[سورهٔ بقره (۲): آیههای ۳۵ تا ۳۹]
اشاره
وَقُلۡنَا يَٰٓـَٔادَمُ ٱسۡكُنۡ أَنتَ وَزَوۡجُكَ ٱلۡجَنَّةَ وَكُلَا مِنۡهَا رَغَدًا حَيۡثُ شِئۡتُمَا وَلَا تَقۡرَبَا هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ
و گفتیم: «ای آدم، تو و همسرت در این بهشت سکونت گزینید و از [نعمتهای] آن، هر جا که خواستید، به فراوانی و گوارایی بخورید؛ اما به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود.»
فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيۡطَٰنُ عَنۡهَا فَأَخۡرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِۖ وَقُلۡنَا ٱهۡبِطُواْ بَعۡضُكُمۡ لِبَعۡضٍ عَدُوّٞۖ وَلَكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ مُسۡتَقَرّٞ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٖ
پس شیطان آن دو را به لغزش افکند و به واسطهٔ آن [درخت، از بهشت محروم ساخت] و آنان را از آن مقام و نعمتی که در آن بودند بیرون راند؛ و گفتیم: «[به زمین] فرود آیید در حالی که دشمن یکدیگرید، و برای شما در زمین تا روزگاری معیّن قرارگاه و برخورداری خواهد بود.»
فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٖ فَتَابَ عَلَيۡهِۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ
سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت کرد، پس [خداوند] توبهٔ او را پذیرفت؛ چرا که او بسیار توبهپذیر و مهربان است.
قُلۡنَا ٱهۡبِطُواْ مِنۡهَا جَمِيعٗاۖ فَإِمَّا يَأۡتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدٗى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ
گفتیم: همگی از آن [بهشت] فرود آیید؛ پس هرگاه هدایتی از سوی من برای شما آمد، کسانی که از هدایتم پیروی کنند، نه ترسی بر آنها خواهد بود و نه اندوهگین میشوند.
وَٱلَّذِينَ كَفَرُواْ وَكَذَّبُواْ بِـَٔايَٰتِنَآ أُوْلَٰٓئِكَ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِۖ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ
و کسانی که کافر شدند و نشانههای ما را دروغ انگاشتند، اهل آتشند و در آن جاودان خواهند بود.
(بیان آیات)
اشاره
خدای متعال میفرماید: «قُلْنٰا يٰا آدَمُ اسْكُنْ» (گفتیم: ای آدم، سکونت گزین). با وجود اینکه داستان سجدهٔ فرشتگان برای آدم در چند جای قرآن کریم تکرار شده است، ماجرای بهشت تنها در سه جا آمده است:
نخست، همین جا در سورهٔ بقره.
دوم، در سورهٔ اعراف. خدای متعال میفرماید: «وَ يٰا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّهَ فَكُلاٰ مِنْ حَيْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ. فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطٰانُ لِيُبْدِيَ لَهُمٰا مٰا وُورِيَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا وَ قٰالَ:مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ الْخٰالِدِينَ. وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِينَ. فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ فَلَمّٰا ذٰاقَا الشَّجَرَهَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا يَخْصِفٰانِ عَلَيْهِمٰا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ وَ أَقُلْ لَكُمٰا إِنَّ الشَّيْطٰانَ لَكُمٰا عَدُوٌّ مُبِينٌ. قٰالاٰ:رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ. قٰالَ:اِهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِليٰ حِينٍ. قٰالَ:فِيهٰا تَحْيَوْنَ وَ فِيهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ» (و ای آدم! تو و همسرت در بهشت آرام گیرید و از هر جا که خواستید بخورید، ولی به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد. پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاهشان پوشیده مانده بود، برایشان آشکار شود؛ و گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشت مگر برای اینکه دو فرشته نشوید یا جاودانه نگردید.» و برای آن دو سوگند یاد کرد که: «من قطعاً از خیرخواهانِ شمایم.» پس با فریبی آن دو را فروکشید؛ و چون از آن درخت چشیدند، شرمگاهشان بر ایشان آشکار شد و آغاز کردند به پوشاندن خود از برگهای بهشت؛ و پروردگارشان آن دو را ندا داد: «آیا شما را از آن درخت بازنداشتم و نگفتم که شیطان دشمن آشکار شماست؟» گفتند: «پروردگارا، ما بر خویشتن ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحمت نیاوری، حتماً از زیانکاران خواهیم بود.» فرمود: «فرود آیید در حالی که دشمن یکدیگرید، و برای شما در زمین تا زمانی معیّن قرارگاه و برخورداری خواهد بود.» فرمود: «در آن زندگی میکنید و در آن میمیرید و از آن بیرون آورده میشوید»؛ اعراف: ۱۹-۲۵).
و بخش سوم در سورهٔ طه آمده است؛ خدای متعال میفرماید: «وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِليٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً. وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ أَبيٰ. فَقُلْنٰا يٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلاٰ يُخْرِجَنَّكُمٰا مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقيٰ. إِنَّ لَكَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِيهٰا وَ لاٰ تَعْريٰ، وَ أَنَّكَ لاٰ تَظْمَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تَضْحيٰ. فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطٰانُ قٰالَ:يٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَليٰ شَجَرَهِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لاٰ يَبْليٰ. فَأَكَلاٰ مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا يَخْصِفٰانِ عَلَيْهِمٰا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ. ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَيْهِ وَ هَديٰ. قٰالَ:اِهْبِطٰا مِنْهٰا جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدٰايَ فَلاٰ يَضِلُّ وَ لاٰ يَشْقيٰ. وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَهً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ أَعْميٰ.»؛ و پیش از این با آدم پیمان بستیم، اما او فراموش کرد و برایش عزمی و ارادهای استوار نیافتیم. و هنگامی را [یاد کن] که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، پس همگی سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد. پس گفتیم: «ای آدم، بیگمان این دشمنی است برای تو و همسرت؛ مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به رنج و سختی بیفتی! همانا برای تو در آنجاست که نه گرسنه شوی و نه برهنه مانی، و نه در آن تشنه گردی و نه آفتابزده شوی». پس شیطان به او وسوسه کرد و گفت: «ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانگی و پادشاهیِ فناناپذیر راهنمایی کنم؟» پس هر دو از آن خوردند و شرمگاههایشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند به چسباندن برگهای بهشت بر خود، و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و گمراه شد (از رسیدن به مقصود بازماند). سپس پروردگارش او را برگزید، پس توبهاش را پذیرفت و هدایتش کرد. فرمود: «هر دو با هم از آن فرود آیید، در حالی که برخی از شما دشمن برخی دیگر خواهید بود. پس اگر از جانب من هدایتی برای شما آمد، هر که از هدایتم پیروی کند، نه گمراه میشود و نه تیرهبخت خواهد شد. و هر کس از یاد من روی بگرداند، زندگیاش تنگ خواهد بود و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم».
«قٰالَ:رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْميٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً. قٰالَ:كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ الْيَوْمَ تُنْسيٰ » (میگوید: پروردگارا، چرا مرا نابینا محشور کردی در حالی که [در دنیا] بینا بودم؟! میفرماید: اینچنین، آیات ما برایت آمد و آنها را فراموش کردی؛ امروز نیز همانگونه فراموش میشوی) تا آخر آیات [طه: ۱۲۵-۱۲۶].
سیاق این آیات و بهویژه کلام خدای متعال در آغاز این داستان:
[بهشت آدم علیهالسلام]
جملهٔ «إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَهً» (من در زمین جانشینی قرار میدهم) نشان میدهد که آدم(ع) اساساً برای این آفریده شده بود که در زمین زندگی کند و در همانجا بمیرد، و خداوند آن دو را در بهشت جای داد تا بیازمایدشان و شرمگاههایشان برایشان آشکار شود تا به زمین فرود آیند. همچنین است سیاق سخن خدای متعال در سورهٔ طه: «فَقُلْنٰا يٰا آدَمُ» (طه: ۱۱۷: پس گفتیم: ای آدم!) و در سورهٔ اعراف: «وَ يٰا آدَمُ اسْكُنْ» (اعراف: ۱۹: و ای آدم، سکونت گزین!)، که ماجرای بهشت را با داستان سجده کردن فرشتگان، هر دو را چون داستانی یگانه و پیوسته به نظم درآورده است. خلاصه آنکه آدم (ع) آفریده شده بود تا در زمین ساکن شود، و راه رسیدن به این استقرار در زمین، همین مسیر بود: یعنی برتری دادن او بر فرشتگان برای اثبات خلافتش، سپس فرمان به آنان برای سجده، آنگاه سکونت دادن در بهشت و نهی از نزدیک شدن به درختِ ممنوع، تا سرانجام از آن بخورند و شرمگاههایشان بر ایشان آشکار گردد و به زمین فرود آیند. پس واپسین عامل برای استقرار در زمین و برگزیدن زندگی دنیایی، آشکار شدن شرمگاه بود؛ و آن به قرینهٔ سخن خدای متعال: «وَ طَفِقٰا يَخْصِفٰانِ عَلَيْهِمٰا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ» (اعراف: ۲۲ و طه: ۱۲۱: و شروع کردند به چسباندن برگهای بهشت بر خود) همان عورت است؛ پس همان گرایش حیوانی است که تغذیه و رشد را نیز در پی دارد. از این رو، ابلیس هدفی جز آشکار کردن شرمگاههای آن دو نداشت. آدم و همسرش، هرچند خداوند آنان را به صورت انسانی و زمینی سامان داده و سپس وارد بهشت کرده بود، اما پس از آفرینش درنگ نکردند و چندان مهلتی نیافتند تا در دنیا شرمگاهها و دیگر نیازها و لوازم زندگی دنیایی را دریابند، بلکه خداوند بیدرنگ آنان را وارد بهشت ساخت؛ و ورودشان به بهشت در حالی رخ داد که هنوز از عالم روح و فرشتگان جدا نگشته و دریافتشان از آن جهان نبریده بود. دلیل بر این امر سخن خدای متعال است که فرمود: «لِيُبْدِيَ لَهُمٰا مٰا وُورِيَ عَنْهُمٰا» (اعراف: ۲۰: تا آنچه از شرمگاهشان پوشیده مانده بود، برایشان آشکار کند) و نفرمود «ما كان ووري عنهما»؛ و این اشاره دارد به اینکه پوشیده ماندن شرمگاه در زندگی دنیایی برای همیشه ممکن نبود، بلکه تنها برای لحظاتی گذرا صورت گرفت و بیدرنگ سکونت در بهشت را در پی داشت. پس آشکار شدن شرمگاه در زندگی زمینی و با خوردن از آن درخت، امری قطعی و حتمی بود؛ و از همین رو خدای متعال میفرماید: «فَلاٰ يُخْرِجَنَّكُمٰا مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقيٰ» (طه: ۱۱۷: مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به رنج افتی!) و خدای متعال میفرماید:
«فَأَخْرَجَهُمٰا مِمّٰا كٰانٰا فِيهِ» (بقره: ۳۶: پس آن دو را از آنچه در آن بودند بیرون راند).
همچنین خدای متعال پس از توبهٔ آن دو، خطایشان را بخشید ولی آنها را به بهشت بازنگرداند، بلکه به دنیا فرودشان آورد تا در آن زندگی کنند. اگر زندگیِ زمینی به دنبالِ خوردن از آن درخت و آشکار شدن شرمگاه، سرنوشتی حتمی و قطعی نبود و بازگشت به بهشت با وجود آن ناممکن نگشته بود، بیگمان پس از بخششِ خطا به بهشت بازمیگشتند. بنابراین عامل اصلی در بیرون رفتنِ آن دو از بهشت و فرود آمدنشان، همان خوردن از درخت و آشکار شدن شرمگاه بود که با وسوسهٔ شیطانِ راندهشده رخ داد. خدای متعال در آغازِ این داستان در سورهٔ طه فرموده است: «وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِليٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً » (طه: ۱۱۵؛ و پیش از این به آدم سفارش کرده و پیمان بسته بودیم، ولی او فراموش کرد و در او تصمیمی استوار نیافتیم). سپس خدای متعال بقیهٔ داستان را بیان فرموده است. حال آیا این «عهد»، همان سخن خدای متعال است که فرمود: «لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ» (نزدیک این درخت نشوید که از ستمکاران خواهید بود)؟ یا سخنِ دیگر اوست که فرمود: «إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ» (طه: ۱۱۷؛ قطعاً این ابلیس دشمن تو و همسرت است)؟ یا اینکه عهد در اینجا به معنای همان پیمانِ همگانی است که از همهٔ انسانها گرفته شده و از پیامبران به صورتی مؤکدتر و محکمتر دریافت شده است؟
احتمال نخست درست نیست؛ زیرا خدای متعال میفرماید: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطٰانُ لِيُبْدِيَ لَهُمٰا مٰا وُورِيَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا وَ قٰالَ مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ الْخٰالِدِينَ. وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِينَ » (اعراف: ۲۰-۲۱؛ پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاهشان پوشیده مانده بود برایشان آشکار کند و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشت مگر برای اینکه مبادا دو فرشته شوید یا از جاودانان گردید، و برای آن دو سوگند یاد کرد که من خیرخواه شمایم). طبق این دو آیه، آنها در همان هنگامِ ارتکابِ خطا و نزدیک شدن به درخت، نهیِ الهی را به یاد داشتند؛ در حالی که خدای متعال دربارهٔ آن عهد فرمود: «فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً » (طه: ۱۱۵؛ پس فراموش کرد و در او تصمیمی استوار نیافتیم). بنابراین، عهدِ یادشده همان نهی از نزدیک شدن به درخت نیست. اما احتمال دوم (اینکه عهدِ یادشده، هشدار دربارهٔ پیروی از ابلیس باشد) اگرچه خیلی دور از ذهن نیست، ولی ظاهر آیات با آن سازگار نیست؛ زیرا عهد، همانطور که از ظاهر آیه برمیآید، تنها ویژهٔ آدم (ع) است.
در حالی که هشدار دربارهٔ ابلیس به هر دوی آنها (آدم و حوا) با هم داده شده بود. همچنین پایان این آیات در سورهٔ طه ــ که هماهنگ با آغاز آنهاست ــ با عهد به معنای پیمان کلی سازگار است، نه عهد به معنای برحذر داشتن از ابلیس. خدای متعال میفرماید: «فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدٰايَ فَلاٰ يَضِلُّ وَ لاٰ يَشْقيٰ وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَهً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ أَعْميٰ الآيات» (طه: ۱۲۳-۱۲۴: «پس اگر از جانب من هدایتی برای شما آمد، هر که از هدایت من پیروی کند، نه گمراه میشود و نه به رنج و بدبختی میافتد؛ و هر کس از یاد من روی بگرداند، بیگمان زندگیِ تنگ و سختی خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم») تا آخر آیات. بنابراین، در تطبیق آیات، سخن خدای متعال: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَهً ضَنْكاً» (طه: ۱۲۴: «و هر کس از یاد من روی بگرداند، بیگمان زندگیِ تنگ و سختی خواهد داشت») بر فراموش کردنِ عهد منطبق میشود. چنانکه میبینید، این معنا با عهد به مفهومِ پیمان بر ربوبیت و بندگی، بسیار سازگارتر است تا با هشدار از ابلیس؛ زیرا از نظر مفهومی، میان رویگردانی از یاد خدا و پیروی از ابلیس پیوند چندانی نیست، در حالی که با پیمانِ ربوبیت تناسب کامل دارد؛ چراکه پیمان بر ربوبیت یعنی انسان هرگز فراموش نکند که خداوند پروردگار اوست؛ یعنی مالک و تدبیرکنندهٔ اوست، و انسان در هیچ حالی از یاد نبرد که بندهای تمامعیار و سراپا مملوک است و برای خود مالک هیچ چیزی نیست؛ نه سودی، نه زیانی، نه مرگی، نه حیاتی و نه رستاخیزی؛ یعنی نه در ذات، نه در صفت و نه در فعل از خود استقلالی ندارد.
و لغزشی که در برابر این پیمان قرار دارد، همان رویگردانیِ انسان از یادِ پیشگاه پروردگارش و غفلت از اوست، از راه دلبستن به خویشتن یا دلبستگی به جلوههای فریبندهٔ این زندگیِ دنیایِ گذرا و فرسودهای که به خودش بازمیگردد. این از یک سو؛
اما اگر در زندگی دنیا با همهٔ ابعاد گوناگون، جنبههای پراکنده و گسترههای متفاوتش، و نیز با وجود وحدت و اشتراکی که در ظاهر میان مؤمن و کافر دارد، بهدقت بنگری، درخواهی یافت که باطن و حقیقت آن در این دو مورد، بر پایهٔ چشیدنِ معرفت به خدای متعال یا نادانی نسبت به او، کاملاً متفاوت است. آنکس که به پیشگاه پروردگارش شناخت دارد، به این حقیقت مینگرد که همهٔ اینها (چه آنچه در جان انسان است و چه آنچه در بیرون از اوست) در تملک پروردگار او قرار دارد و هیچیک از آنها و در میان آنها، هیچ استقلالی از خود ندارد؛ بلکه همگی از جانب کسی است که نزد او جز نیکویی، شکوه، زیبایی و خیر متناسب با عزت و جلالش یافت نمیشود، و از پیشگاهش جز زیبایی و خیر تراوش نمیکند. هرگاه با چنین دیدی به خود و همچنین به زندگی دنیا ــ که گردآورندهٔ انواع تیرگیها، دردهای گوناگون و ناگواریهای جورواجور است؛ از مرگ و زندگی گرفته تا سلامت و بیماری، گشایش و تنگدستی، آسایش و رنج، و دارایی و ناداری ــ نگاه کند، هیچ ناخوشایندی که از آن بیزار باشد، هیچ امر هراسانگیزی که از آن بترسد، هیچ هیبتزایی که در برابرش وحشت کند، و هیچ خطری که از آن دوری گزیند نمیبیند؛ بلکه هر چه را میبیند نیکو و دوستداشتنی مییابد، مگر آنچه را پروردگارش به ناخوش داشتن و دشمنی با آن فرمان دهد. با این حال، نفرت او از آن چیز نیز صرفاً به سبب فرمان خداست، و هر آنچه را دوست میدارد و از آن لذت میبرد و شادمان میشود، همگی به فرمان اوست و هیچ دلمشغولیای جز پروردگارش ندارد. همهٔ اینها بدان خاطر است که همهچیز را ملک خالص پروردگار خویش میبیند و هیچ چیزی جز او، در هیچ گوشهای از این هستی سهم و بهرهای ندارد؛ پس او را چه کار با صاحباختیار جهان و آنچه در ملک خویش انجام میدهد، از زندهکردن و میراندن، و سود و زیان و جز آنها؟ این همان زندگی پاکیزهای است که هرگز نگونبختی و رنجی در آن راه ندارد؛ نوری است که تاریکی با آن نیست، شادمانیای است که هیچ اندوهی همراهش نیست، دارایی و به دست آوردنی است که فقدانی در پی ندارد، و بینیازیای است که با هیچ فقری آمیخته نیست، و همهٔ اینها به فضل خدای پاک و منزه است. در برابر این زندگی، زندگی کسی قرار دارد که به جایگاه پروردگارش نادان است؛ چرا که این بینوا به سبب گسستن از پروردگار خویش، چشمش به هیچ پدیدهای، چه از وجود خودش و چه از دیگری نمیافتد مگر آنکه آن را به خودی خود مستقل میپندارد که میتواند سودبخش، زیانآور، خیر یا شر باشد. از این رو او در زندگیاش پیوسته میان ترس از دست رفتن آنچه از فوت شدنش بیم دارد، و پرهیز از رخدادن آنچه از وقوعش پروا دارد، و اندوه برای آنچه از کف داده، و حسرت برای مقام، مال، فرزندان، یاران و دیگر چیزهایی که دوست میداشته و بدانها تکیه و اعتماد میکرده و برگزیدهشان بوده و اکنون تباه گشته است، دستوپا میزند.
هرگاه پوستش با خو گرفتن به ناگواریها و آرامش یافتن در تلخیها بسوزد، پوستی دیگر جایگزین آن میگردد تا عذاب را با دلی مضطرب و بیقرار، اندرونی گداخته و سوخته، و سینهای تنگ و سخت بچشد؛ «كأنما يصعد في السماء،كذلك يجعل الله الرجس علي الذين لا يؤمنون.» (انعام: ۱۲۵)؛ گویی میخواهد به آسمان بالا رود؛ اینگونه خداوند پلیدی را بر کسانی که ایمان نمیآورند قرار میدهد.
وقتی این نکته را دریافتی، دانستی که بازگشتِ هر دو امر، یعنی فراموشیِ پیمان و بدبختی و رنجِ زندگی دنیا، به یک چیز است و رنجِ دنیوی در حقیقت از شاخهها و پیآمدهای فراموش کردن پیمان الهی است.
این همان نکتهای است که کلام خدای سبحان به آن اشاره دارد؛ آنجا که در سورهٔ طه، تکلیفِ فراگیرِ اهل دنیا را بیان کرده و خدای متعال میفرماید: «فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدٰايَ فَلاٰ يَضِلُّ وَ لاٰ يَشْقيٰ. وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَهً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيٰامَهِ أَعْميٰ » (پس اگر از جانب من هدایتی برای شما آمد، هر کس از هدایتم پیروی کند، نه گمراه میشود و نه به رنج و بدبختی میافتد. و هر کس از یاد من روی گرداند، قطعاً برای او زندگیای تنگ و سخت خواهد بود و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم) (طه: ۱۲۳-۱۲۴).
و در این سوره، بهجای آن، فرمود: «فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ » (پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند، نه ترسی بر آنها خواهد بود و نه اندوهگین میشوند) (بقره: ۳۸).
از همین جا، اگر هوشمند و تیزبین باشی، درمییابی درختی که از آن نهی شدند، درختی بود که نزدیک شدن به آن، با رنج و سختی زندگی دنیا همراه بود؛ یعنی اینکه انسان در دنیا پروردگارش را فراموش کند و از جایگاه او غافل بماند. گویی آدم (ع) میخواست میان آن درخت و پیمانی که از او گرفته شده بود جمع کند، اما نتوانست؛ در نتیجه پیمان را فراموش کرد، به رنج زندگی دنیا گرفتار شد و سپس این خطا با توبه جبران گردید.
خدای متعال میفرماید: «وَ كُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً » (و از آن به فراوانی و گوارایی بخورید). «الرغد» به معنای گوارایی و خوشیِ زندگی است. عرب میگوید: «أرغد القوم مواشيهم» یعنی مردمْ چهارپایانشان را رها کردند تا هر گونه که میخواهند بچرند؛ و عبارت «قوم رغد» و «نساء رغد» یعنی مردمی یا زنانی که زندگیِ بسیار خوش، فراخ و گوارایی دارند.
و خدای متعال میفرماید: «وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَهَ » (و به این درخت نزدیک نشوید). گویا نهی در اصل از خوردن میوهٔ آن بوده و اگر به نزدیکشدن به درخت تعلّق گرفته، برای اعلام شدّت نهی و مبالغه در تأکید است؛ و گواه بر این، سخن خدای متعال است که فرمود: «فَلَمّٰا ذٰاقَا الشَّجَرَهَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا» (پس چون از آن درخت چشیدند، شرمگاههایشان بر آنان آشکار شد؛ اعراف: ۲۲).
و نیز این سخن خدای متعال: «فَأَكَلاٰ مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا» (پس هر دو از آن خوردند و شرمگاههایشان بر آنان آشکار شد؛ طه: ۱۲۱). بنابراین مخالفت با خوردن رخ داد؛ پس آنچه با جملهٔ «وَ لاٰ تَقْرَبٰا» (نزدیک نشوید) نهی شده بود، همان خوردن است.
خدای متعال میفرماید: «فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ» (که از ستمکاران خواهید شد)؛ این واژه از «ظلم» است، نه از «ظلمت» (تاریکی)، آنگونه که برخی احتمال دادهاند. خود آن دو نیز به ستم خویش اعتراف کردند، آنجا که بنا بر حکایت خدای متعال از آنان، گفتند: «رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا » (پروردگارا، ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی...؛ اعراف: ۲۳).
با این حال، خدای متعال در سورهٔ طه بهجای این تعبیر، یعنی سخن خود که فرمود: «فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ»، عبارت «فَتَشْقيٰ» (تا به رنج و زحمت بیفتی) را آورده است. «شقاء» همان رنج و سختی است. سپس آن رنج و زحمت را تفسیر کرد و با جزئیات توضیح داد و فرمود: «إِنَّ لَكَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِيهٰا وَ لاٰ تَعْريٰ وَ أَنَّكَ لاٰ تَظْمَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تَضْحيٰ الآيات» (همانا برای تو در آنجاست که نه گرسنه شوی و نه برهنه مانی، و نه در آن تشنه گردی و نه آفتابزده شوی؛ طه: ۱۱۸-۱۱۹ و آیات پس از آن).
از اینجا روشن میشود که فرجام ناگوار این ستم، همان گرفتار شدن در رنجهای زندگی این دنیا، یعنی گرسنگی، تشنگی، برهنگی و سختی بوده است. بر همین اساس، ستمِ آن دو در واقع ستم به خودشان بود، نه به معنای گناه اصطلاحی (نافرمانی از دستور واجب) و ستم بر خدای پاک و منزه. و نیز از اینجا دانسته میشود که این نهی، یعنی سخن خداوند:
«وَ لاٰ تَقْرَبٰا» (و نزدیک نشوید)،
تنها نهیی تنزیهی و ارشادی بوده است که در جایگاه خیرخواهی و نصیحت، انسان را به خیر و صلاح خودش راهنمایی میکند، نه نهیی مولوی و تکلیفی (دستوری الزامآور از سوی پروردگار).
بنابراین، آن دو تنها با بیرون رفتن از بهشت به خودشان ستم کردند؛ افزون بر آنکه کیفرِ مخالفت با نهی مولوی و تکلیفی (دستور الزامآور شرعی) اگر توبه پذیرفته شود، برداشته میشود؛ در حالی که در مورد آدم و حوا چنین نشد. آنان توبه کردند و توبهشان نیز پذیرفته شد، ولی به همان بهشتی که در آن بودند بازنگشتند. اگر این تکلیف ارشادی (راهنمایی برای دور ماندن از ضرر طبیعی) نبود که فقط پیامد تکوینی و واقعی دارد، نه پیامد تشریعی و کیفری، پذیرش توبه حتماً اقتضا میکرد که آن دو به همان جایگاهِ قربی که داشتند بازگردند. ادامهٔ این بحث در آینده به خواست خدا خواهد آمد.
سخن خدای سبحان که میفرماید: «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطٰانُ» (پس شیطان آن دو را به لغزش انداخت)، هرچند ظاهر این جمله و نظایر آن بیش از وسوسهکردنِ شیطان برای آن دو نیست—درست همانند وسوسهای که برای ما فرزندان آدم دارد؛ یعنی به صورت القای وسوسه در دل، بدون دیدن شخصِ شیطان.
امّا ظاهر آیاتی مانند این سخنِ خدای متعال در سورهٔ طه: «فَقُلْنٰا يٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ » (طه: ۱۱۷) (پس گفتیم: ای آدم! بیتردید این [ابلیس] دشمنی برای تو و همسرت است)، بر این دلالت دارد که خداوند شیطان را به آن دو نشان داد و او را با چهره و خودِ شخصش به آنان شناساند، نه صرفاً با توصیف. همچنین سخنِ خدای متعال که حکایت از کلام شیطان است: «يٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَليٰ شَجَرَهِ الْخُلْدِ الآيه» (طه: ۱۲۰) (ای آدم! آیا تو را به درخت جاودانگی راهنمایی کنم؟...)؛ زیرا این سخن به صورت حکایت از یک گفتوگوی رو در رو آمده است، و این امر نشاندهندهٔ گویندهای است که حضورش احساس و درک میشده است.
همچنین سخن خدای متعال در سورهٔ اعراف که میفرماید: «وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِينَ » (و برای آن دو سوگند یاد کرد که من قطعاً از خیرخواهان شما هستم) (اعراف: ۲۱). سوگند خوردن نیز تنها از کسی سر میزند که حضورش احساس و درک شود.
و همچنین خدای متعال میفرماید: «وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ وَ أَقُلْ لَكُمٰا إِنَّ الشَّيْطٰانَ لَكُمٰا عَدُوٌّ مُبِينٌ » (و پروردگارشان آن دو را ندا داد که آیا شما را از آن درخت بازنداشتم و به شما نگفتم که بیگمان شیطان دشمن آشکار شماست؟) (اعراف: ۲۲). همهٔ اینها نشان میدهد که شیطان خود را به آن دو نشان میداد و آنها او را میدیدند.
اگر حال و وضعِ آن دو بزرگوار (علیهما السلام) نیز مانند ما بود و هنگامِ وسوسه، شیطان را نمیدیدند، حق داشتند و برایشان روا بود که بگویند: «پروردگارا! ما متوجه نشدیم و بیآنکه حضور او را حس کنیم، گمان بردیم این وسوسهها از افکار خودمان است؛ و هرگز قصد نداشتیم با هشداری که دربارهٔ دوری از وسوسهٔ او به ما داده بودی مخالفت کنیم.»
خلاصه آنکه، آدم و حوا او را میدیدند و میشناختند. پیامبران نیز که به عصمت الهی مصون و معصوماند، هرگاه ابلیس به سراغشان میآمد، همانگونه او را میشناختند و میدیدند؛ چنانکه در روایات دربارهٔ نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، یحیی، ایوب، اسماعیل و محمد (صلیاللهعلیهوآله) آمده است. این از این جهت.
همچنین ظاهر این آیات مانند ظاهر سخن خدای متعال است که میفرماید: «مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ » (پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشت)؛ این تعبیر نشان میدهد که آدم و حوا همراه آن ملعون در بهشت و روبهروی همان درخت بودهاند؛ پس ابلیس وارد بهشت شده، با آن دو همراهی کرده و با وسوسهاش فریبشان داده بود. این امر هیچ اشکالی هم ندارد؛ زیرا آن بهشت، بهشت جاودان نبوده است تا شیطان هرگز نتواند به آن پا بگذارد. دلیل این مطلب هم آن است که سرانجام همگی از این بهشت بیرون رانده شدند.
و اما این سخن خدای متعال که خطاب به ابلیس فرمود: «فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهٰا فَاخْرُجْ» (پس از آن فرود آی، چرا که تو را نسزد که در آن تکبر ورزی، پس بیرون شو؛ اعراف: ۱۳)، ممکن است مراد از آن بیرون رفتن از جمع فرشتگان باشد، یا خروج از آسمان بدان جهت که آسمان جایگاه قرب و کرامت است.
خدای متعال میفرماید: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الآيه» (و گفتيم: همگى فرود آييد، در حالى كه دشمن يكديگرید...). ظاهر سياق نشان میدهد كه اين خطاب متوجه آدم، همسرش و ابليس است؛ در حالى كه در سورهٔ اعراف، ابليس به تنهايى مخاطب قرار گرفته، آنجا كه مىفرمايد: «فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهٰا الآيه» (اعراف: ۱۳) (پس از آن فرود آى، كه تو را نسزد در آنجا تكبر ورزى...). پس اين سخن خداى متعال:
عبارت «اِهْبِطُوا» (فرود آیید)
مانند جمع میان دو خطاب و حکایتی از یک فرمان و تقدیر حتمی الهی است؛ تقدیری که خداوند بر پایهٔ آن، دشمنی را میان ابلیس (که لعنت خدا بر او باد) و میان آدم و همسرش و نسل آن دو مقرر فرمود. و به همین سان تقدیر کرد که زندگیشان در زمین باشد، در همانجا بمیرند و از همانجا [در رستاخیز] برانگیخته شوند.
فرزندان آدم نیز در این حکم همراه با خودِ آدم هستند؛ همانطور که چه بسا از ظاهر این سخن فهمیده میشود: «فِيهٰا تَحْيَوْنَ وَ فِيهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ الآيه» (در آن زندگی میکنید و در آن میمیرید و از آن بیرون آورده میشوید؛ اعراف: ۲۵). همچنین چنانکه بعداً در کلام خدای متعال خواهد آمد: «وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاكُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ » الآيه (و بیگمان شما را آفریدیم، سپس صورتگریتان کردیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید؛ اعراف: ۱۱).
به سجده واداشتنِ فرشتگان در برابر آدم(ع) تنها از این رو بود که او جانشین خدا در زمین است. بنابراین، گرچه شخص آدم مورد سجده قرار گرفت، اما حقیقت و حکم این سجده متوجه همهٔ انسانها بود. پس قرار گرفتن آدم(ع) در جایگاه کسی که برایش سجده میشود، از باب نمونه، الگو و نمایندهٔ همهٔ نوع بشر بوده است.
کوتاه سخن اینکه، گویا این داستانی که خدای متعال از سکونتدادن آدم و همسرش در بهشت و سپس فرودآوردنشان به سبب خوردن از آن درخت بازگو فرموده، مانند مثَلی است که با آن، وضعیت انسان پیش از فرودآمدنش به دنیا مجسم میشود؛ همان سعادت و کرامتی که با حضور در حریم قدس الهی، جایگاه بلندی و قُرب، سرای نعمت و شادمانی، انس و روشنایی، و در کنار همنشینانی پاک، دوستانی روحانی و همسایگی پروردگار جهانیان داشته است.
سپس انسان به جای آن همهنعمت، با گرایش به زندگی زودگذر و مرداری بدبو و پست، هرگونه رنج، سختی، ناگواری و دردی را به جان میخرد؛ با این همه، اگر پس از این کارها به سوی پروردگارش بازگردد، خدا او را به سرای کرامت و سعادتش برمیگرداند، و اگر به درگاه او برنگردد، به زمین دل ببندد و از هوای نفسش پیروی کند، بیگمان نعمت خدا را به ناسپاسی بدل ساخته و خود را به سرای هلاکت کشانده است: دوزخی که به آن درمیآید و چه بد آرامگاهی است!
خدای متعال میفرماید: «فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ » (پس آدم از پروردگارش کلماتی را فراگرفت، و خدا توبهاش را پذیرفت). «تلقی» همان آموختن و فراگرفتن است؛ یعنی دریافتِ سخن همراه با فهم و درک عمیق آن. همین فراگیری کلمات، راه توبه را برای آدم (ع) هموار و آسان ساخت.
از این بیان روشن میشود که توبه بر دو گونه است: توبهای از سوی خدای متعال، که همان بازگشت او به بنده با رحمت و مهربانی است؛ و توبهای از سوی بنده، که همان بازگشت او به درگاه خدا با آمرزشخواهی و دست کشیدن از نافرمانی است.
و توبهٔ بنده میان دو توبه از سوی خدای متعال احاطه شده است؛ زیرا بنده در هیچ حالی از پروردگارش بینیاز نیست. از این رو، بازگشت او از گناه به سوی خدا، نیازمند توفیق، یاری و رحمتِ الهی است تا توبه از او سر بزند؛ سپس نیاز میافتد به اینکه خدای متعال آن را بپذیرد و عنایت و رحمتش را شامل حال او کند. بنابراین توبهٔ بنده اگر پذیرفته شود، میان دو توبه از جانب خدا قرار دارد؛ همانطور که خدای متعال میفرماید: «ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا» (سپس به آنان رو آورد و توفیقشان داد تا توبه کنند؛ توبه: ۱۱۸).
قرائت با نصبِ «آدمَ» (بهعنوان مفعول) و رفعِ «کلماتٌ» (بهعنوان فاعل) با این نکته تناسب دارد، هرچند قرائتِ دیگر (یعنی رفعِ «آدمُ» و نصبِ «کلماتٍ») نیز با آن ناسازگار نیست.
و اما دربارهٔ اینکه این کلمات چه بودهاند، چه بسا احتمال داده شود همان سخنی است که خدای متعال در سورهٔ اعراف از آن دو نقل کرده و فرموده است: «قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ» (اعراف: ۲۳؛ گفتند: پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی، قطعاً از زیانکاران خواهیم بود). با این حال، قرار گرفتنِ این کلمات—یعنی آیهٔ «قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا »—پیش از آیهٔ «قُلْنَا اهْبِطُوا » در سورهٔ اعراف، و قرار گرفتن آیهٔ «فَتَلَقّٰي آدَمُ » پس از آیهٔ «قُلْنَا اهْبِطُوا» در همین سوره، با این احتمال سازگار نیست.
امّا در اینجا نکتهای هست؛ و آن اینکه تو در آغاز داستان دانستی که چون خدای متعال فرمود: «إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَهً » (من در زمین جانشینی قرار میدهم)، فرشتگان گفتند: «أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ الآيه» (آیا در آن کسی را میگماری که در آن فساد کند و خونها بریزد، در حالی که ما با ستایشت تو را تسبیح میگوییم و برایت تقدیس میکنیم؟). و خداوند متعال ادعای آنان را بر ضدّ این جانشین زمینی نسبت به آنچه به او نسبت دادند رد نکرد و پاسخی به آن نداد، مگر اینکه همهٔ نامها را به آدم آموخت.
و اگر در کار خداوند متعال مبنی بر آموزش نامها پاسخی نبود که راهِ این اعتراض فرشتگان را ببندد، گفتارشان هرگز بریده نمیشد و حجت بر آنان بههیچوجه تمام نمیگشت. پس در میان آنچه خداوند متعال از آن نامها به آدم آموخت، حقیقتی هست که به کار گناهکار به هنگام گناه و به کار خطاکار به وقت خطا میآید؛ بنابراین، شاید دریافتِ کلمات از پروردگارش نیز به چیزی از همان نامها پیوند داشته است، پس این نکته را بهخوبی دریاب.
بدان که آدم (ع) گرچه با افکندنِ خویش بر لبهٔ پرتگاهِ هلاکت و بر سرِ دوراهیِ سعادت و شقاوت ــ یعنی همان دنیا ــ به خود ستم کرد، زیرا اگر در فرودگاهش درنگ میکرد هلاک میشد، و اگر هم به سعادتِ نخستینِ خود بازمیگشت، باز خویشتن را به رنج افکنده و به خود ستم کرده بود؛ پس او در هر حال به خود ستم کرد، جز اینکه با این فرود آمدن، چنان مرتبهای از سعادت و جایگاهی از کمال را برای خویش فراهم آورد که اگر فرود نمیآمد بدان نمیرسید، و همچنین اگر بدون خطا فرود میآمد نیز بدان دست نمییافت.
آدم در بهشت كجا مىتوانست فقر، خوارى، بيچارگى، نيازمندى و كوتاهىِ ذاتىِ خود را ببيند، در حالى كه در برابر هر رنج و سختى و تلاشى كه به او مىرسيد، در بارگاه قدس و جوار پروردگار جهانيان، آسايش و آرامش داشت؟ خداوند متعال صفاتى چون گذشت، آمرزش، پذيرش توبه، پردهپوشى، بخشش، مهرورزى و رحمت دارد كه جز گنهكاران به آنها دست نمىيابند؛ و براى او در روزگار، نسيمهايى از رحمت است كه جز كسانى كه خود را در معرض آنها قرار مىدهند، با آنها آرام نمىگيرند و شاداب نمىشوند.
بنابراین، همین توبه بود که زمینهساز شد تا راهی که انتظار میرود پیموده شود، قانونگذاری گردد و خانهای که امید به سکونت در آن هست، پیراسته و پاکیزه شود؛ و در پیِ همین توبه، تشریع دین و برپایی آیین آسمانی رخ نمود.
گواه این مطلب آن است که میبینیم خدای متعال در کلام خود بارها توبه را پیش از ایمان آورده است.
خدای متعال میفرماید: «فَاسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَكَ» (هود: ۱۱۲؛ پس همانگونه که فرمان یافتهای، خودت و هر که با تو توبه کرده است، استوار بمانید) و میفرماید: «وَ إِنِّي لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ» (طه: ۸۲؛ و بیگمان من برای هر کس که توبه کند و ایمان بیاورد، بسیار آمرزندهام)، و آیاتی دیگر از این دست.
خدای متعال میفرماید: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِيعاً فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً» (گفتیم: همگی از آن فرود آیید؛ پس اگر هدایتی از سوی من برای شما آمد...). این نخستین آیینی است که خداوند برای آدم (ع) و فرزندانش تشریع کرد؛ و تمام دین را در دو جمله چنان خلاصه و فشرده بیان فرمود که تا روز قیامت چیزی بر آن افزوده نمیشود.
اگر در این داستان (داستان بهشت) و بهویژه آنچه در سورهٔ طه آمده دقت و تدبر کنی، درمییابی که نتیجهٔ این ماجرا دو حکم قطعی (قضا) از سوی خدای متعال دربارهٔ آدم و فرزندانش بود: نخست اینکه خوردن از آن درخت، موجبِ حکم و قضای حتمیِ خداوند بر فرود آمدن (هبوط)، ماندگار شدن در زمین و زندگی در آن شد؛ همان زندگیِ پر از رنج و مشقتی که هنگام نهی از نزدیکشدن به آن درخت، از آن بیم داده شده بودند. این قضا و حکم نخست بود.
و دوم اینکه توبه در پیِ خود، قضا و حکمی دیگر از سوی خداوند متعال میآورد؛ حکمی مبنی بر گرامیداشتنِ آدم و فرزندانش از راهِ هدایت به سوی بندگی. بنابراین، آنچه در آغاز مقدّر شده بود، صرفاً همان زندگیِ زمینی بود، سپس با پذیرشِ توبه، خداوند آن زندگی را پاکیزه و دلپذیر ساخت، بدینگونه که هدایت به سوی بندگی را با آن درآمیخت؛ از این رو، زندگی از دو بخش فراهم آمد: زندگیِ زمینی و زندگیِ آسمانی.
همین نکته از تکرار فرمان فرودآمدن (هبوط) در این سوره فهمیده میشود؛ آنجا که خدای متعال میفرماید: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِليٰ حِينٍ الآيه» (و گفتیم: فرود آیید، در حالی که برخی از شما دشمن برخی دیگر خواهید بود، و برای شما در زمین تا زمانی معین قرارگاه و برخورداری است) (بقره: ۳۶)، و خدای متعال میفرماید: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِيعاً فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً الآيه.» (گفتیم: همگی از آن فرود آیید؛ پس هرگاه هدایتی از سوی من برای شما آمد...؛ بقره: ۳۸).
قرار گرفتن توبه میان دو بار فرمان هبوط، نشان میدهد که توبه هنگامی رخ داد که آن دو هنوز کاملاً از بهشت جدا نشده بودند، هرچند مانند پیش از آن واقعه نیز دیگر در بهشت مستقر نبودند.
همچنین این نکته را سخن خدای متعال تأیید میکند که فرمود: «وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ الآيه» (و پروردگارشان آن دو را ندا داد: آیا شما را از آن درخت بازنداشته بودم؟)؛ چرا که این سخن پس از آن بود که به آن دو فرموده بود: «لا تقربا هذه الشجره» (به این درخت نزدیک نشوید). پس در اینجا واژهٔ «تلكما» (آن درختِ دور) را به کار برد که اشاره به دور است، در حالی که پیشتر واژهٔ «هذه» (این درخت) را آورده بود که اشاره به نزدیک است؛ و نیز تعبیر «نادىٰ» (ندا داد و با صدای بلند از دور خواند) را که برای دور است به کار برد، بعد از آنکه تعبیر «قال» (فرمود/گفت) را آورده بود که برای نزدیک است؛ پس به این نکته دقت کن!
بدان که ظاهر این سخن خدای متعال: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِليٰ حِينٍ » (و گفتیم: فرود آیید که برخی از شما دشمن برخی دیگر خواهید بود، و برای شما در زمین تا زمانی معین، قرارگاه و برخورداری است؛ بقره: ۳۶) و نیز سخن دیگر او: «قٰالَ فِيهٰا تَحْيَوْنَ وَ فِيهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ » (فرمود: در آن زندگی میکنید و در آن میمیرید و از همانجا بیرون آورده میشوید؛ اعراف: ۲۵) نشان میدهد که شیوهٔ این زندگی پس از هبوط، با شیوهٔ آن در بهشت پیش از هبوط تفاوت دارد. این زندگی، حیاتی است که حقیقتش با حقیقت زمین درآمیخته، همراه با رنج و سختی است و لازمهاش این است که انسان در زمین پدید آید، سپس با مرگ به آن بازگردانده شود، و آنگاه با برانگیختهشدن در قیامت از آن بیرون آید.
بنابراین، زندگی زمینی با زندگی در بهشت تفاوت دارد؛ چراکه زندگی بهشتی، حیاتی آسمانی است و زمینی نیست.
از همین جا میتوان یقین کرد که بهشت آدم در آسمان بوده است، هرچند بهشتِ جاودانِ آخرت نبوده که هرکس به آن درآمد، هرگز از آن بیرون نرود.
آری؛ بحث دربارهٔ معنای آسمان هنوز باقی است و شاید اگر خدای متعال بخواهد، توفیق یابیم که این موضوع را بهطور کامل و مفصل بررسی کنیم.
در اینجا نکتهای باقی میماند و آن سخن دربارهٔ لغزش و خطای آدم(ع) است. میگوییم: گرچه در نگاه نخست، ظاهر آیاتْ وقوع معصیت و خطا از سوی آدم علیهالسلام است؛ همانطور که خدای متعال میفرماید: «فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ» (بقره: ۳۵؛ [اگر به این درخت نزدیک شوید] از ستمکاران خواهید شد)، و خدای متعال میفرماید: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ» الآيه (طه: ۱۲۱؛ و آدم از پروردگارش نافرمانی کرد و گمراه گشت)، و چنانکه خود آن دو نیز بدان اعتراف کردند، در آنچه خدا از ایشان حکایت کرده است: «رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ» الآيه (اعراف: ۲۳؛ پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم، و اگر بر ما نبخشایی و به ما رحم نکنی، مسلماً از زیانکاران خواهیم بود). امّا اندیشیدن در آیههای این داستان و باریکبینی در نهیِ واردشده از خوردنِ درخت، آدمی را به این یقین میرساند که نهیِ یادشده، نهیی مولوی (فرمانی الزامآور از جایگاهِ مولا بر بنده) نبوده است؛ بلکه صرفاً نهیی ارشادی (راهنمایی دلسوزانه و خیرخواهانه) است که مقصود از آن، راهنمایی و هدایت به صلاح و خیری است که در خودِ آن کار نهفته است، نه برانگیختن و ارادهٔ مولوی و الزامآور.
نخستین دلیل بر این مطلب آن است که خداوند متعال در این سوره (بقره: ۳۵) و نیز در سورهٔ اعراف (اعراف: ۱۹)، بر این نهی، صفت «ظلم» را مترتب ساخته و فرموده است: «لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ » (به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد). سپس در سورهٔ طه (طه: ۱۱۷)، به جای ظلم، عبارتِ «فَتَشْقيٰ» (تا در رنج و سختی بیفتی) را آورده و آن را نتیجهٔ بیرون رفتن از بهشت دانسته است. «شقاء» در لغت به معنای رنج و تعب است، و خداوند پس از آن، برای توضیح و تفسیر همین شقاوت و رنج، فرموده است: «إِنَّ لَكَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِيهٰا وَ لاٰ تَعْريٰ، وَ أَنَّكَ لاٰ تَظْمَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تَضْحيٰ » (طه: ۱۱۸-۱۱۹: همانا برای تو در بهشت این فراهم است که نه گرسنه شوی و نه برهنه مانی، و نه در آن تشنه گردی و نه آفتابزده شوی) تا پایان آیات.
بنابراین روشن ساخت که مراد از شقاوت و بدبختی، همان رنج و سختیِ دنیوی است؛ رنجی که این زندگیِ زمینی، مانند گرسنگی، تشنگی، برهنگی و جز اینها، در پی دارد.
بنابراین، پرهیز از همین دشواریها سبب آن نهی شد، نه دلیلی دیگر که مولوی (فرمان قانونگذارانهٔ الزامی) باشد. پس آن نهی، ارشادی (راهنمایی برای دورماندن از آسیب) بود و سرپیچی از نهی ارشادی، گناه مولوی به شمار نمیآید و خروج از مرز بندگی نیست. بر همین پایه، مقصود از «ظلم» در آیاتی که آمده نیز ستم آن دو بر خودشان است؛ یعنی افکندن خویش در رنج و هلاکتِ دنیوی، نه آن ظلمِ نکوهیدهای که در پیوندِ پروردگار و بنده رخ میدهد؛ و این مطلب روشن است.
و دوم اینکه توبه، یعنی همان بازگشت بنده، اگر با پذیرش از سوی پروردگار همراه شود، سبب میگردد که گناه گویی اصلاً گناه نبوده و نافرمانی چنان شود که گویی هرگز رخ نداده است. بنابراین با گناهکارِ توبهکننده مانند بندهٔ فرمانبردار و مطیع رفتار میشود و با کار او نیز همانند اطاعت و پیروی برخورد میگردد.
اگر نهی از خوردن درخت، مولوی (تکلیفی و الزامآور) بود و توبه هم به معنای بازگشت از نافرمانیِ بندگی در برابر نهی مولوی به شمار میآمد، لازم بود که آن دو پس از پذیرش توبه به بهشت بازگردند، در حالی که چنین نشد و بازنگشتند.
از همین جا دانسته میشود که پیامدِ خوردن از آن درخت ممنوع و بیرون رانده شدن از بهشت، اثری ضروری و تکوینی (اثر طبیعی و واقعی) بود؛ درست همانطور که خوردنِ زهر مرگ میآورد و آتش میسوزاند، چنانکه در دستورهای ارشادی (راهنمایی به آثار واقعی کارها) چنین است. این پیامد از قبیل مجازات مولوِی (کیفر قانونیِ صادر از جانب مولا) در دستورهای مولوی نبود؛ مانند ورود به آتش برای تارک نماز، یا سزاوار سرزنش شدن و دوری گزیدن در نافرمانیهای عمومی، اجتماعی و مولوِی.
دلیل سوم این است که خدای متعال میفرماید: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِيعاً فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ ،الآيات» (بقره: ۳۸-۳۹: گفتیم: همگی از آن فرود آیید! پس اگر هدایتی از سوی من به شما رسید، کسانی که از هدایتم پیروی کنند، نه ترسی بر آنان خواهد بود و نه اندوهگین میشوند. و کسانی که کفر ورزیدند و نشانههای ما را دروغ انگاشتند، اهل آتشند و در آن جاودانهاند... تا آخر آیات).
این سخن، کلمهای فراگیر برای تمام قوانین و احکام تفصیلی است که خداوند متعال در این دنیا بهواسطه فرشتگان، کتابها و پیامبرانش فرو فرستاده است؛ و از نخستین شریعتی حکایت میکند که برای انسان در این دنیا—که همان دنیای آدم و نسل اوست—تشریع و مقرر شد. بر اساس آنچه خداوند متعال بازگو میکند، این تشریع پس از دومین فرمانِ فرود آمدن (هبوط) رخ داده است. از سویی کاملاً روشن است که فرمانِ فرود، فرمانی تکوینی است و زمانش پس از حضور در بهشت و ارتکاب آن خطا بوده است؛ بنابراین، در هنگام مخالفت با نهی و نزدیکشدن به آن درخت، نه دینِ تشریعشدهای وجود داشت و نه تکلیف مولوی (دستورِ الزامآور شرعی)؛ در نتیجه، در آن هنگام هیچ گناه بندگانی و هیچ نافرمانیِ مولوی پدید نیامده بود.
این مطلب با مولوی بودنِ فرمان «اسجدوا» (سجده کنید) برای فرشتگان و ابلیس ــ که پیش از نهیِ «لا تقربا» (نزدیک نشوید) صادر شده بود ــ ناسازگاری ندارد؛ زیرا مکلف در این دو خطاب یکی نبوده، بلکه متفاوت است (تکلیفِ فرشتگان و ابلیس ربطی به وضعیتِ تشریع در مورد آدم نداشت).
اگر بگویی: اگر این نهی، ارشادی (راهنمایی برای حفظ مصلحت خودشان) بوده و نه نهیِ مولوی (دستورِ الزامآور الهی)، پس چرا خداوند کار آن دو را «ظلما و عصيانا و غوايه» (ستم، نافرمانی و گمراهی) شمرده است؟
در پاسخ میگویم: اما دربارهٔ «ظلم»، پیشتر گذشت که مقصود، ستمِ آن دو به خودشان در پیشگاه خداوند متعال است. و اما «عصیان»، در لغت به معنای اثر نپذیرفتن یا به دشواری اثر پذیرفتن است؛ چنانکه در عربی میگویند: «كسرته فانكسر» (آن را شکستم و شکست) و «كسرته فعصي» (آن را شکستم ولی مقاومت کرد). بنابراین، عصیان و سرپیچی که همان اثر نپذیرفتن از امر یا نهی است، همانگونه که در احکام مولوی (دستورهای الزامآور قانونی) تحقق مییابد، در توصیهها و خطابات ارشادی (راهنمایی به صلاح و مصلحت) نیز رخ میدهد.
اما اینکه در روزگار ما میان مسلمانان، معنای «معصیت» به مخالفت با دستورهایی چون «صل» (نماز بخوان)، «صم» (روزه بگیر)، «حج» (حج به جا آور) یا «لا تشرب الخمر» (شراب ننوش)، «لا تزن» (زنا مکن) و مانند آن منحصر شده است، ناشی از یک اصطلاح ویژهٔ دینی (حقیقت شرعی یا متشرعه؛ یعنی معنایی که در عرف شریعت یا میان دینداران پیدا کرده است) میباشد و این کاربرد خاص، به معنای گسترده و فراگیرِ آن در لغت و عرفِ عام آسیبی نمیزند.
و اما «غوایت» (گمراهی و ناکامی)، به این معناست که انسان تواناییِ حفظ هدف را نداشته باشد و نتواند زندگی و کار خود را چنان سامان دهد که با آن هدف سازگار و متناسب باشد.
و کاملاً روشن است که این غوایت و ناتوانی در حفظ مقصد، بر حسب مورد و اینکه دستور جنبهٔ ارشادی (راهنمایی برای مصلحت شخص) یا مولوی (تکلیف واجب شرعی) داشته باشد، فرق میکند.
اگر بگویی: پس در این صورت، توبه و این سخن آن دو چه معنایی دارد که گفتند: «وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ ؟»؛ (و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی، قطعاً از زیانکاران خواهیم بود؟) [اعراف: ۲۳].
میگویم: چنانکه گذشت، توبه همان بازگشت است، و بازگشت نیز بر اساس موارد و موقعیتهای گوناگونش فرق میکند.
بنابراین، همانطور که برای بندهای که از دستور و خواستِ مولایش سرپیچی کرده رواست که بهسوی او بازگردد (توبه کند) و در نتیجه، آن جایگاهِ ازدسترفتهٔ نزدیکی به او بازگردانده شود، به همین ترتیب برای بیماری هم که پزشک او را با نهیِ ارشادی (توصیهٔ خیرخواهانه بدون جنبهٔ دستوریِ مولوی) از خوردن میوه یا خوراکیِ مشخصی بازداشته بود و این بازداشتن صرفاً برای رعایت تندرستی و عافیتِ او بود، اما بیمار از نهیِ پزشک سرپیچی کرده، مرتکب آن شد، آسیب دید و در آستانهٔ هلاکت قرار گرفت، ممکن است...
کاملاً رواست که این بیمار نزد پزشک توبه کند (به اشتباه خود اعتراف کند و پشیمان برگردد) تا پزشک دارویی به او نشان دهد که تندرستی و حال پیشین او را بازگرداند؛ و پزشک به او گوشزد کند که رسیدن به سلامت، نیازمند تحمل رنج و سختی، دشواری و پرهیز در یک دورهٔ زمانی است تا مزاج اولیهٔ سالم خود را باز یابد، بلکه به سلامتی والاتر و بهتر از گذشته برسد. این از این نکته.
دربارهٔ آمرزش (مغفرت)، رحمت و زیانکاری (خسران) نیز سخن همانند واژههای مشابه آنهاست؛ یعنی معنا و حقیقتِ این مفاهیم بر حسب جایگاهها و موارد مختلف، تفاوت پیدا میکند. این نکته پایان یافت.
بحث روایتی [بهشت آدم علیهالسلام]
در تفسیر قمی، از پدرش بهصورت مرفوع (با واسطههایی که نامشان ذکر نشده) نقل شده است که گفت: از امام صادق (علیهالسلام) دربارهٔ بهشت آدم پرسیدند که آیا از باغهای دنیا بود یا از بهشتهای آخرت؟ امام (علیهالسلام) فرمود: «از باغهای دنیا بود که خورشید و ماه در آن طلوع میکرد؛ و اگر از بهشتهای آخرت بود، هرگز از آن بیرون رانده نمیشد.» امام (علیهالسلام) فرمود: «چون خداوند آدم را در بهشت جای داد و بهرهگیری از همهچیز آن جز آن درخت را برایش حلال ساخت، زیرا او را چنان آفریده بود که ماندگاریاش فقط در گرو امر و نهی، خوراک، پوشاک، مسکن و ازدواج بود، و سود و زیانش را جز با توفیق الهی درنمییافت؛ پس ابلیس نزد او آمد و به او گفت: اگر از این درخت که خداوند شما را از آن نهی فرموده بخورید، دو فرشته خواهید شد و جاودانه در بهشت میمانید، و اگر از آن نخورید، خداوند شما را از بهشت بیرون خواهد کرد؛ و برای آن دو سوگند یاد کرد که خیرخواهشان است، همانطور که خدای عزوجل از زبان او حکایت کرده است: «مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ- إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ الْخٰالِدِينَ- وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِينَ -فقبل آدم قوله فأكلا من الشجره» (پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشت مگر برای اینکه مبادا دو فرشته شوید یا از جاودانان گردید، و برایشان سوگند خورد که من قطعاً از خیرخواهانِ شما هستم؛ اعراف: ۲۰-۲۱). پس آدم سخنش را پذیرفت و هر دو از آن درخت خوردند. سرانجام همان شد که خداوند حکایت فرموده است: شرمگاههایشان برایشان آشکار گردید و پوششی که خداوند از بهشت بر تنشان کرده بود فرو ریخت و شروع کردند به پوشاندن خود با برگهای بهشت. «وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا:أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ-وَ أَقُلْ لَكُمٰا إِنَّ الشَّيْطٰانَ لَكُمٰا عَدُوٌّ مُبِينٌ» (و پروردگارشان ندایشان داد: آیا شما را از آن درخت بازنداشتم و نگفتم که بیتردید شیطان برایتان دشمنی آشکار است؟؛ اعراف: ۲۲). پس آن دو چنانکه خداوند از ایشان حکایت کرده گفتند: «رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا-وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ» (پروردگارا، ما به خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی، بیگمان از زیاندیدگان خواهیم بود؛ اعراف: ۲۳). آنگاه خداوند به آنان فرمود: «اِهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ-وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِليٰ حِينٍ» (فرود آیید در حالی که برخی دشمن برخی دیگرید، و برای شما در زمین قرارگاه و تا روزگاری معین بهرهمندی خواهد بود؛ اعراف: ۲۴). فرمود: یعنی تا روز قیامت. فرمود: پس آدم بر کوه صفا فرود آمد و صفا را از آن رو صفا نامیدهاند که «صَفِیّالله» (برگزیدهٔ خدا) بر آن فرود آورده شد؛ و حوا بر کوه مروه فرود آمد و مروه را از آن جهت مروه نامیدهاند که زن (مَرأَه) بر آن فرود آمد. پس آدم چهل بامداد در سجده ماند و بر بهشت میگریست. در این هنگام جبرئیل بر او فرود آمد و گفت: آیا خداوند تو را با دست خود نیافرید، از روح خویش در تو ندمید و فرشتگانش را به سجده بر تو وانداشت؟ گفت: چرا. گفت: و به تو دستور داد از آن درخت نخوری، پس نافرمانیاش کردی؟ آدم گفت: ابلیس با سوگند دروغین به خدا مرا فریفت».
متن عربی نقلقول
في تفسير القمي،عن أبيه رفعه قال: سئل الصادق(ع)عن جنه آدم-أ من جنان الدنيا كانت أم من جنان الآخره؟فقال(ع): كانت من جنان الدنيا تطلع فيها الشمس و القمر،و لو كانت من جنان الآخره ما خرج منها أبدا،قال(ع):فلما أسكنه الله الجنه و أباحها له إلا الشجره،لأنه خلق خلقه لا يبقي إلا بالأمر و النهي و الغذاء و اللباس و الاكتنان و النكاح،و لا يدرك ما ينفعه مما يضره إلا بالتوفيق، فجاءه إبليس فقال له-إنكما إن أكلتما من هذه الشجره-التي نهاكما الله عنها صرتما ملكين،و بقيتما في الجنه أبدا،و إن لم تأكلا منها أخرجكما الله من الجنه،و حلفمتن عربی نقلقول
لهما أنه لهما ناصح-كما قال الله عز و جل حكايه عنه: «مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ- إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ الْخٰالِدِينَ- وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِينَ -فقبل آدم قوله فأكلا من الشجره»فكانا كما حكي الله،فبدت لهما سوآتهما،و سقط عنهما ما ألبسهما الله من الجنه»و أقبلا يستتران من ورق الجنه، وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا:أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ-وَ أَقُلْ لَكُمٰا إِنَّ الشَّيْطٰانَ لَكُمٰا عَدُوٌّ مُبِينٌ ،فقالا كما حكي الله عنهما رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا-وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ فقال الله لهما: اِهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ-وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِليٰ حِينٍ ،قال:أي يوم القيامه، قال:فهبط آدم علي الصفا،و إنما سميت الصفا لأن صفي الله أنزل عليها،و نزلت حواء علي المروه-و إنما سميت المروه لأن المرأه أنزلت عليها،فبقي آدم أربعين صباحا ساجدا يبكي علي الجنه،فنزل عليه جبرئيل،فقال أ ليس خلقك الله بيده-و نفخ فيك من روحه و أسجد لك ملائكته؟قال:بلي،و أمرك أن لا تأكل من الشجره فعصيته؟ قال آدم:إن إبليس حلف لي بالله كاذبا.میگویم: درباره اینکه بهشت آدم از بهشتهای دنیا بوده است، روایات دیگری نیز از طریق اهلبیت رسیده است؛ هرچند سند برخی از آنها در راویای به نام «ابراهیم بن هاشم» با همین روایت مشترک است.
و مقصود از اینکه بهشت آدم از بهشتهای دنیا بوده، برزخی بودن آن در برابر بهشتهای جاودان است؛ همانطور که برخی از فرازهای روایت نیز به آن اشاره دارد، مانند این سخن که: «آدم بر کوه صفا فرود آمد»، و این سخن که: «حوا بر کوه مروه فرود آمد»، و نیز این بیان که مقصود از واژهٔ «حین»، روز قیامت است. بنابراین درنگ در برزخ پس از مرگ، ماندنی در زمین شمرده میشود؛ درست مطابق آنچه در آیات رستاخیز قرآن آمده است که توقف برزخی را درنگ در زمین بهحساب میآورد، چنانکه خدای متعال میفرماید: «قٰالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ، قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعٰادِّينَ، قٰالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ قَلِيلاً لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (مؤمنون: ۱۱۲-۱۱۴؛ [خداوند] میفرماید: «چند سال در زمین درنگ کردید؟» میگویند: «یک روز یا پارهای از یک روز درنگ کردیم؛ پس از شمارشگران بپرس.» میفرماید: «جز اندکی درنگ نکردید، اگر آگاه بودید!»)، و این سخن خدای متعال: «وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَهُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَيْرَ سٰاعَهٍ كَذٰلِكَ كٰانُوا يُؤْفَكُونَ، وَ قٰالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمٰانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ إِليٰ يَوْمِ الْبَعْثِ فَهٰذٰا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لٰكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (روم: ۵۵-۵۶؛ و روزی که قیامت برپا شود، مجرمان سوگند یاد میکنند که جز ساعتی درنگ نکردهاند؛ اینگونه همواره [از حق] برگردانده میشدند. و کسانی که به آنان دانش و ایمان داده شده میگویند: «قطعاً شما بر پایهٔ نوشتهٔ خدا تا روز رستاخیز درنگ کردهاید؛ پس این روز رستاخیز است، ولی شما نمیدانستید»). گذشته از اینکه شماری از روایات رسیده از اهلبیت بر این دلالت دارد که آن بهشت در آسمان بوده و آن دو از آسمان فرود آمدند؛ افزون بر این، کسی که با زبان و شیوهٔ بیان روایات انس داشته باشد، از این نکته شگفتزده و گریزان نمیشود که بهشتِ یادشده در آسمان باشد و همچنین فرود آمدن از آن به زمین، در عین اینکه آن دو در زمین آفریده شدند و در آن زیستند؛ همانطور که در روایات آمده بهشت در آسمان است و سؤالِ قبر در آن رخ میدهد و قبر بوستانی از بوستانهای بهشت یا گودالی از گودالهای آتش است و مانند اینها. و امید دارم این اشکال و اشکالهای همانند آن، در بحثی که در آینده دربارهٔ «آسمان» خواهد آمد، به خواست خدای عزیز برطرف شود.
متن عربی نقلقول
فهبط آدم علي الصفا
و نزلت حواء علي المروه
إن المراد بحين يوم القيامهامّا دربارهٔ چگونگیِ آمدن ابلیس به سوی آن دو (آدم و حوّا) و وسیلهای که برای این کار به کار گرفت، روایات صحیح و معتبر از بیان آن خالی است.
در برخی روایات آمده است که مار و طاووس برای گمراه کردن آدم و حوا، به ابلیس کمک کردند؛ اما این روایات اعتبار ندارند و ما از آوردنشان چشمپوشی کردیم. به نظر میرسد این روایات از اخبار ساختگی و وارداتی (اسرائیلیات) باشند و ماجرا از تورات گرفته شده است. اینک عین عبارت تورات در این داستان پیش روی شماست:
در فصل دوم از بخش نخستِ تورات (سِفر آفرینش یا پیدایش) آمده است: «و همانا خداوند آدم را از خاک زمین آفرید و در بینیِ او دمِ حیات دمید، و آدم موجودی زنده و گویا شد. و خداوند در مشرقِ عَدَن باغهایی پدید آورد و آدمی را که آفریده بود در آنجا قرار داد. و خداوند از زمینْ هر درختی را که دیدارش نیکو و خوراکش پاکیزه بود رویاند؛ و درخت حیات را در میان آن باغها نهاد؛ و درخت شناختِ خیر و شر را رویاند. و نهری پدید آورد که از عدن بیرون میآمد تا باغها را سیراب کند، و از آنجا جدا شده و چهار شاخه میگشت: نام یکی از آنها «نیل» است و آن نهری است که بر سراسرِ سرزمینِ «ذویله» که طلا در آن هست، احاطه دارد؛ طلای آن سرزمین مرغوب است و لؤلؤ و سنگهای بلورین نیز در آنجاست؛ و نام نهر دوم «جیحون» است و آنْ محیط بر تمام سرزمین حبشه است؛ و نام نهر سوم «دجله» است که در شرقِ موصل جریان دارد؛ و نام نهر چهارم همان «فرات» است. پس خداوند آدم را برگرفت و در باغهای عدن جای داد تا آن را آباد سازد و نگاهبانی کند. و خداوند به آدم فرمان داد و گفت: تو آزادی که از همهٔ درختان این باغها بخوری، ولی از درخت شناخت خیر و شر نخور؛ چرا که در همان روزی که از آن بخوری، سزاوار مرگ خواهی گشت. و خداوند گفت: تنها ماندن آدم خوب نیست؛ برای او یاری همتایش خواهم ساخت. پس خداوند همهٔ جانوران صحرا و پرندگان آسمان را از زمین گرد آورد و آنها را نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نامی بر آنها مینهد؛ پس هر جاندار زندهای را که آدم نامی نهاد، تا به امروز همانْ نامِ اوست.»
متن عربی نقلقول
و إن الله خلق آدم ترابا من الأرض،و نفخ في أنفه الحياه،فصار آدم نفسا ناطقا،و غرس الله جنانا في عدن شرقيا،و صير هناك آدم الذي خلقه،و أنبت الله من الأرض كل شجره، حسن منظرها و طيب مأكلها،و شجره الحياه في وسط الجنان،و شجره معرفه الخير و الشر،و جعل نهرا يخرج من عدن ليسقي الجنان،و من ثم يفترق فيصير أربعه أرؤس،اسم أحدها النيل،و هو المحيط بجميع بلد ذويله الذي فيه الذهب، و ذهب ذلك البلد جيد،ثم اللؤلؤ و حجاره البلور،و اسم النهر الثاني جيحون،و هو المحيط بجميع بلد الحبشه،و اسم النهر الثالث دجله،و هو يسير في شرقي الموصل، و اسم النهر الرابع هو الفرات،فأخذ الله آدم و أنزله في جنان عدن ليفلحه و ليحفظه- و أمر الله آدم قائلا:من جميع شجر الجنان جائز لك أن تأكل،و من شجره معرفه الخير و الشر لا تأكل،فإنك في يوم أكلك منها تستحق أن تموت،و قال الله لا خير في بقاء آدم وحده،اصنع له عونا حذاه،فحشر الله من الأرض جميع وحش الصحراء و طير السماء-و أتي بها إلي آدم ليريه ما يسميها،فكل ما سمي آدم من نفس حيه باسم هو اسمه إلي الآن-.«فأسمي آدم أسماء لجميع البهائم و طير السماء و جميع وحش الصحراء-و لم يجد آدم عونا حذاه،فأوقع سباتا علي آدم لئلا يحس فنام،فاستل إحدي أضلاعه و سد مكانها اللحم،و بني الله الضلع التي أخذ امرأه،فأتي بها إلي آدم،و قال آدم هذه المره شاهدت عظما من عظامي،و لحما من لحمي،و ينبغي أن تسمي امرأه لأنها من أمري أخذت،و لذلك يترك الرجل أباه و أمه و يلزم زوجته،فيصيران كجسد واحد.» پس آدم بر همهٔ چهارپایان، پرندگان آسمان و همهٔ جانوران وحشی دشت نامهایی نهاد؛ اما برای خود یاوری همتراز نیافت. پس خوابی سنگین بر آدم فرو افکند تا چیزی حس نکند، و او به خواب رفت. آنگاه یکی از دندههایش را بیرون کشید و جای آن را با گوشت پر کرد، و خداوند از همان دندهای که برگرفته بود زنی ساخت و او را نزد آدم آورد. آدم گفت: این بار استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم را دیدم؛ و سزاوار است زن (امرأه) نامیده شود، چراکه از مرد (أمري) گرفته شده است. از همین روست که مرد، پدر و مادرش را رها میکند و به همسرش میپیوندد، و آن دو پیکری یگانه میشوند.
«و كانا جميعا عريانين آدم و زوجته و لا يحتشمان من ذلك»؛ و آدم و همسرش هر دو برهنه بودند و از این کار شرم نمیکردند.
فصل سوم [از سفر پیدایش تورات]: «و مار از همهٔ حیوانات صحرا که خداوند آفریده بود، هوشیارتر شد. پس به زن گفت: آیا خدا واقعاً گفته است از همهٔ درختان این باغها نخورید؟ زن به مار گفت: از میوهٔ درختان این باغها میخوریم، اما از میوهٔ آن درختی که در میان باغ است، خدا فرموده است از آن نخورید و به آن نزدیک نشوید، مبادا بمیرید. مار به آن دو گفت: هرگز نخواهید مرد؛ بلکه خدا میداند روزی که از آن بخورید، چشمانتان باز میشود و چون فرشتگان میشوید که خیر و شر را بسیار بهتر میشناسند. پس هنگامی که زن دید آن درخت برای خوراک نیکو، در چشم دلانگیز، و برای دانایی مایۀ آرزوست، از میوهاش برداشت و خورد، و به شوهرش هم داد و او نیز همراهش خورد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و دانستند که عریاناند؛ پس از برگهای انجیر برای خود لنگها و پوششهایی دوختند. سپس در هنگام روز، صدای گذر خداوند را در باغها به نرمی شنیدند. پس آدم و همسرش از پیشِ صدای خداوند در میان درختان باغ پنهان شدند. آنگاه خداوند آدم را ندا داد و برای اقرار گرفتن به او فرمود: کجایی؟ آدم گفت: صدایت را در باغ شنیدم، و چون عریان بودم ترسیدم و پنهان شدم. فرمود:»
متن عربی نقلقول
الفصل الثالث: و الثعبان صار حكيما-من جميع حيوان الصحراء الذي خلقه الله- فقال للمرأه أ يقينا-قال الله لا تأكلا من جميع شجر الجنان؟قالت المرأه للثعبان من ثمر شجر الجنان نأكل،لكن من ثمر الشجره التي في وسطه قال الله لا تأكلا منه،و لا تدنوا به كيلا تموتا،قال لهما لستما تموتان،إن الله عالم أنكما في يوم أكلكما منه-تنفتح عيونكما و تصيران كالملائكه-عارفي الخير و الشر بزياده،فلما رأت المرأه أن الشجره طيبه المأكل-شهيه المنظر،مني للعقل،أخذت من ثمرها فأكلت،و أعطت بعلها فأكل معها،فانفتحت عيونهما فعلما أنهما عريانان-فخيطا من ورق التين ما صنعا منه مآزر،فسمعا صوت الله مارا في الجنان برفق في حركه النهار،فاستخبأ آدم و زوجته من قبل صوت الله خباء فيما بين شجر الجنان،فنادي الله آدم،و قال له مقررا:أين أنت؟قال:إني سمعت صوتك في الجنان-فاتقيت إذ أنا عريان فاستخبأت،قال:[خداوند] فرمود: «چه کسی به تو خبر داد که برهنهای؟ آیا از همان درختی خوردی که تو را از خوردنش بازداشته بودم؟» آدم گفت: «آن زنی که همراه من قرار دادی، از میوهٔ آن درخت به من داد و من هم خوردم.» خداوند به زن فرمود: «این چه کاری بود که کردی؟» زن گفت: «مار مرا فریب داد و من خوردم.» خداوند به مار فرمود: «چون از روی آگاهی دست به چنین کاری زدی، در میان همهٔ چهارپایان و همهٔ جانوران بیابان نفرینشده خواهی بود؛ بر سینهات راه خواهی رفت و در تمام روزهای زندگیات خاک خواهی خورد. میان تو و زن، و میان نسل تو و نسل او دشمنی میافکنم؛ نسل او سرت را میکوبد و تو پاشنهاش را میگزی.» و به زن فرمود: «رنج و بارداریات را بسیار خواهم کرد؛ فرزندان را با درد و رنج به دنیا میآوری، زمام اختیارت در دست شوهرت خواهد بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.»
متن عربی نقلقول
من أخبرك أنك عريان؟أ من الشجره التي نهيتك عن الأكل منها أكلت؟قال آدم المرأه التي جعلتها معي-أعطتني من الشجره فأكلت،قال الله للمرأه:ما ذا صنعت؟ قالت:الثعبان أغراني فأكلت-قال الله للثعبان:إذ صنعت هذا بعلم-فأنت ملعون من جميع البهائم و جميع وحش الصحراء-و علي صدرك تسلك و ترابا تأكل طول أيام حياتك، و أجعل عداوه بينك و بين المرأه،و بين نسلك و نسلها،و هو يشدخ منك الرأس و أنت تلذعه في العقب،و قال للمرأه:لأكثرن مشقتك و حملك،و بمشقه تلدين الأولاد، و إلي بعلك يكون قيادك،و هو يتسلط عليك.«و قال لآدم:إذ قبلت قول زوجتك فأكلت من الشجره-التي نهيتك قائلا لا تأكل منها-ملعونه الأرض بسببك بمشقه تأكل منها طول حياتك،و شوكا و دردرا تنبت لك،و تأكل عشب الصحراء،بعرق وجهك تأكل الطعام إلي حين رجوعك إلي الأرض-التي أخذت منها لأنك تراب و إلي التراب ترجع،و سمي آدم زوجته حواء- لأنها كانت أم كل حي ناطق،و صنع الله لآدم و زوجته ثياب بدن و ألبسهما،ثم قال الله،هو ذا آدم قد صار كواحد منا يعرف معرفه الخير و الشر،و الآن فيجب أن يخرج من الجنان لئلا يمد يده-فيأخذ من شجره الحياه أيضا و يأكل فيحيا إلي الدهر، فطرده الله من جنان عدن ليفلح الأرض التي أخذ منها،و لما طرد آدم أسكن من شرقي جنان عدن الملائكه،و لمع سيف متقلب ليحفظوا طريق شجره الحياه.» و به آدم گفت: از آنجا که سخن همسرت را پذیرفتی و از درختی خوردی که به تو فرمان داده و گفته بودم از آن نخور، زمین به سبب تو نفرینشده است؛ در تمام روزهای زندگیات با رنج و زحمت از آن خواهی خورد، و برایت خار و خاشاک خواهد رویانید و از گیاهان بیابان خواهی خورد. با عرق جبین خوراک خواهی خورد تا زمانی که بازگردی به همان زمینی که از آن برگرفته شدی؛ زیرا تو خاک هستی و به خاک بازمیگردی. و آدم همسرش را «حوا» نامید؛ چراکه او مادرِ هر زندهٔ سخنگویی بود. و خداوند برای آدم و همسرش لباسهایی برای تنشان ساخت و بر آنان پوشانید. سپس خداوند گفت: اینک آدم مانند یکی از ما شده است و خیر و شر را میشناسد، و اکنون باید از بهشت بیرون رود تا مبادا دست دراز کند و از درخت زندگی نیز برگیرد و بخورد و تا ابد زنده بماند! پس خداوند او را از بهشتهای عدن بیرون راند تا بر روی زمینی که از آن برگرفته شده بود، کِشتوکار کند. و هنگامی که آدم را راند، در سمتِ شرقی باغهای عدن فرشتگان را سکونت داد، و تیغِ شمشیرِ چرخان و درخشانی نهاد تا راهِ درخت زندگی را پاس بدارند.
این بخش از تورات عربی (چاپ سال ۱۸۱۱ میلادی) در اینجا به پایان میرسد. شما با مقایسهٔ این داستان از هر دو مسیر—یعنی قرآن و تورات—و سپس تأمل در روایاتی که از طریق اهلسنت و شیعه نقل شده است، به حقایق این ماجرا دست مییابید؛ اما ما از بررسی عمیق و بحث تفصیلی دربارهٔ آن صرفنظر کردیم، زیرا این کتاب برای چنین منظوری نگاشته نشده است.
و اما دربارهٔ ورود ابلیس به بهشت و فریبدادن در آن، در حالی که نخست آنکه بهشت، جایگاه قرب، پاکی و طهارت است و خدای متعال میفرماید: «لاٰ لَغْوٌ فِيهٰا وَ لاٰ تَأْثِيمٌ» (در آنجا نه بیهودهای هست و نه گناهی؛ طور: ۲۳)، و دوم آنکه بهشت در آسمان است و خدای متعال هنگام سرپیچیِ ابلیس از سجده برای آدم، خطاب به او فرمود: «فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ» (پس از آن بیرون شو که تو راندهشدهای؛ حجر: ۳۴)، و نیز خدای متعال میفرماید: «فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهٰا» (پس از آن فرود آی، که تو را نرسد در آن سرکشی و تکبر کنی؛ اعراف: ۱۳).
پاسخ از اشکال اول همانطور است که گاهی گفته میشود: قرآن کریم بیهودهگویی و گناه را تنها از بهشتِ جاودان نفی کرده است؛ همان بهشتی که مؤمنان در آخرت وارد آن میشوند، و نیز از بهشت برزخی که پس از مرگ و کوچیدن از سرای تکلیف به آن درمیآیند. اما دربارهٔ بهشتی که آدم و همسرش در آن وارد شدند ــ آن هم پیش از استقرار انسان در سرای تکلیف و متوجهشدن امر و نهی به او ــ قرآن چنین نفیای نکرده است؛ بلکه قضیه برعکس است و برای نشان دادن این مطلب، همین بس که ماجرای نافرمانی آدم در آن رخ داده است. افزون بر این، بیهودگی و گناه از امور نسبی هستند که تنها پس از فرود آمدن انسان به دنیا، متوجهشدن امر و نهی به او و قرار گرفتنش در دایرهٔ تکلیف تحقق مییابند.
پاسخ نخست به اشکال دوم این است که: بازگشت ضمیر در فرمودهٔ خداوند: «فَاخْرُجْ مِنْهٰا» (از آن بیرون شو) و فرمودهٔ او:
«فَاهْبِطْ مِنْهٰا» (پس از آن فرود آی) به آسمان برگردد، از آیه روشن نیست؛ زیرا پیش از این نامی از آسمان در کلام نیامده و شناختی قبلی هم نسبت به آن در میان نبوده است. بنابراین ممکن است مراد با اندکی توجه و عنایت، بیرونشدن و فرودآمدن از جمع فرشتگان باشد، يا اینكه مراد، بيرون رفتن و فرود آمدن از مقام و كرامت باشد.
پاسخ دوم این است که شاید دستور فرودآمدن و بیرونرفتن، کنایه از نهی ابلیس از ماندن و اقامت در آنجا در میان فرشتگان باشد؛ نه ممنوعیتِ مطلقِ حضور و بالا رفتن یا گذر کردنِ بدون اقامت و استقرار، آنگونه که فرشتگان در آنجا درنگ دارند. آنچه گاه از آیات قرآن دربارهٔ «استراق السمع» (دزدیدنِ سخنان و دزدکی گوشدادن به اسرار آسمان) برمیآید، به این معنا اشاره دارد و حتی بر آن گواهی میدهد.
و روایت شده است: «شیطانها پیش از حضرت عیسی تا آسمان هفتم بالا میرفتند؛ هنگامی که عیسی به دنیا آمد، از آسمان چهارم به بالا منع شدند، و چون پیامبر اسلام (ص) متولد شد، از همهٔ آسمانها بازداشته شدند و با شهابها هدف قرار گرفتند».
متن عربی نقلقول
أن الشياطين كانوا يعرجون قبل عيسي إلي السماء السابعه-فلما ولد عيسي منعوا من السماء الرابعه فما فوقها،ثم لما ولد النبي ص منعوا من جميع السماوات- و خطفوا بالخطفه.و سوم اینکه: کلام خدای متعال از وارد شدن ابلیس به بهشت خالی است (اصلاً به ورود او اشارهای نکرده است)؛ بنابراین دیگر جایی برای اشکال باقی نمیماند. سخن از ورود او تنها در روایات آمده است و این روایات نیز از خبرهای واحد (روایتهایی که به مرز تواتر نرسیدهاند) هستند و علاوه بر آن، احتمال «نقل به معنا» (بیان مفهوم حدیث به زبان راوی بهجای آوردن عین الفاظ) نیز در آنها وجود دارد.
بیشترین چیزی که از کلام خدای متعال بر ورود ابلیس به بهشت دلالت میکند، این سخن اوست که از زبان ابلیس حکایت میکند: «وَ قٰالَ مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ الْخٰالِدِينَ» (اعراف: ۲۰)؛ چراکه در آن، واژهٔ «هٰذِهِ» (این) را آورده است که برای اشاره به نزدیک به کار میرود. اما اگر این واژه در اینجا بر نزدیکیِ مکانی دلالت کند، در سخن خودِ خدای متعال نیز که فرمود: «وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَكُونٰا مِنَ الظّٰالِمِينَ» (اعراف: ۱۹)، باید دربارهٔ خودِ خداوند هم بر چنین نزدیکیِ مکانیای دلالت داشته باشد.
در کتاب «عیون اخبار الرضا» از عبدالسلام هروی روایت شده است که گفت: به امام رضا (ع) عرض کردم: ای فرزند پیامبر خدا، مرا از آن درختی که آدم و حوا از آن خوردند باخبر ساز که چه بود؟ زیرا مردم دربارهٔ آن اختلاف دارند؛ برخی روایت میکنند که گندم بوده است و برخی روایت میکنند که درخت حسد بوده است. امام فرمود: «همهٔ اینها حق است.» عرض کردم: پس با وجود این اختلاف، معنای این دیدگاهها چیست؟ فرمود: «ای پسر صَلت، درخت بهشت انواع میوهها را به بار میآورد؛ آن درخت، بوتهٔ گندم بود و انگور هم در آن وجود داشت و مانند درختان دنیا نبود. و چون خدای متعال آدم را با سجدهکردن فرشتگان برای او و با درآوردنش به بهشت گرامی داشت، آدم با خود گفت: آیا خداوند بشری برتر از من آفریده است؟ خدای عزوجل از آنچه در دلش گذشت آگاه شد؛ پس به او ندا داد: ای آدم، سرت را بردار و به ساق عرش بنگر! آدم به ساق عرش نگریست و دید بر آن نوشته است: «لا إله إلا الله محمد رسول الله-علي بن أبي طالب أمير المؤمنين-و زوجته فاطمه سيده نساء العالمين-و الحسن و الحسين سيدا شباب أهل الجنه» (معبودی جز خدا نیست، محمد پیامبر خداست، علی بن ابیطالب امیر مؤمنان است، و همسرش فاطمه بانوی زنان جهانیان است، و حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشتند). آدم گفت: پروردگارا، اینان کیستند؟ خدای عزوجل فرمود: ای آدم، اینان از نسل تواند. و آنان از تو و از همهٔ آفریدگانم برترند، و اگر آنها نبودند نه تو را میآفریدم، نه بهشت و جهنم را، و نه آسمان و زمین را. پس مبادا با چشم حسادت به آنان بنگری که تو را از جوار قرب خویش بیرون میرانم.» اما آدم با چشم حسادت به آنان نگریست و آرزوی جایگاهشان را کرد؛ در نتیجه شیطان بر او چیره شد تا آنکه از همان درختی که از آن منع شده بود خورد. شیطان بر حوا نیز مسلط شد و او هم با چشم حسادت به فاطمه نگریست تا آنکه درست مانند آدم از آن درخت خورد؛ پس خدای متعال هر دو را از بهشت خویش بیرون راند و از جوار قرب خود به زمین فرو فرستاد.
متن عربی نقلقول
و في العيون،عن عبد السلام الهروي قال: قلت للرضا(ع):يا بن رسول الله- أخبرني عن الشجره التي أكل منها آدم و حواء ما كانت؟فقد اختلف الناس فيها-فمنهم من يروي أنها الحنطه،و منهم من يروي أنها شجره الحسد،فقال كل ذلك حق، قلت:فما معني هذه الوجوه علي اختلافها؟فقال:يا بن الصلت إن شجره الجنه تحمل أنواعا،و كانت شجره الحنطه و فيها عنب و ليست كشجره الدنيا،و إن آدم لما أكرمه الله تعالي بإسجاد ملائكته له،و بإدخاله الجنه،قال:هل خلق الله بشرا أفضل مني؟فعلم الله عز و جل ما وقع في نفسه-فناداه ارفع رأسك يا آدم و انظر إلي ساق العرش،فنظر إلي ساق العرش-فوجد عليه مكتوبا لا إله إلا الله محمد رسول الله-علي بن أبي طالب أمير المؤمنين-و زوجته فاطمه سيده نساء العالمين-و الحسن و الحسين سيدا شباب أهل الجنه،فقال آدم:يا رب من هؤلاء؟فقال عز و جل يا آدم هؤلاء ذريتك.متن عربی نقلقول
و هم خير منك و من جميع خلقي،و لو لا هم ما خلقتك و لا الجنه و لا النار-و لا السماء و لا الأرض،فإياك أن تنظر إليهم بعين الحسد فأخرجك عن جواري،فنظر إليهم بعين الحسد و تمني منزلتهم-فتسلط عليه الشيطان حتي أكل من الشجره التي نهي عنها،و تسلط علي حواء فنظرت إلي فاطمه بعين الحسد-حتي أكلت من الشجره كما أكل آدم-فأخرجهما الله تعالي من جنته-و أهبطهما من جواره إلي الأرض.میگویم: این معنا در چند روایت دیگر نیز آمده است که برخی از آنها مفصلتر و طولانیتر از این روایتاند و برخی دیگر خلاصهتر و کوتاهتر هستند.
چنانکه میبینی، در این روایت امام(ع) پذیرفتهاند که آن درخت، هم درخت گندم بود و هم درخت حسد؛ و اینکه آدم و همسرش میوهٔ درخت گندم را خوردند و نیز غبطه خوردند و آرزوی جایگاه والا و منزلت محمد و آل محمد(ص) را کردند. مقتضای معنای نخست (درخت گندم) این است که درخت از نظر مرتبه پایینتر از آن بوده که اهل بهشت به آن گرایش یابند و هوسش را بکنند، و مقتضای معنای دوم این است که درخت بلندمرتبهتر و والاتر از آن بوده که دست آدم و همسرش به آن برسد؛ همانگونه که در روایتی دیگر آمده که آن درخت، درختِ دانش محمد و آل محمد بوده است.
کوتاه سخن اینکه این دو تعبیر، دو معنای متفاوت دارند؛ اما اگر به آنچه پیشتر دربارهٔ مسئلهٔ پیمان و میثاق گذشت بازگردی، درمییابی که حقیقتِ معنا یکی است؛ به این بیان که آدم (ع) خواست میان بهرهمندی از بهشت — که همان مقام نزدیکی به خداست و پیمان در آنجا بر این بود که به غیر او تعالی توجهی نشود — و میان آن درختِ ممنوع — که رنجِ دلبستگی به دنیا را در پی داشت — جمع کند، اما جمع میان این دو برایش ممکن نشد؛ از این رو به زمین فرود آمد و آن پیمان را فراموش کرد و جمع میان آن دو امر برایش فراهم نگشت، و آن همان جایگاه والای پیامبر (ص) است. سپس خداوند او را با برگزیدن هدایت فرمود و با توبه، از دلبستگی به دنیا رهایش ساخت و او را به همان پیمانی که فراموش کرده بود پیوند داد؛ پس این نکته را دریاب.
و این سخن امام (ع) که فرمود: «فنظر إليهم بعين الحسد و تمني منزلتهم» (پس با چشم حسادت به آنان نگریست و جایگاه و مقامشان را آرزو کرد)، بیانگر آن است که مقصود از حسد در اینجا، همان تمنا و آرزوی منزلتِ آنان است، نه حسدی که از رذایل اخلاقی به شمار میآید.
با توضیحی که گذشت، ناسازگاریِ ظاهری میان این روایات برطرف میشود: از یک سو آنچه در کتاب «کمال الدین» از ابوحمزهٔ ثمالی و او از امام باقر (ع) روایت کرده است: «إن الله عز و جل عهد إلي آدم أن لا يقرب الشجره-فلما بلغ الوقت الذي في علم الله أن يأكل منها-نسي فأكل منها-و ذلك قول الله عز و جل:» (خداوند عزوجل با آدم پیمان بست که به آن درخت نزدیک نشود؛ پس هنگامی که زمانِ خوردنش از آن درخت، که در علم الهی است، فرارسید، فراموش کرد و از آن خورد، و این همان فرمودهٔ خداوند عزوجل است که:). «وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِليٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً » (طه: ۱۱۵: و پیش از این با آدم پیمان بستیم، ولی او فراموش کرد و در او اراده و تصمیمی استوار نیافتیم)، تا پایان حدیث. و میان آنچه عیاشی در تفسیر خود از یکی از دو امام باقر یا صادق (علیهما السلام) روایت کرده است؛ از آن حضرت پرسیدند: چگونه خداوند آدم را به خاطر فراموشی مؤاخذه کرد؟ فرمود: «او فراموش نکرد، و چگونه فراموش میکرد در حالی که به یاد داشت و ابلیس به او میگفت: «ما نهيكما ربكما عن هذه الشجره-إلا أن تكونا ملكين أو تكونا من الخالدين»؛ پروردگارتان شما را از این درخت منع نکرد مگر برای اینکه دو فرشته گردید یا از جاودانان شوید (اعراف: ۲۰)؟» تا پایان حدیث. و دلیل و توجیه این سخن آشکار است.
متن عربی نقلقول
ما رواه في كمال الدين،عن الثمالي عن أبي جعفر(ع)،قال: إن الله عز و جل عهد إلي آدم أن لا يقرب الشجره-فلما بلغ الوقت الذي في علم الله أن يأكل منها-نسي فأكل منها-و ذلك قول الله عز و جل:متن عربی نقلقول
رواه العياشي،في تفسيره عن أحدهما: و قد سئل كيف أخذ الله آدم بالنسيان؟فقال:إنه لم ينس-و كيف ينسي و هو يذكر و يقول له إبليس:ما نهيكما ربكما عن هذه الشجره-إلا أن تكونا ملكين أو تكونا من الخالدين الحديث.و الوجه فيه واضح.و در امالیِ صدوق از اباصلت هروی روایت شده است که گفت: چون مأمون صاحبنظران و دانشمندانِ فرقههای اسلامی و ادیان گوناگون، از جمله یهودیان، مسیحیان، زرتشتیان، صابئین و دیگر اهل مذاهب را نزد علی بن موسی الرضا (ع) گرد آورد، هیچکس برنخاست مگر آنکه امام دلیل و برهانش را چنان قاطع آورد که گویی سنگ بر دهانش زده شد. پس علی بن محمد بن جهم نزد او برخاست و گفت: «ای فرزند پیامبر خدا، آیا به عصمت پیامبران معتقدی؟» فرمود: «آری.» گفت: «پس با این سخن خداوند عزّوجلّ چه میکنی که فرمود: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ ؟» (و آدم به پروردگارش نافرمانی کرد و گمراه شد؛ طه: ۱۲۱)؟» تا آنجا که راوی گفت: پس مولایمان امام رضا (ع) فرمود: «وای بر تو ای علی! از خدا پروا کن و به پیامبران خدا کارهای زشت را نسبت مده، و کتاب خدای عزّوجلّ را به رأی خود تأویل مکن؛ چراکه خدای عزّوجلّ میفرماید: «وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ » (و تأویل آن را جز خدا و ریشهداران در دانش، کسی نمیداند؛ آل عمران: ۷). اما سخن خدای عزّوجلّ دربارهٔ آدم: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ »؛ بیگمان خدای عزّوجلّ آدم را آفرید تا حجتی در زمینش و جانشینی در سرزمینهایش باشد، و او را برای بهشت نیافرید؛ و نافرمانی آدم در بهشت رخ داد نه در زمین، تا مقدراتِ فرمان خدای عزّوجلّ تحقق یابد. پس هنگامی که به زمین فرود آورده شد و حجت و خلیفه گشت، بر پایهٔ این سخن خدای عزّوجلّ معصوم گردید: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفيٰ آدَمَ وَ نُوحاً- وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَي الْعٰالَمِينَ » (بهراستی خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید؛ آل عمران: ۳۳).» تا پایان حدیث.
متن عربی نقلقول
و في أمالي الصدوق،عن أبي الصلت الهروي،قال: لما جمع المأمون لعلي بن موسي الرضا(ع):أهل المقالات من أهل الإسلام و الديانات-من اليهود و النصاري و المجوس و الصابئين و سائر أهل المقالات-فلم يقم أحد حتي ألزم حجته كأنه ألقم حجرا-فقام إليه علي بن محمد بن الجهم فقال له:يا بن رسول الله-أ تقول بعصمه الأنبياء؟ قال:بلي،قال:فما تعمل بقول الله عز و جل: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ ؟»إلي أن قال:فقال مولانا الرضا(ع):ويحك يا علي-اتق الله و لا تنسب إلي أنبياء الله الفواحش-و لا تتأول كتاب الله عز و جل برأيك فإن الله عز و جل يقول: «وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ ».أما قوله عز و جل في آدم: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ » فإن الله عز و جل خلق آدم حجه في أرضه-و خليفه في بلاده لم يخلقه للجنه، و كانت المعصيه من آدم في الجنه لا في الأرض-لتتم مقادير أمر الله عز و جل-فلما أهبط إلي الأرض و جعل حجه و خليفه عصم-بقوله عز و جل: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفيٰ آدَمَ وَ نُوحاً- وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَي الْعٰالَمِينَ » الحديث.میگویم: این سخن امام که فرمود: «و كانت المعصيه في الجنه إلخ» (و نافرمانی آدم در بهشت رخ داد، نه در زمین...) اشاره به همان نکتهای است که پیشتر یادآور شدیم؛ مبنی بر اینکه تکلیف دینی و مولوی (دستورِ الزامآور الهی که مخالفت با آن گناه شرعی است) هنوز در بهشت وضع نشده بود، بلکه جایگاه اصلی آن، همان زندگی زمینی بود که پس از هبوط برای آدم (ع) مقدر گشته بود. بنابراین، نافرمانیِ آدم تنها سرپیچی از یک فرمان ارشادی (توصیهای دلسوزانه و غیرالزامآور) بود، نه فرمانی مولوی؛ از این رو، هیچ دلیلی برای توجیههای تکلفآمیز و بیاساسی که برخی در معنای این حدیث مرتکب شدهاند، وجود ندارد.
در کتاب عیون اخبار الرضا (ع) از علی بن محمد بن جهم روایت شده است که گفت: در مجلس مأمون حاضر شدم، در حالی که علی بن موسی الرضا (ع) نیز نزد او بود. مأمون به ایشان گفت: ای پسر پیامبر خدا! آیا باور و سخنِ شما این نیست که پیامبران معصوماند؟ امام فرمود: «آری، همینطور است.» مأمون پرسید: پس معنای این سخنِ خدای متعال چیست که فرمود: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ» (طه: ۱۲۱؛ و آدم از پروردگارش نافرمانی کرد و بیراهه رفت)؟ امام فرمود: خدای متعال به آدم فرمود: «اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّهَ وَ كُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمٰا-وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَهَ» (بقره: ۳۵؛ تو و همسرت در این بهشت آرام بگیرید و از نعمتهای آن، هر جا که خواستید، به فراوانی و گوارایی بخورید، ولی به این درخت نزدیک نشوید).
متن عربی نقلقول
و في العيون،عن علي بن محمد بن الجهم،قال: حضرت مجلس المأمون و عنده علي بن موسي-فقال له المأمون:يا ابن رسول الله-أ ليس من قولك إن الأنبياء معصومون؟ فقال بلي،قال فما معني قول الله تعالي: وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ ؟قال:إن الله تعالي قال لآدم: اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّهَ وَ كُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمٰا-وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ—و با دست به بوتهٔ گندم اشاره فرمود— «فتكونا من الظالمين» (تا از ستمکاران شوید). و به آن دو نفرمود که: «از این درخت و نه از هر چه همجنس آن است نخورید». پس آنان به همان درخت نزدیک نشدند و از آن نخوردند؛ بلکه از درخت دیگری [از همان جنس] خوردند، هنگامی که شیطان به وسوسهٔ آنان پرداخت و گفت: «پروردگارتان شما را از این درختِ [بهخصوص] بازنداشته است، بلکه شما را نهی کرده از اینکه به غیر آن نزدیک شوید؛ و شما را از خوردنِ آن بازنداشت مگر برای اینکه مبادا دو فرشته شوید یا از جاودانان گردید»، «و قاسمهما إني لكما لمن الناصحين» (و برای آن دو سوگند یاد کرد که من بیگمان از خیرخواهانِ شمایم). و پیش از آن، نه آدم و نه حوا ندیده بودند که کسی به دروغ به خدا سوگند یاد کند. «پس آن دو را با فریب فرود آورد» و آنان با تکیه بر سوگندِ او به خدا، از آن [درختِ دیگر] خوردند. این کار از آدم پیش از پیامبریاش سر زد، و چنان گناهِ بزرگی نبود که سزاوارِ ورود به آتش شود، بلکه تنها از گناهانِ خرد و بخشیدهشدهای بود که پیش از نزولِ وحی بر پیامبران جایز شمرده میشود؛ پس هنگامی که خداوند او را برگزید و پیامبر ساخت، معصوم شد و نه گناهِ کوچک مرتکب میگشت و نه بزرگ. خدای عزوجل فرمود: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ- ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَيْهِ وَ هَديٰ» (و آدم به پروردگارش نافرمانی کرد و بیراهه رفت؛ سپس پروردگارش او را برگزید و توبهاش را پذیرفت و هدایتش کرد؛ طه: ۱۲۱-۱۲۲)، و نیز خدای عزوجل فرمود: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفيٰ آدَمَ وَ نُوحاً-وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَي الْعٰالَمِينَ » (خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برتری داد و برگزید؛ آلعمران: ۳۳)... تا پایان حدیث.
متن عربی نقلقول
-و أشار لهما إلي شجره الحنطه فتكونا من الظالمين،و لم يقل لهما:لا تأكلا من هذه الشجره-و لا مما كان من جنسها فلم يقربا تلك الشجره و لم يأكلا منها-و إنما أكلا من غيرها لما أن وسوس الشيطان إليهما-و قال:ما نهيكما ربكما عن هذه الشجره-و إنما نهاكما أن تقربا غيرها-و لم ينهكما أن تأكلا منها إلا أن تكونا ملكين-أو تكونا من الخالدين و قاسمهما إني لكما لمن الناصحين-و لم يكن آدم و حواء شاهدا قبل ذلك من يحلف بالله كاذبا-فدلاهما بغرور فأكلا منها ثقه بيمينه بالله،و كان ذلك من آدم قبل النبوه- و لم يكن ذلك بذنب كبير استحق به دخول النار،و إنما كان من الصغائر الموهوبه- التي تجوز علي الأنبياء قبل نزول الوحي إليهم،فلما اجتباه الله و جعله نبيا كان معصوما لا يذنب صغيره و لا كبيره،قال الله عز و جل: «وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ- ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَيْهِ وَ هَديٰ ،و قال عز و جل: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفيٰ آدَمَ وَ نُوحاً-وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَي الْعٰالَمِينَ » الحديث.میگویم: مرحوم شیخ صدوق پس از نقل این حدیثِ مفصل و طولانی فرموده است: «این روایت با وجود علی بن محمد بن جهم در سلسلهسند آن، بسیار شگفتآور است؛ چراکه او ناصبی (دشمن اهلبیت) بود و کینه و دشمنیِ آشکاری با خاندان پیامبر (ع) داشت».
و تنها چیزی که سبب شگفتی مرحوم صدوق از این روایت شده، آن است که دیده این حدیث در پیِ پیراستن دامن پیامبران (از گناه) است، بی آنکه در مبانی و اصول به کار رفته در آن به دقت بنگرد؛ زیرا آنچه این راوی از پاسخ امام علیهالسلام دربارهٔ آدم نقل کرده است، با مذهب و دیدگاه امامان اهلبیت که روایاتِ فراوان و پرشمار (مستفیض) بر آن دلالت دارد سازگار نیست؛ دیدگاهی که بر پایهٔ آن، پیامبران پیش از نبوت و پس از آن، از گناهان کوچک و بزرگ معصوماند.
افزون بر این، پاسخ یادشده مستلزم این است که در سخن خدای متعال: «مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا » (پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرد مگر برای اینکه...)، عبارتی در تقدیر گرفته شود؛ مثل اینکه بگوییم: «پروردگارتان شما را از این درختِ بهخصوص نهی نکرد، بلکه تنها از غیر آن نهی فرمود، و از غیر آن نیز نهی نکرد مگر برای اینکه...»؛ گذشته از این، کلام خدای متعال: « مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ الْخٰالِدِينَ » (اعراف: ۲۰؛ پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرد مگر برای اینکه مبادا دو فرشته شوید یا از جاودانان گردید) و نیز سخن حقتعالی: «قٰالَ يٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَليٰ شَجَرَهِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لاٰ يَبْليٰ الآيه» (طه: ۱۲۰؛ گفت: ای آدم! آیا تو را به درخت جاودانگی و پادشاهیِ فناناپذیر راه بنمایم؟)، نشان میدهد که ابلیس دقیقاً آن دو را به خوردن از همان درختِ ممنوعه ترغیب میکرد، تا به جاودانگی و پادشاهیای که با آن نهی از آنان دریغ شده بود، طمعورز شوند. علاوه بر همهٔ اینها، این مرد ـ یعنی علی بن محمد بن جهم ـ خودش پاسخ درست و کامل را در مجلس مأمون دریافت کرده بود؛ همانطور که در حدیث پیشین روایت کردیم. بنابراین، روایت از اشکال خالی نیست، اگرچه ممکن است به برخی از این اشکالها پاسخ داده شود و برطرف گردند.
و شیخ صدوق از امام باقر (ع)، از پدرانش، از علی (ع) و از پیامبر خدا (ص) روایت کرده است که فرمود: «درنگِ آدم و حوا در بهشت تا زمانی که از آن بیرون رانده شدند، تنها هفت ساعت از ساعتهای روزهای دنیا بود، تا آنکه خداوند هر دو را در همان روزشان فرود آورد» («إنما كان لبث آدم و حواء في الجنه-حتي أخرجا منها سبع ساعات من أيام الدنيا- حتي أهبطهما الله في يومهما»).
و در تفسیر عیاشی از عبدالله بن سنان روایت شده است که گفت: در حضور من از امام صادق (ع) پرسیدند: آدم و همسرش چه مدت در بهشت درنگ کردند تا آنکه نافرمانیشان آنان را از آنجا بیرون راند؟ فرمود: «خدای تبارک و تعالی پس از زوال خورشیدِ روز جمعه روح خود را در آدم دمید، سپس همسرش را از پایینترین دندهاش پدید آورد، آنگاه فرشتگانش را به سجده بر او واداشت و در همان روز او را در بهشتش جای داد. پس به خدا سوگند در همان روز جز شش ساعت در بهشت درنگ نکرد تا آنکه از فرمان خدای متعال سرپیچید و خداوند پس از غروب آفتاب آن دو را از بهشت بیرون برد و تا صبح در آستانهٔ بهشت ماندند. در این هنگام شرمگاهشان برایشان آشکار شد و پروردگارشان ندایشان داد: «أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ» (آیا شما را از این درخت بازنداشتم؟) (اعراف: ۲۲). آدم شرمسار شد و فروتنی کرد و گفت: «رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا» (پروردگارا، ما بر خویشتن ستم کردیم) (اعراف: ۲۳) و به گناهانمان اعتراف نمودیم، پس ما را بیامرز. خداوند به آن دو فرمود: از آسمانهای من به سوی زمین فرود آیید؛ چراکه در بهشت و در آسمانهای من هیچ گناهکاری همجوارم نخواهد بود.»
متن عربی نقلقول
و في تفسير العياشي،عن عبد الله بن سنان،قال: سئل أبو عبد الله(ع)و أنا حاضر:كم لبث آدم و زوجته في الجنه حتي أخرجهما منها خطيئه؟فقال:إن الله تبارك و تعالي نفخ في آدم روحه-بعد زوال الشمس من يوم الجمعه-ثم برأ زوجته من أسفل أضلاعه-ثم أسجد له ملائكته و أسكنه جنته من يومه ذلك،فوالله ما استقر فيها إلا ست ساعات من يومه ذلك،حتي عصي الله تعالي،فأخرجهما الله منها بعد غروب الشمس-و صيرا بفناء الجنه حتي أصبحا-فبدت لهما سوآتهما و ناداهما ربهما: أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ فاستحيا آدم فخضع-و قال: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا و اعترفنا بذنوبنا فاغفر لنا،قال الله لهما اهبطا من سماواتي إلي الأرض،فإنه لا يجاورني في جنتي عاص و لا في سماواتي.میگویم: آنچه در این روایت دربارهٔ چگونگی بیرونآمدنِ آن دو آمده است — یعنی نخست از بهشت به حریم و آستانهٔ آن، و سپس از آستانهٔ آن به زمین — ممکن است از تکرار فرمان هبوط در آیه برداشت شود؛ زیرا این فرمان، امری تکوینی (واقعشدنی در جهان خلقت) است که تخلّف از آن ناممکن است. همچنین این نکته از تغییر سیاق در این کلام خدای متعال نیز به دست میآید:
«وَ قُلْنٰا:يٰا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّهَ» (و گفتیم: ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت گزینید)،
تا آنجا که فرمود: «وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَهَ» (و به این درخت نزدیک نشوید)، و نیز این سخن خدای متعال که: «وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا:أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ» (و پروردگارشان آن دو را ندا داد که: آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم؟)؛ زیرا در آیه نخست با واژه «گفتن» و اشاره نزدیک («هٰذِهِ») تعبیر آورده، ولی در آیه دوم با واژه «ندا دادن» و اشاره دور («تِلْكُمَا»). با این حال، این روایت دربردارنده این مطلب است که حوّا از پایینترین دنده آدم آفریده شد، همانگونه که تورات نیز این مطلب را دارد؛ در حالی که روایاتِ امامان اهل بیت(ع) این موضوع را تکذیب میکنند، چنانکه بهزودی در بحثِ آفرینش آدم خواهد آمد؛ هرچند این احتمال هم هست که منظور از آفرینشِ او، خلقشدن از باقیمانده گلِ آدم باشد که در کنار دندههایش قرار داشته است. اما درباره ساعاتِ درنگ او در بهشت و اینکه شش یا هفت ساعت بوده، مطلب چندان دشوار و مهمی نیست، زیرا تنها برای تقریب به ذهن بیان شده است.
در کتاب کافی از یکی از دو امام باقر یا امام صادق (علیهما السلام) دربارهٔ سخن خدای متعال که میفرماید: «فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ» (بقره: ۳۷؛ پس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد)، روایت شده است که فرمود:
هیچ معبودی جز تو نیست، خدایا تو پاک و منزهی و به ستایشت مشغولم، من کار بدی کردم و به خودم ستم نمودم، پس مرا بیامرز و تو بهترین آمرزندگانی. هیچ معبودی جز تو نیست؛ خدایا، تو پاک و منزهی و ستایش مخصوص توست؛ کاری ناپسند کردم و به خود ستم نمودم، پس بر من رحم کن که تو بهترین آمرزندگانی. هیچ معبودی جز تو نیست؛ خدایا، تو پاک و منزهی و ستایش مخصوص توست؛ کاری ناپسند کردم و به خود ستم نمودم، پس بر من رحم کن که تو بهترین مهربانانی. هیچ معبودی جز تو نیست؛ خدایا، تو پاک و منزهی و ستایش مخصوص توست؛ کاری ناپسند کردم و به خود ستم نمودم، پس مرا بیامرز و توبهام را بپذیر، که همانا تو بسیار توبهپذیر و مهربانی.
متن عربی نقلقول
لا إله إلا أنت،سبحانك اللهم و بحمدك،عملت سوءا و ظلمت نفسي-فاغفر ليمتن عربی نقلقول
و أنت خير الغافرين،لا إله إلا أنت،سبحانك اللهم و بحمدك،عملت سوءا و ظلمت نفسي فارحمني و أنت خير الغافرين،لا إله إلا أنت سبحانك اللهم و بحمدك-عملت سوءا و ظلمت نفسي فارحمني و أنت خير الراحمين،لا إله إلا أنت سبحانك اللهم و بحمدك-عملت سوءا و ظلمت نفسي فاغفر لي و تب علي-إنك أنت التواب الرحيم.میگویم: این معنا را شیخ صدوق، عیاشی، قمی و دیگران نیز روایت کردهاند، و از طریق اهل سنت و جماعت نیز مضمونی نزدیک به این نقل شده است؛ چه بسا از ظاهر آیات این داستان نیز همین معنا فهمیده شود.
كلينى در كتاب كافى مىگويد: و در روايت ديگرى دربارهٔ اين سخن خداوند كه: «فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ» (سپس آدم از پروردگارش كلماتى فراگرفت)، آمده است: [امام] فرمود: آدم از خداوند به حقّ محمد، على، فاطمه، حسن و حسين درخواست كرد.
متن عربی نقلقول
و قال الكليني في الكافي،:و في روايه أخري: في قوله: فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ - قال:سأله بحق محمد و علي و فاطمه و الحسن و الحسين.میگویم: این معنا را شیخ صدوق، عیاشی، قمی و دیگران نیز روایت کردهاند؛ و روایتی نزدیک به همین مضمون از طریق اهل سنت و جماعت نیز نقل شده است، چنانکه
چنانکه در کتاب «الدر المنثور» از پیامبر (ص) روایت کرده است که فرمود: «چون آدم آن خطایی را که از او سر زد مرتکب شد، سرش را بهسوی آسمان بلند کرد و گفت: تو را به حقّ محمد سوگند میدهم که مرا بیامرزی! خداوند به او وحی فرستاد: محمد کیست؟ عرض کرد: نامت بلندمرتبه و پربرکت باد! هنگامی که مرا آفریدی، سرم را بهسوی عرشت بالا بردم و ناگاه دیدم بر آن نوشته است: «لا إله إلا الله محمد رسول الله» (هیچ معبودی جز خدا نیست، محمد پیامبر خدا است). پس دانستم هیچکس نزد تو مقامی والاتر از کسی ندارد که نامش را در کنار نام خود قرار دادهای. آنگاه خداوند به او وحی فرمود: ای آدم، او واپسین پیامبر از نسل توست، و اگر او نبود، تو را نمیآفریدم.»
متن عربی نقلقول
رواه في الدر المنثور،عن النبي ص،قال: لما أذنب آدم الذنب الذي أذنبه-رفع رأسه إلي السماء فقال:أسألك بحق محمد إلا غفرت لي-فأوحي الله إليه،و من محمد؟قال:تبارك اسمك لما خلقتني رفعت رأسي إلي عرشك-فإذا فيه مكتوب لا إله إلا الله محمد رسول الله،فعلمت أنه ليس أحد عندك أعظم قدرا-ممن جعلت اسمه مع اسمك-فأوحي الله إليه يا آدم إنه آخر النبيين من ذريتك-و لولاه ما خلقتك.میگویم: این معنا هرچند در نگاه نخست از ظاهر آیات دور مینماید، اما دقت و تدبرِ بیشتر در آنها چهبسا این مطلب را نزدیک سازد؛ زیرا فرمودهٔ خداوند: «فَتَلَقّٰي آدَمُ» (آدم فراگرفت) دربردارندهٔ معنای دریافتکردن همراه با استقبال و پیشواز است، پس دلالت دارد بر اینکه آدم این کلمات را از پروردگارش دریافت کرد؛ بنابراین، پیش از توبه دانشی وجود داشته است. از سوی دیگر، آدم (ع) همهٔ نامها را از پروردگارش آموخته بود، آنگاه که خدای متعال به فرشتگان فرمود:
«إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَهً،قٰالُوا:أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ؟قٰالَ:إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا» (من در زمین جانشینی قرار خواهم داد، فرشتگان گفتند: آیا در آن کسی را میگماری که فساد انگیزد و خونها بریزد، در حالی که ما تو را با سپاس و ستایشت تنزیه میکنیم و پاک میشماریم؟ فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید، و همۀ نامها را به آدم آموخت). بیتردید کارکرد و خاصیت این دانش چنان بود که هرگونه ستم و نافرمانی را میزدود و درمان هر دردی به شمار میآمد؛ وگرنه پاسخ اعتراض فرشتگان کامل نمیشد و دلیل بر آنان تمام نمیگشت، چراکه خدای سبحان در برابر سخنِ آنان که گفتند: «يفسد فيها و يسفك الدماء» (فساد انگیزد و خونها بریزد)، پاسخی به میان نیاورد و سخنی نگفت، جز آنکه همۀ نامها را به آدم آموخت. بنابراین در همین دانش، چاره و اصلاح هر تباهی نهفته است. تو پیشتر دانستی که حقیقتِ این نامها چیست و آنها موجوداتی والامقام و پنهان در غیبِ آسمانها و زمیناند و واسطههای فیضهای خداوند متعال برای مراتب پایینتر به شمار میروند؛ بهگونهای که هیچ کمالجویی به کمال خود نمیرسد مگر به برکت آنها. در برخی روایات آمده است که آدم (ع) هنگام آموختنِ نامها، شبحها و نورهای اهلبیت را دید؛ در روایتی دیگر آمده که وقتی خداوند ذریهاش را از پشت او بیرون آورد، آنها را مشاهده کرد؛ و باز روایت شده که او در بهشت آنها را دید؛ پس به این روایات رجوع کن، و هدایتکننده تنها خداست. خداوند در کلام خود حقیقت این کلمات را با نکره آوردنْ مبهم گذاشته و فرموده است: «فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ» (پس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد). در قرآن بهصراحت واژهٔ «کلمه» بر موجودی عینی و خارجی اطلاق شده است؛ چنانکه در آلعمران: ۴۵ میفرماید: «بِكَلِمَهٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ» (به کلمهای از سوی خود که نامش مسیح، عیسی بن مریم است).
اما آنچه برخی مفسران گفتهاند که مراد از این کلمات، همان سخنانی است که خداوند در سورهٔ اعراف از آن دو نقل کرده و فرموده است: «قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ » (گفتند: پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی، قطعاً از زیانکاران خواهیم بود؛ اعراف: ۲۳)، در این سخن اشکال است؛ زیرا چنانکه آیات همین سوره، یعنی سورهٔ بقره، نشان میدهد، توبه پس از فرود آمدن به زمین واقع شده است؛ خدای متعال میفرماید: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ » (و گفتیم: فرود آیید که برخی از شما دشمن برخی دیگر خواهید بود) تا آنجا که میفرماید:
« فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ » (بقره: ۳۷؛ پس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد و خدا توبهٔ او را پذیرفت)، در حالی که این سخنان را آدم و همسرش پیش از فرود آمدن به زمین و زمانی که هنوز در بهشت بودند بر زبان آوردند؛ همانگونه که در سورهٔ اعراف آمده است، خدای متعال میفرماید: «وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ » (اعراف: ۲۲؛ و پروردگارشان آن دو را ندا داد که آیا شما را از آن درخت منع نکردم؟) تا آنجا که میفرماید: «قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا » (اعراف: ۲۳؛ گفتند: پروردگارا، ما به خود ستم کردیم) و تا آنجا که میفرماید: «قٰالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ » (اعراف: ۲۴؛ فرمود: فرود آیید که برخی از شما دشمن برخی دیگر خواهید بود). بلکه ظاهر این است که گفتار آن دو، «رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا» (پروردگارا، ما به خود ستم کردیم)، فروتنی و خضوعی از سوی آنان در برابر ندای خدای متعال بوده است؛ و نیز اعلام اینکه کار و تدبیر به دست خدای پاک و منزه است و هرگونه بخواهد تصمیم میگیرد، آن هم پس از اعتراف به اینکه ربوبیت از آنِ اوست و خودْ ستمکارانیاند که در معرض خطرِ زیانکاری قرار دارند.
و در تفسیر قمی از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: همانا موسی از پروردگارش خواست میان او و آدم دیداری فراهم سازد، و خداوند آن دو را گرد هم آورد. پس موسی به او گفت: «ای پدر، آیا خداوند تو را با دستِ خود نیافرید، از روح خویش در تو ندمید، فرشتگان را به سجده بر تو وانداشت و فرمانت نداد که از آن درخت نخوری؟ پس چرا نافرمانیاش کردی؟» آدم گفت: «ای موسی، در تورات خطا و لغزش مرا چه مدت پیش از آفرینشم یافتی؟» موسی گفت: «سیهزار سال پیش.» فرمود: پس آدم گفت:
متن عربی نقلقول
و في تفسير القمي،عن الصادق(ع)قال: إن موسي سأل ربه أن يجمع بينه و بين آدم،فجمع فقال له موسي:يا أبت أ لم يخلقك الله بيده و نفخ فيك من روحه- و أسجد لك الملائكه-و أمرك أن لا تأكل من الشجره؟فلم عصيته؟قال:يا موسي بكم وجدت خطيئتي قبل خلقي في التوريه؟قال:بثلاثين ألف سنه؛قال:فقال:آدم فرمود: «مطلب همین است.» امام صادق(ع) فرمودند: «پس آدم بر موسی چیره شد و دلیلش را پذیرفته ساخت.»
متن عربی نقلقول
هو ذاك،قال الصادق(ع)فحجج آدم موسي.میگویم: علّامه سیوطی نیز در کتاب «الدر المنثور» روایتی نزدیک به همین مضمون را از چند طریق از پیامبر (ص) نقل کرده است.
و در کتاب «علل الشرائع» از امام باقر (ع) روایت شده است: «به خدا سوگند، خداوند آدم را برای دنیا آفرید و او را در بهشت جای داد «ليعصيه فيرده إلي ما خلقه له.»؛ تا از دستور او سرپیچی کند و خداوند او را به همان سرانجامی بازگرداند که برایش آفریده بود».
متن عربی نقلقول
و في العلل،عن الباقر(ع): و الله لقد خلق الله آدم للدنيا،و أسكنه الجنهمیگویم: پیشتر روایت عیاشی از امام صادق (ع) دربارهٔ فرشتهای که دوست آدم بود، در همین معنا گذشت.
و در کتاب «احتجاج»، در مناظرهٔ علی (ع) با مرد شامی آمده است؛ هنگامی که از آن حضرت دربارهٔ گرامیترین درّه و سرزمین در روی زمین پرسید، فرمود: «درّهای است به نام سراندیب (سیلان یا سریلانکای امروزی) که آدم از آسمان در آن فرود آمد.»
متن عربی نقلقول
و في الاحتجاج،: في احتجاج علي مع الشامي حين سأله:عن أكرم واد علي وجه الأرض،فقال(ع):واد يقال له سرانديب سقط فيه آدم من السماء.میگویم: در برابر این روایت، احادیث فراوانِ دیگری هست که نشان میدهد آدم در سرزمین مکه فرود آمد و بخشی از آنها پیش از این گذشت. برای سازگار کردنِ این دو دسته روایت میتوان گفت ممکن است او نخست در سراندیب فرود آمده و سپس به سوی سرزمین مکه رهسپار شده باشد؛ بنابراین پای دو فرودِ همزمان و ناسازگار در میان نیست.
در کتاب «الدر المنثور» از طبرانی، ابوالشیخ در کتاب «العظمة» و ابنمردویه از ابوذر نقل شده است که گفت: پرسیدم: ای پیامبر خدا، دربارهٔ آدم چه میفرمایید؛ آیا او پیامبر بود؟ فرمودند: «نعم كان نبيا رسولا،كلمه الله قبلا،قال له:يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنه»؛ «آری، پیامبری فرستادهشده از سوی خدا بود، و خداوند رودررو (بیواسطه) با او سخن گفت و به او فرمود: ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت گزینید».
متن عربی نقلقول
و في الدر المنثور،عن الطبراني و أبي الشيخ في العظمه و ابن مردويه عن أبي ذر قال: قلت:يا رسول الله أ رأيت آدم أ نبيا كان؟قال:نعم كان نبيا رسولا،كلمه الله قبلا،قال له:يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنه.میگویم: اهل سنت و جماعت نیز نزدیک به همین معنا را از راههای متعددی روایت کردهاند.