخست یا نقضِ پیامد داشتنِ کیفر میبود؛ در حالی که دانستی چنین نیست، بلکه اثر شفاعت از راه حکومت (حاکمبودنِ یک اصل بر اصل دیگر) است نه با تعارض و تضاد؛ زیرا در شفاعت، گناهکار با قرار گرفتن در دایرهٔ شمول دیگر صفات خدای متعال مانند رحمت، گذشت و آمرزش، از مصداقِ شمول مجازات بودن خارج میشود. همچنین از جملهٔ این صفات، بخشش و تفضل خدا به شفاعتکننده از راه گرامیداشتن و بزرگداشتنِ مقام اوست.
اشکال دوم: سنت خدای متعال بر این جاری شده است که افعالش از هرگونه تخلف و ناسازگاری پیراسته باشد؛ از اینرو، آنچه را بدان قضا و حکم رانده است، بر یک شیوه و بدون استثنا به اجرا درمیآورد و سنت اسباب نیز بر همین روال جاری گشته است. خدای متعال میفرماید: «هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغٰاوِينَ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» (این راهی مستقیم بر عهدهٔ من است؛ بهراستی که تو را بر بندگانم هیچ تسلطی نیست، مگر بر آن گمراهانی که از تو پیروی کنند، و مسلماً وعدهگاه همهٔ آنان جهنم است؛ حجر: ۴۱-۴۳)؛ و خدای متعال میفرماید: «وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ» (و اینکه این راه مستقیم من است، پس از آن پیروی کنید و راههای دیگر را پیروی منمایید که شما را پراکنده میسازد؛ انعام: ۱۵۳)؛ و نیز خدای متعال میفرماید: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَحْوِيلاً» (پس هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت خدا تغییری نخواهی یافت؛ فاطر: ۴۳). تحقق شفاعت، مایهٔ دگرگونی و دوگانگی در فعل خدا میشود؛ چراکه اگر مجازات بهواسطهٔ شفاعت از همهٔ مجرمان در تمام گناهانشان برداشته شود، به نقض فرضِ محال میانجامد (فرضی که تحققش محال است) و نوعی بازیچه خواهد بود که بهیقین با حکمت ناسازگار است؛ و اگر مجازات تنها از برخی مجرمان یا در پارهای از گناهان و خطاهایشان برداشته شود، مایهی تفاوت و تبعیض در فعل خدای متعال و دگرگونی و تغییر در سنت جاری و روش همیشگی او خواهد بود؛ زیرا میان مجرمان در اینکه همگی مجرماند و میان گناهان در اینکه هریک گناه و بیرونرفتن از رسم بندگی است، هیچ تفاوتی نیست. بنابراین اختصاصدادنِ برخی از آنان، یا بخشی از کارهایشان، به گذشت و چشمپوشی بهواسطهٔ شفاعت و محرومماندن دیگران، محال است. شفاعت و مانند آن، تنها در روشِ همین زندگی دنیوی جریان مییابد که کارها و رفتارها بر پایهٔ هوسها و پندارهایی استوار است؛ پندارهایی که چه بسا دربارهٔ حق و باطل یکسان حکم میرانند و از روی حکمت و نادانی به یک شیوه عمل میکنند.
پاسخ این است که بیگمان راه خداوند مستقیم و سنت او یگانه و دگرگونیناپذیر است؛ اما این سنتِ یگانه و یکدست، تنها بر پایهٔ یک صفت از صفات او ــ مانند صفت قانونگذاری و داوری ــ استوار نشده است تا گمان شود هیچ حکمی هرگز از موردش جدا نمیشود و هیچ کیفری از جایگاهش تخلف نمیکند. بلکه سنت الهی بر پایهٔ برآیند همهٔ صفات بههمپیوستهٔ او شکل گرفته است.
توضیح این مطلب چنین است: خدای پاک و منزه بخشنده و فیضبخش هر آن چیزی است که در جهان هستی وجود دارد؛ از زندگی و مرگ گرفته تا روزی، نعمت یا جز اینها. اینها اموری گوناگوناند و همگی به یک شیوهٔ یکسان یا تنها با یک پیوند و رابطه، هرگونه که فرض شود، به ساحت پاک او وابسته نمیشوند؛ چرا که این پندار، اصل پیوستگی میان موجودات و نظام علّت و معلول (رابطهٔ سببیّت) را باطل میسازد. بنابراین، خداوند متعال بیماری را بدون سببی ایجابکننده و مصلحتی اقتضاکننده درمان نمیکند، و هرگز او را از آن رو که خدای میراننده، انتقامگیرنده و سختکیفر است شفا نمیبخشد؛
بلکه از آن جهت که مثلاً «الله» رئوف، مهربان، نعمتبخش، شفادهنده و عافیتبخش است. همچنین ستمگرِ گردنکشی را بیدلیل هلاک نمیکند، چرا که به او نیز مهر و رأفت دارد؛ بلکه نابودیاش از آن روست که مثلاً خداوندِ منتقم، سختگیر و قهار است، و همینطور در موارد دیگر.
قرآن نیز گویای همین حقیقت است: هر پدیدهای، از جنبههای گوناگونِ هستیاش، از مسیرِ یک یا چند صفت از صفات والای الهی به او منسوب میشود؛ صفاتی که با سازگاری و هماهنگی میان یکدیگر و مقتضای برآمده از آن، سبب پیدایش آن پدیده میشوند. یا اگر بخواهی میتوانی اینگونه بگویی: هر امری، از جهت مصلحتها و خیرهایی که در بر دارد، با خدای متعال پیوند مییابد.
با روشن شدن این نکته دانستی که: مستقیم بودنِ راه خدا، دگرگون نشدنِ سنت او و نبودِ ناسازگاری در کارش، همگی در مقایسه با کاری است که با تمام صفاتِ پیوسته به آن انجام میدهد، نه در مقایسه با اقتضای یک صفتِ محدود. یا اگر خواستی بگو: نسبت به نتیجهای است که از اثرگذاری و اثرپذیری، و برآیندِ برخورد میان حکمتها و مصلحتهای مربوط به هر مورد به دست میآید، نه تنها بر پایهٔ اقتضای یک مصلحتِ منفرد.
بنابراین اگر در میان فقط سببِ همان حکم وضعشده وجود داشت، آن حکم هرگز تغییر نمیکرد و میان نیکوکار و بدکار، یا مؤمن و کافر تفاوتی نمیگذاشت؛ اما اسباب بسیارند، و بسا هماهنگیِ چند سبب با هم، چیزی جز اقتضای تکتک آنها را بطلبد؛ پس این نکته را خوب دریاب.
بنابراین، وقوع شفاعت و برداشتهشدن عذاب — که در پیِ مجموعهای از اسباب مانند رحمت، مغفرت، داوری، دادگری، رساندن حق به هر صاحبحقی و فیصلهدادنِ عادلانه در قضاوت رخ میدهد — هرگز مایهٔ دگرگونی در سنتِ جاریِ الهی و کژی و انحراف در صراط مستقیم نمیشود.
اشکال سوم: شفاعتی که میان مردم شناختهشده است، این است که شفیع، شخصِ شفاعتپذیر را وادار کند کاری را انجام دهد یا ترک نماید که پیشتر قصد دیگری دربارهاش داشته، خواه به آن حکم کرده باشد یا نه؛ بنابراین شفاعت تنها با دستکشیدن از ارادهٔ قبلی و باطلکردنِ آن به خاطر شفیع تحقق مییابد. حال، اگر حاکم عادل باشد، شفاعت را نمیپذیرد مگر اینکه آگاهی و علمش نسبت به آنچه اراده کرده یا بدان حکم رانده بود تغییر کند؛ گویی دچار خطا شده بود و سپس راه درست را شناخت و دید که مصلحت یا وظیفه در خلافِ اراده یا حکم پیشین اوست. و اما اگر حاکم خودکامه و ستمگر باشد، شفاعتِ نزدیکانِ درگاهش را دربارهٔ چیزی میپذیرد در حالی که میداند آن کار ستم است و عدالت در خلافِ آن قرار دارد، ولی مصلحتِ پیوندش با شفیعِ مقرب را بر عدالت ترجیح میدهد. در حالی که هر دو حالت دربارهٔ خدای متعال محال است؛ زیرا ارادهٔ او بر پایهٔ علمِ اوست و علمش نیز ازلی است و دگرگونی نمیپذیرد.
پاسخ این است که این کار از سوی خداوند متعال، بههیچوجه ناشی از دگرگونی در اراده و علم او نیست؛ بلکه تغییر تنها در «مراد» (آنچه اراده شده) و «معلوم» (آنچه بدان علم تعلق گرفته) رخ میدهد. پس خدای سبحان از آغاز میداند که فلان انسان حالات گوناگونی به خود خواهد گرفت و در نتیجه،
در فلان زمان، به دلیل همراه شدنِ سببها و شرایطی ویژه، در فلان حالت خواهد بود؛ پس خدا در آن زمان، چیزی را برای او اراده میکند. سپس در زمانی دیگر، به خاطر پدید آمدنِ سببها و شرایطی تازه، در حالتی دیگر و ناسازگار با حالتِ پیشین قرار میگیرد؛ پس خدا نیز در آن زمان، ارادهای دیگر دربارهاش خواهد داشت، و او همواره در کاری تازه و دگرگون است. خدای متعال میفرماید: «يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ» (رعد: ۳۹؛ خدا هرچه را بخواهد محو یا تثبیت میکند و کتابِ پایه و اصل نزد اوست) و میفرماید: «بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ» (مائده: ۶۴؛ بلکه دو دستِ او گشوده است و هرگونه بخواهد میبخشد). نمونهاش این است که ما میدانیم تاریکی بر هوا چیره خواهد شد و دیگر دیدگانمان در تاریکی کارایی ندارند، در حالی که نیاز به بینایی همچنان پابرجاست، و سپس با تابش خورشید، تاریکی برطرف میشود. بنابراین، خواست و ارادهٔ ما هنگام فرارسیدن شب به روشنکردن چراغ تعلق میگیرد و با پایان یافتنِ شب، به خاموش کردن آن؛ در حالی که خودِ دانش و ارادهٔ ما دگرگون نشده، بلکه آنچه بدان آگاه بودیم و خواستهایم (معلوم و مراد) دگرگون گشته است و از این رو، از دایرهٔ انطباق با آن علم و اراده بیرون رفتهاند؛ چرا که هر علمی بر هر معلومی منطبق نمیشود و هر ارادهای نیز به هر خواستهای پیوند نمیخورد. آری، دگرگونی در علم و اراده که دربارهٔ خداوند محال است، این است که با برجا ماندنِ معلوم و مراد بر همان حالِ پیشین، انطباقِ علم بر معلوم یا اراده بر مراد باطل شود؛ که این همان خطا و نقض تصمیم (فسخ) است. مانند اینکه از دور شبحی ببینی و آن را انسان بپنداری، اما بعد روشن شود که اسب بوده است و بدینگونه دانشت دگرگون شود؛ یا کاری را به خاطر مصلحتی بخواهی و سپس آشکار شود که مصلحت در ضدّ آن بوده، و ارادهات فسخ شود. چنین رخدادی دربارهٔ خدای متعال ناممکن و نارواست، در حالی که شفاعت و برداشته شدنِ عذاب به واسطهٔ آن، چنانکه دانستی، هرگز از این قبیل نیست.
اشکال چهارم: وعدهٔ شفاعت از سوی خدای متعال، یا ابلاغ آن از جانب پیامبران (ع)، موجب گستاخیِ مردم در گناه و تشویقِ آنان بر شکستنِ حریمِ محرمات الهی میشود. این امر با تنها هدف دین، یعنی سوقدادن مردم به بندگی و اطاعت، ناسازگار است؛ بنابراین، ناچار باید آیهها و روایاتی را که بر شفاعت دلالت دارند، چنان تأویل کرد که با این اصلِ بدیهی و روشن برخورد و ناسازگاری نداشته باشند.
پاسخ این اشکال دو بخش دارد؛ نخست پاسخ نقضی (آوردن نمونهای مشابه که اشکالکننده ناچار به پذیرش آن است): این اشکال با آیاتی که بر گستردگی آمرزش و وسعت رحمت الهی دلالت دارند نقض میشود؛ مانند سخن خدای متعال که میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» (مسلماً خدا شرک به خود را نمیآمرزد، ولی فروتر از آن را برای هر که بخواهد میآمرزد). همانطور که پیشتر گذشت، این آیه دربارهٔ مواردی غیر از توبه است؛ زیرا شرک را استثنا کرده است، در حالی که شرک نیز با توبه آمرزیده میشود.
متن عربی نقلقول
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» :النساء- 51و دوم از راهِ حلِّ ریشهایِ شبهه: وعده دادن به شفاعت یا رساندنِ خبرِ آن به گوش مردم، تنها در صورتی موجب گستاخشدنِ آنان بر گناه و فریبخوردنشان برای سرکشی و نافرمانی میشود که دو شرط فراهم باشد:
نخست اینکه خودِ گناهکار با نام و نشانش، یا آن گناهی که شفاعت در آن صورت میگیرد، چنان روشن و بیابهام مشخص شود که هیچ جای تردیدی باقی نماند، و این وعده به صورت قطعی و حتمی باشد، بیآنکه به شرطی احتمالی وابسته گردد.
و دومین نکته اینکه شفاعت در همهٔ انواع کیفر و تمام زمانهای آن اثر بگذارد، به این صورت که عذاب را از ریشه برکَنَد.
بنابراین اگر گفته شود: فلان گروه از مردم یا همهٔ مردم در برابر گناهانی که مرتکب شدهاند هرگز مجازات نمیشوند و مؤاخذه نخواهند شد، یا گفته شود: فلان گناه اصلاً عذابی ندارد، چنین سخنی باطل و بازیچه قرار دادنِ احکام و تکالیف متوجه مکلفان است. اما اگر موضوع از نظر این دو شرط نامشخص بماند، یعنی نه تعیین شود شفاعت دربارهٔ چه گناهانی و در حق چه گناهکارانی است و نه مشخص گردد که کیفر برداشتهشده همهٔ کیفرها و در همهٔ زمانها و احوال است، هیچکس نمیداند که آیا به شفاعت وعدهدادهشده دست مییابد یا نه؛ در نتیجه، بر پردهدری از حرمتهای خدای متعال جرئت پیدا نمیکند. با این حال، همین مقدار ابهام، بذر امید را در وجودش زنده میکند تا دیدن گناهان و خطاهایش باعث ناامیدی از رحمت خدا و یأس از گشایش الهی نشود. افزون بر این، خدای متعال میفرماید: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» (نساء: ۳۱: اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید دوری کنید، گناهان کوچکتان را میپوشانیم و نادیده میگیریم)؛ چراکه این آیه نشان میدهد به شرط دوری از گناهان کبیره، کیفر بدیها و گناهان صغیره برداشته میشود. پس هرگاه روا باشد که خدای پاک و منزه بفرماید:
اگر از گناهان بزرگ دوری کنید، از گناهان کوچکتان میگذریم، پس رواست گفته شود: اگر ایمانتان را پاس داشتید تا در روز دیدار، با ایمانی سالم نزد من آیید، شفاعت شفاعتکنندگان را دربارهٔ شما میپذیرم؛ زیرا تمام ماجرا و دغدغهٔ اصلی در حفظ ایمان است، و گناهانْ ایمان را سست میکنند، دل را سخت میسازند و شرک میآورند. خدای متعال میفرماید: «فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ» (اعراف: ۹۹؛ پس جز مردم زیانکار، کسی خود را از تدبیر و چارهٔ خدا ایمن نمیداند)، و فرمود: «كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَليٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ» (مطففین: ۱۴؛ هرگز چنین نیست، بلکه کارهایی که همواره انجام میدادند بر دلهایشان زنگار بسته است)، و فرمود: «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَهَ الَّذِينَ أَسٰاؤُا السُّوايٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ» (روم: ۱۰؛ سپس سرانجامِ کسانی که بدی کردند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب نمودند). چه بسا همین امر مایهٔ کنده شدنِ انسان از گناهان، گام نهادن در راه پرهیزگاری، پیوستن به نیکوکاران، و بینیازی از شفاعت به این معنا شود؛ و این خود از بزرگترین فایدههاست. همچنین اگر مجرمی که برایش شفاعت میشود یا جرمی که شفاعت در مورد آن صورت میگیرد مشخص شود، ولی تصریح گردد که شفاعت فقط شامل برخی از عذابها یا پارهای از زمانهای آن میشود، قطعاً جرئتیافتن گناهکاران را در پی نخواهد داشت.
قرآن هم نه مجرمانِ مشمولِ شفاعت را مشخص کرده و نه گناهِ خاصی را نام برده است؛ دربارهٔ برداشته شدن کیفر نیز، همانطور که خواهد آمد، جز به برداشته شدنِ بخشی از آن سخن نگفته است. بنابراین، هیچ اشکالی باقی نمیماند.
اشکال پنجم: عقل اگر دلالتی هم داشته باشد، نهایتاً بر ممکنبودنِ وقوع شفاعت دلالت دارد، نه بر وقوعِ آن؛ گذشته از اینکه اصل دلالت عقل بر شفاعت نیز پذیرفته نیست. از نظر نقل هم آنچه در قرآن آمده دلالتی بر وقوعِ شفاعت ندارد؛ زیرا در قرآن آیاتی هست که شفاعت را به طور مطلق نفی میکند، مانند این سخن که: «لاٰ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاٰ خُلَّهٌ وَ لاٰ شَفٰاعَهٌ» (بقره: ۲۵۴: دادوستد و دوستی و شفاعتی در آن نیست)؛ و آیاتی دیگر سودبخش بودنِ شفاعت را نفی میکند، چنانکه خدای متعال میفرماید: «فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَهُ الشّٰافِعِينَ» (مدثر: ۴۸: پس شفاعتِ شفاعتکنندگان سودشان نبخشد)؛ و آیاتی دیگر نیز نفی را با تعابیری مانند این فرمودهٔ خدای متعال میرساند: «إِلاّٰ بِإِذْنِهِ» (بقره: ۲۵۵: جز به اذن او)، و سخن دیگرش: «إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ» (یونس: ۳: مگر پس از اذن او)، و کلامِ خدای متعال: «إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ» (انبیاء: ۲۸: مگر برای کسی که خدا بپسندد). و چنین استثنایی ــ یعنی استثنا به اذن و مشیتِ الهی ــ در شیوهٔ بیان قرآن به هنگام نفی قطعی مرسوم است، تا نشان دهد کارها همواره به اذن و خواستِ خداوندِ پاک و منزه است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «سَنُقْرِئُكَ فَلاٰ تَنْسيٰ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ» (اعلی: ۶-۷: بهزودی بر تو میخوانیم، پس فراموش نخواهی کرد؛ مگر آنچه را خدا بخواهد)، و این سخن خدای متعال: «خٰالِدِينَ فِيهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّكَ» (هود: ۱۰۷: تا آسمانها و زمین برپاست در آن جاودانهاند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد). از این رو، در قرآن هیچ متن صریح و قطعی بر وقوعِ شفاعت نیست. و امّا سنّت: به جزئیاتی که در روایات آمده نمیتوان تکیه کرد؛ و آن مقدارِ مسلّم و یقینی از روایات نیز دلالتی بیشتر از آنچه در کتاب خدا آمده ندارد.
و پاسخ این است: اما دربارهٔ آیاتی که شفاعت را نفی میکنند، پیشتر دانستی که آنها اصل شفاعت را نفی نمیکنند، بلکه شفاعت بدون اذن و رضایت خدا را رد میکنند. و اما دربارهٔ آیاتی که به پندار اشکالکننده سودمندی شفاعت را نفی میکنند، در واقع خودِ آنها شفاعت را ثابت میکنند نه اینکه نفیاش کنند؛ چراکه این آیات در سورهٔ مدثر آمده و تنها بهرهمندی را از گروهی ویژه از مجرمان نفی میکند، نه از همهٔ آنان. افزون بر این، در آنجا واژهٔ شفاعت اضافه شده و بدون اضافه نیامده است؛ پس تفاوت است میان اینکه کسی بگوید: «شفاعت سودی به حالشان ندارد» با اینکه بگوید: «شفاعتِ شفاعتکنندگان به حالشان سودی ندارد»؛ زیرا مصدر مضاف، برخلاف مصدرِ بدون اضافه، نشاندهندهٔ وقوع خارجی آن کار است؛ چنانکه شیخ عبدالقاهر در کتاب «دلائل الإعجاز» به این نکته تصریح کرده است. بنابراین، تعبیر «شفاعه الشافعين» (شفاعتِ شفاعتکنندگان) نشان میدهد که شفاعتی در کار خواهد بود، جز اینکه این گروه خاص از آن بهرهمند نمیشوند. گذشته از این، آوردن صیغهٔ جمع در کلمهٔ «الشافعين» نیز بر همین معنا دلالت دارد؛ مانند آیهٔ «كٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِينَ » (از بازماندگان بود)، آیهٔ «وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ » (و از کافران بود)، آیهٔ «فَكٰانَ مِنَ الْغٰاوِينَ » (پس از گمراهان شد)، آیهٔ «لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي الظّٰالِمِينَ » (پیمان من به ستمکاران نمیرسد) و مانند آنها؛ و اگر جز این بود، آوردن صیغهٔ جمع که معنایی افزون بر مفرد دارد، کاری بیهوده و زاید در کلام میبود. پس آیهٔ «فما تنفعهم شفاعه الشافعين» از آیاتی است که شفاعت را اثبات میکند، نه اینکه آن را نفی کند.
و اما دربارهٔ آیاتی که در بر دارندهٔ استثنایِ اذن و رضایت هستند، دلالتِ کلام الهی: «إِلاّٰ بِإِذْنِهِ » (مگر با اجازهٔ او)
و «إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ » (مگر پس از اجازهٔ او) بر رخ دادن شفاعت—چرا که «إذن» مصدرِ مضاف است—چیزی نیست که برای فردی آشنا به شیوههای سخن شایستهٔ انکار باشد. همچنین این سخن که عبارت «إِلاّٰ بِإِذْنِهِ » (مگر به اذن او) و عبارت «إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ » (مگر برای کسی که بپسندد و رضایت دهد) به یک معنا و همان خواست و مشیت الهی هستند، سخنی است که نباید بدان گوش سپرد. افزون بر این، استثنا در موضوع شفاعت به صورتهای گوناگونی آمده است؛ مانند فرمودهٔ او: «إِلاّٰ بِإِذْنِهِ و إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ »، و سخنش: «إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ »، و نیز این کلامش: «إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ » (مگر کسانی که به حق گواهی دادهاند در حالی که خود میدانند) و مانند اینها. اکنون فرض کنیم اذن و رضایت یکی باشند و همان مشیت الهی به حساب آیند، آیا میتوان در مورد فرمودهٔ «إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ » نیز چنین ادعایی به زبان آورد؟ آیا مقصود از این استثنا نیز همان استثنای مشیت است؟! اینگونه آسانگیریهای بیدقت در بیان سخن، از اموری است که حتی نسبت دادنش به گفتار فردی کوچه و بازاری درست نیست، تا چه رسد به سخنی بلیغ، و چه رسد به برترین و رساترینِ سخنان (قرآن مجید)! و اما دربارهٔ سنت، بهزودی سخن از دلالت آن بر آنچه همتای دلالت قرآن است، خواهد آمد.
اشکال ششم: آیههای قرآن صراحتی در این ندارند که در روز قیامت، عذاب قطعی گناهکاران پس از اثبات جرم و حتمی شدن مجازات برداشته میشود؛ بلکه مقصود از شفاعت پیامبران، میانجیگری آنان در جایگاه پیامبری میان مردم و پروردگارشان است؛ یعنی احکام را از راه وحی دریافت میکنند، به مردم میرسانند و آنان را هدایت مینمایند. این اندازه از هدایت مانند دانهای است که رشد میکند و سرنوشتها، ویژگیها و احوال آیندهٔ انسان از آن پدید میآید؛ بنابراین پیامبران (ع) هم در دنیا شفیعان مؤمنان هستند و هم در آخرت شفاعتکنندهٔ آنان خواهند بود.
پاسخ این است که بیگمان این مورد از مصداقهای شفاعت به شمار میرود، ولی شفاعت هرگز به آن محدود نمیشود، چنانکه پیشتر بیان شد. از دلایل این مدعا سخن خدای متعال است که میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ» (نساء: ۴۸: بیگمان خدا این را که به او شرک آورده شود نمیآمرزد، و فروتر از آن را برای هر کس که بخواهد میآمرزد). پیش از این توضیح دادیم که این آیه دربارهٔ مواردی غیر از ایمان و توبه است، در حالی که شفاعتی که اشکالکننده برای پیامبران ترسیم کرده، تنها از راه دعوت به ایمان و توبه صورت میگیرد.
اشکال هفتم: عقل راهی برای اثبات وقوع شفاعت ندارد. آنچه هم در قرآن آمده، آیاتی متشابه (چندوجهی و ناآشکار در مقصودِ نهایی) است که گاهی شفاعت را نفی میکند و گاهی آن را اثبات مینماید؛ گاهی آن را مقید و مشروط میسازد و گاهی مطلق میآورد. بنابراین، ادب دینی اقتضا میکند که اجمالاً به آن ایمان بیاوریم و حقیقت و علمِ تفصیلیاش را به خداوند متعال واگذاریم.
پاسخ این اشکال آن است که: آیات متشابه نیز با بازگرداندهشدن به آیات محکم، مانند همانها محکم و روشن میشوند؛ و این کاری است که برای ما شدنی و ممکن است و هیچ پرده و مانعی پیش روی آن کشیده نشده است، همانطور که توضیح آن بهزودی ذیل این فرمودهٔ خدای متعال خواهد آمد:
«مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ» (بخشی از آن، آیاتی محکم است که آنها اساس و پایهٔ این کتاباند، و آیاتی دیگر متشابهاند؛ آل عمران: ۷).
۳. شفاعت دربارهٔ چه کسانی جاری میشود؟
پیشتر دانستی که مشخص کردنِ دقیقِ کسانی که در روز قیامت شفاعت میشوند، با هدف تربیت دینی کاملاً سازگار نیست؛ مگر آنکه بهگونهای معرفی شوند که با اندکی ابهام همراه باشد، و شیوهٔ بیان قرآن نیز بر همین اساس پیش رفته است. خدای متعال میفرماید:
«كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَهٌ إِلاّٰ أَصْحٰابَ الْيَمِينِ فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ عَنِ الْمُجْرِمِينَ مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ وَ كُنّٰا نَخُوضُ مَعَ الْخٰائِضِينَ وَ كُنّٰا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتّٰي أَتٰانَا الْيَقِينُ فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَهُ الشّٰافِعِينَ» (مدثر: ۳۸-۴۸: «هر كسى در گرو دستاورد خويش است، مگر اصحاب يمين، كه در باغهايى [از بهشت] از گناهكاران مىپرسند: چه چيز شما را به دوزخ درآورد؟ گويند: از نمازگزاران نبوديم، و بينوايان را اطعام نمىكرديم، و با هرزهدرايان هرزهدرايى مىكرديم، و روز جزا را دروغ مىشمرديم، تا آنكه مرگمان فرا رسيد؛ پس شفاعت شفاعتكنندگان سودشان نمىبخشد»). خداى سبحان در اين آيات بيان مىكند كه در روز قيامت، هر كسى در گرو گناهانى است كه مرتكب شده و به سبب خطاهاى گذشتهاش در بند و گرفتار است، مگر «اصحاب يمين» (اهل سعادت و رستگارى) كه از گرو درآمده، آزاد گشته و در بهشتها آرام گرفتهاند. سپس يادآور مىشود كه آنان از مجرمانى كه در گروِ اعمال خويشاند و در دوزخ گرفتار آمدهاند، بىخبر و محجوب نيستند؛ بلكه از آنان دربارهٔ علت افتادنشان در آتش مىپرسند، و مجرمان نيز با اشاره به چند صفت كه آنها را به سوى آتش كشانده، پاسخ مىدهند. آنگاه خداوند بر پايهٔ همين صفتها نتيجه مىگيرد كه به همين دليل، شفاعت شفاعتكنندگان سودى به حالشان نبخشيده است.
مقتضای این بیان آن است که اصحاب یمین به این صفاتی که کلام بر مانعبودن آنها از شمول شفاعت دلالت دارد، متصف نیستند؛ و چون به این صفاتِ مانع از شمول شفاعت متصف نیستند و خدای متعال جانهایشان را برخلاف مجرمانِ محروم از شفاعت و درآوردهشده به دوزخ، از گروگانِ گناهان و نافرمانیها آزاد ساخته است، پس این رهایی و بیرونآوردن حتماً با شفاعت صورت گرفته است؛ بنابراین اصحاب یمین همان کسانیاند که شفاعت در حقشان پذیرفته شده است. همچنین در این آیات، اصحاب یمین با نبودِ اوصاف یادشده در آنان شناسانده شدهاند. توضیح اینکه: این آیات در سورهٔ مدثر قرار دارند و این سوره، چنانکه مضامین آیاتش نشان میدهد، از سورههای نازلشده در مکه در آغاز بعثت است؛ و در آن روزگار، نماز و زکات به شیوهٔ امروزی تشریع نشده بود. پس مراد از نماز در گفتارِ آنان که: «لم نك من المصلين» (از نمازگزاران نبودیم)، همان توجه به خدای متعال با فروتنیِ بندگی است، و مراد از خوراکدادن به بینوا، هرگونه انفاق به نیازمند در راه خداست، نه نماز و زکاتِ معهود در شریعت اسلام. و مقصود از فرورفتن و بیهودهدرآیی (خوض)، غرقشدن در سرگرمیهای زندگی و زیورهای دنیاست که انسان را از رویآوردن به آخرت و یاد حسابرسیِ روز جزا؛ یا فرورفتن در طعنه زدن به آیات الهی که یادآور روز حساب و بشارتبخش و هشداردهندهاند. با آلوده شدن به این چهار صفت، یعنی: ترک نماز برای خدا، ترک انفاق در راه خدا، فرورفتن در باطل و دروغ شمردن روز جزا، پایههای دین فرو میریزد؛ و با پایبندی به ترک آنها، بنیان دین برپا میگردد. چراکه دین همانا پیروی از راهنمایان پاک است، با دل برکندن از دلبستگی به زمین و روی آوردن به روز دیدار خدا؛ و این دو، همان ترک فرورفتن در باطل و باور داشتن روز جزا هستند. لازمهٔ عملی این دو نیز، روی آوردن به درگاه خدا با بندگی و خضوع، و کوشیدن در برطرف ساختن نیازهای جامعهٔ بشری است، که این دو نیز همان نماز و انفاق در راه خدایند. بدینترتیب، دین از دو جهتِ علم و عمل با همین چهار ویژگی استوار میگردد، و این خصلتها دیگر پایهها، چون توحید و نبوّت را نیز بهناچار همراه خود دارند. بر این پایه، «اصحاب یمین» همان کسانی هستند که به شفاعت دست مییابند، و آنان کسانیاند که دین و باورشان مورد رضایت خداوند است؛ چه کارهایشان کاملاً پسندیده بوده و در روز قیامت نیازی به شفاعت نداشته باشد، و چه چنین نباشد. مراد اصلی از شفاعت هم همین گروهند؛ بنابراین، شفاعت برای گناهکارانِ از اصحاب یمین است. و خدای متعال میفرماید: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» (نساء: ۳۱: اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید دوری کنید، بدیهایتان را از شما میزداییم). پس هر کس که تا روز قیامت گناهی بر دوشش مانده باشد، بیگمان از اهل گناهان کبیره است؛ چراکه اگر گناهش تنها از گناهان کوچک (صغیره) میبود، پوشانده و بخشیده میشد. بدینسان روشن شد که شفاعت، برای مرتکبانِ گناهان کبیره از میان اصحاب یمین است،
متن عربی نقلقول
الآخره و ذكر الحساب يوم الدين،أو التعمق في الطعن في آيات الله المذكره ليوم الحساب المبشره المنذره،و بالتلبس بهذه الصفات الأربعه،و هي ترك الصلاه لله و ترك الإنفاق في سبيل الله و الخوض و تكذيب يوم الدين ينهدم أركان الدين،و بالتلبس بها تقوم قاعدته علي ساق فإن الدين هو الاقتداء بالهداه الطاهرين بالإعراض عن الإخلاد إلي الأرض و الإقبال إلي يوم لقاء الله،و هذان هما ترك الخوض و تصديق يوم الدين و لازم هذين عملا التوجه إلي الله بالعبوديه،و السعي في رفع حوائج جامعه الحياه و هذان هما الصلاه و الإنفاق في سبيل الله،فالدين يتقوم بحسب جهتي العلم و العمل بهذه الخصال الأربع،و تستلزم بقيه الأركان كالتوحيد و النبوه استلزاما هذا،فأصحاب اليمين هم الفائزون بالشفاعه،و هم المرضيون دينا و اعتقادا سواء كانت أعمالهم مرضيه غير محتاجه إلي شفاعه يوم القيامه أو لم تكن،و هم المعنيون بالشفاعه،فالشفاعه للمذنبين من أصحاب اليمين،و قد قال تعالي: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ» :النساء-31، فمن كان له ذنب باق إلي يوم القيامه فهو لا محاله من أهل الكبائر،إذ لو كان الذنب من الصغائر فقط لكان مكفرا عنه، فقد بان أن الشفاعه لأهل الكبائر من أصحاب اليمين،پیامبر اکرم (ص) نیز فرمودهاند: «إنما شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي-فأما المحسنون فما عليهم من سبيل» (همانا شفاعت من تنها برای اهل گناهان کبیره از امتم است، اما نیکوکاران راه مؤاخذه و ایرادی بر آنان نیست)، تا آخر حدیث.
متن عربی نقلقول
و قد قال النبي ص: إنما شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي-فأما المحسنون فما عليهم من سبيل ،الحديث.از سوی دیگر، این گروه در برابر «اصحاب شمال» (اهل چپ و تیرهبختان)، «اصحاب یمین» (اهل راست و سعادتمندان) نامیده شدهاند و گاه نیز در مقابل «اصحاب مشأمه» (شومبختان)، «اصحاب میمنه» خوانده شدهاند. این تعبیر از اصطلاحات ویژهٔ قرآن است و از این حقیقت برگرفته شده که در روز قیامت نامهٔ عمل انسان را به دست راست یا به دست چپش میدهند؛ خدای متعال میفرماید:
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولٰئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتٰابَهُمْ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْميٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَهِ أَعْميٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً» (اسراء: ۷۱-۷۲: روزی که هر گروهی از مردم را با پیشوایشان فرامیخوانیم؛ پس هر کس نامهاش به دست راستش داده شود، آنان نامهٔ خود را میخوانند و به اندازهٔ رشتهٔ باریک شکافِ هستهٔ خرما نیز ستم نمیبینند؛ و هر کس در این دنیا کوردل باشد، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر خواهد بود). انشاءالله در جای خود، ذیل این آیه روشن خواهیم کرد که مقصود از دادن نامهٔ عمل به دست راست، پیروی از پیشوای حق است، و مقصود از دادنِ آن به دست چپ، پیروی از پیشوای گمراهی است؛ همانطور که خدای متعال دربارهٔ فرعون میفرماید: «يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ» (هود: ۹۸: روز قیامت پیشاپیش قوم خود حرکت میکند و آنان را به آتش درمیآورد). باری، ریشه و بازگشتِ نامگذاری به «اصحاب یمین» نیز مانند توصیف به آن ویژگیهای چهارگانه، به همان پسندیدهبودنِ آیین و دینداری بازمیگردد.
سپس خدای متعال در جای دیگری از کلام خود فرموده است: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ» (و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که [خدا دینش را] پسندیده و خشنود باشد؛ انبیاء: ۲۸).
در این آیه شفاعت را برای کسی اثبات کرده که خدا از او خشنود باشد، و این خشنودی را مطلق آورده و به عمل یا مانند آن مقید نساخته است؛ چنانکه در سخن دیگر خود چنین کرده است: «إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً»؛ مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه دهد و گفتارش را بپسندد (طه: ۱۰۹). از این رو دریافتیم که مراد از آن، خشنودی از خودِ آنان، یعنی خشنودی از دینشان است، نه خشنودی از عملشان. پس این آیه نیز از نظر معنا به همان نتیجهای بازمیگردد که آیات پیشین به آن بازمیگشتند. سپس خدای متعال میفرماید: « يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَي الرَّحْمٰنِ وَفْداً وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِليٰ جَهَنَّمَ وِرْداً لاٰ يَمْلِكُونَ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً »؛ روزی که پرهیزگاران را دستهجمعی به سوی خدای رحمان گرد میآوریم، و مجرمان را تشنهکام به سوی دوزخ میرانیم؛ آنان مالک شفاعت نیستند (یعنی شفاعت شامل حالشان نمیشود؛ مفعولِ شفاعت قرار نمیگیرند)، مگر کسی که نزد خدای رحمان پیمانی گرفته باشد (مریم: ۸۵-۸۷). و هر مجرمی کافر نیست تا آتش برایش حتمی باشد، به دلیل فرمودهٔ خدای متعال: «إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لاٰ يَمُوتُ فِيهٰا وَ لاٰ يَحْييٰ وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصّٰالِحٰاتِ فَأُولٰئِكَ لَهُمُ الدَّرَجٰاتُ الْعُليٰ»؛ بیتردید هر کس نزد پروردگارش مجرم بیاید، دوزخ برای اوست که در آن نه میمیرد و نه زنده میشود؛ و هر کس باایمان نزد او بیاید در حالی که کارهای شایسته انجام داده باشد، آنان درجات والایی دارند (طه: ۷۴-۷۵). بنابراین، هر کس مؤمنی نباشد که کار شایسته کرده، مجرم است؛ چه اصلاً ایمان نیاورده باشد و چه ایمان آورده اما کار شایسته نکرده باشد. پس گروهی از مجرمان، کسانی هستند که پیرو دین حق بودهاند ولی عمل صالح نکردهاند؛ و همو است که نزد خدا پیمانی دارد، به دلیل فرمودهٔ خدای متعال: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِيمٌ»؛ ای فرزندان آدم، آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید، زیرا او دشمن آشکار شماست، و اینکه مرا بپرستید که این راه راست است؟ (یس: ۶۰-۶۱). پس سخن خدای متعال که: «وَ أَنِ اعْبُدُونِي »؛ (مرا بپرستید)، عهدی به معنای دستور است، و این سخن او که: «هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِيمٌ»؛ (این راه راست است)، عهدی به معنای التزام و تعهد الهی است؛ چرا که راه راست دربردارندهٔ هدایت به سوی سعادت و رستگاری است. پس اینان گروهی از اهل ایماناند که به سبب زشتیِ کارهایشان وارد آتش میشوند و سپس با شفاعت از آن نجات مییابند. این سخن خدای متعال نیز به همین معنا اشاره دارد: «قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَهً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّٰهِ عَهْداً»؛ گفتند: آتش هرگز جز چند روزی به ما نخواهد رسید؛ بگو: آیا نزد خدا پیمانی گرفتهاید؟ (بقره: ۸۰). پس این آیات نیز به همان نتیجهای بازمیگردد که آیات پیشین به آن بازمیگشتند؛ و همه دلالت دارند بر اینکه مورد شفاعت—یعنی کسانی که در روز قیامت برایشان شفاعت میشود—همان معتقدان به دین حق از میان مرتکبان گناهان کبیرهاند، و آنان کسانی هستند که خدا دینشان را پسندیده است.
۴- چه کسانی شفاعت میکنند؟ (شفاعت از چه کسانی سر میزند؟)
پیشتر دانستی که شفاعت دو گونه است: تکوینی (مربوط به جهان آفرینش) و تشریعی (مربوط به احکام و پاداش و کیفر). شفاعت تکوینی بدین معناست که تمامیِ اسباب و عللِ جهان هستی نزد خداوند شفیعاند؛ چراکه واسطههایی میان او و دیگر موجودات به شمار میروند. اما شفاعت تشریعی که در عالم تکلیف، پاداش و کیفر رخ میدهد، بخشی از آن در همین دنیا آمرزشی از سوی خدای پاک و منزه یا قُرب و منزلتی نزد او را طلب میکند؛ ازاینرو، شفیعی است که میان خداوند و بندهاش واسطه میشود. از جملهٔ این شفاعتها،
«توبه» است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: «قُلْ يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ وَ أَنِيبُوا إِليٰ رَبِّكُمْ» (بگو: ای بندگان من که بر خویشتن زیادهروی روا داشتهاید! از رحمت خدا نومید نشوید؛ بهراستی که خدا همهٔ گناهان را میآمرزد، چراکه او بسیار آمرزنده و مهربان است؛ و به سوی پروردگارتان بازگردید؛ زمر: ۵۳-۵۴) و گسترهٔ این آمرزش همهٔ گناهان، حتی شرک را نیز دربرمیگیرد. و از جملهٔ آنها «ایمان» است؛ خدای متعال میفرماید: «آمِنُوا بِرَسُولِهِ ، Xإلي قولهX: وَ يَغْفِرْ لَكُمْ» (به پیامبرش ایمان بیاورید ... و شما را میآمرزد؛ حدید: ۲۸). و از جملهٔ آنها «هر کار شایستهای» است؛ خدای متعال میفرماید: «وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ» (خداوند به کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده داده است که برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ خواهد بود؛ مائده: ۹)، و باز خدای متعال میفرماید: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَهَ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید! تقوای الهی پیشه کنید و برای تقرب به او وسیله بجویید؛ مائده: ۳۵)، و آیهها در این باره بسیار است. و از جملهٔ آنها «قرآن» است؛ به دلیل این سخن خدای متعال: «يَهْدِي بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَي النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» (خداوند به وسیلهٔ آن، کسانی را که از خشنودیاش پیروی کردهاند به راههای سلامت هدایت میکند، و آنان را به اذن خود از تاریکیها به سوی نور بیرون میبرد و به راهی راست رهنمون میشود؛ مائده: ۱۶).
و از جملهٔ وسیلهها، هر چیزی است که با کار شایسته پیوند دارد؛ مانند مسجدها، مکانهای متبرک و روزهای بافضیلت. همچنین پیامبران و فرستادگان الهی با طلب آمرزش برای امتهایشان از وسیلهها هستند؛ خدای متعال میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً» (نساء: ۶۴: و اگر آنان هنگامی که به خود ستم کردند، نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر نیز برایشان طلب آمرزش میکرد، بیگمان خدا را بسیار توبهپذیر و مهربان مییافتند). فرشتگان نیز با استغفار برای مؤمنان از وسیلهها به شمار میروند؛ خدای متعال میفرماید: «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا» (مؤمن: ۷: کسانی که عرش را برمیدارند و آنان که پیرامون آن هستند، به سپاس پروردگارشان تسبیح میگویند و به او ایمان دارند و برای کسانی که ایمان آوردهاند آمرزش میخواهند)؛ و خدای متعال میفرماید: «وَ الْمَلاٰئِكَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَلاٰ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» (شوری: ۵: و فرشتگان به سپاس پروردگارشان تسبیح میگویند و برای کسانی که در زمین هستند آمرزش میخواهند؛ آگاه باشید که به راستی خدا همان بسیار آمرزندهٔ مهربان است). همچنین مؤمنان با طلب آمرزش برای خود و برادران باایمانشان از وسیلهها هستند.
خدای متعال در حکایت از دعای آنان میفرماید: «وَ اعْفُ عَنّٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا أَنْتَ مَوْلاٰنٰا» (و از ما درگذر و ما را بیامرز و بر ما رحم کن، تو سرپرست و مولای مایی؛ بقره: ۲۸۶).
و از جملهٔ آنها، شفیع در روز قیامت به همان معنایی است که شناختی. پس گروهی از آنان پیامبران هستند؛ خدای متعال میفرماید: «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ» (و گفتند: [خدای] رحمان فرزندی برای خود گرفته است؛ منزه است او! بلکه [آنان] بندگانی گرامیداشتهشدهاند)، تا آنجا که میفرماید: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ» (انبیاء: ۲۶،۲۸؛ و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که [خدا] بپسندد و رضایت دهد)، چراکه عیسی بن مریم از جملهٔ همانهاست و او پیامبر است. و نیز خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (زخرف: ۸۶؛ و کسانی که به جای او میخوانند اختیار شفاعت ندارند، مگر کسی که از روی آگاهی به حق گواهی داده باشد). این دو آیه بر روا بودن شفاعتِ فرشتگان نیز دلالت میکنند، زیرا مشرکان میگفتند فرشتگان دخترانِ خدای پاک و منزه هستند. و گروهی دیگر از شفیعان، فرشتگاناند.
متن عربی نقلقول
وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ» Xإلي أن قالX: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ» :الأنبياء-29خدای متعال میفرماید: «وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمٰاوٰاتِ لاٰ تُغْنِي شَفٰاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّٰهُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْضيٰ» (نجم: ۲۶؛ و چه بسیار فرشتگانی که در آسمانها هستند و شفاعتشان هیچ سودی نمیبخشد، مگر پس از آنکه خدا برای هر کس بخواهد و خشنود باشد، اجازه دهد)، و نیز خدای متعال میفرماید: «يَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ» (طه: ۱۰۹-۱۱۰؛ در آن روز شفاعت سودی ندارد، مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه داده و گفتارش را پسندیده باشد؛ او آنچه را پیشِ روی آنهاست و آنچه را پشتِ سرشان است میداند). و گروه دیگر از شفاعتکنندگان، شاهدان اعمال هستند؛
زیرا این سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (زخرف: ۸۶: و کسانی را که به جای او میخوانند اختیاری در شفاعت ندارند، مگر آن کسانی که به حق شهادت دادهاند و خود آگاهند)، دلالت دارد بر اینکه آنان به سبب گواهی دادنِ به حق، مالکِ شفاعتند؛ پس هر شاهدی، شفیعی است که مالک گواهی است. با این حال، همانطور که در سورهٔ فاتحه گذشت و در آیهٔ «وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَي النّٰاسِ» (بقره: ۱۴۳) نیز خواهد آمد، این شهادت، گواهی بر اعمال است، نه شهادت به معنای کشتهشدن در میدان جنگ. از همین جا روشن میشود که مؤمنان نیز از شفیعان هستند؛ چراکه خدای عزوجل از پیوستنِ آنان به شهدا در روز قیامت خبر داده است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
«وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (و کسانی که به خدا و پیامبرانش ایمان آوردهاند، همانان نزد پروردگارشان صدّیقان و شاهدان اعمال هستند؛ حدید: ۱۹)، همانگونه که بیانش در آینده خواهد آمد.
۵. شفاعت به چه چیزی تعلق میگیرد (شامل چه مواردی میشود)؟
دانستی که شفاعت، بخشی تکوینی است که به هر سبب تکوینی در جهانِ اسباب و علل پیوند میخورد، و بخشی شفاعت تشریعی است که به پاداش و کیفر بستگی دارد. از این شفاعت تشریعی، گونهای به کیفر هر گناهی — از شرک گرفته تا پایینتر از آن — مربوط میشود، مانند شفاعتِ توبه و ایمان پیش از روز رستاخیز؛ و گونهای دیگر نیز پیامدهای ناگوار برخی گناهان را برمیدارد، مانند تأثیر پارهای از کارهای شایسته. اما آن شفاعتی که محل اختلاف و گفتگوست — یعنی شفاعت پیامبران و دیگران در روز قیامت برای برداشتن عذاب از کسی که در حسابرسی سزاوار آن شده است — در نکتهٔ سوم دانستی که به اهل گناهان کبیره تعلق میگیرد؛ البته از میان کسانی که به آیین حق باور دارند و خداوند دینشان را پسندیده است.
۶- شفاعت چه زمانی سود میبخشد؟
و منظور ما در اینجا نیز همان شفاعتی است که عذاب را برطرف میسازد؛ همانگونه که این سخن خدای سبحان بر آن دلالت دارد: «كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَهٌ إِلاّٰ أَصْحٰابَ الْيَمِينِ فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ عَنِ الْمُجْرِمِينَ مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ» (مدثر: ۳۸-۴۲؛ هر کسی در گرو دستاورد خویش است، مگر یاران دست راست که در بهشتها هستند و از گناهکاران جویا میشوند که چه چیز شما را به دوزخ درآورد؟). این آیات، چنانکه گذشت، هم کسانی را که شفاعت به آنها میرسد و هم محرومان از آن را توصیف میکند؛ افزون بر اینکه دلالت دارد شفاعت تنها برای رهایی از این در گرو ماندن و ماندگاری و جاودانگی در زندان آتش سود میبخشد. اما دربارهٔ مراحل پیش از آن، یعنی هراسها و دشواریهای بزرگ روز قیامت، اگر نگوییم این آیه انحصار شفاعت در رهایی از گروگانِ آتش را میرساند، دستکم دلیلی بر وقوع شفاعت در آن مراحل هولناکِ آغازین وجود ندارد.
بدان که از این آیات میتوان دریافت که این پرسش و پاسخ پس از استقرار یافتن
بهشتیان در بهشت و دوزخیان در دوزخ رخ میدهد؛ و شفاعت نیز به گروهی از گناهکاران تعلق میگیرد تا از آتش بیرون آورده شوند. دلیل این معنا عبارت «فِي جَنّٰاتٍ» (در بهشتها) است که بر استقرار و جاگیر شدن دلالت دارد؛ و نیز تعبیر «مٰا سَلَكَكُمْ» (چه چیز شما را درآورده است؟)، زیرا «سلوک» به معنای داخل کردن است، اما نه هر داخل کردنی، بلکه داخل کردنی همراه با چیدمان، گردآوری و نظم که خود معنای استقرار را در بر دارد. همچنین تعبیر «فَمٰا تَنْفَعُهُمْ» (پس سودی به آنان نمیبخشد) بر این نکته گواهی میدهد، چرا که حرف «ما» برای نفی حال (زمان حاضر) است؛ پس در این نکته نیک بیندیش.
اما جهان برزخ و آنچه بر حضور پیامبر (ع) و امامان (ع) به هنگام مرگ و هنگام پرسش قبر و یاری رساندنِ آنان به مؤمن در سختیها دلالت دارد ــ چنانکه در تفسیر سخن خدای متعال: «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ إِلاّٰ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ» (نساء: ۱۵۹) خواهد آمد ــ اصلاً از باب شفاعت در پیشگاه خدا به شمار نمیرود؛ بلکه این امور از قبیل تصرفات و ولایت و حاکمیتی است که به اذن خدای پاک و منزه به آنان بخشیده شده است. خدای متعال میفرماید:
«وَ عَلَي الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيمٰاهُمْ وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّهِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ يَطْمَعُونَ» (و بر اعراف، مردانی هستند که هر یک از دو گروه را از چهرهشان میشناسند، و اهل بهشت را ندا میدهند که: سلام بر شما! در حالی که خود هنوز وارد بهشت نشدهاند ولی امید آن را دارند)، تا آنجا که میفرماید: «وَ نٰاديٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيمٰاهُمْ قٰالُوا مٰا أَغْنيٰ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ، أَ هٰؤُلاٰءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ يَنٰالُهُمُ اللّٰهُ بِرَحْمَهٍ ادْخُلُوا الْجَنَّهَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» (و اهل اعراف، مردانی [از دوزخیان] را که از چهرهشان میشناسند ندا میدهند و میگویند: گردآوری مال و نفراتتان و آن تکبری که میورزیدید به کارتان نیامد؛ آیا اینها همان کسانی بودند که سوگند میخوردید هرگز رحمتی از سوی خدا به آنان نمیرسد؟! [به اهل ایمان گفته میشود:] به بهشت درآیید، نه بیمی بر شماست و نه اندوهگین میشوید: اعراف: ۴۶، ۴۸ و ۴۹)؛ و از جهتی سخن خدای متعال نیز از همین قبیل است: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ» (روزی که هر گروهی را با پیشوایشان فرامیخوانیم؛ پس هر که نامهاش به دست راستش داده شود...: اسراء: ۷۱)؛ بنابراین، واسطه بودنِ امام در فراخواندن مردم و تحویلدادن نامهٔ اعمال، از سنخ همان فرمانرواییِ بخشیدهشده [از سوی خدا] است؛ پس نیک دریاب!
بنابراین، حاصلِ بررسی این شد که شفاعت در آخرین مرحله از موقفهای روز قیامت رخ میدهد؛ با درخواستِ بخشش و آمرزش (از درگاه خدا) بهوسیلهٔ بازداشتن از ورود به آتش دوزخ، یا بیرون آوردنِ برخی از کسانی که وارد آن شدهاند، آن هم به سبب گستردگیِ رحمت الهی یا آشکار شدنِ کرامت و منزلتِ شفاعتکنندگان.
(بحث روایی) [بحثی دیگر دربارهٔ شفاعت]
در کتاب امالیِ شیخ صدوق، از حسین بن خالد، از امام رضا، از پدران بزرگوارش، از امیرالمؤمنین (ع) روایت شده است که فرمود: پیامبر خدا (ص) فرمودند: «هر کس به حوض من ایمان نداشته باشد، خداوند او را بر حوضم وارد نسازد، و هر کس به شفاعت من باور نداشته باشد، خداوند شفاعتم را نصیبش نگرداند.» سپس فرمودند: «همانا شفاعت من برای اهل گناهان کبیره از امتم خواهد بود؛ وگرنه بر نیکوکارانِ آنان هیچ راه ملامت و مؤاخذهای نیست.» حسین بن خالد میگوید: به امام رضا (ع) عرض کردم: ای فرزند پیامبر خدا، پس معنای این سخنِ خدای عزوجل چیست که: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ » (انبیاء: ۲۸؛ و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که [خدا] بپسندد)؟ آن حضرت فرمود: «شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که خداوند دین و آیینش را پسندیده باشد.»
متن عربی نقلقول
في أمالي الصدوق،عن الحسين بن خالد عن الرضا عن آبائه عن أمير المؤمنين (ع)قال:قال رسول الله ص: من لم يؤمن بحوضي فلا أورده الله حوضي-و من لم يؤمن بشفاعتي فلا أناله الله شفاعتي-ثم قال(ص)إنما شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي، فأما المحسنون منهم فما عليهم من سبيل،قال الحسين بن خالد:فقلت للرضا(ع) يا بن رسول الله-فما معني قول الله عز و جل: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ »قال(ع)متن عربی نقلقول
لا يشفعون إلا لمن ارتضي الله دينه.میگویم: این سخن پیامبر (ص) که «شفاعت من تنها برای... است»، مضمونی است که هر دو مذهب (شیعه و اهلسنت) با سندهای گوناگون از ایشان روایت کردهاند؛ و پیشتر گذشت که چگونه معنای آن از خودِ آیات قرآن نیز به دست میآید.
در تفسیر عیاشی، از سماعة بن مهران از أبي إبراهيم (ع) دربارهٔ سخن خدای متعال: «عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً» (امید است پروردگارت تو را به مقامی ستوده برانگیزد؛ اسراء: ۷۹) روایت شده است که فرمود: مردم در روز قیامت به اندازهٔ چهل سال سرپا میایستند؛ به خورشید فرمان داده میشود و بالای سر بندگان قرار میگیرد، عرقْ دهانگیرشان میشود (تا دهانشان بالا میآید) و به زمین فرمان داده میشود که چیزی از عرق آنان را نپذیرد. پس نزد آدم میآیند و از او شفاعت میطلبند، ولی او آنان را به نوح راهنمایی میکند؛ نوح به ابراهیم، ابراهیم به موسی، و موسی به عیسی راهنمایی میکند و عیسی هم راهنمایی میکند و میگوید: بر شما باد روی آوردن به محمد، «خاتم البشر»! پس محمد (ص) میفرماید: «من برای این کار آمادهام!» آنگاه راه میافتد تا به درِ بهشت میرسد و در میزند. به او گفته میشود: «کیستی؟» — در حالی که خدا داناتر است — و او پاسخ میدهد: «محمدم.» پس گفته میشود: «در را برایش بگشایید!» چون در باز میشود، رو به سوی پروردگارش به سجده میافتد و سر برنمیدارد تا آنکه به او گفته میشود: «سخن بگو، و بخواه تا به تو داده شود، و شفاعت کن که پذیرفته خواهد شد!» پس سرش را برمیدارد و رو به پروردگارش دوباره به سجده میافتد و باز همان پاسخ به او داده میشود، و سر برمیدارد؛ چندان که حتی برای کسانی که آتش آنان را سوزانده نیز شفاعت میکند. ازاینرو در روز قیامت، در میان همهٔ امتها هیچکس از محمد (ص) آبرومندتر نیست؛ و این همان سخن خدای متعال است که میفرماید: «عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً» (امید است که پروردگارت تو را به مقامی ستوده برانگیزد) (اسراء: ۷۹).
متن عربی نقلقول
و في تفسير العياشي،عن سماعه بن مهران عن أبي إبراهيم(ع): في قول الله: عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً ،قال:يقوم الناس يوم القيامه مقدار أربعين عاما-و يؤمر الشمس،فيركب علي رءوس العباد،و يلجمهم العرق،و يؤمر الأرض لا تقبل من عرقهم شيئا-فيأتون آدم فيستشفعون منه فيدلهم علي نوح،و يدلهم نوح علي إبراهيم،و يدلهم إبراهيم علي موسي،و يدلهم موسي علي عيسي،و يدلهم عيسي-فيقول:متن عربی نقلقول
عليكم بمحمد خاتم البشر فيقول محمد ص:أنا لها فينطلق حتي يأتي باب الجنه-فيدق فيقال له:من هذا؟و الله أعلم فيقول:محمد،فيقال:افتحوا له فإذا فتح الباب- استقبل ربه فخر ساجدا-فلا رفع رأسه حتي يقال له:تكلم و سل تعط و اشفع تشفع- فيرفع رأسه و يستقبل ربه فيخر ساجدا-فيقال له مثلها فيرفع رأسه-حتي إنه ليشفع من قد أحرق بالنار-فما أحد من الناس يوم القيامه-في جميع الأمم أوجه من محمد ص- و هو قول الله تعالي: عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً .میگویم: این مضمون در احادیثِ فراوانی، بهطور خلاصه یا با جزئیات، از راههای گوناگون در منابع شیعه و اهل سنت روایت شده است. این روایات بهروشنی نشان میدهند که مقصود از «مقام محمود» (جایگاه پسندیده و ستوده) در آیه، همان جایگاه شفاعت است. همچنین حقِّ شفاعت داشتنِ دیگر پیامبران و دیگران هیچ منافاتی با این جایگاه ندارد؛ زیرا شفاعت آنان میتواند شاخهای از شفاعت پیامبر اکرم (ص) باشد و در واقع، آغازگر شفاعت در قیامت خودِ آن حضرت (ص) هستند.
و نیز در تفسیر عیاشی از یکی از دو امام (علیهماالسلام) دربارهٔ این سخن خدای متعال که فرمود: «عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً» (اسراء: ۷۹؛ امید است که پروردگارت تو را به مقامی ستوده برانگیزد)، روایت شده که فرمود: آن، همان شفاعت است.
متن عربی نقلقول
و في تفسير العياشي،أيضا:عن أحدهما(ع): في قوله تعالي: عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً ،قال:هي الشفاعه.و نیز در تفسیر عیاشی از عُبید بن زُراره روایت شده است که گفت: از امام صادق (ع) پرسیدند: آیا مؤمن حقّ شفاعت دارد؟ فرمود: آری. مردی از حاضران به ایشان عرض کرد: آیا مؤمن در آن روز به شفاعت محمد (ص) نیازمند میشود؟ فرمود: آری، بیگمان مؤمنان نیز خطاها و گناهانی دارند، و هیچکس نیست جز اینکه در آن روز به شفاعت محمد نیازمند است. راوی گفت: و مردی از آن حضرت دربارهٔ این سخن پیامبر خدا (ص) پرسید که فرمود: « من سرور فرزندان آدم هستم و این فخرفروشی نیست». فرمود: «آری، [چنین است]. حلقهٔ درِ بهشت را میگیرد و آن را میگشاید؛ سپس به سجده میافتد و خداوند میفرماید: «ارفع رأسك اشفع تشفع اطلب تعط» (سرت را بردار، شفاعت كن كه پذيرفته مىشود، و بخواه تا به تو داده شود.) پس سر برمیدارد و باز به سجده میافتد. خدا میفرماید: «ارفع رأسك اشفع تشفع و اطلب تعط» (سرت را بردار، شفاعت كن كه پذيرفته مىشود، و بخواه تا به تو داده شود.) سپس سرش را برمیدارد، پس شفاعت میکند و شفاعتش پذیرفته میشود، و درخواست میکند و خواستهاش به او داده میشود.»
متن عربی نقلقول
و في تفسير العياشي،أيضا:عن عبيد بن زراره قال: سئل أبو عبد الله(ع) عن المؤمن هل له شفاعه؟قال:نعم-فقال له رجل من القوم:هل يحتاج المؤمن إلي شفاعه محمد ص يومئذ؟قال:نعم إن للمؤمنين خطايا و ذنوبا-و ما من أحد إلا يحتاج إلي شفاعه محمد يومئذ.قال:و سأله رجل عن قول رسول الله:أنا سيد ولد آدم و لامتن عربی نقلقول
فخر.قال نعم.قال:يأخذ حلقه باب الجنه فيفتحها فيخر ساجدا-فيقول الله:متن عربی نقلقول
ارفع رأسك اشفع تشفع اطلب تعط-فيرفع رأسه ثم يخر ساجدا-فيقول الله:ارفع رأسك اشفع تشفع و اطلب تعط-ثم يرفع رأسه فيشفع فيشفع و يطلب فيعطي.و در تفسیر فرات، از محمد بن قاسم بن عبید با سلسلهسند از بِشر بن شُرَیح بصری روایت شده است که گفت: به محمد بن علی (ع) عرض کردم: کدام آیه در کتاب خدا امیدبخشترین است؟ فرمود: قوم تو دربارهٔ آن چه میگویند؟ گفتم: آنان میگویند آیهٔ: «يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّٰهِ » (ای بندگان من که بر خویشتن زیادهروی روا داشتهاید! از رحمت خدا نومید نشوید؛ زمر: ۵۳).
متن عربی نقلقول
و في تفسير الفرات،:عن محمد بن القاسم بن عبيد معنعنا عن بشر بن شريح البصري قال: قلت لمحمد بن علي(ع)،أيه آيه في كتاب الله أرجي؟قال:فما يقول فيها قومك؟ قلت:يقولون: «يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّٰهِ » .امام فرمود: «اما ما اهلبیت چنین نمیگوییم.» راوی میگوید: پرسیدم: «پس شما دربارهاش چه میگویید؟» فرمود:
متن عربی نقلقول
قال:لكنا أهل بيت لا نقول ذلك.قال:قلت:فأي شيء تقولون فيها؟قال:ما میگوییم آیهٔ «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضيٰ» (ضحی: ۵؛ و بهزودی پروردگارت به تو چندان عطا کند که خشنود گردی)؛ آن شفاعت است، به خدا سوگند آن شفاعت است، به خدا سوگند آن شفاعت است.
متن عربی نقلقول
نقول: وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضيٰ ؛الشفاعه و الله الشفاعه و الله الشفاعه.میگویم: اینکه سخن خدای متعال: «عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً ؛الآيه» (اسراء: ۷۹)؛ «امید است پروردگارت تو را به جایگاهی ستوده برانگیزد» جایگاه شفاعت است، افزون بر روایات فراوانی (مستفیض) که از پیامبر (ص) رسیده و آن را مقام شفاعت دانسته است، شاید خودِ تعبیر آیه نیز آن را تأیید کند؛ زیرا سخن خدای متعال: «أَنْ يَبْعَثَكَ» (اینکه تو را برانگیزد)، نشان میدهد که این، جایگاهی است که او در روز رستاخیز به آن دست خواهد یافت. همچنین کلمهٔ «مَحْمُوداً» (ستودهشده) مطلق و بدون هیچ قیدی آمده است؛ پس نشان میدهد که این ستایش از سوی همهٔ مردم، از گذشتگان و آیندگان، سر خواهد زد. و حمد همان ستایش بر کار نیک و اختیاری است؛ ازاینرو دلالت دارد بر اینکه از پیامبر (ص) کاری سر میزند که همگان از آن بهرهمند و سودمند میشوند و به همین سبب، او را بر آن ستایش میکنند؛ و به همین جهت است که امام علیهالسلام در روایت پیشینِ عُبَید بن زُراره فرمود: «و هیچکس نیست جز آنکه در آن روز به شفاعت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیازمند است...» تا پایان حدیث. و بهزودی بیان این معنا بهگونهای دیگر و بسیار شایسته خواهد آمد.
متن عربی نقلقول
قال(ع)في روايه عبيد بن زراره السابقه: و ما من أحد إلا يحتاج إلي شفاعه محمد يومئذ الحديث.و اما اینکه چرا آیهٔ شریفهٔ «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضيٰ» (ضحی: ۵) (و بهزودی پروردگارت آنقدر به تو عطا میکند که خشنود شوی)، امیدبخشترین آیه در کتاب خدا دانسته شده و نه آیهٔ «يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا الآيه» (زمر: ۵۳)، علتش این است که نهی از ناامیدی گرچه در قرآن کریم بارها آمده است، اما کلام پیامبر(ص) به حکایت از ابراهیم(ع) که خدای متعال میفرماید: «وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّٰالُّونَ:» (حجر: ۵۶) (گفت: «و چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگارش ناامید میشود؟»)، و نیز کلام خدای متعال به حکایت از یعقوب(ع) که میفرماید: «إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكٰافِرُونَ» (یوسف: ۸۷) (همانا جز گروه کافران، کسی از گشایش و رحمت خدا ناامید نمیشود)، به گواهیِ سیاق و موردِ آیه، به یأس و ناامیدی از رحمتِ تکوینی (امور و گشایشهای جاریِ جهان هستی) نظر دارند.
و اما سخن خدای متعال که میفرماید: «قُلْ يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ وَ أَنِيبُوا إِليٰ رَبِّكُمْ:» (بگو: ای بندگان من که بر خویشتن زیادهروی روا داشتهاید، از رحمت خدا نومید نشوید؛ قطعاً خداوند همهٔ گناهان را میآمرزد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است، و بهسوی پروردگارتان بازگردید: زمر: ۵۳-۵۴ تا پایان آیات)، این سخن هرچند نهی از ناامیدی نسبت به رحمت تشریعی است—به قرینهٔ سخن خدای متعال که فرمود: «أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ» (بر خویشتن زیادهروی کردهاند) که نشان میدهد ناامیدی در این آیه، یأس ناشی از گناه است—و خدای سبحان نیز آمرزش را بدون هیچ استثنایی برای همهٔ گناهان فراگیر دانسته است؛ اما در ادامه، آن را با فرمان به توبه، تسلیمشدن و پیروی در عمل همراه ساخته است. بنابراین، آیه نشان میدهد بندهٔ زیادهرویکننده در حق خود، تا زمانی که میتواند توبه، تسلیم و عمل شایسته را بیازماید و به کار بندد، سزاوار نیست از گشایش و رحمت الهی ناامید شود.
کوتاه سخن اینکه، این رحمتی مشروط (و مقیّد به توبه و اطاعت) است که خدای متعال بندگانش را به چنگزدن به آن فرمان داده است؛ و امید به رحمتی مشروط، مانند امید به آن رحمتِ فراگیر و بخشش و خشنودسازیِ مطلقی نیست که خداوند به پیامبرش وعده داده است؛ همان پیامبری که او را رحمتی برای جهانیان قرار داد. آن وعدهای که جان پیامبر خدا (ص) را با این کلام خدای متعال آرام و شادمان میسازد:
«وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضيٰ الآيه»؛ «و بهزودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی» (ضحی: ۵).
توضیح این نکته آن است که آیه در مقام منتگذاری و بیان نعمت است و در آن وعدهای آمده که ویژهٔ پیامبر خدا (ص) است؛ وعدهای که خدای پاک و منزه هرگز مانند آن را به هیچیک از آفریدگانش نداده است. خداوند این بخشش و عطا را به چیزی مقید و محدود نکرده، بنابراین بخششی مطلق و بیاندازه است. البته خداوند شبیه این را به گروهی از بندگانش در بهشت نیز وعده داده و خدای متعال میفرماید: «لَهُمْ فِيهٰا مٰا يَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ:» (شوری: ۲۲؛ برای آنان نزد پروردگارشان هر چه بخواهند فراهم است)، و نیز خدای متعال میفرماید: «لَهُمْ مٰا يَشٰاؤُنَ فِيهٰا وَ لَدَيْنٰا مَزِيدٌ:» (ق: ۳۵؛ در آنجا هر چه بخواهند دارند و نزد ما فزونتر از آن هم هست). این آیه نشان میدهد که برای آنان در بهشت نعمتی فراتر از خواست و ارادهشان وجود دارد؛ چراکه اراده و خواست انسان به هر سعادت و خیری که به ذهنش خطور کند تعلق میگیرد، پس در آنجا چیزهایی هست که حتی به قلب هیچ انسانی خطور نکرده است؛ همانطور که خدای متعال میفرماید: «فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْيُنٍ:» (السجده: ۱۷؛ پس هیچکس نمیداند چه چیزهایی که مایهٔ روشنی چشم است برای آنان پنهان داشته شده است). پس وقتی اندازهٔ آنچه خداوند به بندگان باایمان و درستکارش میدهد اینگونه است ــ و همانطور که دانستی، پدیدهای فراتر از هر اندازه و اندازهگیری است ــ بیگمان آنچه در مقام منتگذاری به پیامبرش (ص) عطا میکند، از این هم گستردهتر و بزرگتر خواهد بود؛ پس این نکته را دریاب.
این از جایگاه و ویژگیِ بخشش خدای متعال بود؛ و اما دربارهٔ خشنودی پیامبر خدا (ص): روشن است که این خشنودی، همان راضی بودن به قسمت الهی نیست که همواره همراه و هماهنگ با فرمان خداست. چراکه خداوند، مالک و بینیاز مطلق است و بنده جز فقر و نیازمندی چیزی ندارد؛ بنابراین، سزاوار است بنده به اندک و بسیارِ آنچه پروردگارش به او میبخشد راضی باشد و به هر چه خدا دربارهاش مقدر کرده است، چه خوشایندش باشد و چه ناخوشایند، خشنود گردد. اگر کار چنین است، پیامبر خدا (ص) در این زمینه از همگان داناتر و به آن پایبندتر است و جز آنچه خدا در حقش بخواهد، چیزی نمیخواهد؛ اما این
خشنودی، از آنجا که در برابر بخشش و عطا قرار گرفته است، معنای دیگری میرساند؛ مانند بینیاز کردنِ نیازمند با دادنِ همان چیزی که از نداشتنش نالان است، یا سیر کردن گرسنه برای خشنود ساختنش. پس مقصود، راضی کردن با بخششی بیمرز و اندازه است. خداوند مانند چنین وعدهای را به گروهی از بندگانش نیز داده و فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّهِ جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ:» (بینه: ۸؛ بیگمان کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، همانا بهترین آفریدگانند. پاداش آنان نزد پروردگارشان، باغهای ماندگارِ بهشتی است که جویبارها از پای درختانش روان است و جاودانه در آن میمانند؛ خداوند از آنان خشنود است و آنان نیز از او خشنودند؛ این برای کسی است که از پروردگارش پروا کند). این خشنودیِ ویژه، به دلیل جایگاه منتگذاری و اختصاص به پیامبر خدا، باید امری والاتر و فراتر از پاداشِ دیگر مؤمنان باشد؛ چراکه دربارهٔ پیامبرش، خدای متعال میفرماید: «بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ:» (توبه: ۱۲۸؛ نسبت به مؤمنان بسیار دلسوز و مهربان است). اگر مهربانی و رأفت او راستین است، چگونه پیامبر خدا (ص) خشنود و دلآسوده گردد که خود از نعمتهای بهشت بهرهمند باشد و در بوستانهایش بیاساید، در حالی که گروهی از اهل ایمان در طبقههای زیرین دوزخ فرورفته و زیر پوششهای آتشین زندانی باشند؟ مؤمنانی که به پروردگاریِ خدا، پیامبریِ فرستادهاش و درستیِ آنچه آورده اعتراف دارند و تنها نادانی بر آنان چیره شده و شیطان با فریبْ بازیشان داده و از سرِ جهل گناه کردهاند، نه از روی دشمنی و گردنکشی. هر یک از ما وقتی به گذشتهٔ عمر خود بازمیگردد و کوتاهیهایش را در راه کمال و بالندگی میبیند، خویشتن را به خاطر کمکاری در تلاش و کوشش سرزنش میکند؛ اما همین که به نادانیِ روزگار جوانی و کمبود تجربهها مینگرد، چه بسا آتش خشمش فروکش میکند و از تندی سرزنش کاسته میشود، آن هم به سبب رحمتی ناچیز که خداوند در سرشتش به ودیعت نهاده است. پس گمانت دربارهٔ رحمت پروردگار جهانیان چیست، در پیشگاهی که در آن، جز نادانیِ انسانی ناتوان، بزرگواریِ پیامبری دلسوز و مهربان، و رحمتِ مهربانترینِ مهربانان وجود ندارد؟ بهویژه که آن بنده از لحظهٔ چنگانداختنِ چنگالهای مرگ تا واپسین ایستگاههای روز قیامت، تلخیِ فرجامِ کار خود را چشیده و کشیده است.
در تفسیر قمی، ذیل کلام خدای متعال که میفرماید: «وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ الآيه» (سبأ: ۲۳؛ شفاعت در پیشگاه او سودی ندارد مگر برای کسی که به او اجازه دهد)، از ابوالعباس مکبّر نقل شده است که گفت: آزادشدهای متعلق به همسر علی بن الحسین علیهالسلام به نام ابوایمن وارد شد و گفت:
متن عربی نقلقول
و في تفسير القمي،: في قوله تعالي: وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ الآيه،عن أبي العباس المكبر-قال:دخل مولي لامرأه علي بن الحسين يقال له:أبو أيمن-فقال:«ای اباجعفر، شما مردم را فریب میدهید و پیوسته میگویید: شفاعت محمد، شفاعت محمد!» پس ابوجعفر [امام باقر(ع)] چنان خشمگین شد که رنگ چهرهاش دگرگون گشت، سپس فرمود: «وای بر تو ای اباایمن! آیا پاکدامنی و نگهداشتن شکمت تو را مغرور ساخته است؟ آگاه باش که اگر هراسها و وحشتهای قیامت را ببینی، بیگمان به شفاعت محمد نیازمند خواهی شد؛ وای بر تو! مگر جز برای کسی که آتش دوزخ بر او حتمی شده، شفاعت میشود؟» آنگاه فرمود: «هیچیک از پیشینیان و آیندگان نیست مگر اینکه در روز قیامت به شفاعت محمد(ص) نیازمند است.» سپس ابوجعفر(ع) فرمود: «بیتردید پیامبر خدا برای امتش شفاعت میکند، و ما برای شیعیانمان شفاعت میکنیم، و شیعیانِ ما نیز برای بستگان و خانوادهشان شفاعت خواهند کرد.» سپس فرمود: «و همانا مؤمن برای جمعیتی به بزرگی قبیلههای ربیعه و مَضَر شفاعت میکند؛ و حتی مؤمن برای خدمتکارش شفاعت کرده و میگوید: پروردگارا، حق خدمت او بر من است، زیرا مرا از گرما و سرما نگاه میداشت.»
متن عربی نقلقول
يا أبا جعفر تغرون الناس و تقولون:شفاعه محمد،شفاعه محمد؛فغضب أبو جعفر حتي تربد وجهه،ثم قال: ويحك يا أبا أيمن-أ غرك أن عف بطنك و فرجك؟أما لو قد رأيت أفزاع القيمه لقد احتجت إلي شفاعه محمد،ويلك فهل يشفع إلا لمن وجبت له النار؟قال:ما من أحد من الأولين و الآخرين-إلا و هو محتاج إلي شفاعه محمد ص يوم القيامه،ثم قال أبو جعفر:إن لرسول الله الشفاعه في أمته،و لنا شفاعه في شيعتنا، و لشيعتنا شفاعه في أهاليهم،ثم قال:و إن المؤمن ليشفع في مثل ربيعه و مضر، و إن المؤمن ليشفع لخادمه و يقول:يا رب حق خدمتي كان يقيني الحر و البرد.میگویم: این سخن امام (ع) که فرمود: «ما من أحد من الأولين و الآخرين إلا و هو محتاج إلي شفاعه محمد ص» (هیچ یک از پیشینیان و پسینیان نیست مگر آنکه در روز قیامت نیازمند شفاعت محمد (ص) است)، ظاهرش نشان میدهد که این شفاعتِ همگانی غیر از آن شفاعتی است که با این عبارت بیان فرمود: «ويلك فهل يشفع إلا لمن وجبت له النار» (وای بر تو! آیا جز برای کسی که دوزخ بر او حتمی شده شفاعت میشود؟). نظیر همین معنا پیشتر در روایت عیاشی از عبید بن زراره از امام صادق (ع) نیز گذشت. روایات دیگری هم با همین مضمون از طریق اهلسنت و شیعه نقل شده است. دلیل قرآنیِ این مطلب نیز این سخن خدای متعال است: «وَ لاٰ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَهَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ:» (زخرف: ۸۶)؛ زیرا این آیه میفهماند که ملاک شفاعت، همان شهادت (گواهی دادن بر اعمال در پیشگاه حق) است، پس شاهدان اعمال همان شفیعانی هستند که حق شفاعت را دارا میباشند. انشاءالله در تفسیر این کلام خدای متعال: «وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَي النّٰاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً:» (بقره: ۱۴۳) خواهد آمد که پیامبران همگی گواهانِ اعمالاند و پیامبر اسلام، محمد (ص)، گواه بر آنان است؛ از این رو آن حضرت (ص) شاهدِ شاهدان، و در نتیجه شفیعِ شفیعان است و اگر شهادت این شاهدان نبود، اساس حسابرسیِ قیامت برپا نمیشد.
و نیز در تفسیر قمی دربارهٔ سخن خدای متعال آمده است: «وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ» (و شفاعت در پیشگاه او سودی نمیبخشد، مگر برای کسی که به او اجازه دهد) (سبأ: ۲۳).
متن عربی نقلقول
و في تفسير القمي،أيضا: في قوله تعالي: وَ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَهُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ .امام علیهالسلام فرمود: «هیچیک از پیامبران و فرستادگان خدا شفاعت نمیکنند مگر پس از آنکه خداوند به ایشان اجازه دهد، جز پیامبر خدا؛ زیرا خداوند پیش از روز قیامت به او اجازهٔ شفاعت داده است. شفاعت نخست از آنِ او و امامان از فرزندان اوست و پس از آن، برای دیگر پیامبران خواهد بود.»
متن عربی نقلقول
قال(ع):لا يشفع أحد من أنبياء الله و رسله-حتي يأذن الله له إلا رسول الله-فإن الله أذن له في الشفاعه قبل يوم القيامه،و الشفاعه له و للأئمه من ولده ثم من بعد ذلك للأنبياء.و در کتاب خصال از علی (ع) روایت شده است که فرمود: پیامبر خدا (ص) فرمودند: «سه گروه نزد خدای عزوجل شفاعت میکنند و شفاعتشان پذیرفته میشود: پیامبران، سپس دانشمندان و پس از آن شهیدان» («ثلاثه يشفعون إلي الله عز و جل فيشفعون:الأنبياء،ثم العلماء،ثم الشهداء»).
متن عربی نقلقول
و في الخصال،:عن علي(ع)قال قال:رسول الله ص: ثلاثه يشفعون إلي الله عز و جل فيشفعون:الأنبياء،ثم العلماء،ثم الشهداء.میگویم: ظاهر این است که مراد از «شهدا»، شهیدان میدان نبرد و جنگ است؛ همانگونه که این معنا در زبان و روایات امامان(ع) معروف و شناختهشده است، نه گواهان بر اعمال (کسانی که در پیشگاه خدا گواه بر کردار مردماند) که اصطلاح ویژهٔ قرآن است.
در کتاب خصال، در «حدیث چهارصدگانه» آمده است که امام علی (ع) فرمود: «لنا شفاعه و لأهل مودتنا شفاعه» (برای ما حق شفاعت است، و برای دوستداران و اهل محبّت ما نیز شفاعتی خواهد بود).
متن عربی نقلقول
و في الخصال،في حديث الأربعمائه:و قال(ع): لنا شفاعه و لأهل مودتنا شفاعه.میگویم: در زمینهٔ شفاعت سرور زنان، حضرت فاطمه (ع)، شفاعت فرزندان و نوادگان ایشان (غیر از امامان معصوم) و نیز شفاعت مؤمنان، حتی فرزندان سقطشدهشان، روایات فراوانی آمده است.
در حدیث مشهور از پیامبر (ص) آمده است: «تناكحوا تناسلوا-فإني أباهي بكم الأمم يوم القيامه و لو بالسقط-يقوم محبنطئا علي باب الجنه-فيقال له:ادخل-فيقول:لا حتي يدخل أبواي الحديث»؛ (ازدواج کنید و فرزند بیاورید، زیرا من در روز قیامت به فزونی شما بر دیگر امتها افتخار میکنم؛ حتی به فرزندِ سقطشدهای که با حالت خشم و سرکشی [به نشانهٔ ناز و خواهش شفاعت] بر درِ بهشت میایستد، پس به او گفته میشود: وارد شو؛ اما او میگوید: نه، مگر اینکه پدر و مادرم وارد شوند... تا پایان حدیث).
متن عربی نقلقول
ففي الحديث المعروف عن النبي ص: تناكحوا تناسلوا-فإني أباهي بكم الأمم يوم القيامه و لو بالسقط-يقوم محبنطئا علي باب الجنه-فيقال له:ادخل-فيقول:لا حتي يدخل أبواي الحديث.و در کتاب خصال از امام صادق از پدرش از جدش از علی (ع) روایت شده است که فرمود: «بهشت هشت در دارد: از یک در، پیامبران و صدّیقان وارد میشوند؛ از دری دیگر، شهیدان و شایستگان درمیآیند؛ و از پنج در، شیعیان و دوستداران ما وارد میگردند. من پیوسته بر صراط میایستم، دعا میکنم و میگویم: پروردگارا! شیعیان، دوستداران، یاوران و هر کس را که در سرای دنیا ولایت مرا پذیرفته، به سلامت بدار. ناگاه ندایی از درون عرش میرسد که: دعایت پذیرفته شد و شفاعتت دربارهٔ پیروانت قبول گردید. آنگاه هر فرد از شیعیانم، و هر که ولایتم را داشته، مرا یاری کرده و با عمل یا سخن خود با دشمنانم پیکار نموده است، دربارهٔ هفتاد هزار نفر از همسایگان و خویشاوندانش شفاعت میکند؛ و دری نیز هست که سایر مسلمانان از آن وارد میشوند؛ همان کسانی که به یکتاییِ خدا گواهی میدهند و در دلشان حتی به اندازهٔ ذرهای دشمنیِ ما اهلبیت وجود ندارد.»
متن عربی نقلقول
و في الخصال،عن أبي عبد الله عن أبيه عن جده عن علي(ع)قال: إن للجنهمتن عربی نقلقول
ثمانيه أبواب،باب يدخل منه النبيون و الصديقون،و باب يدخل منه الشهداء و الصالحون،و خمسه أبواب يدخل منها شيعتنا و محبونا،فلا أزال واقفا علي الصراط أدعو و أقول:رب سلم شيعتي و محبي و أنصاري و من تولاني في دار الدنيا-فإذا النداء من بطنان العرش،قد أجيبت دعوتك،و شفعت في شيعتك،و يشفع كل رجل من شيعتي و من تولاني و نصرني-و حارب من عاداني بفعل أو قول في سبعين ألفا من جيرانه و أقربائه، و باب يدخل منه سائر المسلمين ممن يشهد أن لا إله إلا الله-و لم يكن في قلبه مقدار ذره من بغضنا أهل البيت.و در کتاب کافی، از حفص مؤذن روایت شده است که امام صادق (ع) در نامهای به یاران خود فرمود: «و بدانید که هیچیک از آفریدگان خدا شما را از او بینیاز نمیکند؛ نه فرشتهای مقرّب، نه پیامبری فرستادهشده و نه کسی جز آنها. پس هر کس دوست دارد شفاعت شفاعتکنندگان نزد خدا به او سودی رساند، باید از خدا بخواهد که از او خشنود شود.» («و اعلموا أنه ليس يغني عنكم من الله أحد من خلقه-لا ملك مقرب و لا نبي مرسل و لا من دون ذلك-من سره أن ينفعه شفاعه الشافعين عند الله-فليطلب إلي الله أن يرضي عنه»).
متن عربی نقلقول
و في الكافي،:عن حفص المؤذن عن أبي عبد الله(ع) في رسالته إلي أصحابه قال(ع):و اعلموا أنه ليس يغني عنكم من الله أحد من خلقه-لا ملك مقرب و لا نبي مرسل و لا من دون ذلك-من سره أن ينفعه شفاعه الشافعين عند الله-فليطلب إلي الله أن يرضي عنه.و در تفسیر فرات، با سند خود از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: جابر به امام باقر (ع) عرض کرد: «فدایت شوم ای فرزند پیامبر خدا! حدیثی دربارهٔ جدّهات فاطمه برایم بگو.» راوی حدیث را ادامه داد و در آن از شفاعت حضرت فاطمه در روز قیامت یاد کرد؛ تا آنجا که امام باقر (ع) فرمود: «پس به خدا سوگند، در میان مردم جز فردی شکّاک، کافر یا منافق باقی نمیماند. هنگامی که این افراد در میان طبقات دوزخ قرار میگیرند، ندا سر میدهند؛ همانگونه که خدای متعال [از زبان آنان] فرموده است: «فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِينَ وَ لاٰ صَدِيقٍ حَمِيمٍ» (شعراء: ۱۰۰-۱۰۱؛ پس ما هیچ شفاعتکنندهای نداریم، و نه هیچ دوست صمیمی و دلسوزی)؛ «فلو أن لنا كره فنكون من المؤمنين» (شعراء: ۱۰۲؛ پس ای کاش برای ما بازگشتی [به دنیا] بود تا از مؤمنان میشدیم!).» امام باقر (ع) فرمود: «افسوس، افسوس! از آنچه خواستند بازداشته شدند و اگر هم بازگردانده شوند، بیگمان به سراغ همان چیزی میروند که از آن نهی شده بودند، و قطعاً آنان دروغگویند.»
متن عربی نقلقول
و في تفسير الفرات،:بإسناده عن الصادق(ص)قال: قال جابر لأبي جعفر (ع):جعلت فداك يا بن رسول الله حدثني بحديث في جدتك فاطمه-و ساق الحديث يذكر فيه شفاعه فاطمه يوم القيامه-إلي أن قال:قال أبو جعفر(ع):فوالله لا يبقي في الناس إلا شاك أو كافر أو منافق،فإذا صاروا بين الطبقات نادوا-كما قال الله تعالي فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِينَ وَ لاٰ صَدِيقٍ حَمِيمٍ -فلو أن لنا كره فنكون من المؤمنين،قال أبو جعفر (ع):هيهات هيهات منعوا ما طلبوا-و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و إنهم لكاذبون.میگویم: استدلال امام باقر (ع) به کلام خدای متعال: «فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِينَ» (پس ما را هیچ شفاعتکنندهای نیست)، نشان میدهد که از این آیات وقوع شفاعت فهمیده میشود؛ هرچند منکران شفاعت برای نفی آن به همین آیه چنگ زدهاند. از آنچه پیشتر دربارهٔ آیهٔ «فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَهُ الشّٰافِعِينَ» (شفاعتِ شفاعتکنندگان به حالشان سودی ندارد؛ مدثر: ۴۸) بیان کردیم، چگونگی دلالتِ این آیه بر اصل شفاعت در مجموع روشن شد. زیرا اگر مقصود تنها نفی شفاعت بود، سزاوار بود گفته شود: «فما لنا من شفيع و لا صديق حميم» (ما هیچ شفاعتکننده و هیچ دوست صمیمیای نداریم)؛ بنابراین، آمدن صیغهٔ جمع در سیاق نفی، نشان میدهد که گروهی شفاعت میکنند ولی شفاعتشان شامل حال این افراد نمیشود. افزون بر این، سخن خدای متعال: «فَلَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّهً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» (پس کاش بازگشتی برای ما بود تا از مؤمنان میشدیم) پس از آیهٔ: «فَمٰا لَنٰا مِنْ شٰافِعِينَ وَ لاٰ صَدِيقٍ حَمِيمٍ» (شعراء: ۱۰۰-۱۰۱) که برای بیان حسرت آورده شده، آرزویی است که در جایگاه حسرتخوردن قرار گرفته است؛ و روشن است که آرزو در حال حسرت، تنها به چیزی تعلق میگیرد که انسان آن را از دست داده و از نداشتنش حسرت میخورد، بنابراین، معنای سخن آنان که میگویند: «فَلَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّهً» (پس کاش برای ما بازگشتی بود)، این است: «ای کاش به دنیا بازگردانده میشدیم تا از مؤمنان باشیم و مانند آنان به شفاعتِ شفاعتکنندگان دست یابیم». از این رو، این آیه نیز از آیاتی است که بر وقوع شفاعت دلالت دارد.
و در کتاب توحید، از امام کاظم، از پدرش، از نیاکانش، از پیامبر خدا (ص) روایت شده است که فرمود: «شفاعت من تنها برای اهل گناهان کبیره از امتم است؛ وگرنه نیکوکاران که مؤاخذهای بر آنان نیست.» به آن حضرت عرض شد: ای پسر پیامبر خدا، چگونه شفاعت برای اهل گناهان کبیره است، در حالی که خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ» (و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که [خدا دین او را] بپسندد) (انبیاء: ۲۸)، و کسی که مرتکب گناه کبیره شود مورد پسند نیست؟ پس فرمود: «هیچ مؤمنی نیست که گناهی مرتکب شود مگر آنکه از آن ناراحت و پشیمان میگردد؛ و پیامبر خدا (ص) فرمود: پشیمانی برای توبه بس است؛ و نیز فرمود: هر که کار نیکش او را شادمان کند و کار بدش او را ناراحت سازد، پس او مؤمن است. بنابراین هر کس از گناهی که انجام میدهد پشیمان نشود، مؤمن نیست و شفاعت برای او سزاوار نمیباشد و ستمکار خواهد بود، و خدای متعال میفرماید: «مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ» (ستمکاران هیچ دوست صمیمی و شفاعتکنندهای که [سخنش] پذیرفته شود ندارند) (غافر: ۱۸).» به ایشان عرض شد: ای پسر پیامبر خدا، چگونه ممکن است کسی که از گناهِ انجامدادهاش پشیمان نمیشود مؤمن نباشد؟ فرمود: «هیچکس نیست که گناه کبیرهای مرتکب شود و بداند که به سبب آن مجازات خواهد شد، مگر آنکه از کار خود پشیمان میشود؛ و هرگاه پشیمان شد، توبهکننده و مستحق شفاعت است، و هرگاه بر آن پشیمان نشد، اصرارورزنده بر گناه است و کسی که بر گناه پافشاری کند بخشیده نمیشود، زیرا به کیفر گناهی که مرتکب شده ایمان ندارد؛ و اگر به کیفر ایمان داشت، پشیمان میشد. و بهراستی پیامبر خدا (ص) فرمود: با آمرزشخواهی هیچ گناه کبیرهای باقی نمیماند و با پافشاری هیچ گناهی صغیره نیست. و اما سخن خدای عزوجل: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ»، به این معناست که آنان شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که خداوند دینش را پسندیده باشد؛ و دینْ اقرار و باور به پاداش و کیفر در برابر کارهای نیک و بد است. پس هر کس خداوند دینش را بپسندد، به سبب آگاهیاش از سرانجام گناهان در قیامت، از گناهانی که مرتکب شده پشیمان میشود.»
متن عربی نقلقول
و في التوحيد،:عن الكاظم عن أبيه عن آبائه عن النبي ص قال: إنما شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي-فأما المحسنون فما عليهم من سبيل،قيل:يا بن رسول الله كيف تكون الشفاعه لأهل الكبائر،و الله تعالي يقول: وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ و من ارتكب الكبيره لا يكون مرتضي؟فقال(ع):ما من مؤمن يرتكب ذنبا إلا ساءه ذلك و ندم عليه،و قال النبي ص:كفي بالندم توبه،و قال(ص)من سرته حسنه و ساءته سيئه فهو مؤمن،فمن لم يندم علي ذنب يرتكبه فليس بمؤمن-و لم تجب له الشفاعه و كان ظالما-و الله تعالي ذكره يقول: مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ ، فقيل له:يا بن رسول الله-و كيف لا يكون مؤمنا من لا يندم علي ذنب يرتكبه- فقال:ما من أحد يرتكب كبيره من المعاصي-و هو يعلم أن سيعاقب عليه إلا ندم علي ما ارتكب،و متي ندم كان تائبا مستحقا للشفاعه،و متي لم يندم عليها كان مصرا و المصر لا يغفر له،لأنه غير مؤمن بعقوبه ما ارتكب،و لو كان مؤمنا بالعقوبه لندم- و قد قال النبي ص:لا كبيره مع الاستغفار-و لا صغيره مع الإصرار،و أما قول الله عز و جل: وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضيٰ -فإنهم لا يشفعون إلا لمن ارتضي الله دينه،و الدين الإقرار بالجزاء علي الحسنات و السيئات،فمن ارتضي دينه ندم علي ما ارتكبه من الذنوب-لمعرفته بعاقبته في القيامه.میگویم: سخن امام(ع) که فرمود: «و ستمکار باشد»، در حقیقت شناختی از «ظالم» در روز قیامت به دست میدهد و اشاره است به تعریفی که قرآن از او ارائه کرده، آنجا که میفرماید: «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَهُ اللّٰهِ عَلَي الظّٰالِمِينَ» «الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ كٰافِرُونَ» (اعراف: ۴۴-۴۵؛ پس ندادهندهای میان آنان آواز درمیدهد که لعنت خدا بر ستمکاران باد؛ همان کسانی که از راه خدا بازمیدارند و آن را کج میشمارند و به آخرت کافرند). ظالم همان کسی است که به روز کیفر و پاداش باور ندارد؛ از اینرو نه بر از دست رفتن فرمانهای خدای متعال حسرت میخورد و نه از فرورفتن در حرامهای او ناراحت میشود؛ خواه با انکار همهٔ معارف راستین و آموزههای دینی باشد، و خواه با سبک شمردن آنها و بیاعتنایی به جزا و حساب در روز پاداش و جزا، تا آنجا که باور زبانیاش به آن، نوعی مسخره کردن و دروغ شمردنِ فرمان خدا باشد. و سخن امام(ع) که فرمود: «پس توبهکننده و سزاوار شفاعت خواهی بود»، یعنی بازگردنده به سوی خدا، دارای دینی پسندیده و در نتیجه سزاوار شفاعت؛
متن عربی نقلقول
و كان ظالما
فتكون تائبا مستحقا للشفاعهاما توبه به معنای اصطلاحیِ آن، خودش بهتنهایی شفاعتکنندهای نجاتبخش است. و سخن امام (ع) که فرمود: «و پیامبر فرموده است هیچ گناه کبیرهای با استغفار باقی نمیماند...»؛ استناد امام (ع) به این سخن از آن روست که اصرار بر گناه — یعنی دلنگراننشدن از گناه و پشیماننگشتن بر آن — گناه را از جایگاه اصلی خودش بیرون میبرد و به جایگاهی دیگر میکشاند که همان انکار معاد و ستم ورزیدن به نشانههای خداست؛ ازاینرو دیگر آمرزیده نمیشود؛ زیرا گناه تنها یا با توبه آمرزیده میگردد یا با شفاعتی که به داشتن دینی پسندیده وابسته است، در حالی که در اینجا نه توبهای هست و نه دینی پسندیده.
متن عربی نقلقول
و قوله (ع):و قد قال النبي لا كبيره مع الاستغفار،إلخمشابه همین معنا در کتاب «علل» از ابواسحاق لیثی آمده است که گفت: به امام باقر، ابوجعفر محمد بن علی (ع)، عرض کردم: ای فرزند پیامبر خدا، مرا از مؤمن اهلبصیرت باخبر کن؛ زمانی که در شناخت و معرفت به اوج و کمال میرسد، آیا مرتکب زنا میشود؟ فرمود: بار خدایا، نه! گفتم: آیا عمل لواط انجام میدهد؟ فرمود: بار خدایا، نه! گفتم: آیا دزدی میکند؟ فرمود: نه! گفتم: آیا شراب مینوشد؟ فرمود: نه! گفتم: آیا مرتکب گناهی از این گناهان کبیره یا کار بسیار زشتی از این زشتیها میشود؟ فرمود: نه! گفتم: پس آیا اصلاً گناهی مرتکب میشود؟ فرمود: آری، و او مؤمنی گنهکار و «مسلِم» (تسلیم حق) است. گفتم: معنای «مسلِم» چیست؟ فرمود: تسلیمِ حق آن است که پیوسته گناه نکند و بر آن پافشاری نورزد؛ تا پایان حدیث. الحديث.
متن عربی نقلقول
في روايه العلل،عن أبي إسحاق الليثي قال: قلت لأبي جعفر محمد بن علي الباقر(ع):يا بن رسول الله أخبرني عن المؤمن المستبصر-إذا بلغ في المعرفه و كمل هل يزني؟قال:اللهم لا، قلت:فيلوط قال اللهم لا،قلت فيسرق؟قال لا،قلت:فيشرب الخمر؟قال:لا-قلت:فيأتي بكبيره من هذه الكبائر-أو فاحشه من هذه الفواحش؟قال لا،قلت فيذنب ذنبا؟قال:نعم و هو مؤمن مذنب مسلم،قلت:ما معني مسلم؟قال:المسلم لا يلزمه و لا يصر عليه.متن عربی نقلقول
الحديث.و در کتاب خصال به سندهایی از امام رضا از پدرانش (علیهمالسلام) نقل شده که پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: «چون روز قیامت شود، خدای عزّوجل بر بندهٔ مؤمن خود تجلی میکند و او را یکبهیک بر گناهانش آگاه میسازد؛ سپس خداوند او را میآمرزد، در حالی که هیچ فرشتهٔ مقرّب و هیچ پیامبر مرسلی را بر آن گناهان باخبر نمیکند و چنان بر او پرده میافکند که هیچکس از آنها آگاه نشود. آنگاه به گناهانش میفرماید: نیکیها شوید!» («إذا كان يوم القيامه تجلي الله عز و جل لعبده المؤمن-فيوقفه علي ذنوبه ذنبا ذنبا- ثم يغفر الله له لا يطلع الله له ملكا مقربا و لا نبيا مرسلا-و يستر عليه أن يقف عليه أحد،ثم يقول لسيئاته:كوني حسنات»).
متن عربی نقلقول
و في الخصال،:بأسانيد عن الرضا عن آبائه(ع)قال قال:رسول الله ص: إذا كان يوم القيامه تجلي الله عز و جل لعبده المؤمن-فيوقفه علي ذنوبه ذنبا ذنبا- ثم يغفر الله له لا يطلع الله له ملكا مقربا و لا نبيا مرسلا-و يستر عليه أن يقف عليه أحد،ثم يقول لسيئاته:كوني حسنات.و در صحیح مسلم، با سندی منتهی به ابوذر روایت شده که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمودند: «روز قیامت مردی را میآورند و گفته میشود: گناهان کوچکش را به او نشان دهید و گناهان بزرگش را از پیش چشمش کنار بگذارید. پس به او گفته میشود: در فلان روز، چنین و چنان کردی. او نیز اعتراف میکند و انکار نمیورزد، در حالی که از گناهان بزرگش هراسان و نگران است. آنگاه گفته میشود: به جای هر گناه، حسنهای به او بدهید! در این هنگام میگوید: من گناهانی داشتهام که آنها را در اینجا نمیبینم!» ابوذر گفت: پیامبر خدا را دیدم که خندیدند که دندانهای آسیابشان نمایان شد.
متن عربی نقلقول
و عن صحيح مسلم،مرفوعا إلي أبي ذر قال:قال رسول الله ص: يؤتي بالرجل يوم القيامه-فيقال:اعرضوا عليه صغار ذنوبه و نحوا عنه كبارها-فيقال:عملت يوم كذا و كذا و كذا-و هو مقر لا ينكر و هو مشفق من الكبائر-فيقال:أعطوه مكان كل سيئه حسنه-فيقول:إن لي ذنوبا ما أراها هاهنا،قال:و لقد رأيت رسول الله ضحك حتي بدت نواجذه.و در کتاب «الأمالی» از امام صادق (ع) روایت شده است: «چون روز قیامت فرا رسد، خداوند تبارک و تعالی رحمتش را چنان میگستراند که حتی ابلیس هم به رحمت او طمع میورزد».
متن عربی نقلقول
و في الأمالي،:عن الصادق(ع): إذا كان يوم القيامه نشر الله تبارك و تعالي رحمته-حتي يطمع إبليس في رحمته.میگویم: سه روایت اخیر از روایات مطلق (بدون قید و شرط) هستند؛
روایات دلالتکننده بر وقوع شفاعت پیامبر (ص) در روز قیامت، از طریق امامان اهلبیت و نیز از طریق اهلسنت و جماعت، به حد تواتر (نقل فراوان و اطمینانآور) رسیده است. این روایات در مجموع تنها بر یک معنا دلالت دارند و آن شفاعت برای گناهکاران از اهل ایمان است؛ چه با رهاییبخشیدن از ورود به دوزخ و چه با بیرونآوردن از آتش پس از ورود به آن. قدر متیقن و قطعی از این روایات، جاودانه نماندن گناهکارانِ مؤمن در آتش است، و پیشتر دانستی که قرآن نیز بر بیش از این دلالت ندارد.
(بحث فلسفی) [بررسی دیگری دربارهٔ شفاعت.]
براهین عقلی هرچند از بیان جزئیاتِ واردشده در کتاب و سنّت دربارهٔ معاد ناتواناند ــ زیرا چنانکه شیخالرئیس ابنسینا یادآور شده است، به مقدماتِ میانجی در نتیجهگیری دسترسی ندارند ــ اما آن کمالاتِ عقلانی و برزخی (مثالی) را که انسان پس از جداییِ روح از بدن در دو مسیرِ سعادت یا شقاوت پیشِرو دارد، بهخوبی درمییابند؛ چراکه تجرّد عقلانی و برزخیِ نفس با برهانِ استوار ثابت شده است.
انسان در آغاز پیدایش خود، با هر کاری که انجام میدهد حالتی درونی و وضعیتی از خوشبختی یا بدبختی پیدا میکند. منظور ما از سعادت (خوشبختی) همان چیزی است که به عنوان یک انسان برایش خیر است، و شقاوت (بدبختی) نقطهٔ مقابل آن است. سپس این حالتها با تکرار شدن، به ملکه و خصلتی ریشهدار در جانش تبدیل میشوند. از این ملکهها صورتی سعادتمند یا شقی در نفس پدید میآید که خودْ سرچشمهٔ حالات و صورتهای روحی تازه میشود. اگر آن صورت سعادتمند باشد، آثارش اموری وجودی و هماهنگ با آن صورت تازه و سازگار با خودِ نفس است که مانند مادهٔ پذیرندهٔ آن میباشد. اما اگر شقی باشد، آثارش اموری عدمی (نبودِ کمال) هستند که در ریشهیابی به محرومیت و شر بازمیگردند. بنابراین، نفس سعادتمند هم از این جهت که انسان است از آثارش لذت میبرد، و هم از آن جهت که به فعلیتْ انسانی خوشبخت گشته است. اما نفس بدبخت، با اینکه آثارش به دلیل آنکه سرچشمهاش بوده برایش مأنوس و سازگار است، از آن جهت که در اصل انسان است از آنها رنج میکشد. این وضعیت برای نفوسِ کامل در جهت سعادت و شقاوت است؛ یعنی انسانی که هم در ذاتْ سعادتمند و در عملْ شایسته است، و انسانی که هم در ذاتْ نگونبخت و در عملْ تباهکار است. اما نفوسی که در سعادت و شقاوتشان ناقصاند؛ مانند انسانی که ذاتا سعادتمند اما در عمل گرفتار شقاوت است، به این معنا که ذاتش بر اثر اعتقاد حق و پایدار دارای صورتی سعادتمند است، ولی به سبب گناهان و لغزشهایی که هنگام تعلق به بدن دنیوی و شیر نوشیدن از پستان اختیار به دست آورده، حالتهای ناپسند و شقاوتباری در جانش پدید آمده است؛ پس این حالات اموری تحمیلی و ناسازگار با گوهر ذات او هستند، و به برهان ثابت شده که امر تحمیلی و خلافِ طبیعت پایدار نمیماند. از اینرو، به این نفس روزی خواهد شد که در برزخ یا
قیامت پاک خواهد شد؛ پاک شدنی که به میزان نفوذ و ریشهداریِ آن تیرگیها در جانش، تند یا کُند پیش میرود. همینطور است حالِ روانِ تیرهبخت و نگونساری که خصلتهای نیک و سعادتبخشِ عارضی و ناپایدار دارد؛ این اوصاف دیر یا زود، تند یا کُند از او زدوده میشوند و از میان میروند. امّا جانی که در این زندگی دنیایی نه خوشبختیاش به کمال رسیده و نه بدبختیاش به فعلیت درآمده، و در ناتوانی و ناپختگی تن را واگذاشته است، کارش به فرمان خدای بزرگ واگذار میشود («المرجئين لأمر الله»؛ کسانی که سرانجامشان به مشیت الهی موکول است). این حقیقت همان چیزی است که برهانهای عقلی درباره پاداش و کیفر اقتضا میکنند؛ برهانهایی که نشان میدهند ثواب و عقاب پیامدها و نتایج ذاتی و جدانشدنیِ خودِ اعمالند، زیرا پیوندهای قراردادی و اعتباریِ این جهان در فرجامِ کار و سرای آخرت ناگزیر به پیوندهای واقعی و عینیِ وجودی بازمیگردند. این یک بخش از سخن بود.
افزون بر این، برهانها و دلایل عقلی استوارند بر اینکه کمالِ وجودی به تناسب درجات کمال و نقص و شدت و ضعف متفاوت است—و این همان تشکیک (تفاوت مراتبی در یک حقیقتِ یگانه) است، بهویژه در نورِ مجرد (حقایقِ پیراسته از ماده). از این رو، این جانها در مسیر بالندگی و بازگشتشان به همان سرچشمهای که از آن آغاز شدهاند، در دوری و نزدیکی نسبت به مبدأ و غایتِ کمال، رتبههای گوناگونی دارند و برخی فراتر از برخی دیگرند. ویژگیِ علتهای فاعلی (به معنای «آنچه فیض به واسطهٔ آن جاری میشود») و واسطههای فیض نیز همین است. بنابراین، برخی از نفوس—که جانهای کامل و تمامعیارند، مانند نفوس پیامبران (ع) و بهویژه آن کس که در والاترین مرتبهٔ کمال و فعلیت قرار دارد—واسطه میشوند تا حالتهای شقاوتآمیز، ناپسند و تحمیلی از جانهای ضعیفتر و از نیکبختانی که در مرتبهای پایینترند، در صورتی که آن تیرگیها به صورت تحمیلی و عارضی گریبانگیرشان شده باشد، برطرف گردد؛ و این همان شفاعتِ ویژهٔ اهل گناه است.
(بحث اجتماعی) [بحثی دیگر دربارهٔ شفاعت]
آنچه اصول جامعهشناسی به دست میدهد این است که جامعهٔ انسانی توانایی حفظ حیات و ادامهٔ بقای خود را ندارد، مگر با قوانینی وضعشده که در میان آنان معتبر و پذیرفته باشد؛ قوانینی که بر اوضاع جامعه نظارت داشته و بر اعمال و امور افراد حاکم باشد. این قوانین بر اساس شرایط موجود، از فطرت جامعه و سرشت افراد گردآمده سرچشمه میگیرد، تا همهٔ طبقات جامعه با راهنمایی آن حرکت کنند و هر کس متناسب با شأن و جایگاهش پیش برود. بدینگونه جامعه با شتاب به پیش میرود، و از پیوند بخشهای گوناگون و هماهنگی اجزای پراکندهاش، عدالت اجتماعی پدید میآید. این قوانین بر پایهٔ مصالح و منافع مادی بنیاد نهاده شدهاند که پیشرفت مادی جامعه به آنها نیازمند است، و نیز بر پایهٔ کمالات معنوی مانند اخلاق نیکو و برجستهای که صلاح جامعه آن را میطلبد؛ نظیر راستگویی، وفای به عهد، خیرخواهی و مانند اینها. و از آنجا که این قوانین و احکام، قراردادیاند نه تکوینی و حقیقی، برای تکمیل اثرگذاری خود نیازمند آن شدند که احکام و مقررات دیگری در باب مجازات وضع شود تا
این قوانینِ مجازات حریم جامعه را از تجاوز افراد هوسران و سهلانگاری دیگران حفظ کنند. از همین رو، هر گاه حکومتی (هر حکومتی که باشد) در اجرای مقررات کیفر نیرومندتر باشد، حرکت جامعه بازنمیایستد و کاروان آن از مسیر و هدف خود گمراه نمیشود؛ و هر گاه حکومت ضعیف شود، هرجومرج در درون آن شدّت میگیرد و از مسیرش منحرف میگردد. بنابراین، از آموزشهای لازم که باید در جامعه استوار شود، یاد دادنِ موضوع کیفر و ایجاد باور به آن در جان افراد است. همچنین واجب است از اینکه امیدِ رهایی از حکم مجازات و پیامد نافرمانی و سرکشی — چه از راه شفاعت یا رشوه یا هر گونه حیله و دسیسهٔ نابودگر دیگر — به دل افراد راه یابد، پرهیز شود. به همین دلیل بر آیین مسیحیت خرده گرفتهاند که در آن آمده است: مسیح با به صلیب کشیده شدنش فدیه و فداکارِ گناهان مردم شد، و در نتیجه مردم برای رهایی از چنگال داوری در روز رستاخیز به او تکیه میکنند؛ و آنگاه دین ویرانگر انسانیت، مانع پیشرفت تمدن و بازگردانندهٔ انسان به قهقرا خواهد بود، چنانکه گفته شده است. نیز گفتهاند آمار نشان میدهد دینداران بیش از دیگران دروغ میگویند و از عدالت دورترند، و این نیست مگر به خاطر اینکه به حقانیت دین خود و ذخیره بودن شفاعت برای روز قیامت دل بستهاند، از این رو باکی از کارهای خود ندارند؛ بر خلاف دیگران که با غرایز و فطرت پاک خود رها شدهاند و احکام فطری در آنها، مانند آنچه در دینداران باطل شده، از میان نرفته است؛ پس فطرتشان به زشتیِ سرپیچی از آنچه با احکام انسانیت و تمدنِ شایسته ناسازگار است حکم کرده است.
از همین رو، گروهی از پژوهشگران برای توجیه روایات و نصوص شفاعت در اسلام دست به تأویل زدند؛ امری که قرآن صریحاً از آن سخن گفته و سنّت نیز با احادیث متواتر بر آن تأکید کرده است.
به جان خودم سوگند، نه اسلام شفاعت را به همان معنایی که این گروه تفسیر کردهاند ثابت میداند، و نه شفاعتی که اسلام آن را اثبات میکند چنین اثری دارد که آنان پنداشتهاند. بنابراین، بر پژوهشگری که در پی شناخت معارف دینی و تطبیق احکام تشریعشدهٔ اسلام بر پیکرهٔ جامعهٔ شایسته و تمدن آرمانی است، لازم است که نخست همهٔ اصول و قوانین مدنظر اسلام را—که با اجتماع سازگار است—همراه با چگونگی این تطبیق به دست آورد؛ سپس حقیقتِ شفاعتِ وعدهدادهشده و جایگاه و موقعیت آن را در میان معارفی که اسلام آورده است، بهخوبی بشناسد.
بنابراین، نخست دانسته میشود: آنچه قرآن از شفاعت اثبات میکند این است که مؤمنان در روز قیامت در آتش جاودانه نمیمانند، به این شرط که با ایمانی مورد رضایت پروردگار و دینی حق با او دیدار کنند؛ پس این، وعدهای مشروط است که قرآن داده است. سپس قرآن بیان کرده که اصلِ ماندگاریِ ایمان، از جهت گناهان بهویژه گناهان کبیره و بهخصوص مداومت بر آنها و استمرار در ارتکابشان، در خطری بسیار بزرگ قرار دارد؛ به گونهای که این کار، لبهٔ پرتگاهِ نابودی و هلاکت همیشگی است.
و با این شیوه، امید به رهایی و بیم از هلاکت به دست میآید، و جانِ مؤمن در میانهٔ ترس و امید گام برمیدارد؛ در نتیجه پروردگارش را با شوق و هراس (رغبت و بیم) عبادت میکند و در مسیر زندگیاش به میانهروی و اعتدال پیش میرود، بیآنکه به سمت افسردگیِ ناشی از ناامیدی بلغزد یا به سستی و تنبلیِ برآمده از آسودهخاطری و خوشخیالی دچار شود.
و دوم اینکه: اسلام چنان قوانین اجتماعیِ مادی و معنویای وضع کرده که همهٔ حرکات و سکناتِ فردی و اجتماعی را در بر میگیرد؛ سپس برای هر ماده و قانونی، کیفر و پاداشِ متناسب با آن را در نظر گرفته است؛ از دیه، حد و تعزیر گرفته تا محرومیت از امتیازهای اجتماعی و سرزنش، نکوهش و زشتشماریِ رفتار. آنگاه افزون بر استوار کردنِ حکومتِ اولیای امر، با حاکم ساختنِ همگان بر همگان از راه امر به معروف و نهی از منکر، پاسداری از این قوانین را تضمین کرد؛ سپس با دمیدنِ روحِ دعوتِ دینی، همراه با هشدار به عذاب و بشارت به پاداش در آخرت، به آن جان بخشید و پایهٔ تربیت خود را بر این اساس، با آموزشِ معارفِ مبدأ و معاد استوار ساخت.
این همان چیزی است که اسلام با آموزههایش در پی آن است. پیامبر (ص) آن را آورد و تجربههای دوران ایشان و حاکمان پس از او نیز درستیاش را گواهی داد؛ تا آنکه دستهای حاکمان در حکومت اموی و همراهانشان در استبداد و بازیچه قرار دادن احکام دین و تعطیل کردن حدود و احکام کیفری و سیاسیِ اسلام بر کارها مسلط شد، تا جایی که کار به وضعیت امروز رسید: پرچمهای آزادیخواهی برافراشته شد و تمدن غرب رخ نمود و از دین در میان مسلمانان جز تهماندهای ناچیز در ظرف باقی نماند. پس همین ضعفِ آشکار در تدبیر و سیاستورزیِ دینی و عقبگرد قهقراییِ مسلمانان بود که سبب سقوط آنان در ارزشها و کمالات، انحطاط در اخلاق و آداب والا، غرق شدن در سرگرمیهای بیهوده و شهوتها، و فرورفتن در زشتیها و گناهان شد. همین مسئله بود که آنان را بر پردهدریِ هر حُرمتی و ارتکاب هر عمل زشتی دلیر کرد؛ زشتیهایی که حتی بیدینان نیز آنها را ناپسند میشمارند، نه آنگونه که این معترض گمان میبرد که فساد به برخی از معارف دینی بازمیگردد؛ معارفی که هدفی جز سعادت دنیا و آخرت انسان ندارند و خدا یاور و مددکار است. آمارهایی هم که ذکر کردهاند، مقایسهای میان جامعهٔ دیندارانی است که نه سرپرستی دلسوز بالای سرشان هست و نه نگهبانی نیرومند، با جامعهٔ بیدینانی که آموزش و پرورش اجتماعیِ نیرومندی بر آنان حاکم است و صلاحِ اجتماعیشان را حفظ میکند؛ بنابراین، چنین آماری هرگز ادعای آن معترض را اثبات نمیکند.