۞ وَتَرَى ٱلشَّمۡسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَٰوَرُ عَن كَهۡفِهِمۡ ذَاتَ ٱلۡيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقۡرِضُهُمۡ ذَاتَ ٱلشِّمَالِ وَهُمۡ فِي فَجۡوَةٖ مِّنۡهُۚ ذَٰلِكَ مِنۡ ءَايَٰتِ ٱللَّهِۗ مَن يَهۡدِ ٱللَّهُ فَهُوَ ٱلۡمُهۡتَدِۖ وَمَن يُضۡلِلۡ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ وَلِيّٗا مُّرۡشِدٗا
و خورشید را میبینی که چون برمیآید، از سمت راستِ غارشان متمایل میشود، و چون فرومیرود، از سمت چپ از کنارشان میگذرد، در حالی که آنان در فضای فراخِ آن غارند؛ این از نشانههای خداست؛ هر کس را خدا هدایت کند او راهیافته است، و هر که را گمراه سازد، هرگز برای او کارساز و راهنمایی نخواهی یافت.
تفسیر این آیه همراه آیههای دیگر
بیان
تفسیر آیههای ۱۷ و ۱۸ با هم
خدای متعال میفرماید: « وَ تَرَي الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَزٰاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ الشِّمٰالِ » (و خورشید را میبینی که چون طلوع میکند، از سمت راست غارشان متمایل میشود و چون غروب میکند، از سمت چپِ آنان میگذرد...) تا پایان دو آیه. «تَزاوُر» همان تمایل و انحراف است که از «زَوْر» به معنای میل و کجی گرفته شده است؛ «قَرْض» به معنای بریدن و قطع کردن است؛ و «فَجْوَه» به معنای جای فراخ از زمین و محوطهٔ باز خانه است. و مراد از «ذات الیمین» و «ذات الشمال» همان سمتی است که در طرف راست یا چپ قرار دارد یا جهتی است که نام راست یا چپ بر آن نهاده شده، که همان دو جهت راست و چپ هستند.
این دو آیه، وضعیت غار، جایگاه آنان در آن، نمای آنجا و دگرگونی احوالشان را در روزهای درنگ در غار—در حالی که به خواب رفته بودند—به تصویر میکشد. خطابِ آیه به پیامبر (ص) از این رو است که ایشان یک شنوندهاند، نه از آن جهت که شخص ایشان مورد نظر باشد؛ و این شیوه در کلام رایج است و خطابی به این سبک، همهٔ شنوندگان را در بر میگیرد، بدون آنکه به مخاطب خاصی اختصاص یابد.
بحث روایی
تفسیر آیههای ۹ تا ۲۶ با هم
از جمله این اختلافها آن است که در برخی روایات آمده «رقیم» نام شهری است که از آن بیرون آمدند، در برخی نام وادی (دره)، در برخی نام کوهی است که غار در آن قرار داشت، و در پارهای نام سگ آنهاست؛ و در بعضی روایات آمده که رقیم لوحی سنگی است، در بعضی لوحی از سُرب، در بعضی از مس و در بعضی از طلا، که نامهای آنان و نامهای پدرانشان و سرگذشتشان بر آن نگاشته شده و بر درِ غار نهاده شده بود، در برخی آمده درون غار، در برخی آویخته بر دروازهٔ شهر، در برخی درون یکی از گنجینههای پادشاهان، و در پارهای روایات آمده که آن دو لوح بوده است. ادامه در متن کامل
و از جمله اینها روایاتی است که میگوید آن جوانمردان از فرزندان پادشاهان بودند، در برخی از فرزندان اشراف، در برخی از فرزندان دانشمندان، و در پارهای آمده که آنان هفت تن بودند و هفتمین نفر چوپانی بود که خود و سگش در راه به آنها پیوستند. ادامه در متن کامل
همچنین از این موارد، روایاتی است که میگوید آنان مخالفت خود را آشکار کردند و پادشاه پیش از خروجشان از آن باخبر شد؛ در برخی آمده که پادشاه جز پس از خروج آنان آگاه نشد؛ در برخی آمده که با یکدیگر برای خروج همپیمان شدند و بیرون رفتند؛ در برخی آمده که بیآنکه از حال یکدیگر باخبر باشند و بدون هیچ قرار قبلی بیرون رفتند و سپس در بیابان با هم آشنا و همداستان شدند؛ در پارهای آمده که چوپانی به آنان پیوست و او هفتمین نفرشان بود، و در پارهای دیگر آمده که چوپان از پی آنان نرفت، بلکه سگ او به دنبالشان رفت و همراهشان شد. ادامه در متن کامل
و از این دست، روایاتی است که میگوید چون گریختند و پادشاه از کارشان باخبر شد، در پی آنان گشت و هیچ اثری از ایشان نیافت؛ و در برخی آمده که در جستوجوی آنان برآمد و ایشان را در غارشان در خواب یافت؛ پس دستور داد بر درِ غار دیواری بسازند تا در آنجا محبوس شوند و به کیفر نافرمانیشان از گرسنگی و تشنگی بمیرند؛ پس به همین حال ماندند تا آنگاه که خداوند خواست بیدارشان کند، چوپانی را برانگیخت که آن دیوار را ویران کرد تا برای گوسفندانش آغُلی (جایگاهی) بسازد؛ در این هنگام خداوند آنان را بیدار کرد و ماجرایشان همان شد که خدا بازگو فرموده است. ادامه در متن کامل
و از جمله اینها روایاتی است که میگوید چون کارشان آشکار شد، پادشاه همراه با مردم نزد آنان آمد و وارد غار شد و با آنان سخن گفت. ادامه در متن کامل
و از این قبیل است روایاتی که میگوید جانشان گرفته شد، و در برخی آمده که خداوند دیگر بار آنان را به خواب برد و تا روز قیامت در خواباند، و هر سال دو بار آنان را از راست به چپ و برعکس میگرداند. ادامه در متن کامل
همچنین از این موارد، اختلاف روایات در مدت درنگ آنهاست؛ در بیشتر روایات آمده که سیصد و نُه سالِ یادشده در آیه، سخن خدای متعال است؛ در پارهای آمده که این سخن، بازگویی گفتار اهل کتاب است و سخن خدای متعال: « قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا » (بگو: خدا به مدت درنگشان داناتر است) پاسخی ردکننده به آن است؛ و در برخی آمده که سیصد سال، سخن خدای سبحان است و افزودن نُه سال، گفتار اهل کتاب است. ادامه در متن کامل
و جز اینها از دیگر وجوه اختلاف میان روایات؛ و بیشتر این روایات از طریق اهل سنّت در کتاب «الدر المنثور»، و از طریق شیعه در «بحار الانوار» و دو تفسیر «البرهان» و «نور الثقلین» گردآوری شده است؛ هر کس خواهان آگاهی از آنها باشد، میتواند بدانها رجوع کند. ادامه در متن کامل
در تفسیر عیاشی از سلیمان بن جعفر هَمدانی روایت شده که گفت: امام صادق، جعفر بن محمد (ع) به من فرمود: «يا سليمان من الفتي؟» (ای سلیمان، جوانمرد کیست؟). ادامه در متن کامل
میگویم: شبیه به این معنا در کتاب «کافی» نیز از قمی به صورت مرفوع (با حذف واسطهها) از امام صادق (ع) روایت شده است. ادامه در متن کامل
تفسیر آیههای ۹ و ۱۷ با هم
[ابنعباس] گفت: پس [در جایی] نشستند؛ و خانوادههایشان در پیِ آنان آمدند در حالی که نمیدانستند به کجا رفتهاند. کارشان به پادشاه گزارش شد و او گفت: قطعاً این گروه را پس از امروز جایگاه و ماجرایی [بزرگ] خواهد بود؛ مردمانی بیرون رفتهاند که دانسته نیست به کجا رفتهاند، بیآنکه خیانتی [مرتکب شده] باشند یا علت روشنی از آنان دانسته باشد؟ پس تختهلوحی از سرب خواست و نامهایشان را در آن نوشت، سپس آن را در گنجینهاش نهاد؛ و این همان سخن خداوند است: « أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ » [یا پنداشتی که یاران کهف و رقیم از نشانههای شگفت ما بودند؟]؛ و «رقیم» همان لوحی است که نامشان را در آن نوشتند. پس [آن جوانان] به راه افتادند تا وارد غار شدند؛ و خداوند بر گوشهایشان پرده زد (خوابی سنگین بر آنان مسلط ساخت) و به خواب رفتند. پس اگر خورشید بر آنان میتابید، مسلماً آنان را میسوزاند، و اگر این نبود که [به پهلوها] زیرورو میشدند، بیشک زمین تنشان را میفرسود؛ و این همان سخن خداوند است: «وَ تَرَى الشَّمْسَ» الآیة [و خورشید را میبینی... تا پایان آیه].
۱. روایات
تفسیر آیههای ۹ تا ۲۶ با هم
۱. داستان کهف بهصورت مفصل و کامل در روایاتی متعدد از صحابه، تابعین و امامان اهلبیت (ع) نقل شده است؛ مانند روایت قمی، و روایت ابنعباس، روایت عِکرِمه و روایت مجاهد که سیوطی آنها را در کتاب «الدر المنثور» آورده است، و روایت ابناسحاق در کتاب «العرائس» که صاحب تفسیر البرهان نیز آن را در کتاب «البرهان» نقل کرده است، و روایت وهب بن منبّه که در کتاب «الدر المنثور» و نیز در تاریخ «الکامل» [ابناثیر] بدون نسبت دادن به کسی آمده است، و روایت نعمان بن بشیر دربارهٔ اصحاب رقیم که آن را هم در کتاب «الدر المنثور» آورده است. ادامه در متن کامل
این روایتها — که در بحث روایی گذشته برخی از آنها را آوردیم و به شماری اشاره نمودیم — دیگر چنان در متون خود دچار اختلافاند که تقریباً در هیچ جنبهٔ برجستهای از داستان با یکدیگر همخوانی ندارند. ادامه در متن کامل
علت عمدهٔ اختلاف این احادیث، گذشته از دستبرد جعل و تحریف پنهانی که به اینگونه روایات راه یافته، دو امر است: ادامه در متن کامل
نخست اینکه این ماجرا از داستانهای مورد توجه اهل کتاب بوده است؛ چنانکه از روایاتِ آن برمیآید قریش این ماجرا را از آنان فرا گرفتند و از پیامبر (ص) دربارهٔ آن پرسیدند؛ بلکه از تندیسهایی که مورخان دربارهٔ مسیحیان یاد کردهاند و از تصاویری که در غارهای گوناگون در گوشهوکنار زمین در آسیا، اروپا و آفریقا بر جای مانده است، فهمیده میشود که این داستان بعدها شهرتی جهانی یافته است؛ و ویژگی داستانهایی که چنین میشوند این است که برای هر ملتی به شکلی هماهنگ با آرا و باورهای خودشان جلوه میکنند و در نتیجه روایتهایشان دچار اختلاف میگردد. ادامه در متن کامل
سپس مسلمانان در برگرفتن و ثبت روایتها زیادهروی کردند و دامنهٔ آن را گسترش دادند، و همانگونه که روایاتِ میان خود را اخذ میکردند، آنچه را نزد دیگران بود نیز فرا گرفتند؛ بهویژه آنکه گروهی از عالمان اهل کتاب که به اسلام گرویده بودند — مانند وهب بن منبّه و کعبالأحبار — با مسلمانان درآمیختند و صحابه و تابعین بخش فراوانی از اخبار پیشینیان را از آنان فرا گرفتند. ادامه در متن کامل
عامل دوم اینکه شیوهٔ کلام خدای متعال در داستانهایی که میآورد این است که تنها به گزیدهای از نکات مهم و مؤثر در برآوردن هدف هدایتی بسنده میکند، بیآنکه با آوردن جزءبهجزء و تماموکمالِ متن داستان سخن را بگستراند و به همهٔ جوانب، شرایط و اوضاعِ همزمان با آن بپردازد؛ چرا که کتاب خدا کتاب تاریخ نیست، بلکه کتاب هدایت است. ادامه در متن کامل
و این حقیقت از آشکارترین نکاتی است که شخصِ متدبر در داستانهای یادشده در کلام خدای متعال به آن دست مییابد؛ مانند آنچه در قرآن از داستان اصحاب کهف و رقیم آمده است: خداوند نخست بخشی از گفتوگوی آنان را میآورد که به معنای قیامشان برای خدا، پایداریشان بر سخن حق، کنارهگیریشان از مردم در پیِ آن، ورودشان به غار و خواب… ادامه در متن کامل
تفسیر آیهٔ ۱۷ سورهٔ کهف، از «المیزان فی تفسیر القرآن»، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد ۱۳، صفحهٔ ۲۵۴ تا ۲۹۶ (چاپ بیروت، مؤسسهٔ اعلمی) — تفسیر روان المیزان، tafsiralmizan.ir/ayah/18/17/
تفسیر این آیه در المیزان
بیان
بنابراین، این سخن که: « وَ تَرَي الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَزٰاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ الشِّمٰالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَهٍ مِنْهُ » (و خورشید را میبینی که چون طلوع میکند، از سمت راست غارشان کناره میگیرد و چون غروب میکند، از سمت چپ آنان میگذرد، در حالی که آنان در محلی فراخ از آن غارند)، موقعیت غار و جایگاه آنان را در غار، آنگاه که به خواب رفته بودند، توصیف میکند. اما دربارهٔ به خواب رفتنشان پس از پناه بردن به غار و مدت درنگشان در آن، به جهت ترجیح دادنِ اختصار، به همان اشارههایی بسنده شده که در آیات گذشته دربارهٔ به خواب بردن و ماندنشان گذشت، و نیز به آنچه در آینده در سخن خدای متعال: « وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ » (و در غارشان درنگ کردند... [کهف: ۲۵]) خواهد آمد.
معنای آیه چنین است: تو و هر بینندهای که فرض شود بر آنان در غار اشراف و آگاهی یابد، میبیند که خورشید هنگام طلوع از غارشان به سمت راست متمایل و منحرف میشود و نورش بر آن میافتد، و هنگام غروب سمت چپ را پشت سر میگذارد و پرتوِ آن بر آن سو میافتد، در حالی که خود آنان در گسترهای فراخ از غار به سر میبرند که خورشید بدان نمیرسد.
خدای سبحان با این بیان بدان اشاره فرموده است که آن غار، نه رو به مشرق بود و نه رو به مغرب تا پرتو خورشید فقط در یکی از این دو هنگام بر آن بتابد؛ بلکه غاری قطبی بود که دهانهاش در برابر قطب قرار داشت؛ از این رو هنگام طلوع و غروب، پرتو آفتاب از درون بر یکی از دو جانب غار میافتاد، ولی به خود آنان نمیرسید، زیرا در بخشی فراخ از غار جای گرفته بودند. بدینترتیب خداوند آنان را نگاه داشت تا گرمای خورشید آزارشان ندهد، یا رنگ پوستشان را دگرگون نسازد، یا لباسهایشان را نپوساند؛ بلکه آنان در این مدّت چنین بودند: در خواب خویش آسودهحال بودند و از نسیم هوایی که با طلوع و غروب جریان مییافت بهرهمند میشدند، در حالی که در گسترهای از آن غار به سر میبردند. شاید نکره آمدنِ «فجوة» (گسترهای فراخ) برای دلالت بر وصفی محذوف باشد و در تقدیر چنین است: «و هم في فجوة منه لا يصيبهم فيه شعاعها» (و آنان در فراخنایی از غار بودند که پرتو خورشید در آن به ایشان نمیرسید).
مفسران یادآور شدهاند که دهانهٔ غار رو به قطب شمال و در امتداد صورت فلکی بناتالنعش (خرس بزرگ) بوده است؛ جانب راستِ آن سمتی است که رو به مغرب دارد و هنگام طلوع، پرتو آفتاب بر آن میافتد، و جانب چپِ آن رو به مشرق است و خورشید به هنگام غروب بدان میرسد. این سخن بر این پایه استوار است که جهتهای راست و چپِ غار، نسبت به کسی سنجیده شود که به درون آن وارد میشود. گویا این نظرِ مفسران بر این باورِ مشهور تکیه دارد که این غار در شهر اَفَسُس (در سرزمین روم شرقی) واقع است؛ زیرا غاری که در آنجاست، به گفتهٔ اهل نظر، غاری قطبی است و دهانهاش رو به قطب شمال قرار دارد و اندکی نیز به سوی مشرق متمایل است.
امّا قاعدهٔ معمول در تعیین سمت راست و چپ برای چیزهایی مانند غار، خانه، خیمه و هر چیزی که در دارد، آن است که این دو جهت نسبت به کسی سنجیده شود که از آن بیرون میآید، نه کسی که واردش میشود. علّت آن است که انسان نخستین بار که نیاز به تعیین جهتها را احساس کرد، آنها را نسبت به خود سنجید: آنچه را در سمت سر و پای او بود «بالا» و «پایین» (فوق و تحت) نامید؛ آنچه در راستای چهرهاش بود «جلو» (پیشرو) و نقطهٔ مقابل آن را «پشت سر» خواند؛ و سمت نیرومندترِ بدن را که دست توانایش در آن بود «راست» نام نهاد و سوی مقابل آن را «چپ» دانست. سپس هرگاه نیاز میشد جهتها را در چیزی دیگر در نظر بگیرد، خود را بهجای آن شیء فرض میکرد؛ از این رو هر سویی از آن شیء که با روی انسان منطبق میشد — یعنی همان طرفی که آن شیء با آن روبهروی دیگران قرار میگیرد — «جلوِ» آن به شمار میآمد و نقطهٔ مقابلش «پشت» آن؛ و هر سمتی از آن شیء که با دست راست انسان انطباق مییافت «راستِ» آن، و آنچه با دست چپِ او تطبیق میکرد «چپِ» آن میشد.
و از آنجا که در خانه، سرا، خیمه و هر چیز دردار، «رو» یا نمای شیء همان طرفی است که درگاه در آن قرار دارد، تعیین راست و چپ آن نیز نسبت به کسی است که از در بیرون میآید، نه کسی که به آن وارد میشود. بر این پایه، غاری که آیه با این ویژگیها توصیف کرده، غاری جنوبی است که دهانهاش رو به قطب جنوب قرار داشته است، نه آنگونه که مفسران گفتهاند؛ و این سخن تکملهای دارد که به خواست خدا خواهد آمد.
به هر حال، این موقعیت و وضعیتِ آنان ناشی از عنایت و لطف خداوند به ایشان بود تا بدینوسیله زنده نگاهشان دارد تا زمانی که آن سرآمدِ مقدّر فرا رسد؛ و به همین نکته اشاره دارد سخن خداوند در پی آن: «ذٰلِكَ مِنْ آيٰاتِ اللّٰهِ مَنْ يَهْدِ اللّٰهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً » (این از نشانههای خداست؛ هر که را خدا هدایت کند، رهیافتهٔ واقعی اوست، و هر که را گمراه سازد، هرگز برای او سرپرستی راهنما نخواهی یافت).
۴. غارِ اصحاب کهف کجاست؟
چراکه نخست، خدای متعال میفرماید: « وَ تَرَي الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَزٰاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ الشِّمٰالِ » (و خورشید را میبینی که چون برمیآید، از غارشان به سمت راست متمایل میشود و چون فرومیرود، از سمت چپ از کنارشان میگذرد [کهف: ۱۷]). این آیه صراحت دارد در اینکه پرتو خورشید هنگام طلوع بر سمت راست غار میافتد و هنگام غروب بر سمت چپ آن؛ و لازمهاش این است که دهانهٔ غار رو به سوی جنوب باشد، در حالی که دهانهٔ غار موجود در افسوس رو به سمت شمال شرقی است.
و همین نکته — یعنی رو به شمال بودن دهانهٔ غار افسوس، به همراه نشانهٔ تابش خورشید به آن هنگام طلوع و غروب — سبب شد مفسران سمت راست و چپ غار را نسبت به کسی در نظر بگیرند که به درون آن میرود، نه کسی که از آن بیرون میآید؛ هرچند جهتگیری نسبت به خارجشونده روش شناختهشده و معمول است، چنانکه پیشتر در تفسیر آیه گذشت. بیضاوی در تفسیر خود گفته است: «إن باب الكهف في مقابلة بنات النعش، و أقرب المشارق و المغارب إلى محاذاته مشرق رأس السرطان و مغربه و الشمس إذا كان مدارها مداره تطلع مائلة عنه مقابلة لجانبه الأيمن و هو الذي يلي المغرب،و تغرب محاذية لجانبه الأيسر فيقع شعاعها على جانبه و يحلل عفونته و يعدل هواءه و لا يقع عليهم فيؤذي أجسادهم و يبلي ثيابهم» (همانا دهانهٔ غار روبهروی [صورت فلکی] بناتالنعش [در جهت شمال] است، و نزدیکترین طلوعگاهها و غروبگاهها به امتداد آن، مشرق و مغربِ انقلاب تابستانی (رأسالسرطان) است. خورشید هنگامی که بر این مدار میگردد، با انحراف از آن طلوع میکند و روبهروی جانب راست غار قرار میگیرد — که همان سمت رو به مغرب است — و در امتداد جانب چپ آن غروب میکند؛ بنابراین پرتوِ آن بر دیوارهٔ غار میتابد و ماندگی و تعفنش را میزداید و هوایش را معتدل میسازد، اما مستقیماً به خودِ آنان نمیتابد تا به تنهایشان گزند رساند و جامههایشان را بپوساند). پایان سخن بیضاوی؛ و دیگران نیز سخنی نزدیک به همین آوردهاند.
افزون بر این، رو به شمال شرقی بودن دهانه — و نه رو به قطب شمال و بناتالنعش آنگونه که آنان گفتهاند — سبب میشود این توصیف حتی بر پایهٔ همان فرضی هم که خود در نظر گرفتهاند تطبیق نکند؛ زیرا در این حالت، هنگام طلوع خورشید، پرتوِ آن بر بخش غربیِ متصل به دهانه میافتد، اما به هنگام غروب، دهانه و پیرامونش یکسره در سایه فرو میرود و اندکی پس از زوال ظهر، پرتو خورشید برافتاده و سایه گسترده شده است.
مگر آنکه کسی ادعا کند مقصود از فرمودهٔ خدا: « وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ الشِّمٰالِ » (و چون غروب میکرد، از سمت چپ از آنان وامیگذشت [کهف: ۱۷]) نتابیدن پرتو خورشید، یا تابیدن آن از پشت سر آنان است، نه در سمت چپشان؛ این از اشکال نخست.
دوم اینکه خدای متعال میفرماید: « وَ هُمْ فِي فَجْوَهٍ مِنْهُ » (و آنان در فراخنایی از آن بودند)، یعنی در جای بلندی از غار، در حالی که بنا بر آنچه گفتهاند، در غار اِفِسوس هیچ بلندیای وجود ندارد. البته این اشکال بر این پایه استوار است که «فجوه» به معنای مکان مرتفع باشد، در حالی که این معنا ثابت و پذیرفته نیست و پیشتر گذشت که «فجوه» به معنای فضای باز و صحن غار است.